هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Domino ep14

سلام عزیزان ، قسمت 14 از فیک دومینو

راوی با قیافه ی پوکر بکو از خودش جدا کرد و ایستاد

_ببینم تو نمی‌خوای دست از سر من برداری؟-_- کم مونده تو خوابامم تو رو ببینم

بک لنگ لنگون ایستاد و پاش رو به آرومی روی زمین گذاشت ، دست به کمر ، سمت راوی براق شد

_چیشد؟چیشد؟؟نفهمیدم اقایی که اسمشو یادم نیست…اول اینکه این تویی که همه جا میرم توهم جلو عینهو جن ظاهر میشی

دوما خیلی هم علاقه به دیدنت ندارم😑حالا هم برو کنار میخام برم

.

چون بک همه ی حرفاشو یه نفس زده بود بعد از اتمام حرفش نفس عمیقی کشید

راوی که تا اون لحظه با دهن باز به بک نگاه میکرد به خودش اومد و اروم رفت کنار

زیر لب گفت

_خدایا این دیوونس😶خود درگیری داره

بکی وارد رخت کن شد و تی شرتشو دراورد..محکم کوبوندش به نیمکت وسط اونجا

_اخخخخخ خدایا من تا اخر این بازی نمیرم خیلی خوبه..عه عه این پسره رو نگاه

دلم میخاد برم همچین بزنمش که از این به بعد اونو جای تردمیل استفاده کنن😤

حواسش به پاش نبود..اونو محکم کوبوند رو زمین که دردی همه ی بدنشو گرفت

از درد به دفعه یی اخ بلندی گفت..نشست روی نیمکت و پاشو گرفتُ شروع کرد ب ماساژ دادن

کمی که دردش اروم شد لباساشو عوض کرد ساکشو برداشت از باشگاه خارج شد

امروز با ماشینش نیومده بود

لنگون لنگون از کنار راه میرفت

حدود ٢٠متری از باشگاه دور شده بود که با شنیدن صدای بوق برگشت طرف ماشین

شیشه ی دودی ماشین اومد پایین و بک تونست قیافه ی راوی رو تشخیص بده

_هی پسره..چی بود اسمت؟بک،؟بکی،؟حالا هرچی بیا سوار شو تا خونه میرسونمت

راوی سوتی داده بود چون هیچوقت بکی اسمشو بهش نگفته بود

و بکی

از این بابت خوشحال شد چون فهمید که راوی رفته دربارش تحقیق کرده

_هی بیا دیگه داری از کی اجازه میگیری

بکی که راهشو سمت ماشین کج کرد گفت

_حالا چون خیلی اصرار میکنی قبول میکنم

الانم بیا کمکم-__-

راوی همون موقعه پیش خودش اعتراف کرد که بک خیلی خیلی پروعه

————————

بکهیون به کمک راوی سوار ماشین شد ، وقتی روی صندلی جلو جا گرفت و کمربندش رو بست سعی کرد چهره ی جدی به خودش بگیره

– چه عجب یه شعور کمک داشتی تو

روانی با اخم بهش نگاه کرد

– یه کاری نکن پرتت کنم از ماشین بیرون

– هوی…

نذاشت بک به حرفش ادامه بده ، یکی از دستاش رو بالا آورد

– باشه باشه ، فقط جیغ و داد نکن ، آره خواستم کمکت کنم

راوی شروع به رانندگی کرد و وقتی بکهیون دید که به داره دقیقا به سمت آپارتمانش میره نیشخند زد

– تو آدرس خونه ی منو از کجا بلدی؟

راوی هُل شد و سعی کرد بهونه ای توی ذهنش برای این دونستن جور کنه ، آخرش مثل احمقا خندید

– چیزه … یه بار اتفاقی دیدمت ، آره دیدمت

– پس چطور من تو رو ندیدم؟!

– گفتم که اتفاقی بود … تو منو ندیدی

– آهاننننن ، باش تو راست میگی

راوی بهش نگاه کرد و دوباره نگاهش رو به خیابون داد

– منظورت چیه؟

– هیچی باو ، تو رانندگیت رو کن

راوی ضبط رو روشن کرد  و صدای آهنگ کلاسیک توی ماشین پیچید

بکهیون یه نگاه بهش کرد ، فکرش رو هم نمی‌کرد یکی مثل راوی از این سبک آهنگا گوش بده

توی صندلی لم داد و با چشمای بسته سرش رو پشتی صندلی تکیه داد

عاشق این سبک آهنگا بود

راوی با دیدن لبخندی که روی لبای بکهیون نقش بسته بود ، بی اختیار خودش هم لبخند کمرنگی زد

این پسر با وجود پرو و بی ادب بودنش ، می‌تونست یه سرگرمی خوب برای راوی که زیاد دوست و رفیقی نداشت باشه

شاید بد نبود اگه باهاش دوست می‌شد

از افکارش خنده َش گرفت…کافی بود تا جیمین اینا رو بفهمه اونوقت تیکه بزرگش گوشش بود ولی اگه خودش چیزی به اون نمی‌گفت اون از کجا می‌خواست بفهمه؟!

لبخندش به پوزخند تبدیل شد ، به همین زودی داشت جیمین رو دور می‌زد.

به خودش گفت  این دور زدن نیست … اون که قرار نیست همه کاراش به جیمین گزارش بده! یه سری از مسائل شخصی هست و ربطی به جیمین و یا حتی کاری که خودش داره نیست

اینقدر درگیر سروکله زدن با افکارش بود که اصلا نفهمید کِی به روبه روی آپارتمانی که بکهیون درش اقامت داشت رسید

_______________________

چان همونطور مات و مهبوت به سهون که با لبخند بهش نگا میکرد خیره شده بود

_نمیخای بزاری بیام تو؟

چان سانت به سانت صورت سهونو نگاه میکرد تا از واقعی بودنش مطمعن بشه

یه قدم رفت عقب که سهون داخل شد و درو بست

_نمیخای حرف بزنی؟

چان دستشو اورد بالا و گذاشت رو صورت سهون

از واقعی بودنش که مطمن شد همزمان تمام سلولای بدنشش فریاد کشیدن که برو جلو و بغلش کن

بغض گلوی چانیو گرفت

دستشو انداخت

یه قدم به سهون نزدیک شد

یاد اون همه دردی که از مرگ سهون کشیده بود افتاد

کنترلشو از دست داد

و مشتش نشست رو گونه ی سهون

سهون که انتظار این حرکتو نداشت افتاد

چان چشای لرزونشو بهش دوخت

_این برای این بود که دیگه همچین کاری با من نکنی

یقه ی سهونو گرفت بلند کرد

با حرص غرید

_بار اخرت باشه وگرنه خودم میفرستمت اون دنیا

تمام این مدت سهون با همون لبخند بهش نگاه میکرد

عجیب دل اونم میخاست که چانو بغل کنه

وقتی نم چشای چانی رو دید خودش پیش قدم شد و تن چانو میون بازوهاش گرفت

میون بغض خندید

_دلم واست تنگ شده بود غول بیابونی

چان دستاشو از رو یقش برداشت و اونم سهونو بغل کرد

_منم

سهون اصلا دلش نمیخاست از دوست عزیز تر از بردارش جدا بشه ولی چاره ایی نداشت

روی مبل نشستن چان از ه./نسی تو بار دوتا لیوان پر کرد

بعد از اینکه یکی از جا./ما رو دست سهون داد ، اون یکیو خودش دستش گرفت و روبه روی سهون نشست

-تعریف کن

_موقعه عملیات ما تو میدون بودیم بمب صوتی گذاشته بودن(بمبی که باعث ناشنوا شدن فرد برای مدتی یا دائم استفاده میشه)

اونجا دوتا بطری بنزین هم بود

وقتی بمب رو زدن به بطری ها هم شلیک کردن من تونستم خودمو از منطقه دور کنم ولی نه خیلی

نصف دست و پام سوخت جاش هم موند

سهون لیوانو گذاشت رو میز و استین تی شرتشو داد بالا و پوست چروک شده و قرمزش ناشی از سوختگی رو به چان نشون داد

چان از این چیزا زیاد دیده بود ولی سهون یه چیز دیگه بود

از جاش بلند شد و پشت ب سهون روبه پنجره ایستاد

سهون ادامه داد

_چهار نفر از افرادمون مردن ولی خب از نیروهای دشمن همشون مردن

اونجا یه مرد اهلی ماله همون منطقه بهم کمک کرد

من چون بیهوش بودم فرمانده فکر کرد که مردم ، برگشتن!!!

حالم که بهتر شد تونستم با پایگاه تماس بگیرم

اوناهم سریع یه هواپیما فرستادن و برگشتم کره حالا هم که اینجاام

اخر حرفاش محتویات لیوانشو یه ضرب خورد

چان فقط خداروشکر میکرد که سهون الان پیشش بود

میخاست چیزی بگه که ماشین شبیه به ماشین راوی رو دید

زیر لب گفت

_تو اینجا چه کار میکنی؟

سهون بلند شد رفت پیش چان و با تعجب به جایی نگاه میکرد که چان خیره بود

همون موقعه بکی و راوی از ماشین پیاده شدن

سهون بلافاصله راوی رو شناخت

_هیی اون….

_میدونم راویه

_پس اون کیه؟

_یه همسایه ی فضول…

 

سهون دستاش رو پشت کمرش توی هم حلقه کرد

– داری در مورد راوی تحقیق می‌کنی؟

چان کمی نگاهش رو از صحنه ی در حال اجرا در برابر چشماش گرفت

– اون تنها کسیه که مستقیما به جیمین ربط پیدا می‌کنه

– لئو رو از قلم انداختی

– اون زیاد دور و بر جیمین نمی‌پِلکه

سهون از پشت پنجره کنار اومد و روی یکی از مبل های سفید رنگ نشست

– بیا بشین اینجا کارت دارم

چانیول کنارش روی یکی از مبل های تک نفره نشست

– طوری شده؟

– فکر کنم لوهان زنده هست

چانیول خندید

– اینو منم می‌دونم

– می‌دونی؟!

– هوم ، می‌خواستم به عنوان آخرین خواسته َت ، پیدا کردن لوهان رو به روحت تقدیم کنم

سهون خندید

– حالا که زنده َم ، می‌تونی به زنده َم تقدیمش کنی

چانیول کمی به سمت جلو متمایل شد و بعد از تکیه دادن آرنجش به روی زانوهاش ، دستاش رو توی هم قلاب کرد

– فعلا چیزی که مشخصه اینه که اون زنده هست ولی چرا مُرده جلوه داده شده و چرا کسی به دنبالش نگشته مشکوکه

سهون یکی از پاهاش رو روی اون یکی انداخت و با خونسردی به پشتی مبل تکیه داد

– چون چیزایی می‌دونست که نباید می‌دونست

چانیول با تعجب بهش نگاه کرد

– منظورت چیه؟!

– قضیه مربوط به یکی از رده بالاها بود ، فساد اخلاقی و پول شویی ، خیلی به لوهان گفتم دنبال این قضیه رو نگیره ولی به حرفم گوش نکرد ، اونطور نگام نکن چانیول …قرار نیست تو هم کار اشتباهه لوهان رو تکرار کنی ، اون پرونده به ماها مربوط نیست

– خوب بعدش؟

– بعدی وجود نداره … من نمی‌دونم لوهان کجاست ولی می‌دونم زنده هست ، همونطوری که خودتم می‌دونی

– ینی دست بذاریم رو دست و منتظر بشیم تا بلکه روزی خودش برگرده؟!

سهون با اخم و جدی به چانیول خیره شد

– نه ، ولی نباید هم بی گُدار به آب بزنیم …نمیشه وقتی از چیزی مطمئن نیستی هر طور که بخوای رفتار و عمل کنی ، متوجه منظورم می‌شی درسته؟

– آره فهمیدم

سهون خمیازه کِشید

– اتاقت کجاست؟! خوابم میاد

بعدش هم سرپا ایستاد و بدون اینکه منتظر راهنمایی از سمت چانیول باشه به سمت راهروی سمت راستش رفت

– می‌خوای اینجا بمونی؟

سهون با بی خیالی جواب داد

– فعلا آره…جایی ندارم برم

************ *****************

 

بعد از رفتن سهون ، چانیول برای یه سری از کاراش از آپارتمانش خارج شد و وقتی که منتظر آسانسور بود به این فکر می‌کرد که شاید بد نباشه سر از رابطه ی راوی و همسایه َش در بیاره

با باز شدن در آسانسور چانیول و بکهیون باهمدیگه رو در رو شدن ، چانیول وارد آسانسور شد و قبل از زدن دکمه ی پارکینگ به بکهیونی که بیرون رفته بود گفت

– هی بچه ، اگه دفعه ی بعد خیلی دلت فضولی زندگی منو خواست اول از همه بهتره بفهمه کِیا میرم و کِیا برمیگردم

در آسانسور که بسته شد ، دهن بکهیون هنوز هم نیمه باز مونده بود…اون الان بهش تیکه انداخته و مسخره َش کرده بود؟!

خیلی دوست داشت می‌تونست یه مشت توی فک اون پسر بخوابونه ولی تنها کاری که ازش ساخته بود رفتن به سمت واحدش و حرص و جوش خوردن  درونش بود

********************** *************************

چان که از گرفتن حالِ بکی فوق العاده خوشحال بود تصمیم گرفت بره واسه خودشو سهون شام بخره و بعد از اتمام کارش به خونه برگشت

سهون هنوز خواب بود

میز رو چید و رفت سهونو بیدار کرد

_سهون؟؟سهوننننننن؟؟بیدار شو رفتم شام خریدم

سهون با چشای بسته نشست

_باشه الان میام

چان برای یه لحضه طرح لبخندی اومد رو صورتش

چون سهون صورتش کمی پف خواب داشت و موهاش رو هوا سیخ شده بودن

 

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)

thesti 38 نظر 21 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sani
مهمان
.E.
مهمان

مرسی.قسمت بعدو سریع تر آپ می کنی؟

kati
مهمان

آخه چرا نظر نمی زارین؟من ادامشو می خوااااااااااااااااااااااااااام

mahsa
مهمان
.s.
مهمان

این فیک خیلی قشنگه .آخه چرا نظر نمی ذارین؟

matina
مهمان

آقا من الان تو خماریم …چرا آپ نمی کنین؟

maedeh
مهمان
D.O.L
مهمان

akh joooon sehun bargasht
ghesmate baedo sarie tar ap mikoni?

.M.
مهمان

beki cheghad bahal boooooood
khodaro shokr hunhanam zendan
mersi

sana
مهمان

آخ جوووووووووون لوهان زندس .سهونم اومد .

.R.
مهمان

مرسی . می شه قسمت بعد رو سریع تر آپ کنی؟

.E.
مهمان

اونیییییییییییییییییییییییی
چرا آپ نمی کنی ؟

.R.
مهمان

واااااااااااای مرسی
خیلی خوب بود
عالیه این فیک

wpDiscuz