Fanfiction Domino ep17

سلام ، هستی و برف آذریم ، قسمت 17 فیک دومینو

صحبت های مهمی هست در ادامه ، خواهش می‌کنیم بخوانید

چشمای چانیول تا آخرین حد ممکن درشت شد و بکهیون بی اختیار خنده ی ریزی زیرلب کرد ….اون پسر همینطوری چشماش درشت بودن و حالا با این کار به نظر میومد در حال بیرون افتادن از حفره ها باشن

جیمین وقتی عکس العمل چانیولو دید کمی خودشو توی مبل چرمی فرو برد

چانیول سعی کرد تا جایی که امکان داره مودب برخورد کنه

جیمین شی فک کنم شما دچار سوتفاهم شدید …من هیچوقت در حرفه ی بازیگری نبودم و تمایلی هم به بودن ندارم

جیمین با خنده گفت

چانگ وو شی ، این که کاری نداره …من مطمئنم جناب سونگ خیلی خوب می تونن بهت کمک کردن ، بعدشم که بازی در تبلیغات زیاد تخصص خاصی و آشنایی به بازیگری نمی خواد

چانیول می خواست بازم مخالفت کنه ولی اون هرچی هم که این همه سال آموزش دیده ، بازم یه پسر کم سن و سال بود که فقط 24 سال داشت و هنوز غرور و لجبازی جوونی همراش بود … نگاه کردن به چهره ی متکبر سونگ و پوزخندش که انگار می گفت “تو از پس این کار برنمیای” باعث شد تا بدون هیچ فکر دیگه ای موافقت خودشو برای این کار اعلام کنه

جیمین با خشرویی جواب داد

تصمیم عاقلانه ای گرفتید …مطمئنم پشیمون نمی شید

چانیول با لبخند دروغین ، جواب داد

امیدوارم همینطور باشه

بکهیون وقتی دید اونم باید چیزی بگه ، به زور با لحن صمیمی به چانیول گفت

حق با آقای کیم (جیمین) هست … حتما همکاری عالی ای خواهد بود . بی صبرانه منتظر کار کردن با شما هستم چانگ وو شی

چانیول با لبخند فقط سرشو تکون داد

جیمین بلند شد

خوب پس آقایون همراه من بیاین تا شما رو با بقیه آشنا کنم

چانیول و بکهیون مطیعانه ایستادن

وقتی نور از میون کرکره های مشکی به صورت چانیول خورد ، بکهیون تونست متوجه ضخامت کرم و موارد آرایشی روی صورت چانیول بشه

بی اختیار دندوناشو در دهنش بهم فشار داد، چه دلیلی داشت یه نفر برای اومدن به یه قرار کاری ، در این حد گریم داشته باشه؟!

برآمدگی غیر معمول چشم چانیول و برقش نشون می داد که اون حتی از لنز استفاده کرده …هرچند رنگ عسلی لنزش اینقدر طبیعی بود که به سختی می شد تشخیصش داد

بکهیون چشماشو کمی تنگ کرد و با دقت بیشتری صورت چانیولو کندکاو کرد

اون دوره ی تخصصی گریم و شبیه سازیو به سبب جاسوس بودن گذرونده بود و به خوبی می تونست متوجه گریم تخصصی و حرفه ای چانیول بشه

ابروهاش با مداد به عمد کشیده و پهن شده بود

چشماشو براش کشیده تر از حد عادیش در آورده بودن و بینیش با سایه کوچک شده بود

بکهیون پوزخند زد …این پسر سعی کرده بود چی چیزیو در چهره ش مخفی کنه؟!

چانیول از نگاه خیره بکهیون روی خودش عصبی شده بود و نفس های تند می کشید

اون پسر همه جوره روی اعصابش بود

باهم از در اتاق بیرون رفتن

جیمین به سمت آسانسور رفت و هر سه نفر سوار محفظه نقره ای طلایی و شیک آسانسور شدن

فشار زیادی روی چانیول بود …تمام مدت مجبور به لبخند زدن و تظاهر به راحتی و خوشحالی رو به روی مردی بود که با بی رحمی تمام و بدون ذره ای انسانیت ، خانواده شو به قتل رسونده بود.

طبقه ی همکف پیاده شدن . جیمین به سمت راهرویی در سمت راست پیچید

جایی با کف پوش های سرامیک طوسی براق و دیوارهایی که تا نیمه با سنگهای طلایی تزئینی پوشیده شده بود

سقف بالا سرشونو هالوژن هایی با نور مهتابی و طلایی روشن کرده بود

انتهای سمت چپ راهرو ، جیمین در مشکی رنگیو باز کرد و هر سه وارد اتاق موسیقی شدن . جایی که کیبرد و دیگر وسایل قرار داشت

با خوشرویی به چانیول گفت اونجا اتاق کار اون هست

بکهیون ابروشو بالا داد …همیشه حس زیادش به خوانندگی باعث می شد دلش بخواد پشت یکی از اون میکروفن ها بایسته و مثل توی فیلم ها یه آهنگساز اون سمت شیشه راهنماییش کنه

از اون اتاق بیرون اومدن و راهرویی طی شده رو دوباره به سمت بیرون گذشتن

این دفعه جیمین به سمت انتهای لابی بزرگ رفت . در قهوه ای سوخته رو باز کرد و بعد گذروندن راهروی پهن و کوتاهی ، پرده ی مخمل یشمی رو کنار زد و این دفعه رو به  روشون سالن مربع شکل بزرگ با دیوار های سفید و کف پوشی که در بعضی جاها قهوه ای و بعضی جاها کرمی بود قرار داشت

جیمین با غرور گفت

اینم سالن تمرین و ساخت کلیپ ها

بکهیون با رضایت سرشو تکون داد …از اونجا خوشش اومده بود … همه چیز می تونست خیلی خوب پیش بره

بعد از نشون دادن اتاقا به بکی و چان

چان گفت

_ترجیح میدم از امروز شروع کنم

جیمین با خرسندی جواب داد

_اوه خیلی خوبه من شمارو تا او اتاقت همراهی میکنم

_ممنون

وارد اتاق چانیول ش شدن و اون پشت وسایل نشست

بعد از فکر کردن به کل موضوع که درباره ی یه شرکته رسمیه

آهنگ رسمی و در عین حال تاثیر گذاریو انتخاب کرد

بدون توجه به جیمین که رفته و بک که چند دقیقه ایی می‌شد دم در اتاق ایستاده بود ، سازا رو گرفت دستش

به نظرش پیانو و گیتار ترکیب خوبی بودن

یه نت نوشت

ولی وقتی اونارو نواخت فهمید که به یه بیت سنگین هم  نیاز داره

اما چی؟! یادش نمیومد

بکی که فهمید

گفت

_از درام استفاده کن!!

_چی؟؟

_میگم از درام استفاده کن!! با این چیزایی که زدی به یه بیت سنگین هم نیاز داری!!

چان یه نگاهی که حتی خودشم غیر دوستانشو فهمید به بکی انداخت و با این نگاه فهموند که

تو کار من دخالت نکن

بکی هم با همچین نگاهی فقط دو کلمه واسه توصیف پسر رو به روش اومد تو ذهنش

تخس و مغرور

چان یه نت کوتاه واسه درام نوشت

بقیه ی کار رو واسه فردا واگذار کرد

چون هم خسته شده بود هم از اون همه گریمی که رو پوستش بود طاقتش طاق شده بود

وسایلشو بر داشت

رفت طرف بک دستشو به سمتش دراز کرد

گفت_من میرم خسته نباشید سونگ شی

بکی هم خیلی عادی باش دست داد

_ممنون شماهم

و چان از اتاق اومد بیرون از منشی جیمین خواست که رفتنشو به جیمین خبر بده

هوای اونجا دیگه داشت خیلی غیر قابل تحمل میشد

از شرکت ک زد بیرون

یه نفس عمیق کشید که حس کرد از یه خلاء زمانی بیرون اومدع

سوار ماشین شد و تا جایی که میشد تند رفت تا به خونه برسه

وقتی به واحد مسکونیش رسید سریع ماشینو توی پارکینگ پارک کرد

باید زودتر پیش سهون می‌رفت ، باید بهش می‌گفت که امروز همه چیز خیلی خوب پیش رفته و اون یه قدم به ماموریتش نزدیک تر شده

چشماش از شدت مواد آرایشی به سوزش افتاده بود و واقعا حس می‌کرد که اگه یه کم دیگه پیش بره کور بشه

به محض اومدن توی خونه خودشو توی حموم انداخت

سهون به کارش خندید

پشت در رفت و دو تقه زد

-کمک نمی‌خوای؟!

– برام پاک کننده آرایش بیار ، رو میز گذاشتمش

سهون چیزی که ازش خواسته شده بود رو بُرد

چان با چشمای بسته و کورمال کورمال قوطی و بسته ی پنبه رو از دست سهون گرفت و در رو دوباره بست

-چرا درو می‌بندی؟! بذار کمکت کنم

– نمی‌خوام ، به جاش زنگ بزن از بیرون غذا بیارن از گرسنگی دارم می‌میرم

سهون شونه بالا انداخت ، چاره ای جز این نداشت

******* **********

بکهیون بعد از رسیدن به واحدش ، خودشو بی حال روی مبل رها کرد ، اونروز خسته شده بود…نه فقط به خاطر کار ، بلکه به خاطر خاطراتی که به واسطه ی اون پسر مو قرمز چانگ وو به خاطر آورده بود

خاطراتی که توی مخفی ترین زوایای ذهنش دفنشون کرده بود

همه چیز توی ذهنش تداعی شد ، صدای خنده های سونگ جو ، چشمای خندونش که همیشه با دیدن بکهیون به حالت دو خط در میومد

اصلا گذاشتن اسم سونگ به همین دلیل بود…به دلیل اینکه بکهیون می‌خواست خاطرات تنها کسی که عاشقانه می‌پرستید ولی جیمین ازش گرفته بود همیشه در ذهنش بیدار بمونه

می‌خواست همیشه یادش باشه برای چی به اون شرکت رفته…یادش باشه که اونا چه فردیو ازش گرفتن

5 سال قبل… سونگ جو هیچ گناهی نداشت ، تنها گناه اون همکلاسی شدن با دختر جیمین بود

دختری که از روی لجبازی و تکبر باعث مرگ عزیزترین و تنها دوست صمیمی بکهیون شد

بکهیون حتی فرصت نکرد بهش بگه که دوستش داره

فرصت نکرد که بهش بگه اونو بیشتر از خودش دوست داره

توی اتاق خواب رفت ، از طبقه ی بالای کمد سفید رنگش جعبه ی چوبی پایین آورد

عکس های دو نفره ی خودش و سونگ جو و تعدادی دیگه از یادگاری هاشونو همیشه مثل یه گنج گرانبها اونجا نگه داشته بود

آخرین عکس گرفته شدشون، برای وقتی بود که به دیدن موزه ی تاریخ طبیعی از طرف دبیرستان رفته بودن

سونگ جو صمیمانه یه دستش دور گردن بکهیون حلقه و با دست دیگه َش علامت وی رو کنار چشمش درست کرده بود

بکهیون رو به دوربین خندیده و چهرش خوشحالیو منعکس می‌کرد

قطره اشکی از چشمش پایین چکید

همه ی اون روزا تمام شده بود…درست مثل یه غذای دست نخورده ، قبل اینکه بکهیون بتونه طعم اون خوشبختیو بچشه ازش گرفته بودنش… به زور و با بی انصافی اون خوشبختیو ازش گرفته بودن

یه چیزی ته قلبش به درد اومده بود.

دختر جیمین هیچوقت از کارش پشیمون نشد. اون حتی برای خاکسپاری کسی که ادعای عاشقیشو داشت نیومد

اون با بی رحمی به تماشای مرگ عزیزترین فرد زندگی بکهیون نشست

اول این بازی می‌خواست کاری کنه که دختر جیمین عاشقش بشه ولی بعد به نظرش اومد این کار ممکن نیست…اون دختر لوس و افاده ای ازدواج کرده بود و بکهیون نمی‌خواست یه زندگیو بهم بزنه ، هرچند همسرش یکی از شرکای تجاری پدرش بود و می‌شد گفت دو برابر سن اون دخترو داشت

روز مرگ سونگ جو اونم اونجا بود ، پشت یه تخته سنگ مخفی شده و نگاشون می‌کرد

جیمین توی ماشین گرون قیمتش نشسته بود و نوچه ش شلیک نهایی اسلحه رو به سر سونگ جو زده بود

بکهیون همیشه کابوس اون لحظه رو می‌دید…همیشه خودشو سرزنش می‌کرد در حالی که هیچ کاری ازش ساخته نبود

اصلا یکی از دلایل پلیس شدنش همین بود…اینکه بتونه روزی انتقام سونگ جو رو بگیره

و حالا داشت به انتقامش نزدیک می‌شد …به چیزی که سالهای زیادی از زندگیشو براش داده بود

درسته ، انتقام گرفتن مرگ آقا و خانوم پارک و پیدا کردن چانیول از اهدافش بودن ولی گرفتن بهای خون سونگ جو هم یکی دیگه از دلایلش بود

عکسا رو توی جعبه گذاشت ، چهره ش ارادشو نشون می‌داد…بکهیون از این بازی پا پس نمی‌کِشید …اون تا آخرش می‌‎رفت و اهمیتی نداشت که در آینده چه چیزی براش پیش بیاد.

********** **************

راوی در ظاهر داشت به حرفای لئو گوش می‌داد ولی در باطن به پسر مو صورتی و تسخی که با پرویی تمام این مدته تو روش ایستاده بود فکر می‌کرد

لئو با آرنج توی پهلوش زد

-حواست کجاست؟ کلی وقته دارم باهات حرف می‌زنم

با لبخند به سمت لئو برگشت

-خیلی خوشگله

– هان؟! کی خوشگله؟!

راوی بازم لبخند زد

-باید یه بار ببینیش…شبیه پسر بچه هاست

لئو دست به سینه به پشتی صندلیش تکیه داد

-قولت یادت نرفته که…تو حق عاشق شدن نداری

راوی با نیشخند بهش نگاه کرد

-حالا کی گفت عاشقش؟!

– پس چی؟! چرا داری بهش فکر می‌کنی؟!

– می‌خوام یه مدت برای سرگرمی داشته باشمش…نه که بازیش بدم ، ولی قرار هم نیست باهاش بمونم ، یه مدت می‌خوام باهاش باشم…ازش خوشم اومده

لئو پوزخند زد

-حواست به کارات باشه…کافیه اون واقعیت رو در موردت بفهمه ، سریع به پلیس لوت میده و بعدشم ولت می‌کنه

راوی به اسلحه َش نگاه کرد و اونو توی دستش گرفت

-اگه بخواد همچین بچه ی بدی بشه اونوقت دیگه نمی‌تونه نفس بکِشه…قبل رسیدن به پلیس جونشو از دست میده

لئو چشماشو تنگ کرد ، می‌ترسید راوی عاشق بشه ، اگر اینطور می‌شُد همه به فنا می‌رفتن و اولین نفرات هم خودش و راوی بودن

********** *******************

چان با ولع اون نودل چینی رو تو دهنش میچپوند و تند تند قورت میداد و نوبت به لقمه ی بعدی می‌رسید

در همین حالتم واسه ی سهون تعریف می‌کرد

سهون هم با جدیت داشت به حرفاش گوش می‌داد

همیشه این عادته سهون بود

تا آخره حرفای یه نفر گوش میکرد بعد حرف می‌زد

چان بعد از اینکه مطمئن شد همه اتفاقا رو واسه سهون تعریف کرده نفس راحتی کشید

_ببین چانی اول باید ته توی این پسره سونگ رو در بیاریم..با اینکه کاراش عادین ولی من حسم بم میگه مشکوک میزن

_اوهوم خودمم میگم مشکوکه و بی نهایت اشنا

_یعنی چی اشنا؟

_یعنی اینکه احساس میکنم قبلا دیدمش یا اینکه باهاش حرف زدم

_حالا دیدیش یا نه؟

چان چاپ استیکاشو رها کرد تو ظرف و سرشو به طرفین تکون داد

_نه ندیدمش

_عجیبه پس

اوهوم

_خسته نیستی؟

_چرا خیلی!!حالم بد شد زیر این همه گریم و نقش بازی کردن

_تو این همه معموریت رفتی

چان در حال که بلند میشد و میرفت سمت اتاقش گفت

_این فرق میکنه

سهون هم بدون اینکه حرفی بزنه مشغول میز جمع کردن شد

____________________

فردا صبح بکی بدون خوردنه صبحونه از خونه زد بیرون و یک راست به سمت خونه ی مادرش رفت

وقتی که مامانشو با اون نگاهای عضب ناکش دید

سریع به حرف اومد

_ببخشید مامان.واقعا ببخشید خودت میدونی که سرم شلوغه..قول میدم از این به بعد زود زود بهتون سر بزنم

و سریع مامانشو ب/ل کرد و لپاشو بو/ید

مامانه بکی یکی زد تو کمرش و گفت

_پسره ی عوضی…بار آخرت باشه اینقدر دیر میای

زود باش برو دستاتو بشور صبحونه بخوریم

_بکی خنده ایی کرد و دوباره لپ مامانشو بو/ید و فرار کرد

چون میدونست اگه فرار نمیکرد دوباره کتک میخورد

 ________________________________________________________________

هستی:

سلام عشقا
با تمام وجود از همتون عذر میخام
بخدا بعضی اوقات وقت حمومم ندارم
سال سومم و امتحانام نهایی
بزارید این یک ماه امتحانا تموم بشه
با انرژی برمیگردیم😍
خیلی دوستون دارم
و اینکه امیدوارم این پارت هم با کلی تاخیر تقدیم بهتون
و خدا کنه که خوشتون بیاد

برف آذر:
صورت منو شطرنجی کنید
خوب چی بگم؟ بگم ببخشید که خیلی تکراری هست دیگه ولی خو ببخشید
از یه ماه بعد هم ، هفته ای یه مرتبه آپ با 3000 کلمه خواهد بود
منتهی حالا اون گوجه هایی که گرفتید دست پرت کنید سمتون رو بیارید پایین چون کاملا بهتون حق میدم
چیزی هم نیست بگم آروم شید…حق هم دارید دعوامون کنید

 

 

 

Print Friendly

28 Responses

  1. چرا اینقدر دیر به دیر میزاری ؟ داستانت خیلی قشنگه . ماهم درک میکنیم وقت نداری و سرت شلوغه ولی سعی خودتو بکن زود به زود بزاری 😘😘به شخصه کنجکاو شدم ببینم قسمت بعدی چی میشه! 😻😻😻😻😻😽😽

  2. مرسی.خیلی خوب بود.
    راوی مشکوکه…عرررررر.به بک نظر داره! بک در خطره…
    خداقوت. دمتون گرم که وسط امتحانا هم آپ میکنید. همه الان امتحان دارن.امتحاناتون و با موفقیت بگذرونید ام شاالله. ما منتظرتون می مونیم.
    فایتینگ

  3. اینکه وقت حموم نداری رو خوب درک میکنم
    میخواستم بگم دیرعاپ میکنید با دیدن اینی جمله کلا منصرف شدم!!
    خیلیم هم عان تایمه!

  4. من هلاک شدم در انتظار این قسمت…امتحاناتتو خوب بدیییییییی قسمت بعدو سریع آپ کنیییییییییییییییی بو/ بو/

  5. واااااای واااااااای وااااااااای وااااااااااااااااااای خیلی خوب بووووووووود.
    میترسم چان بفهمه بک پلیسه باهاش بد شه سهون چقد خوووبه… بک چقد خووووووووووووبه…
    مرسی آجی امتحانارو بده بعد تند تند آپ کن… فایتینگ

  6. من ترسیدم وقتی ک بک به چان خیره شده بودo_O
    آخی ببکم قبلاعاشق شده بود؟
    این راوی عاشق بک نشه یه وقت؟o_O
    میدونی کلی به مغزم فشار آوردم تا داستان فیک و قسمت قبل رو یادم بیاد=/
    عالی بود ولی لطفا سعی کنید بعد امتحانات زود تر بزارید♥

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *