سلام :))

قسمت 4 Drawn To You

امیدوارم دوسش داشته باشین ^^

پوستر بسی خوشگل از لعیای عزیزم :heartme:

لطفا توضیحات آخرم رو بخونین :)

 

ذهن کیونگسو برای لحظه ای خالی شد . کیم جونگین داشت باهاش حرف میزد ؟ آب دهنش رو قورت داد و سرشو تکون داد .

: بله ، حتما .

جونگین نگاه کوتاهی به بکهیون انداخت و سرشو تکون داد ، دوباره به سمت کیونگسو برگشت ، با سرش علامت داد تا دنبالش بره .

بکهیون کتاب های کیونگسو رو ازش گرفت و لبخند دلگرم کننده ای بهش زد .

: این تنها شانسته کیونگسو ! برو برو !

کیونگسو جونگین رو به خارج از ساختمان مدرسه دنبال کرد ، به سختی به دنبالِ قدم های تندِ جونگین میرفت . بنظر رسید جونگین متوجه شده بود و سرعتش رو کم کرده بود .

تمام چیزی که کیونگسو میتونست بهش فکر کنه ، جونگین بود . لبخند زد ، شاید واقعا این تنها شانسش بود . جونگین اونو به سمت بخش پشتیِ مدرسه ، جایی که زمین ورزشی قرار داشت ، راهنمایی کرد . کیونگسو نمیتونست نگاهش رو از پشت جونگین بگیره ، از شونه هایی پهنش …نور خورشید میتابید ، چشم های کیونگسو کمی بسته شدن و برای لحظه ای مطمئن بود که یک جفت بال رو روی پشت جونگین دیده . دستشو دراز کرد ، میخواست اون بال هارو لمس کنه و با انگشتاش حسشون کنه ….

جونگین ناگهانی ایستاد ، کیونگسو دستشو عقب کشید و به پسر روبروش خیره موند . جونگین چرخید و چشماشو تنگ کرد .

: چرا اونکارو کردی ؟

صدای جونگین آروم ولی مُصِر بود . قلب کیونگسو نمیتونست تصمیم بگیره که متوقف بشه یا سرعت تپش هاشو بیشتر کنه .

: چـ…چی ؟

جونگین سوالشو تکرار کرد .

: چرا …. اونکارو کردی ؟ تو حتی بخاطر من توقیف شدی .

: مهم نیست .

کیونگسو برای لحظه ای سکوت کرد .

: تو تقصیری نداشتی .

کیونگسو میتونست تعجب رو از چشمای جونگین بخونه ، تعجبی ناشی از حرفایی که زده بود ، ناگهان نگاه جونگین غمگین شد…غمگین تر از همیشه و کیونگسو با دیدن اون غم سوزش بدی رو توی سینش حس کرد .

جونگین سرشو پایین انداخت و مشخص بود داره با خودش کلنجار میره تا بتونه کلماتِ درست و مناسب رو پیدا کنه .

: نباید…اینکارو میکردی .

: اما تو هیچ کاری با اون دختر نکردی ! میتونستن برای همیشه از مدرسه بیرونت کنن !

: نباید خودتو درگیرِ من کنی .

: چرا ؟

کیونگسو یه قدم جلو اومد و به تَبَعِش جونگین به سرعت عقب کشید . قلب کیونگسو فشرده شد .

: من میدونم تو آدم بدی نیستی …

زمزمه کرد .

: در اصل معتقدم کاملا برعکسه .

جونگین هیچی نمیگفت ، فقط به کیونگسو نگاه میکرد ، چشم هاش غمگین ولی مصمم برای دفاع بودن  . نفس عمیقی کشید .

: راستش میخواستم ازت تشکر کنم …ولی لطفا دیگه باهام حرف نزن…نزدیکم نیا .

روی پاهاش برگشت و خودشو آماده کرد تا از کیونگسو دور بشه .

: این چیزیه که به همه آدمای دور و ورت میگی ؟

جونگین ایستاد و آروم سرشو برگردوند .

: ” بامن حرف نزن ، نزدیکم نیا ” ؟

کیونگسو ادامه داد و سعی کرد بهترین تلاشش رو برای جلوگیری از ریختن اشکاش بکنه .

: فکر کنم بدونم برای چی اینکارو میکنی ولی نمیدونم ترسِت از چیه .

جونگین بدنش رو کاملا برگردوند و به چشم هاش کیونگسو خیره شد .

: خب بگو …بگو چرا دارم این کارو میکنم .

کیونگسو به شدت مضطرب بود اما شجاعتش رو جمع کرد . باید این کارو انجام میداد .

: نمیدونم چرا سعی میکنی خودتو پنهان کنی ، ولی فکر کنم دلیل اینکه همرو از خودت دور میکنی رو بدونم ، هرکسی که سعی میکنه باهات حرف بزنه با نزدیکت بشه .

حالت صورتِ جونگین تغییری نکرد و به کیونگسو اجازه داد ادامه بده .

: دو دلیل وجود داره . اولیش ، تو بقیه رو پَس میزنی چون نمیخوای دوستت داشته باشن . دومیش ، داری امتحانشون میکنی . میخوای بدونی بقیه برای به دست آوردنت به اندازه کافی صبور و مشتاقن یا نه .

تمام حالت صورت جونگین ناگهان ناپدید شد و نگاه لطیف و آرومی چشم هاشو در بر گرفت . دهنش رو باز کرد ، تقلا کرد تا چیزی بگه ولی نتونست .

کیونگسو با صدای آروم سوال پرسید .

: سهون هم همین بود ؟ سهون هم به اندازه کافی مقاوم بود ؟ و شجاعتش اونقدری بود که با اون اخلاقِ به ظاهر سردت پا پس نکشه ؟

نگاه جونگین رنگ های مختلفی داشت : تعجب ، شور و شاید امید ؟

: فقط….دیگه با من حرف نزن ، لطفا .

جونگین دوباره چرخید و به راهش ادامه داد . کیونگسو نمیخواست تسلیم بشه و به سرعت دنبالش دوید .

: بیا باهم پروژه ادبیات رو انجام بدیم !

جونگین لحظه ای برگشت .

: چی ؟

: پروژه ادبیات . بیا باهم انجامش بدیم . باید یه هم گروهی داشته باشی درسته ؟ و تا اونجایی که من میدونم تا دوسال پیش سهون همراهت بود ولی امسال باهات کلاس مشترکی نداره که بتونین باهم هم گروهی بشین .

جونگین لبشو گاز گرفت ، بنظر میرسید داره درباره چیزی فکر میکنه . کیونگسو سعی کرد با دیدن صحنه روبروش تحت تاثیر قرار نگیره ولی دیدن گاز گرفتنِ جونگین همیشه براش دوست داشتنی بود !

: منم مثل تو کسی رو ندارم و فکر کردم شاید بتونیم به هم کمک کنیم .

جونگین هنوز هم مردد نگاه میکرد اما ذهنش مشغول بود .

: تو بمن مدیونی ، من بخاطرت توقیف شدم .

کیونگسو با خوشحالیِ نه چندان پنهانی به جونگین نگاه میکرد . مطمئن نبود ولی فکر کرد که لحظه ای لبخند کوچیکی رو رو لبای جونگین دیده .

جونگین : پس ، واقعا میخوای انجامش بدی ؟

کیونگسو سرشو تکون داد .

: آره ، لطفا . دیگه چیزی ازت تقاضا نمیکنم فقط میخوام باهم اینکارو انجام بدیم .

: مطمئنی دیگه چیزی ازم نمیخوای ؟

کیونگسو هنوزم نمیدونست جونگین دقیقا از چی میترسه . با این وجود باز هم سرشو تکون داد .

: میتونیم باهم کتابِ ” Holding on to air  ” رو مرور کنیم ، شاید –

جونگین متعجب نگاه کرد .

: تو از کجا میدونی ؟

کیونگسو دست پاچه شد .

: آمم …دیدمت که داری این کتاب رو میخونی ، در واقع اون تنها کتابی بود که دیدم بیشتر از یه بار میخونیش برای همین فکر کردم حتما باید خیلی دوسِش داشته باشی …

کیونگسو خیلی تلاش کرد به لکنت نیفته . نکنه یوقت زیادی حرف زده باشه یا جونگین رو ترسونده باشه ؟

به پسرِ روبروش نگاه کرد ، مردد ولی هنوز امیدوار .

جونگین : خب پس قبوله .

جمله جونگین باعث شد کیونگسو سرشو بالا بیاره و بعد از چند لحظه آه بکشه .

: اما … لطفا ازم چیزی نپرس .

: باشه ، حتما …برای چی باید بپرسم …

: باید مدرسه همدیگه رو ببینیم ، نمیتونی بیای خونم .

کیونگسو کنجکاوانه سرش رو تکون داد .

: باشه .

جونگین سرش رو پایین انداخت و نفسش رو بیرون داد .

: انتظار نداشتم نتیجه ی گفتگومون این بشه .

این جمله در واقع یک زمزمه بود و کیونگسو نتونست کامل بشنوه . میخواست بپرسه اما بلافاصله جونگین برگشت و راه افتاد . لحظه ای توقف کرد و سرش رو چرخوند .

: بازم ممنونم .

کیونگسو شک داشت که تشکر جونگین برای این بود که بخاطرش ایستاده بود و ازش دفاع کرده بود یا چیزِ دیگه . اما لبخند زد ، تونسته بود با جونگین حرف بزنه و حتی راضیش کرده بود تا هم گروهیش توی پروژه ادبیات باشه . حس گرم و لذت بخشی تمام سینش رو پُر کرده بود .

: بعدا میبینمت .

کیونگسو داد زد و دستشو تکون داد . جونگین برگشت و سرش رو تکون داد .

نور خورشید به پشت جونگین میتابید و کیونگسو با خودش فکر کرد ، که چقدر زیباست .

 

 ________________________________

 

کیونگسو وقتی به ورودی مدرسه برگشت احساس راحتی و رضایت میکرد . بکهیون با کتابهای خودش و کیونگسو منتظرش ایستاده بود .وقتی چشماش کیونگسو رو پیدا کردن ، با سرعتش به سمتش رفت .

: چی گفت ؟ چی گفت ؟

: ازم تشکر کرد بکهیون …حتی دوبار .

: واو اینــــــه !

بکهیون هیجان زده به نظر میرسید .

: حتی قبول کرده پروژه ادبیات رو با من انجام بده ، حتی بهش اصرار هم نکردم .

بکهیون متعجب شده بود ، لبخند زد .

: کاملا از خجالتِ شجاعتت دراومدی کیونگسو ، بهت تبریک میگم .

: ممنونم .

کیونگسو کتاب هاشو از دوستش گرفت و با حلقه شدن بازوش به دور شونه اش لبخند زد .

: بریم بستنی بخوریم و این روز رو جشن بگیریم ؛ دو کیونگسو بالاخره تونست با مهم ترین اتفاق زندگیش حرف بزنه !

کیونگسو لبخند زد و به بکهیون اجازه داد اونو به سمت نزدیکترین بستنی فروشی هدایت کنه .

 

 

 ________________________________

 

 

: اوه خدای من ، لبخند روی صورتت میبینم .

پدر کیونگسو با خوشحالی به استقبال پسرش اومد .

: اتفاقی افتاده ؟ دیروز خیلی تو خودت بودی ، اون پسره هیون بین چیزی بهت گفته ؟

کیونگسو فقط لبخند زد و کفش هاشو درآورد .

: بعدا بهت میگم پدر . مامان و دوقلوها کجان ؟

: مامانت امروزو مرخصی گرفته . بعد از 12 ساعت خواب و مثل همیشه انداختن همه ی کارای خونه رو دوشِ من ، با دخترا رفته بازار . فکر کنم تا یک ساعت دیگه برسن .

: آها اوکی . من میرم بالا و یه دوش میگیرم .

: باشه پسرم ، از وقتت استفاده کن . منم وقت دارم درامامو تماشا کنم .

کیونگسو خندید و از پله ها بالا رفت ، به محض ورود دوش نگرفت ، یه کتاب از قفسه کتاب هاش برداشت ؛

“Holding on to the air  “

روی تختش دراز کشید و کتاب رو روی سینش گذاشت . چشم هاشو بست و توی فکر ِ صدای نرم و خوش آوای جونگین غرق شد ، لب های لطبف و پُرِش و چیزایی که امروز به کیونگسو گفته بود . هیجان زده بود ، الان دیگه میتونست هرچقدر میتونه با جونگین صحبت کنه یا شاید حتی بشناستش . لبخند زد ، چیزهای زیادی بود که کیونگسو انتظارشون رو میکشید .

 

 

 ________________________________

 

 

کیونگسو بمحض خروج از حموم ، صدای اومدنِ مادر و خواهراش رو شنید .

: اوپا کجاست ؟ اوپــــا ؟

کیونگسو با یه حوله روی شونش از پله ها پایین رفت و خواهرای کوچولوش بمحض دیدنش به طرفش هجوم بردن .

: هی ، هی ، پرنسس کوچولوهام اومدن خونه .

هردوشونو توی آغوش گرفت .

: سلام عزیزم .

: سلام مامان .

صدای پدر کیونگسو بلند شد .

: باز منو ندیدین ؟

: چیزی پختی یا نه ؟ من گرسنمه .

مادر کیونگسو سبد خرد هاش رو توی بغل همسرش گذاشت و با قدم های تندش به طرف آشپزخونه رفت . پدر کیونگسو هووفی کرد و دنبالش رفت .

کیونگسو با دیدن این صحنه ی زیبای خانوادگی لبخند زد ، گونه خواهراش رو بوسید .

: امروز چیکار کردین ؟ دلم براتون تنگ شده بود .

زمانی که خانوادش در حالِ آماده کردن شام بودن ، کیونگسو مشغول بازی با خواهراش توی پذیرایی بود .

مادرش بعد از اینکه همه دور میز نشستن تا غذا رو شروع کنن ، سوالش رو پرسید .

: چه اتفاقی افتاده که امروز لبخند از روی لبای سوی قشنگم کنار نمیره ؟

: تونستم باهاش صحبت کنم .

کیونگسو به سرعت سرشو پایین انداخت ، نمیخواست خانواده اش سرخ شدن صورتش رو ببینن .

مادر کیونگسو آروم گونش رو کشید .

: خدا من ، سو کوچولوی من خجالت کشیده ، میتونی از اینم کیوت تر بشی ؟ ازش خواستی باهم قرار بذارین ؟

: مامان …

کیونگسو نمیخواستی درباره اتفاق اخیر و توقیفش چیزی به خانواده اش بگه .

: فقط ازش خواستم ، اگر میخواد با من پروزه ادبیات رو انجام بده .

: قبول کرد ؟

: آره .

: واو ، وقت جشن گرفتنه ، این اولین قدمه . قدم بعدی میتونی ازش بخوای باهم قرار بذارین . عزیزم ، برو کیک رو بیار .

پدر کیونگسو هووفی کشید و بدون هیچ حرفی رفت تا کیک رو بیاره . از همون فاصله با صدای بلند ادامه داد .

: من بزرگترین تیکه شو میخواما !!

مادر کیونگسو چشمکی زد و هردو لبخند زدن .

 

 

 ________________________________

 

 

صبح روز بعد کیونگسو منتظر جونگین بود تا سوار اتوبوس بشه ، اما باز هم پیداش نشد . آه کشید ، تا کی باید معلق میبود ؟ امیدوار بود این مسئله زودتر حل بشه و همه ببینن که جونگین بی گناهه .

بکهیون جلوی ساختمون مدرسه منتظرش بود ، دستشو تکون داد و لبخند زد . هردو از پله ها بالا رفتن و مسیشرشونو به سمت لاکرهاشون تغییر دادن .

: هی ، صبح بخیر لوهان .

: صبح بخیر .

 لوهان به لاکر ها نزدیک شد .

: شنیدین ؟ کیم جونگین دوباره به دفتر مدیر خواسته شده .

: چی ؟ چرا ؟

کیونگسو عجله کرد و سریع کتاب هاشو تو لاکر گذاشت .

: بنظر میاد یه شاهد پیدا شده .

کیونگسو با عجله از پله ها بالا رفت و بکهیون و لوهان هم به دنبالش رفتن . چشماش به سهون افتاد که نزدیک درِ بسته ی اتاق مدیر ایستاده بود . کیونگسو خودش رو به سختی از بین جمعیت شلوغ دانش آموزا به سهون رسوند .

: سهون ؟ چه اتفاقی افتاده ؟

: اوه ، سلام کیونگسو .

سهون بعد از جواب ، سرش رو به سمت بکهیون و لوهان هم تکون داد .

: ظاهرا ، یه شاهد وجود داره . دارن ازش سوال میپرسن . شاید اظهاراتش بتونه همه چیز رو عوض کنه .

: و جونگین ؟

: داخله ، فکر کنم دارن دوباره از جونگینم میپرسن .

کیونگسو با خودش فکر کرد ، پس زودتر به مدرسه اومده بود . سهون با عطوفت به کیونگسو لبخند زد .

: نگران نباش . فکر کنم دیگه همه چیز درست بشه .

کیونگسو با لبخند جوابشو داد ، سهون تونسته بود اضطرابش رو برطرف کنه .

همون لحظه ، در باز شد و دختر غریبه ای که کیونگسو نمیشناختش همراه معلم بیرون اومد . کیونگسو با خودش فکر کرد که پیش اون دختر بره و باهاش صحبت کنه ولی دختر به سرعت دور شد و جونگین هم از اتاق بیرون اومد .

: سهون با عجله به سمتش رفت . کیونگسو با فاصله مشخصی دنبالشون کرد .

: همه چی روبراهه جونگین ؟

کیونگسو چند متر دور تر ایستاده بود و بهشون نگاه میکرد ، ولی جونگین بهش دید داشت . قلب کیونگسو ناگهان سریعتر از همیشه تپید .

جونگین به سمت سهون برگشت و سرش رو تکون داد .

: یه شاهد پیدا شده ، روزی که اون اتفاق افتاد ، اون دخترو دیده که داشته سرزنشم میکرده و یه دختر دیگه ام وارد سرویس بهداشتی دخترونه شده . گفته که یک دختر با یه اثر ضربه روی گونش از اونجا بیرون اومده .

کیونگسو خیالش راحت شده بود ، بالاخره جونگین از اتهام مبرا شده بود .

: و تعلیقت ؟

: برداشته شد .

سهون ضربه آرومی به شونه جونگین زد ، کیونگسو میخواست جلو بره و بهش تبریک بگه اما نتونست . میخواست پیش بکهیون و لوهان برگرده ولی جونگین دوباره داشت بهش نگاه میکرد .

: واقعا ازت ممنونم .

جونگین بدون اینکه کسی متوجه بشه اروم این جمله رو زمزمه کرد . کیونگسو سرخ شدن صورتش رو حس کرد و آروم لبخند زد ، گرمای خاصی توی سینش پخش شده بود .

 

 

 ________________________________

 

 

اون گرمای دوست داشتنی هنوز از بین نرفته بود ، کیونگسو سرِ کلاس نشسته بود و به خودش لبخند میزد . وقتی وقتی کریس روی صندلیش ، دقیقا پشت کیونگسو نشست  نگاه پوزش آمیزشش کیونگسو رو ترک نمیکرد .

: بخاطر چیزی که قبلا درباره کیم جونگین گفتم متاسفم . اما با این وجود فکر میکنم باید ازش دور بمونی .

کیونگسو تا نیمه به سمتش برگشت .

: نمیتونم ، جونگین هم گروهیم توی پروژه ادبیاته .

: چی ؟

لوهان و لی هم مثل کریس سورپرایز شده بودن .

: چیه ؟ من ازش خواستم ، اونم قبول کرد .

: تو ازش خواستی ؟

صدای کریس آروم آروم بالا رفت .

: آره .

کریس سکوت کرد ، کیونگسو هنوز داشت به خودش لبخند میزد و تا پایان روز هم این لبخند از روی لباش محو نشد .

 

 ________________________________

 

 

صبح روز بعد ، کیونگسو بیدار شد و تمام وجودش پر از اشتیاق و انتظار بود . امروز پنجشنبه بود و کلاس ادبیات داشت . به سرعت بلند شد و به سمت اتاق خواهراش رفت ، هردو خواب بودن . کیونگسو پیشانیِ هردورو بوسید ، یه دوش سریع گرفت ، آماده شد و از پله ها پایین رفت و به خانواده اش صبح بخیر گفت .

: روز خوبی داشته باشی عزیزم .

کیونگسو مطمئن بود که امروز ، روز فوق العاده ای خواهد بود .

 

 

 ________________________________

 

 

سوار اتوبوس شد و منتظر جونگین موند . مشتاقِ دیدنش بود . وقتی اتوبوس متوقف شد ، کیونگسو از پنجره به بیرون نگاه کرد تا ببینه جونگین هست یا نه .

اون اونجا بود !

همون لحظه تپش های قلب کیونگسو تند تر شدن . جونگین سوار اتوبوس شد و به سمت جای همیشگیش رفت ، موقع عبور از کیونگسو ایستاد و بهش نگاه کرد . وقتی کیونگسو بهش لبخند زد ، سرش رو و تکون داد و به سمت صندلیش حرکت کرد .

بالاخره بهش توجه کرده بود . جونگین به کیونگسو توجه کرده بود . کیونگسو به دردِ گونه هاش اعتنایی نمیکرد ، اون باید لبخند میزد .

وقتی کیونگسو ، بکهیون و لوهان وارد کلاس شدن ، جونگین اونجا بود . روی صندلیِ همیشگیش ، انتهای کلاس نشسته بود و با هدفونِ روی گوشش ، از پنجره بیرون رو نگاه میکرد . حالت چهره اش در اون لحظه رویایی بود . موهاش رو بالا داده بود و فوق العاده بنظر میرسید .

کیونگسو فکر نمیکرد که جونگین بهش توجه کنه ، ولی کرد ، به سرعت سرش رو برگردوند و به کیونگسو نگاه کرد و بعد از چند ثانیه دوباره نگاهش رو به بیرون از پنجره برگردوند . همین نگاه کوتاه هم برای فعال کردن پروانه های کوچیکِ توی شکم کیونگسو کافی بود . بعد از اینکه به کریس سلام کرد ، روی صندلیش نشست و همون لحظه معلم وارد کلاس شد .

: صبح همگی بخیر . لطفا سرِ جاتون بشینید . تاعو توهم همینطور . هرکسی که میخواد توی این کلاس پروژه ای انجام بده ، اسم خودش و هم گروهیش رو توی این لیست بنویسه .

زمزمه های بلند و آرومی شنیده میشدند .

: لوهان ؟ هم گروهیت کیه ؟

: من ؟ با لی ام ، درسته ؟

لی خواب آلود سرش رو تکون داد .

کیونگسو برگشت و به جونگین نگاه کرد ، بنظر میرسید توی افکارِ عمیقش غرق شده . کیونگسو درباره چیزی که جونگین بهش فکر میکرد کنجکاو بود . داشت به شخص خاصی فکر میکرد ؟

لوهان لیست رو بهش داد و کیونگسو اسم خودش و جونگین رو نوشت .

وقتی لیست به معلم برگردونده شد ، معلم نگاه گذرایی به لیست انداخت .

: خب ، خوبه . 8 تا گروه دارین …کدوم گروه میخواد اول از همه شروع کنه ؟

هیچ کس دستش رو بلند نکرد .

: همم…پس قرعه کشی میکنیم .

به سرعت اسم گروه هارو روی تیکه های کوچیک کاغذ نوشت .

: تبریک میگم ، اولین گروه … کیونگسو و جونگین هستن .

تمام کلاس همزمان شروع به صحبت کردن . کیونگسو برگشت و به جونگین نگاه کرد که فقط شونه شو بالا انداخته بود .

: خیله خب همه لطفا آروم باشین . کیونگسو و جونگین ، باید پروژه تون رو طیِ سه هفته آماده و ارائه بدین .

سه هفته ؟ پس وقتِ زیادی نداشتن . کیونگسو لبخند زد ، سه هفته با جونگین …

بعد از اتمام کلاس ، کیونگسو به انتهای کلاس رفت و کنار جونگین نشست . مضطرب بود ولی سعی میکرد خیلی مشخص نباشه .

: مثل اینکه ما اولیم ، هوم ؟

جونگین بهش نگاه کرد و سرش رو تکون داد .

جونگین : مطمئنی میخوای ” Holding on to the air ” رو مرور کنی ؟

: البته ، کتاب فوق العاده ایه .

: خوندیش ؟

جونگین سورپرایز شده بود .

: راستش …آمم…آره . کتاب جالبی بنظر میرسید ، منم کتابارو دوست دارم ، میدونی وقتی دیدمت که داری میخونیش …

کیونگسو داغ شدن گونه هاشو حس کرد ، سعی کرد جلوی لکنتش رو بگیره اما نتونست . اون جونگین رو در حال خوندنِ اون کتاب دیده بود ، بلافاصه به سمت نزدیکترین کتاب فروشی رفته بود و اونو خریده بود . اون همه کتاب هایی که دست جونگین دیده بود رو خریده و خونده بود .

: دوسِش داشتی ؟

کیونگسو سرشو تکون داد . جرعتش رو نداشت به چشم های جونگین نگاه کنه .

جونگین : کتابِ مورد علاقمه .

کیونگسو لبخند زد .

: میدونم .

: سه هفته زمان زیادی بریا ارائه نیست . باید همدیگه رو ببینیم و درباره جزئیاتش صحبت کنیم . میشه ؟

صدای کیونگسو بلندتر از مقداری بود که میبایست باشه ، امیدوار بود جونگین توجهی نکنه ، ولی حتما فهمیده بود .

: باشه .

جونگین به سادگی جواب داد .

: آمم ، من روزای دوشنبه و چهارشنبه یه کارِ نیمه وقت دارم ، بعداز ظهرِ بقیه روزام کاملا آزادم .

: من هم سه شنبه ها و شنبه نیستم .

: آها ، کلاس یا چیزی شبیه به این داری ؟

: آره .

کیونگسو میخواست بیشتر بدونه ، میخواست درباره کلاس هایی که داشت بپرسه ، ولی تصمیم گرفت فعلا این کارو نکنه .

: پس میمونه ، پنجشنبه ، جمعه و یکشنبه . میتونیم همو امروز بعد از مدرسه ببینیم ؟ توی کتابخونه ؟

جونگین سرش رو تکون داد .

: خب پس ، بعدا میبینمت .

کیونگسو ایستاد و آماده رفتن شد .

: توقیفت چی ؟

: هفته بعد شروع میشه . هر روی یک ساعت .

جونگین بار دیگه به سادگی سرش رو تکون داد .

: باشه .

: خوبه . بعد از مدرسه میبینمت .

اون حسِ گرم و عجیب تمام بازو و پشتِ کیونگسو رو احاطه کرده بود . صورت کریس رنگ نارضایتی داشت ، لوهان بهش لبخند زد و بکهیون شصتش رو به علامت تشویق بالا آورد . کیونگسو نمیتونست برای تمون شدن مدرسه صبر کنه .

 

 

 ________________________________

 

 

بعد از اینکه از دوستاش خداحافظی کرد ، به سرعت از کلاس بیرون رفت و مسیرش رو به سمت کتابخونه تغییر داد . دنبال جونگین میگشت . قبل از اون اینجا بود ؟

کیونگسو جونگین رو انتهای کتابخونه دید که سرش رو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود . کیونگسو آروم نزدیک شد ، نمیخواست بیدارش کنه . جونگین وقت های بیداریش فوق العاده و زمان های خوابش دوست داشتنی بنظر میرسید . کیونگسو پشت سرش ایستاد ، بهش نزدیک شد تا صورتش رو دقیق تر ببینه . متوجه کبودی هایی روی گردنش و پشتش شد . قلب کیونگسو فشرده شد . کبودی ها تقریبا به رنگ آبی و بنفش بودن . جونگین توی هیچ دعوایی درگیر نشیده بود ، پس این کبودیا از کجا اومدن ؟

کیونگسو میخواست لمسشون کنه و کاری کنه تا بهتر بشن . خودشو نزدیک و نزدیک تر کرد و بوسه نرمی روی کبودیش گذاشت .

 

 ________________________________

 

اینم از این قسمت … خودم بشخصه عاشقش بودم T_T

بچه ها متاسفانه درباره ضربان باید بگم نتونستم جمع و جورش کنم و آپ نمیشه … من تا آخر مرداد هستم و دارم سعی میکنم فقط همین پروژه ترجمه رو تموم کنم چون دلم نمیخواد نصفه بمونه …علاوه بر اون وقتمم سر چیزهای دیگه پره و تایم نوشتن ندارم … من واقعا معذرت میخوام … این کنکور لعنتی برای آدم زندگی نمیذاره -_-

و درباره این فیک … بچه ها من واقعا نظر و حمایت میخوام خب ؟ نظرا قسمت به قسمت داره آب میره و برعکس قسمتا داره طولانی تر میشه . منم تند تند دارم ترجمه میکنم ، نویسنده هم از من و شما انتظار داره و استثنائا از مدیر اجازه گرفتم هرروز اپ کنم.. البته اگر بتونم…تا تموم شه…

پس از شماهم همکاری و نظر میخوام تا انگیزه ام برای ترجمه بیشتر بشه ، چون واقعا دلم نمیخواد این داستان نصفه بمونه …کلا 14 قسمته…خیلی زیاد نیست …بابت ضربان هم واقعا معذرت میخوام…امیدوارم خواننده هاش که نمیدونم هستن یا نه منو درک کنن … دعا کنین سال دیگه با خبر خوش برگردم ، حسابی از خجالتتون در میام…بازم معذرت میخوام :(((

ممنون که حرفامو خوندین و نظر یادتون نره :)) :heartme:

 

The following two tabs change content below.

Latest posts by (see all)