سلام به همه :))

لطفا بیاین ادامه تمام توضیحات رو همونجا دادم

سلام به همگی

امیدوارم حال همگیتون خوب باشه و از تابستونتون لذت ببرین..یکم حوصله کنین حرفای منو بخونین ممنون میشم .

بالاخره بعد از یه مدت وقفه طولانی من برگشتم..بیشترتون از وضعیت من خبر داشتین و میدونستین کنکور دارم و برای همین از سایت تا مدتی فاصله گرفته بودم .

صرف نظر از نتیجه کنکورم ، خیلی خوشحالم که دارم دوباره به این فضا برمیگیردم ..البته بازم بهتون همین اول بگین..تا اخر مرداد من تمام وقت هستم..ولی از شهریور امکان اینکه دوباره نباشم خیلی زیاده..برای همین تو همین مدت 25 روز تصمیم گرفتم از زمانم حسابی استفاده کنم .

درباره داستان خودم ، هشتاد و هشتمین ضربان قلب ، چون موضوع خیلی گستردس من خودم سر هرقسمت کلی فکر میکنم و انقدر مینویسم و پاک میکنم تا یه چیز قابل قبول در بیاد .

اما چون دیدم تایمم محدوده ، اجازه دوتا ترجمه هم گرفتم تا حداقل بتونم دوتا داستان کامل تحویلتون بدم . ضربان هم این بین نوشته میشه و گذاشته میشه…ولی خب بیشتر تایم و تمرکزم رو ترجمه خواهد بود.

سعی میکنم از شهریور به بعد هم  نوشتن رو کنار نذارم…اگر خودم نتونستم آپ کنم تمام تلاشمو میکنم تا کسی رو پیدا کنم بتونه به جام آپ کنه : )))

تاخیر این چند روزم هم بخاطر نبود اینترنت بود..تازه دوروزه اینترنتم وصل شده و این دوروز مشغول مرتب کردن کارام و البته ترجمه بودم.

از همه کسایی که برای این فیک صبر کرده بودن خیلی خیلی معذرت میخوام…وقتی نتم وصل شد و چند تا کامنتای آخرو دیدم واقعا شرمنده شدم..

به همتون حق میدم..من ضربان رو تا جایی که بتونم مینویسم و میذارم ولی چون دلم میخواد یکی دوتا کار کامل شده هم تحویلتون بدم ، پس ترجیحا بیشتر تلاشم رو ترجمه ها میشه .

یکی از ترجمه هارو شروع کردم و قسمت اولش رو توی همین پست براتون میذارم.

 

توضیح :

نام : Drawn to You  / مجذوبِ تو

کاپل : کایسو

ژانر : دبیرستانی / عاشقانه

_________

بچه ها این فیک یه روند داستانی آروم داره. یه داستان ساده که شاید بیشتر جاها دیده باشین . ولی بخاطر سادگی و زیباییش جزو فیک های ریت داره سایت AFF عه و حتی بعضی از کامنت ها نوشته شده که دوبار خوندنش .

دلم میخواد حمایت کنین…چیزی درباره نظرا نمیگم چون حس میکنم توقع بی جاست که بخوام بعد این همه مدت اومدن و منتظر گذاشتنتون ازتون نظر زیاد بخوام . ولی خب اگر یوقتی به اندازه کافی هم حمایت نشه مجبور میشم برش دارم چون نویسندش از من لینک خواسته و خب مطمعنا میبینه .

اینم اجازه ترجمه : 

و این هم لینک داستان اصلی

 

Drawn To You

 

تعداد چپترهاشم زیاد نیست برای همین اجازه دوتا ترجمه رو گرفتم. اگر یادتون باشه توی وب شات اول یه دوشاتی رو هم ترجمه کردم گذاشتم .کایسو بود و ژانرش اسمات بود. شات دوم این هم داره ترجمه میشه و میذارم براتون .

کلا من امروز دارم همه چیو تو یه پست میچپونم چون نمیتونم تو یه روز دوتا پست بذارم..اگر میخواستم یه پست بذارم توضیح بدم حرص خودم و خودتون در میومد..برا همین داستانم باهاش یکی کردم  : )))))

براتون یبار دیگه پی دی اف های داستانامو آوردم که بدونین چی به چیه .

 

The 88th heartbeat

ohsehun40-52 (2)

Jongin’s Frenum ( ترجمه )

 

ohsehun40-52 (2)

Tootles ( ترجمه )

 

ohsehun40-52 (2)

ممنون از اینکه حوصله کردین و حرفامو خوندین..البته امیدوارم ^.^ بفرمایین پارت اول :)

پوستر خوشگل در ابتدای پست هم از زهرای عزیزم *.* ( دقیقه 90 بهش گفتم بازم به این خوشگلی درست کرد..دست گلش درد نکنه )

 

______________________________________________________

 

Drawn To You – 1

 

پسری بود که کیونگسو فکر میکرد زیباست .

معمولا مردم چشم های روشن رو دوست دارن ، اما کیونگسو معتقد بود چشم های غمگین زیباترین اند . مردم اغلب خنده های گسترده و بزرگ رو میپسندند ولی کیونگسو عاشق جفت لب هایی بود که به ندرت حرف میزدن .

این چشم های غمگین و لب های همیشه بسته قلب کیونگسو رو به تپش مینداخت ، هر صبح سوار اتوبوس میشد و اونو میدید . اون چشم ها و لب ها کیونگسو رو مجبور کرده بودن تا بجای اتوبوس 145 ، اتوبوس 166 رو انتخاب کنه ، چون میدونست که اون پسر سوار همون اتوبوسه . کیونگسو باید خونش رو 20 دقیقه زودتر ترک میکرد تا به اتوبوس برسه ، ولی می ارزید . چون کیونگسو میتونست الهه زیباییش رو ببینه و گرمایی که قلبش رو احاطه میکرد ، حس کنه .

اونا هیچ وقت باهم حرف نزدن ، کیونگسو حتی مطمئن نبود که اون پسر بهش توجه میکنه یا نه . میدونست که همیشه نگاهش رو از بقیه میدزده و با دیدنش لبخندش رو مخفی میکنه . اما کیونگسو اسمشو میدونست ، از روی تگش خونده بود : کیم جونگین  . در نظر کیونگسو حتی اسمش هم زیبا بود.

کیونگسو همیشه مطمئن میشد که اسم خودش از روی تگ برای اون پسر کاملا معلوم و خوانا باشه . اما حتی شک داشت که جونگین به مسیر رفتن کیونگسو هم نگاهی بندازه .

امروز ، مثل هر روز صبح ، جونگین از کنار کیونگسو که تو ردیف وسط نشسته بود ، گذشت و روی صندلی عقب اتوبوس جا گرفت. کیونگسو در عطر ، تابش و لذت حضور جونگین غرق میشد و میتونست صدای آهش رو بشنوه . کیونگسو تصور میکرد که دستشو جلو میبره و جونگین رو متوقف میکنه ، فکر کرد که چطور با اعتماد بنفس خودش رو معرفی میکنه ، ” هی ، من کیونگسو ام ، برام مایه خوشحالیه که باهات آشنا بشم چون فکر میکنم انسان فوق العاده ای هستی ” ! ، اما بلافاصله سرش رو تکون داد ف جونگین هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمیکرد . بعد از عبور جونگین ، به صندلیش تکیه داد و آه کشید .

بعد چند دقیقه ، اتوبوس مقابل مدرسه شون متوقف شد . کیونگسو تظاهر کرد که با کیفش مشغوله ، منتظر موند تا جونگین بلند شه و دنبالش به بیرون از اتوبوس و به طرف حیاط مدرسه راه افتاد. امروز دوشنبه بود ، و به این معنی بود که امروز کلاس مشترکی باهم نداشتن ، بنابراین کیونگسو سعی میکرد تا جایی که میتونه به جونگین نزدیک باشه . با حفظ فاصله ی مشخصی از جونگین تا داخل مدرسه دنبالش رفت ، از پله ها بالا رفت و به لاکرها رسید . جونگین رو دید که به سهون سلام کرد ، پسری که تنها دوستش به نظر میرسید . کیونگسو همیشه فقط حرف زدن جونگین رو با بقیه تماشا میکرد . در کلاس های مشترکشون ، جونگین همیشه آخر کلاس مینشست ، هیچ وقت دستشو بلند نمیکرد اما جواب تمامی سوال هایی که معلم ازش میپرسید رو میدونست . کیونگسو همیشه بهش افتخار میکرد . کسایی که جونگین رو نمیشناختن ، فکر میکردن بی عار و تنبله اما کیونگسو میدونست که جونگین سرشار از اشتیاقه ، برا همین همیشه به همه چیز دقت میکنه . کیونگسو همه چیز رو درباره جونگین دوست داشت و میخواست به دنیا فریاد بزنه تا بیشتر به جونگین نگاه کنند ( توجه کنند ) ، تا ببینن که چقدر فوق العادس .

کیونگسو لاکرش رو باز کرد و کتاب هایی رو که برای اولین کلاسش نیاز نداشت ، داخلش گذاشت . از آینه ای که به در لاکرش آویزون بود ،  به جونگین و سهون نگاه میکرد . جونگین لبخند زد ، حتما سهون باید چیز خنده داری گفته باشه ، ولی متوجه لبخند سهون نشد .

: وقتی اینجوری میخندی شبیه احمقا میشی .

لبخند کیونگسو لحظه ای محو نشد و چشم هاش ثانیه ای از جونگین دور نشدن .

: سلام بکهیون .

کیونگسو بدون اینکه نگاهش کنه جوابش رو داد .

زنگ خورد و جونگین و سهون به سمت اولین کلاسشون رفتن . کیونگسو آه کشید و در لاکرش رو بست . به احتمال زیاد دیگه نمیتونست امروز جونگین رو ببینه .

: زود باش ، باید بریم سوی شکست خورده من . من تکلیفامو تموم نکردم. بیا بریم از مال تو کپی بگیرم .

: کی گفته بهت میدم ؟

: عه ، بیخیال دیگه سو ، برات کیک شکلاتی میخرم ! دیدی ‍! داری درباره اش فکر میکنی . بیا بریم !

بکهیون سر کیونگسو رو بین بازوهاش گرفت و موهاشو به هم ریخت و بلند خندید . حتی بعد از اینکه کیونگسو ضربه آرومی به پهلوی بکهیون زد ، بکهیون رهاش نکرد و به خنده بلندش ادامه داد . همونطور که داشتن به سمت کلاسشون میرفتن ، متوجه چشم های غمگین و لب هایی که بنظر میرسید هیچ وقت لبخندی روشون نقش نمیبنده ولی الان به طرفین بالا رفته بود ، نشدند .

 

 

اولین کلاس ریاضی بود و کیونگسو بر خلاف لی که کنارش مینشست و با شوق همه چیز رو مینوشت به ریاضی علاقه چندانی نداشت . بکهیون که اونطرفش نشسته بود ، خمیازه میکشید و با مدادش بازی میکرد . با این وجود کیونگسو سعی میکرد تا به معلم توجه کنه . میخواست تا جایی که میتونه یاد بگیره ، درست مثل جونگین . اون حتی وقتی جونگین رو در حال مطالعه در ساعت ناهار دید ، دوباره شروع به خوندن کتاب کرد . کیونگسو قبلا از خوندن کتاب لذت میبرد ، جهانی دیگر که توسط ردیف های مختلف کلماتی که دیگران مینوشتن ، براش قابل تصور بود. بعد از اون مدتی کتاب خوندن رو رها کرد ، اما الان خیلی خوشحال بود که دوباره اونارو خریده . کیونگسو به این فکر میکرد که جونگین قطعا تاثیر بزرگی روش داشت و با این فکر لبخند میزد .

: خب آقای دو ، فکر میکنم به طراحی منحنی علاقه دارین .

معلم با پوزخند گفت و کیونگسو رو از جا پروند .

: پس لطفا بیا جلو ، هممون میخوایم ببینیم که برای چی میون کلاس خندیدی !

 

 

: جدیدا خیلی رویاپردازی میکنی کیونگسو .

لی در حال ترک کردن کلاس و رفتن به سمت کلاس بعدیشون شروع کرد .

: همیشه داره به پسر رویاهاش ، کیم جونگین فکر میکنه .

بکهیون با پوزخند ادامه داد. کیونگسو ضربه ای به سینش زد که فقط باعث خنده ی بکهیون شد . به نظر میرسید داره لذت میبره .

: کیم جونگین ؟ همون بد بوی ( bad boy ) خوشتیپ ؟

: اون پسر بدی نیست ، لی . اون هیچ وقت به کسی کوچکترین آسیبی نمیرسونه . اگر خیلی حرف نمیزنه دلیل نمیشه پسر بدی باشه . لطفا درباره اش بد فکر نکن .

کیونگسو یاد اولین روزی افتاد که جونگین رو ملاقات کرد . سه سال پیش بود و همشون سال آخر راهنمایی بودن . کیونگسو وقتی داشت به آرومی کنار رودخونه قدم میزد بارون سنگینی شروع شد . سعی کرد زیر درخت پناه بگیره که همون زمان پسری رو دید که انگار به بارون اهمیتی نمیداد و با هدوفن توی گوشش راه میرفت . لحظه ای ایستاد و به جعبه ای که انگار کسی اون رو روی سبزه ها رها کرده بود نگاه کرد . کیونگسو با فاصله شاهد تمام ماجرا بود . پسر کوله پشتیشو از پشتش گرفت ، زیپشو باز کرد و یه چتر بیرون آورد . کیونگسو متعجب بود که چرا وقتی بارون شروع به باریدن کرد و خیس شد ، چترش رو بیرون نیاورد . پسر به پایین خم شد ، چتر رو باز کرد و باهاش جعبه رو پوشوند . بعد از اون بلند شد و دستشو تو جیباش چپوند و دور شد . کیونگسو پشت درخت پنهان شده بود و به پسر که داشت عرض رودخونه رو طی میکرد ، نگاه کرد . کیونگسو کلاه سوییشرتش رو گذاشت ، به طرف جعبه دوید . یه سگ کوچولو توی جعبه بود ! پس اون پسر این سگو از بارون نجات داده بود . کیونگسو لبخند زد ، اون صورت پسر رو کامل ندید ، اما این اولین باری بود که کیونگسو فکر کرد ، اون چقدر زیباست .

روز بعد کیونگسو سعی کرد اون پسر رو توی مدرسه پیدا کنه . بنظر میرسید سناشون نزدیک به همه ، شایدم همسن بودن . کیونگسو خسته و نا امید پشت میزش نشست و به بیرون پنجره نگاه کرد . این پسر کجا میتونست باشه ؟ کیونگسو آه کشید ، هیچوقت انقدر مجذوب یه نفر نشده بود . قطعا اون دوستای زیادی داره و دوسشون داره ، ولی این پسر متفاوت بنظر میرسید و علاقه کیونگسو بهش داشت عمیق تر میشد . کیونگسو به رقص ابر ها تو آسمون نگاه میکرد که ناگهان از گوشه چشمش متوجه فردی شد که وارد حیاط مدرسه شده . کیونگسو به سرعت بلند شد ، این همون پسر بود ! هیجان زده شده بود ، ولی نمیدونست دقیقا برای چی ! تا وارد شدن پسر به داخل ساختمان مدرسه بهش نگاه کرد . گردنشو کشید و سعی کرد تا جایی که میتونه دنبالش کنه و انقدر حواسش پرت اون پسر بود که متوجه معلمش نشد که کنارش ایستاده .

: بنظر میرسه خیلی به کلاسم توجه میکنی ، کیونگسو . نظرت درباره یه ساعت دیگه چطوره ؟ که توی مدرسه بمونی ؟

کیونگسو آه کشید ولی بلافاصله لبخند زد . همه چی بنظر خوب میرسید چون تونسته بود بالاخره اون پسر رو دوباره ببینه .

تقریبا نزدیک غروب بود که کیونگسو مدرسه رو ترک کرد . به محض این که بیرون رفت ، بدنشو کشید و سعی کرد خستگیش رو کم کنه. فقط یک ساعت توقیف شده بود ، ولی خیلی احساس خستگی میکرد . یاد سگِ دیروز افتاد و به سرعت به طرف رودخونه رفت . وقتی رسید با چشماش دنبال اون جعبه و پاپی توش گشت اما نتونست هیچ جا پیداش کنه . کیونگسو تمام کناره رودخونه رو پا زد و بالاخره بعد از یک ساعت تسلیم شد . میخواست اون سگ کوچولو رو به خونشون ببره ، اما مادرش آلرژی داشت . امیدوار بود که پاپی تونسته باشه یه صاحب خوب پیدا کنه .

: چطوری میتونی دوسش داشته باشی ، او حتی اونو نمیشناسی !

لی با ناباوری شروع کرد .

: فکر نمیکنی وقتی برای مدت طولانی دنبال یه نفری و بهش فکر میکنی ، بهتر باشه بیشتر بشناسیش ؟

با نارضایتی ادامه داد .

: اون حتی باهات حرفم نزده .

: زده

: کِی ؟ توی راهرو ؟ چی بهت گفت ؟ …… آاا..ببخشید که یکدفعه حمله کردم کیونگسو !

کیونگسو از واکنش های لی تعجب نکرد ، بالاخره اون همیشه ازش حمایت میکرد و مهم نبود که چی بشه .

: خواهش میکنم .

: چی ؟

: بهم گفت خواهش میکنم . سال اول دبیرستان بود . من بیرون ایستاده بودم و بارون سنگینی بود . اون صبح من خواب مونده بودم و ژاکت یا چترم رو نیاورده بودم . اون بهم چترشو داد ، من حتی ازش درخواست هم نکرده بودم .

: دیدی ، دیدی ، دیدی …بازم داره رویا پردازی میکنه…کارت خوب بود لی ، ولی روی کیونگسو جواب نمیده .

: بعد از اونم باهاش حرف زدی ؟

: نه ، روز بعد چترو بهش برگردوندم اما حتی یک کلمه هم نگفت . فقط چترو گرفت و رفت .

: شاید اینطوری بهتر باشه کیونگسو

کیونگسو جوابی نداد ، ولی مطمعن بود که اینجوری اصلا بهتر نیست ! اون واقعا میخواست دوباره باهاش صحبت کنه ، چون حتما داستانای فوق العاده زیادی داشت که براش تعریف کنه .

: زود باشین ، عجله کنین وگرنه برای کلاس بعدی دیر میرسیم .

بکهیون با عجله گفت و جلوتر راه افتاد ، کیونگسو آه کشید و دنبال بکهیون و لی به سمت کلاس بعدیشون رفت .

 

 

کلاس به سرعت تموم شد ، لی ، بکهیون و کیونگسو بلافاصله به کافه تریا رفتن .

بک : عجله کنین وگرنه تمام ساندویچای تن رو میفروشن !

بعد از اینکه غذاشونو گرفتن ، پشت میز کنار کریس نشستن .

: سلام کیونگسو .

کریس با لبخند گرمی بهش سلام کرد و کیونگسو سرش رو تکون داد و با لبخند جوابشو داد .

بکهیون اعتراض کرد .

: پس من چی ؟

: یادت باشه برای جلسه شورای مدرسه دیر نکنی بکهیون .

بکهیون اخم کرد و فقط سرش رو تکون داد .

 : تو فقط با کیونگسو خوبی .

بکهیون آروم زیر لب زمزمه کرد ولی کریس توجهی نکرد و تمام توجهش رو به کیونگسو داد .

: همراهی برای پروژه ادبیات داری کیونگسو ؟

کیونگسو سرشو تکون داد و گاز کوچیکی از ساندویچش زد .

: نه ، خیلی مطمعن نیستم که بخوام شرکت کنم .

: ولی باید یه پروژه انتخاب کنی !

: من چی کریس ؟ نظرت چیه پروژه ادبیات رو باهم انجام بدیم ؟

بکهیون صندلیشو به کریس نزدیک کرد و بازوشو دورش انداخت .

: راستش ، من میخاستم از کیونگسو بپرسم….باشه ، قبوله . یه سری ایده برای پروژمون دارم .

کریس به کیونگسو نگاه کرد ، بنظر میرسید داره دنبال کسی میگرده . آه کشید ، گاهی آرزو میکرد کیونگسو بیشتر بهش توجه کنه اما بعدش تنها چهره ناامید خودش نصیبش میشد .

اما کیونگسو توجهی نمیکرد . میدونست که جونگین توی کافه تریا غذا نمیخوره . بنظر میرسید همیشه یه جای دیگه داره همراه غذاش مطالعه میکنه . اما دنبال جونگین بودن براش عادت شده بود.

: کیونگسو ؟

کیونگسو از رویاهاش بیرون کشیده شد .

: هوم ؟

: دوست داری باهامون به جلسه شورای مدرسه بیای ؟

: ولی من دیگه عضوش نیستم کریس .

: فقط برای فان ، بیا دیگه . سوهو گفت دلش میخواد دوباره ببینتت .

: باشه ، منم خیلی وقته سوهو رو ندیدم .

کریس راضی بنظر میرسید و تا بعد از تایم ناهار لحظه ای لبخندش محو نشد .

 

 

واقعا خوشحال بود که دوباره سوهو رو ملاقات کرده . از اونجایی که کیونگسو عضو شورای مدرسه نبود شانس اینو نداشت که اغلب بقیه رو ببینه . سوهو کیونگسو رو بین بازوهاش گرفت و بهش خوش آمد گفت . کریس زیر لب چیزی گفت و از سوهو خواست تا جلسه رو شروع کنه .

کیونگسو جایی اون پشت برای خودش گرفت و مشغول گوش کردن شد . ولی لحظه لحظه افکارش سرگردانِ کیم جونگین بود.

 

 

غروب بود که ساختمون مدرسه رو ترک کردن .

: بنظرتون بریم یچیزی باهم بخوریم ؟ خیلی وقته نرفتیم .

: آررره ، بریم !

هروقت پای غذا درمیون بود ، بکهیون همیشه هیجان زده بود .

کیونگسو لبخند زد و بین راه ایستاد .

: شماها میتونین برین ، من یادم رفته کتابامو از لاکرم بردارم . بعدا بهتون ملحق میشم .

: میخوای باهات بیام ؟

: نیازی نیست کریس ، بعدا بهت زنگ میزنم .

 

کیونگسو با عجله از پله ها بالا رفت و به سمت لاکرش رفت . لحظه ای که میخواست درِ لاکرش رو باز کنه ، صدایی شنید . میدونست که نباید کنجکاو باشه اما یکی از صداها خیلی آشنا بنظر میرسید . به صدا نزدیکتر شد و تو یه کنج قایم شد .

: چرا نه ؟

کیونگسو ریسک کرد و نگاهی انداخت و دختری رو در حال گریه دید .

: بهت گفتم , علاقه ای ندارم .

جونگین در کمال خونسردی جوابشو داد .

: به اندازه کافی زیبا نیستم ؟

: این چیزی نیست که من دنبالشم .

: خب پس چی ؟ کسِ دیگه ای رو دوست داری ؟

: شاید .

دختر فریاد زد .

: اون کیـــه ؟

: نیازی نیست صداتو بالا ببری و من هم قرار نیست بهت بگم . متاسفم .

وقتی جونگین برگشت ، کیونگسو از ترس پرید و خودشو به گوشه دیوار کشید . ممکن بود دیده باشتش ؟

: به مدیریت میگم که اذیتم کردی .

جونگین دوباره به سمت دختر برگشت .

: واقعا فکر میکنی این کارت جواب میده ؟

: آره ، همه باید بدونن چه پسری هستی !

: پس….فکر میکنی در اون صورت دوستت خواهم داشت ؟

دختر جوابی نداد و بی صدا هق هق کرد .

: اهمیتی نمیدم .

: ولی من امیدوارم که بدی !

بدون هیچ حرفی جونگین برگشت . بدون اینکه متوجه کیونگسو که خودشو گوشه دیوار قایم کرده بود بشه ، از کنارش گذشت . قلب کیونگسو به سرعت توی سینش میکوبید و با اعماق وجودش برای جونگین مضطرب بود .

 

 

The following two tabs change content below.

Latest posts by (see all)