سلام به همه چشالوهای عزیز، قسمت 15 از فیک “دومینو”

سهون تا دست و صورتشو شست و سر میز نشست چان هم غذا هارو اماده کرده بود

غذای مورد علاقه ی سهون

نودل لوبیا با کیمچی تربچه و کیک ماهی و توبوکی

_همممم به نظر که خوشمزه میان😍 از کجا فهمیدی که من هوس اینا رو کردم؟

_فهمیدم دیگه بهتری بخوری تا سرد نشدن

کمی که از خوردنشون گذشت سهون گفت

_به نظرت چه کاری میتونیم انجام بدیم که به جیمین و دارو دستش نزدیک بشیم؟

چان کمی از لیوان ابش نوشید

_تا اون جا که میدونم و میدونی جیمین شرکت تبلیغاتی داره

جدیدا هم داره یه تبلیغ خیلی خیلی گرون رو میسازه..جاسوسی که فرستادیم اونجا میگه که هنوز اهنگ مناسبی واسش درست نکردن به خاطر همین زنگ زدن یکی از اهنگسازایی که تو امریکاس بیاد

_و کجای این قضیه به نفع ماست؟|:

چان نگاه چپ چپی بهش انداخت و گفت

_کمی فکرتو کار بنداز اوه سهون

سهون با چشمای گرد شده ناشی از فکری که تو سرش اومده بود به چان نگاه کرد

_مگه دیوونه شدی پارک چانیول؟هان؟ اون اهنگساز معلومه  پیج اینستاگرام و فیسبوک و توییتر و هزار کوفت و زهرمار دیگه ایی داشته باشه..عکساش تو اینترنت هست

میشناسنت!!!ریسکه!خیلی ریسکه

من نمیتونم اجازه ی اینو بهت بدم..حتی فکرشم نکن

چان اعصبانی از مخالفت سهون ولی با ارامش و جدیت حرفشو به کرسی نشوند

_اوه سهون میدونی که اگر تو همه ی قضیه ها مشکلی نداشته باشم و به حرفت گوش کنم تو این یه مورد اصلا نمیتونم.از  منم نخواه که همچین فرصتیو از دست بدم

من ادم ریسک کردنم..پس این کارو به هر قیمتی شده انجام میدم

چان از جاش بلند شد و دو قدمی سمت اتاق کارش برداشت و ایستاد…ادامه ی جملشو گفت

_حتی به قیمت کشته شدنم

رفت…

سهون از لفظ مردن اونم مردن چان تمام موهای بدنش سیخ شد..استرسی ناشناخته تمام جونشو در بر گرفت

میتونست؟ میتونست حتی لحضه ایی بدون بهترین دوستش بمونه؟ از دست دادن لوهان به اندازه ی کافی سخت بود!!میتونه از دست دادن چانیول رو هم تحمل کنه؟

ترسید!!

از عاقبت این کار ترسید!!

از بلاهایی که سر چان میومد ترسید!!

با دست لرزون از استرس از جاش بلند شد و روبه روی پنجره ایستاد به طبقه ی جیمین خیره شد

_منتظر روزی ام که با همین چشمای خودم ببینم داری نفسای اخرتو میکشی

همه چیز مرتب و منظم پیش می‌رفت به جز یه چیز ، اونم سرماخوردگی شدید بیون بکهیون بود

صبح زود وقتی چشماش رو باز کرد و از رخت خوابش بیرون اومد ، سوزش شدید گلوش متعجبش کرد و باعث شد تا سریع توی آیینه به خودش نگاه کنه

رنگش پریده و زیر چشماش گود افتاده بود

اوفی گفت

– ای بخُشکی شانس ، همین امروز که باید پاشم برم اون شرکت کوفتی ، باید این ریخت شم؟!

وسایلی که برای گریم لازم بود رو توی یه کیف دستی گذاشت و لباساش رو پوشید تا به سمت شرکت تجاری جیمین بره

قرار شده بود برای تبلیغات جدیدشون باهاش قرار داد ببندن و بکهیون تهیه کننده اون پروژه بشه

چند بار بینیش رو بالا کِشید ولی آبریزشش قطع شدنی نبود ، تلو تلو خورون سمت آسانسور رفت

پسر جدیدی که بکهیون تا اون روز توی اون طبقه ی دو واحده ندیده بودش دم در آسانسور ایستاده و در حال زدن دکمه بود

از پشت سر قد بلند و موهاش هم کاهی روشن بود

کنارش ایستاد و با فین فین به شماره ها نگاه کرد

– ببخشید دیر شد سهون

بکهیون با شنیدن صدا سرش رو کمی چرخوند و همسایه رو مُخش رو دید که کنار پسر قبلی قرار گرفت

در هر صورت بکهیون بی حال تر از این بود که بخواد به اون دوتا توجهی کنه

هر سه نفرشون سوار  شدن

چانیول زیرچشمی به پسر ریز میزه که به زور با تیکه دادن دستش به دیواره ی آسانسور سرپا ایستاده بود نگاه کرد

حس پایین اومدنه اتاقک و هوای خفه َش بیشتر از قبل حال بکهیونو بد کرده بود اینقدر که داشت کم کم به این نتیجه می‌رسید که بهتره اون روز قید رفتن به شرکت تبلیغات رو بزنه ولی بازم نتونست

وقتی طبقه ی همکف ، پاهاش رو روی سطح سرامیکا گذاشت وضع از قبل هم بدتر شد…حالا هیچ تکیه گاهی برای قرار دادن دستش نداشت

پیش خودش فکر کرد که این نمی‌تونه یه سرما خوردگی باشه…مغزش شروع به آنالیز شرایط کرد و چیزایی که دیروز خورده و کارایی که کرده بود رو به خاطر آورد

تنها چیزی که شاید کمی می‌تونست مشکوک باشه ، بطری آب معدنی که راوی براش خریده و بهش داد ، بود

سهون با آرنج تو پهلوی چان زد و آروم گفت

– میگم این پسره انگار حالش خوش نیست ، داره پَس میفته

– به درک ، بیا بریم

یه لحظه بکهیون نتونست بیشتر حالش رو تحمل کنه و چشماش سیاهی رفتن و از پهلو روی زمین افتاد

سهون با تعجب و ترس بهش نگاه کرد

– گفتم این یه طوریشه

– بیا بریم ، به ما چه آخه؟ هر مرگش که می‌خواد باشه

سهون چپ چپ به چانیول نگاه کرد

– ینی چی؟ ولش کنیم همینجا بریم؟! بیا ببینم

دختری که پشت میز پذیرش نشسته بود با دیدن بکهیون ، سریع سمتشون اومد و نگهبانی رو خبر کرد

سهون آروم بدن بکهیون که از سبکی مثل پر کاه بود رو ، روی دستاش بلند کرد

– نزدیک ترین بیمارستان یا درمانگاه به اینجا کجاست؟

دختر که یه کم هُل کرده بود با دست موهای سرش که به دقت شونه شده و جمع شده بود رو خاروند

– فکر کنم توی خیابون پیونگ دال باشه

.سهون خیلی سریع بکی رو سوار ماشین کرد و پشت رل نشست

چان هم با بی علاقگی کنار سهون جا گرفت

__________

چان روبه روی تخت بک به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه بهش زل زده بود

سهون هم منتظر دکتر روی صندلی نشسته بود

_چرا اینجوری به این بدبخت زل زدی؟

_بهش حس خوبی ندارم سهون یه جوریه

حس میکنم داره یه چیزاییو مخفی میکنه

_چانی تو باز این مشکوک بازیان شروع شدا نمیشه…

میخاست بقیه ی حرفشو بزنه که با اومدن دکتر نشد

سهون بلند شد

_چیشد اقای دکتر؟

_جواب ازمایشای بکهیون شی رسیدن

و ما متوجه  حجم زیادی از ماده ی بیهوش کننده  و سر کننده ی عضلات با عوارض سرما خوردگی تو خونشون پیدا کردیم

چان و سهون کمی متعجب شدن که با بقیه حرف دکتر تعجبشون چند برابر شد

_عجیب تر از این موضوع اینه که این دارو برای حیووانات استفاده میشه

و روی انسان تا حد زیادیش باعث مرگ میشه

چان_اگه این دارو رو انسان استفاده بشه چه اتفاقی میوفته

_ساده تر بگم این دارو مثل هیپنوتیزم عمل میکنه البته فقط روی انسان روی حیووانات همون بیهوشی و سر کننده عضلاتِ

وقتی این دارو وارد بدن انسان میشه  اونو تو خلسه میبره

دقیقا فضایی مثل هیپنوتیزم واسه مغز به وجود میاره

سهون با کلافگی حاصل از کنجکاوی سرشو خاروند و رو به دکتر تعظیم کرد

_ممنون اقای دکتر

وقتی دکتر از اتاق خارج شد سهون رو به چان

_توهم به همون چیزی فکر میکنی که من میکنم؟

_راوی؟

_دقیقا راوی.من با اینکه نمیشناختمش ولی دیدم از ماشین راوی پیاده شد

_و به چه نتیجه ایی رسیدی؟

_اون این دارو رو به خورد این پسر داده

چانیول یه نگاه دیگه به بکهیون انداخت

-باید سر از کار این پسره در بیارم ، ببینم کیفش کجاست؟

– چانیول!

– نگو که واسه من مقید به اموال شخصی و .. شدی !

سهون یه چشم غره به چانیول رفت و خواست دولا شه و از زیر میز کیف رو برداره که همون موقع پرستاری وارد شد و سرم بکهیون رو چک کرد و رو به اون دو نفر

– لطفا بیرون منتظر باشید

چانیول زورکی لبخند زد

– چشم چند دقیقه دیگه میریم بیرون

– همین الان آقایون

وقتی جفتشون نگاه جدی و خیره پرستار رو دیدن به اجبار راهشون رو گرفتن و از اتاق بیرون رفتن

چانیول عصبانی چند تا فحش زیر لب داد و گفت

– شانسو نگاها ، هم الان که می شد کیفو برداریم باید این دختره چشم وزقی میومد

سهون خندید

– هنوزم مثل گذشته با وجود یخ بودنت خل و چلی

چانیول صادقانه جواب داد

– از وقتی تو برگشتی همه چی دوباره سرجای خودش برگشته

سهون با شوخی با شونه به شونه ی چانیول زد

– دارم کم کم فک می کنم عاشقم شدی ها

چانیول بی تفاوت شونه بالا انداخت

– وقتی دوست پسر داری اگه خودمم بخوام نمی تونم عاشقت بشم ، پس زر نزن

سهون اخم کرد و ایستاد

– چانیول!!!

برگشت و لبخند زد ، از اون معدود لبخندایی که خیلی کم می شد روی لباش دید

– نترس عاشقت نیستم ، نمی خوام بهت دروغ بگم … یه زمان فکر می کردم ممکنه عاشقت باشن ولی خوب میبینی که الان نیستم

سهون بی هیچ حرفی به چانیول خیره موند

خندید و نزدیک سهون شد و دستشو دور شونه ش انداخت

– الان تو فقط و فقط داداشمی ، فقط همین

******

5 ساعت بعد بکهیون بهوش اومد . بوی الکل ، صدای بوق های آروم و مقطع ، سوزش دست

خیلی طول نکشید که فهمید که در بیمارستانه، ولی کی اونجا آورده بودش؟!

راوی؟!

مسئول آپارتمان؟!

خانواده ش؟!

در حال کنکاش در ذهنش بود که در پرده آبی رنگ کنار رفت و چانیول و سهون وارد سالن درمانی اتفاقات شدن

بکهیون با چشمای گرد شده به جفتشون نگاه کرد

امکان نداشت!!

یعنی اون دو نفر عاملین نجاتش بودن؟!

تا الان شده وسط یه روز تابستانی کولاکی از برف سرتون آوار بشه؟! مسلما جوابتون نه هست . پس تصور کنید اگه واقعا این اتفاق بیفته چه حالی می شید؟! اون لحظه حس بکهیون دقیقا همین بود

ذهن جناییش سریع شروع به کار کرد و اولین چیزی که به خاطر آورد این بود که داشت به سمت شرکت جیمین می‌رفت پس تمامی مدارک و وسایل گریم توی کیفش بود

با استرس دور و برش رو نگاه کرد و وقتی کیفشو روی صندلی دید نفس راحتی کشید و نگاهش رو به دو موجود بی اعصاب روبه روش داد و اخم کرد

چانیول چشماشو تنگ کرد

– ریختت می گه یه چیزی هم طلبکاری؟

بکهیون با حرص گفت

– برای چی من اینجام؟!

سهون که همیشه خیلی بهتر از چانیول می تونست خودشو کنترل کنه ، همونطور دست دسته سینه به تخت بکهیون نزدیک شد

بی اختیار داشت خنده ش می گرفت ، بکهیون ریزه و کوچولو روی تخت بزرگ بیمارستان گم شده بود

– اسم من سهونه ، اوه سهون … اگه یادت باشه منو و چانیول( با انگشت شست دست به چان اشاره کرد ) داشتیم می رفتیم بیرون که تو رو توی آسانسور دیدیم ، یادته دیگه؟

بکهیون با تکون سر و اخم جواب داد

-خنگ نیستم ، یادمه

– توی لابی تو بیهوش شدی و ما هم چاره ای نداشتیم جز این که بیاریمت اینجا

بکهیون پلک زد ، از اینکه اینطور ضعیف باشه بدش میومد

– چه بلایی سرم اومده؟!

چانیول جواب داد

– مسموم شدی ، یکی به عمد بهت بیهوش کننده و سر کننده عضلات داده بخوری

بکهیون اخم کرد، راوی…

سهون لبه ی تخت نشست

– می دونی کار کی بوده؟

– نه

– باید زنگ بزنیم پلیس

بکهیون با ناشی گری سرمو از دستش بیرون کشید و از روی تخت پایین اومد

چانیول رد خون قرمز که از مچ دست بکهیون روان بود رو نگاه کرد

– داری چیکار می کنی؟!

بکهیون با دست چپش مچ دست راستش رو یه کم فشار داد تا خون قطع بشه

– ممنون که کمکم کردید ، ولی من کارای خیلی مهمی دارم ک…

ولی حرفش با دیدن افسری که وارد شد نیمه موند ، بیمارستان به پلیس خبر داده بود

چان و سهون به عنوان شاهد موندن و افسر یه سری سؤال از بکهیون پرسید ولی اون هیچی در مورد راوی نگفت و همین هم باعث برانگیخته شدن بیشتر شک چانیول شد

وقتی بکهیون هیچ شکایتی نداشت و چیزی هم برای تحقیق نبود ، افسر اجازه داد تا دکتر بکهیونو مرخص کنه

چان و سهون ،بکی رو تا دم اپارتمانش همراهی کردن

سهون با مهربونی گفت

_هی بکهیون شی چیزی نیاز داشتی بیا بگو

چان پوزخندی زد که بکی رو حرصی کرد و با لحنی که مخاطبش چان بود گفت

_ممنون سهون شی ولی دلم نمیخاد چشمم بیا قیافه بعضیا بیوفته

چان میخاست برگرده جوابشو بده که سهون اوضاع رو خیط دید و دستاشو گذاشت رو سینه چان و هُل داد

و در حالی که میرفتن سمت واحد خودشون رو به بکهیون گفت

_هاها مواظب خودت باش بکهیون شی

درو باز کرد و چانو هل داد تو خونه و بعد خودش وارد شد

چان با تدید و شَک ، رو مبل نشست و طبق عادتش لبشو به انگشتش گرفت

_سهون من بهت میگم این مشکوکه میگی نه

خودت دیدی؟ اگه ریگی به کفشش نبود چرا نباید اسم راوی رو میبرد هم!؟

_همم منم با اون چیزی که اونجا دیدم یکم مشکوک شدم

_یکم!؟/: تو داری جدی میگی؟ فقط یکم؟ سهووونا به خودت بیاد

این یه پرونده ی الکی نیست مثله قبلیا اطفا این خیلی مهمه

_خیلی خب داد نزن …میدم دربارش تحقیق کنن

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)