هدر سایت
تبلیغات

fanfiction domino ep9

سلام به انگور فرنگی های دوست داشتنی

من و هستی اومدیم با قسمت 9 فیکه دومینو

چانیول موهاش که حالا بلند شده و تا پایین گردنش می‌رسید رو بهم ریخت

درسته که اون الان یه گروهبان یک محسوب می‌شد و هنوزم باید تابع مقرارات می‌بود ولی خوب اونجا یه پادگان خصوصی محسوب می‌شد…یه طورایی مثل یک حکومت خودمختار بود و چان هم چون جدیدا برای ماموریت های زیادی می‌رفت و باید ظاهرش ماهیتش رو لو نمی‌داد تغییراتی توی قیافه َش داده بود

موهای مشکیش حالا کوتاه شده و به  رنگ عسلی تیره در اومده بودن و لنز قهوه ای روشن می‌زد

به قول سهون یه پا ژیگول شده بود

خندید ، سهون همیشه بهش می‌گفت اون فوق العاده خوشگله و یه روز مسلما آخرش گیر یه دام عشقی می‌ُفته و چانیول نمی‌دونست چرا سهون اصرار به این داره که اون اسیر دام می‌شه و عشق پوشالی گیرش میاد

در هر صورت ، امروز قرار بود به یک آپارتمان جدید توی محله ی گنگنام بره

به آدرس داده شده خیره شد

یه واحد توی یه آپارتمانه 20 طبقه

خوب زیادم بد به نظر نمی‌رسید.

از تاکسی که پیاده شد به فضای بیرونی خونه نگاه کرد

یه مسیر خاکی با درخچه های آکوبا و کمی جلوتر درخت های شاه بلوط هندی با گل های سفید و زیباش

بدون هیچ حس یا لبخندی از دیدن اون منطقه ی زیبا  از ورودی که چند تا پله ی کوتاه طوسی پوشیده شده با  فرش آبی لجنی ای بود گذاشت و وارد لابی اصلی شد

باید به طبقه ی دهم واحد 40 می‌رفت

 به محض وارد شدن نگهبان ساختمون شناختش…چون از قبل این آپارتمانو به اسم و عکس این چهره ی چانی خریده بودن

چانیول سری واسه نگهبان تکون داد و جلوی آسانسور ایستاد و دکمشو زد.

بعد از 2دقیقه با چهره ی یخ زده از حس وارد آسانسور شیشه ایی شد و دستشو گذاشت تو جیبش.

و به خیابون زیر پاش که هر لحضه ازش دورتر میشد نگاه کرد

کم کم نگاهش به ساختمون رو به روییش افتاد..

نمیدونست چرا حس خوبی به این ساختمون نداره

انگار این ساختمون با ظاهر شیک و زیبایی که داشت مردمو گول میزد ولی داخلش…..

چانیول اصلاااا حس خوبی به داخل این ساختمون نداشت و حتما یه روزی دلیل این حسو درک میکرد..

3دقیقه ایی تو اسانسور بود که ایستاد و پیاده شد…

رو به روی اپارتمانش کلید کارتو رو صفحه کشید و دستشو رو دستیگره گذاشت..دستگیره ی در با حس کردن گرمای دست چانی و اثر انگتشتش بوق سبز رو به صدا در آورد و در باز شد

خب اینم قسمتی از عملیات بود که باید به همه ی موارد دقت میشد..

وارد اپارتمان شدچرخی داخلش زد

واحده بزرگی بود با 2تا هال مربعی شد که پنجره ی سراسری داشت و نورگیر فوق العاده..

پنجره ها با پرده ی سفید حریر که پایینشون رو زمین رها شده بود تزیین شده بودن.

توی هال اول یه تی وی 42اینج با یه زیرمیزی سفید و یه فرش طوسی و

کاناپه هاس طوسی و سفید دیزاین شده بود

تو هال دوم رو به پنجره یه صندلی راحتی برای کتاب خوندن و یه قفسه ی کتاب یه بار کوچیک مش./وب و با صندلی های پایه دار بلند

سمت راست سالن یه آشپزخونه سفید طوسی به چشم میخورد،…در کنار آشپرخونه راهرویی کوچیک بود که 3تا اتاق خواب اونجا بودن

چانیول وارد اتاق خواب اول شد…اتاق فوق العاده معمولی با دیزاینی مشکی و سفید

اتاق دوم هم دیزاینه سبز پسته ایی و سفید و طوسی

 اتاق سوم اتاق کار بود همه چی معمولی بود..

هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.

از اتاق بیرون اومد..برای خودش از باری که گوشه سالن بود یه لیوان ا./سلونت ریخت و از تو جا یخی یخچال چند تکه یخ انداخت تو لیوانش…و بعد خودشو رو صندلی راحتی رو به رو پنجره ولو کرد.

اون ساختمون رو به روش بود…بازم همون حس عجیب غریب

متسفانه از این شیشه ها نمیتونست ببینه که داخل چه اتفاقی میوفته..پس بیخیال مشغول خوردن نوشیدنیش شد

کمی که گذشت صدای زنگ گوشیش اومد

از تو جیبش درش اورد و جواب داد..فرمانده بود

_سلام قربان

_سلام چانیول…اونجا خوبه؟

_بله قربان..همه چی مرتبه

_خوبه..فعلا تو منطقه ی امن هستیم برای کار زوده تا وقتی که سهون از ماموریت بیاد…اونوقت با اومدن دستور دوتاتون شروع به کار میکنید…فعلا فقط جلب توجه نکن و بزار همه فکر کنن تو یه پسر عادی هستی که از آمریکا اومدی…همین..وقتی سهون اومد اونم با تو میاو اونجا و باهم تو عملیات شرکت میکنید..

_بله قربان..متوجه هستم…دستوراتتونو انجام میدم

_خوبه..موفق باشی پارک چانیول

_ممنون قربان

فرمانده بدون زدن هیچ حرف دیگه ایی قطع کرد

پس چانیول باید این چند روز بیکار مینشست…مطمعنا حوصلش سر میرفت…مطمعنا

اول شخص : بکهیون

واقعا نمی‌دونستم باید چطوری مامانم رو راضی کنم…راضی کردن اون مثل این بود که بخوام قله ی اورست رو فتح کنم

اون هیچوقت حاضر نمی‌شد اجازه بده من تک و تنها توی یه آپارتمان زندگی کنم

ولی من مَرد روزهای سختم پس حتما از پسش بر میام.

وارد خونه که شدم مامان طبق معمول سرگرم خوندن یه رُمان جدید بود

کنارش نشستم و تمام حواسم رو به این دادم که از بهترین کلمات ممکنه استفاده کنم تا جمله هام به یه کوهنورده قُله فتح کن شبیه بشه.

وقتی که برای مامان به صورت اجمالی تعریف کردم و یه سری دلایل از خودم در آوردم که مجبورم تنها زندگی کنم قیافه َش شبیه به کسی شد که یه کاسه پُر فلفل قرمز در دهنش ریخته باشی

از روی مبل بلند شدم و چند قدم عقب رفتم تا در صورت انفجاره احتمالی خشمه مامانم ترکِشا زیادی توی سروصورتم فرو نیاد

تا نزدیک نیم ساعت بعد مامان یه ریز داشت دعوام می‌کرد  و کلی نصیحت که این کار اشتباهه و

ولی خوب اون خودشم خیلی خوب می‌دونست که به همین راحتی ها حریف من نمیشه و نهایتش این شد که با کلی سروکله زدن با مامان و همکاری پدر محترم بالاخره مامان رضایت داد که من برم و توی آپارتمانی که گفته شده بود تنها زندگی کنم

____

چهار روز از اومدنه پارک چانیول به اون اپارتمان گذشته بود…بیشتر وقتا مشغول زیرنظر گرفتن جیمین بود و بقیه اوقات هم یا مطالعه می‌کرد و یا در حال فکر به آینده و نقشه هاش بود.

اونروز به خاطر اینکه سردرد شدیدی داشت تصمیم گرفت کمی بیرون بره و قدم بزنه

خیلی از خونه دور نشده بود که پسر ریز میزه ای رو دید که روی زمین دو زانو نیمه نشسته در حال صحبت با یک دختر بچه ی گریون هست

صدای پسر کوچک اندام رو شنید :

– هی گریه بسه…قول می‌دم مامانت رو پیدا کنیم، باشه؟

دختر بچه با گریه سرش رو تکون داد و پسر شروع کرد به نوازش موهای بلند و دو گوشی شده َش

چان بی هدف همونجور ایستاد و به دختر بچه خیره شد…بعد خودش رو یادش اومد یه آن از ذهنش عبور کرد

منم حاضر بودم مامان بابام گم شده باشن تا به قتل رسیده باشن

چشماشو کمی روهم گذاشت و باز کرد تا این افکار کنار برن

همون موقعه زنی دوون دوون خودشو به دختر بچه رسوند و با تمام وجود بغلش کرد

چان بازم فکر کرد

خوشبحالت

صدایی تو ذهنش اکو شد

_خفه شو پارک چانیوللل…خفه شو

دیگه چیزی از اطراف نمیدید تا با یه ضربه ی شدید و غیر منتظره ایی که بهش وارد شد چند قدم رفت عقب

مطمعنا اگه بدن چان عضله ایی نبود پرت میشد رو زمین

با اخم سرشو اورد بالا تا ببینه کی زده بهش که با دیدن همون پسری که اون دختر بچه رو آروم میکرد یه تای ابروشو داد بالا

اون هواسش نبود و سرگرم مالیدن کتفش بود

با تشر سرشو اورد بالا و گفت

_خیلی ببخشید که سره راهم بودی..و بازم خیعلی ببخشید که خوردی بهم

چانی ناخواسته چشاش کمی از تعجب گرد شد ولی به خودش مسلط شد

_من حواسم نبود تو چرا حواستو جمع نکردی؟؟؟

بکهیون تا خواست جواب بده صدای گوشی چان بلند شد

چانیول با زنگ خوردن گوشیش اونو جواب داد

_بله؟؟

چون تو فضای عمومی بودن از به کار بردن لفظ قربان ممنوع بود

_پارک چانیول متاسفانه یه خبر بد واست دارم

چانی اخمی نشوند میون ابروهاش

_بفرمایید..گوش میدم

_متاسفم ولی از منطقه ی عملیات خبر رسیده که 2تا بمب منفجر شده و اون منطقه دقیقا منطقه ی انجام عملیات اوه سهون بوده…در حال حاضر هیچ خبری از زنده موندن سهون نداریم…تمام

پارک چانیولی که تمام این سالها طوری آموزش دیده بود تا خونسردی خودش رو همیشه حفظ کنه حالا با شنیدن این خبر انگار که عوض شده باشه و یه نفر دیگه رو به جاش آورده باشن ، بی اختیار بدون اینکه خودش بخواد زانوهاش لرزیدن و با کمک گرفتن از درختی که پهلوش بود تونست خودش رو سرپا نگه داره

با صدایی که انگار از ته چاه بیاد گفت

_ممنون..

و گوشیو قطع کرد

مگه می‌شد اوه سهون کُشته شده باشه؟ مگه می‌شد اون پسره ی دماغوئه بداخلاق کُشته شده باشه؟

به خودش گفت این غیرممکنه…سهون بهش قول داده بود که توی گرفتن انتقامش کمکش کنه…اصلا مگه سهون نمی‌خواست انتقام مرگ لوهان رو بگیره؟! پس چی شد؟! چرا الان بهش گفته بودن اون مُرده؟!

 

 

بابت تاخیری که پیش اومد ازتون عذرخواهی می‌کنیم ، یه کم سر جفتمون شلوغ بود و فرصت نشد که بنویسیم

حالا شماها انگور فرنگی های خوبی باشید و با لایک و کامنت از ما حمایت کنید ، بسی تشکر

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 35 نظر 11 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
rue21 Coupon Codes
مهمان

I’m satisfied that I noticed this weblog , precisely the appropriate info that I was looking for! .

Nagin
مهمان

این خوندم قبل نظر گذاشتم یاد م نمیاد برم بعد بخونم فکر کنم ۱۰ نخوندم خخخخخخخ

fojika
مهمان

راستش من تحقیقات زیادی راجب فیک کردم مخصوصا راجب انگور فرنگی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
ولی خب متاسفانه به جایی نرسیدم باشد شما اینده سازان این میوه رو به تولید ملی برسونین
خب بریم سر فیک
اول همه
عععععععععععععررررررر
من نه قسمته عین گودزیل)ترکیب گوریل و گودزیلاست) منتظر لولو بودم بعد الان میگی مردههههههههه
بعد تازه سهونم مرده
اعععععععععرررررر
هونهانم کجایی دقیقا کجایی هی
راستی یه سوال فنی قصد نداره اپ کنی هفته دیگه یکماه میشه هاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

barf.azar
مهمان

سلام عزیزم
انگورفرنگی سرده‌ای از گیاهان گلدار دولپه‌ای شامل ۱۵۰ گونه است. این گیاه بومی مناطق معتدل نیم‌کره شمالی و رشته‌کوه آند است. انگورفرنگی‌ها درختچه‌ای و خاردار هستند و دارای میوه‌های سته می‌باشند. انگورفرنگی با نام خارتوت یا گالش‌انگور نیز شناخته می‌شود.
=)))))))))))))))))))))))))))))) خیلی خوب گفتی
گلم فصل امتحاناس ایشاالله آخر هفته قسمت جدید رو می‌ذاریم عذر میخوام

sahar
مهمان

ممنون عالی بود ولی سهون عررررررررررر

maryam
مهمان

آجیییییییییی ادامههههههههههههههههههههههههههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

maryam
مهمان

خیلیییییییییییییی عالیییییییییییییییییییه لطفا در اسرع وقت به آپ کردن ادامه داستان اقدام نمایید و با روح و روان ما خواننده ها بازی نفرمایید{ستاد خوانندگان فن فیکشن} خخخخخ منتظرتیم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

angel
مهمان

ممنون بسیار عالییییی
منتظر بقیش هستیم

fatima_p
مهمان

فکر کنم چند قسمتشو جا انداختم … یا کلا یادم نمیاد کی سهون واسه چان تعریف کرده جریان لوهانو چون هیچی یادم نیستohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif مرسیییی عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

narsis69
مهمان

مرررررررسی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
داستانت خیلی جالبه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
فضای داستانت واسه من که جدید بود.و با سلیقه ی من خیلی جوره.ای ول.
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

BeHiXx
مهمان

نههه من سهونومیخوامم
بکی هم ککلا وراج منهههه

Nagin
مهمان

عه بابا سهون مرده لوهان مرده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif من فکر نکنم سهون مرده باشی
این ماموریت چی هست ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif عالی بود

hermaini
مهمان

خیلی خوب بود مرسی
سهون نمرده من میدونم……..
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Baekyumina
مهمان

سلام من خواننده جدیدم ?
چییییییی لوهاااان مردهههه واقعااااا؟ نههه امکان نداره سهووون زندس?
ممنووووو ن عالی بوووود مرسی خیلییی خووبه ????

sepid
مهمان

وای باورم نمیشه یهو فضای داستان اینهمه عوض شد بالاخره از اون جهنم دره در اومدیم
اصن انتظارشو نداشتم …ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifحالاکه اینقد مهیج شده دیگه چانبک روزوشبمو میگیره جون بکی زودتر آپش کنین مچکررررررمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Yashiin
مهمان

یعنی هیچ چیزی نمیتونم بگم جز اینکه واقعا عالی بود!
هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر عالیه!
من همین الان همشو تموم کردم!
ی خواننده ی سمج ب جمع خواننده هات اثاف شد ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifتسلیت میگم بهت^^
منتظرم ببینم بقیش چی نیشه چون واقعا هبچ نظری درباره ی اینکه قسمت بعد چ اتفاقی میوفته ندارم:/
در هر حال مرسیییی❤

wpDiscuz