هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Domino ep11

سلام من و هستی اومدیم با قسمت جدید فیک دومینو برای تُرُبچه های عزیز

شخصیت جدید در فیک :

راوی (عضو گروه ویکس)

فردا صبح در ظاهر یه روز خیلی عادی مثل سایر روزها بود…

بدون هیچ واکنش خاصی تو سوییت کنار..کارآگاه بیون بکهیون از همیشه زودتر بیدار شده بود

تیپی رو زده بود که حتی خودشم براش خیلی عجیب بود که بخواد خودشو توی اون لباسا ببینه

کفش ال استار قرمز و سفید..شلوار لی تنگ مشکی که رو زانوهاش پاره شده بود…یه تی شرت سفید با ارم ستاره  قرمز و مشکی راک و یه پیرهن مشکی هم رو لباسش ک دکمه هاش رو باز گذاشته بود.. موهایی که ریخته بود تو صورتش..در اخر یه هدفون توی گوشش..

ساعت 7 صبح بود…میدونست که راوی یکی از دست راستای جیمین هر روز این ساعت به ورزش میره

بطری آب معدنیشو توی کولش گذاشت و از توی هال ، اسکیتش رو برداشت

از ساختمون که بیرون اومد ، اسکیت رو روی زمین گذاشت و بعدشم هم یکی از پاهاشو روی اون گذاشت

با پایی ک رو زمین بود به طرف جلو خودشو هُل داد..

داشت اسکیت بازی میکرد تا به پارک مورد نظرش که دقیقا خیابون بعدی ساختمون بود رسید

راوی رو تشخیص داد ک داره میدوه..

از روی عمد راه اسکیتش رو به سمتی که راوی میومد منحرف کرد

سرعتشو زیاد کرد و سرشو پایین انداخت

هر لحضه به راوی نزدیک می‌شد..معلوم بود اونم حواسش نیس

و همه چی تو یه لحضه اتفاق افتاد

دوتاشون رو زمین پخش بودن ، راوی آرنج دسشتو گرفته بود بکی هم زانوشو ک داشت خون میومد

بکی تو دلش گفت: اگه تا اخر این ماموریت یه بلایی سرم نیومد اسمم بیون بکهیون نیس

بلافاصله با صدای بلندی از جاش پرید

راوی:

_هوووووویییی مرتیکه معلوم هست حواست کجاس؟؟ زدی دستمو داغون کردی..مگه کوری؟؟؟

وقت شروع نمایش بود

_حرف دهنتو بفهماااااا…من که حواسم نبود..تو جی؟؟ مگه کور بودی ببینی دارم میام راتو کج کنی که بهم نخوریم؟؟ اصلا زود باشششش دیه ی پامو بده…ببین.ببین داره خون میاد

اگر شکسته باشه چی؟؟ اگه نتونم تا اخر عمر راه برم؟؟

می‌خواست ادامه بده که راوی پرید وسط حرفش

_اهههه چقدر حرف میزنی..خیلی خب..دستتو بده بلند شو

بکهیون با کلی ادا و اصول دستش رو توی دست راوی گذاشت و موقع بلند شدن تظاهر کرد که داره زمین میفته و دستش رو دور گردن اون انداخت

-آخخخخخخ ، وای پام ، خُرد شده ، آخ آخ آخ

روای با کلافگی سعی کرد بکهیون رو به کناری ببره

-اینقدر تو گوشم غر غر نکن

بکهیون رو روی نیمکت نشوند

بک یه نگاه به زانوی زخمیش کرد و با همان حالت کولی واری که تا الان داشت ادامه داد

-داره از پام خون میره بعد تو میگی غر غر نکن

– شانس ما رو ببین ها ، همه رو برق میگیره ما رو تیرچراغ برق ، دِ تو خودتم خوردی به من ، آرنجه منم زخم شده

بکهیون توی دلش گفت

“به درک که زخم شده”

– خوب حالا

-ببین یارو ، من هزارتا کار دارم ، نمیتونم برای یه بچه مثل تو اینقدر معتل بشم

بکهیون توی دلش

“بچه هفت جد و آباداته مرتیکه ی خلافکار”

بکهیون با چونه َش بهش اشاره کرد

– یه عذرخواهی کن تا بذارم بری

-چی؟؟! بابا رو نیست که…چته تو؟ خوبی؟ مس./ت./ی؟ نکنه دیوونه ای؟

بکهیون اومد از جاش بلند شه که درد پاش باعث شد آخی بگه و دوباره روی نیمکت بشینه

-برای اینکه ادب یاد بگیری ، اول خودم عذر میخوام ، ببخشید خوردم بهت ، خوب زودباش حالا نوبت توئه

-هه ، رسما بالا خونه دادی اجاره

بکهیون خندید

– نچ این روزا خرج گرونه ، رهن و اجاره باهم دادم

راوی بی اختیار خندید

– خیلی خوب ، معذرت می‌خوام ، حالا دیگه می‌تونم از حضورتون خداحافظی کنم؟

– مثل بچه آدم بی طعنه بگو تا جوابتم بدم ، برو ، دفعه ی بعد هم اون چشمات رو یه کم باز کن ببینی مردُم رو

راوی تو صورت بکهیون خم شد

-ببین بچه جون ، اینو از من داشته باش ، خوب نیست اینطور برای بقیه شاخ و شونه بکِشی…اول یه نگاه به قد و هیکلت بنداز بعد قُلدری کن

بعدش هم با کف دست چندبار آروم روی گونه ی بکهیون زد(مثل زدن سیلی)

-آفرین پسره خوب

وقتی که راوی از اونجا رفت ، بک با آه و ناله سعی کرد از سرجاش پاشه و راه بیفته

-تو کله ی منم مغزه آخه؟ همچین خودمو زدم به یارو که پام قَلَم نشده باشه خوبه

از سمت دیگه ، چانیول به خاطر تعقیب کردن راوی، از دور شاهد تمام این اتفاقا بود، به زیردستش زنگ زد

-عکس یه پسره رو برات می‌فرستم ، می‌خوام تمام اطلاعات مربوط بهش رو برام در بیاری

عکس بکهیون رو برای زیردستش ارسال کرد

-بالاخره می فهمم تو کی هستی و چرا یهو سر راه راوی قرار گرفتی ، اول که با من همسایه شدی ، حالا هم که این نمایش رو راه انداختی

به راهش ادامه داد و به سمت مرکز سئول رفت تا بتونه به بایگانی اصلی بره

باید یه سری اطلاعات از شخصی به اسم لوهان به دست میورد

وقتی به پایگاهشون رسید…جلوی در اتاق بایگانی ایستاد

اتاقی بود که در اون هویت تمام افراد پایگاه پلیس و سازمان های دولتی و … در سیستم های اونجا وجود داشت..

وارد که شد چندتا از مامورا بلند شد و بهش سلام نظامی دادن که چانی با تکون دادن سرش آزاد باش رو بهشون داد

رفت پیش یکی از دوستاش که تو اون قسمت کار میکرد

پسری قد بلند..هیکلی ورزیده..موهایی مشکی که کوتاه کوتاه بودن.چشمایی ریز و لبای قلوه ایی و بینی باریک

چان_ چطوری هیوک؟

_خوبم قربان،شما؟

_بد نیستم..ببینم میتونی واسم اطلاعاتی از شخصی به اسم لوهان در بیاری؟

-لوهان؟

– اسمش هانه ، فامیلش لوهان …یکی از افسرای رتبه بالا بوده که چندسال پیش خبر ، مرگش اومده

هیوک کمی فکر کرد و بعد با تعجب برگشت گفت

_لوهان؟فهمیدم همون ماموری که چند ساله ناپدید شده..

_اره همون

_برای چی می‌خواین قربان؟ اون الان هویتش تو پرونده های سیاهه

( پرونده های سیاه به پرونده هایی میگن که هویت کسایی که دیگه فعال نیستن اونجا نگهداری میشه و از سیستم حذف شده)

_خب اشکالی نداره واسم جور کن می‌خوامشون..واسه ماموریت لازم دارم

_باشه پس صبر کنین ربع ساعتی طول میکشه

_باشه مشکلی نیست منتظر میمونم

هیوک وارد اتاقی شد کخ به عنوان بایگانی داخل اتاق تعبیه شده بود.چان هم روی یکی از صندلی ها نشست

به هر گوشه ی اتاق که نگاه میکرد خاطره ایی از سهون جلوش زنده میشد

یاد روز اولی که واسه تشکیل پرونده ی هویتش اومده بودن

یا خیلی از روز های دیگه..

پوزخندی از روی عصبانیت و غم زد و منتظر هیوک موند

چانیول توی زندگیش یادگرفته بود که به موقع خشم و استرسش رو کنترل کنه ولی تازه داشت چیزی رو

متوجه می‌شُد که هیچوقت نفهمیده بود

اون تازه متوجه شده بود که با وجود تمام ادعاش در بی تفاوت بودن ، سهون رو توی زندگی سیاهش به عنوان نقطه ای از روشنایی ثبت کرده بود …نقطه ای که خیلی ناگهانی و خارج از برنامه های ذهنی چانیول از زندگیش حذف شده بود

اوه سهون تونسته بود به خوبی جای خانواده ای که نداشت رو براش پُر کنه و حالا جای خالیسش مثل سیاه چال در حال بلعیدن تک تک احساسات چانیول بود

سعی می‌کرد به سهون فکر نکنه…هر وقت که فکر و یا خاطره ای از سهون در ذهنش میومد اون رو به عمد میون تمرکزش روی نقشه َش و یا فکر کردن به آینده گُم میکرد ، ولی دوباره و دوباره سهون به ذهنش برمیگشت

عصبانیت و بغضش نه با گریه تخیله می شُد و نه حتی با داد زدن

آهی کِشید و نگاهش رو به دری که هیوک چند دقیقه قبل ازش گذشته بود داد و بالاخره وقتی که چانیول داشت دیگه به این نتیجه میرسید که احتمالا زمان متوقف شده ، هیوک با پرونده ای توی دستش برگشت

-به زور تونستم جورش کنم ، قربان به خاطرش یکی بهم بدهکار میشید

و چاشنی این حرفش چشمک کیوتی به چانیول زد

چانیول چیزی شبیه به خندیدن رو انجام داد و پرونده رو از هیوک گرفت

-ممنون ، فعلا

– قربان ، صبر کنید ، قربان(نگاهی به دور و برش کرد و به اجبار صداش رو پایین آورد) قربانننننننننن

چانیول که میدونست هیوک احتمالا میخواد بهش بگه حق بیرون بردن اون پرونده رو نداره ، فقط پوزخندی زد و بی توجه به بالا پایین پریدن های هیوک در پشت سرش از اداره خارج شد

دو خیابون اونطرف تر روی نیمکتی نشست و با احتیاط پرونده رو باز کرد

عکس سه در چهار از پسری با کلاه نظامی ضمیمه ی پرونده بود

چانیول نگاه دقیقی به عکس کرد و گفت

-بیخود نبود سهون اینقدر دوستش داشت

شروع به خوندن اطلاعات کرد

نام : هان

فامیلی : لو

ملیت : چین

ساکن : کره ی جنوبی ، سئول

مدت زمان آموزش : 6 سال

مدت زمان خدمت رسمی : 4 سال

تاریخ مرگ : 10/2/2010 (سن:22سال)

مکان مرگ : نامشخص (در حین عملیات)

و…..

چانیول بعد از خوندن اطلاعاتی که لازم داشت ، چیزی که مدتها ذهنش رو درگیر خودش کرده بود براش واضح تر شد

هیچ جسدی از لوهان در مکان حادثه پیدا نشده بود ، هیچ مدرکی طِی مدت جست و جو از اون به دست نیومده بود و پرونده به خاطر عدم وجود دلایل و مدارک کافی مخدومه اعلام شده بود

پس امکان زنده بودن لوهان وجود داشت و اگر اینطور بود ، چانیول به خاطر آرامش روح سهون هم که شده ، باید اون رو پیدا میکرد

 

 

 

هستی و برف آذر :

اول تشکر از تمام دوستانی که فیک رو می‌خونن و تشکر از تمام دوستانی که دیدگاه می‌‌گذارن

این فیک 226 دانلود داره…بگیم 10 تا از دانلودا هم هیچی …ینی 216 خواننده داره

ولی چند نظر؟ 27 نظر !!!!!

اگه تعداد نظرات رسید به 70 تا ، قسمت بعد چهار روز دیگه آپ می‌شه

اگر تعداد نظرات به 70 نرسه ، قسمت بعد دو الی سه هفته دیگه گذاشته می‌شه

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 48 نظر 24 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
.M.
مهمان

man emrooz shrooe kardam be khoondan
ealieh :yehetohorat:
ghesmat baed ro key mizari?

baran.nsy
مهمان

سلام عزیزم من امروز شروع کردم به خوندن و یه کله پیش اومدم میگم ممنون از فیک زیبات

nazi
مهمان
nazi
مهمان

عاااااالللللللیییییییی بووووووووووود
مرسی :heartme: :rose:

.N.
مهمان
سلامـ من تازهد شروع کردم ب خوندن فیکت عالیه و از این فیکاییه که من عاشقشم درمورد تعداد دانلود خوب این عادیه یه سریا میان فیکو میخونن بعد میبینن ادامش نیس و یا اگه پیگیرم باشن چون دیر اپ میشه نصفه ولش میکنن چون مشغله های زندگیشونم اگه بخوان اجازه نمیده ویا یه سریا هم خوششون نمیاد (بحث سایلنتاجداس) یه سریاهم نظری ندارن و اگه داشته باشن بی ارزشه و بهتره گفته نشه.. و وقت گرفته نشه نمیدونم این گله اس یا هرچی که میخواید بذارید .. اما نمیدونم چرا نویسنده ها همیشه نیمه خالی لیوانو میبینن بخدا خواننده های… Read more »
kimia
مهمان

من قسمت قبل رو دوباره خوندم یادم رفته بود
خیلی دیر دیر آپ می کنی :aaar:
آخه چرا؟ :chebedunam:
چررررررراااااااااااااااا؟ :gerye:

Mahla
مهمان

به نظرم اگه زود زود آپ کنی تعداد نظرات هم بیشتر می شه
خیلی خوبه :yehetohorat:
Thanks :hiii:

sari
مهمان

فک کردم دیگه آپ نمی شههههههههههه :aaar:
مرسی که آپ کردی :kissme:
ولی چرا انقد دیررررر؟ :gerye:

setare
مهمان

بکی چقد بانمکه… :khande:
می شه قسمت بعدو سریع آپ کنی؟ :cheshmak:

mahnaz
مهمان

آپ ششششششششششششششششششد :charkhesh:
آپ ششد :yeees:
قسمت بعد رو سریع آپ کن لطفااااا :aaar:

fati
مهمان
angel
مهمان

akh joooooon dominooooooooo….mmnoooon!kheili khub bud

wpDiscuz