هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Ep59

سلام بر و بچ گل

خیلی ممنون بابت نظرا بالاخره از بین این همه ادم نودتا نظر جمع شد دستتون درد نکنه!ولی من دیگه این جوری نمی پذیرم :)

این قسمت فقط یه فرصته برای سایلنتا که حداقل دو خط نظرشونو بگن…اگه کامنتا بدون تکرار و واقعا بالای نود بشه که هیچی..اما اگه ببینم قراره به همین روال پیش برین همه ی قسمتا رو رمزی میکنم و رمزم فقط به خواننده هایی که نظر میزارن  میدم

بفرمایید بخونین این قسمتم زیاد نیس شرمنده

 

آخرین اشکها-قسمت پنجاه و نهم

 

یه مدت گذشت.انقدر منتظر ازادی بودم که حس میکردم پنج هفته گذشته اما فقط پنج روز گذشته بود.کای غروب به غروب میومد و چند دقیقه ای مینشست.بعدش هم غذایی که هانی برام درست کرده بود رو میاورد.واقعا داشتم به اندازه ی خواهر نداشتم بهش علاقه مند میشدم.کای میگفت تو این مدت سهون اکثرا میرفته خونه اونا و هانیم باهاش حرف میزده که به من و خودش فرصت بده.دلم میخواست یه جایی براش جبران کنم.جوری که جبران همه ی محبتاش بشه!
یه روز خودش همراه با چانی و بکی و شیو اومدن بیمارستان ملاقاتم.با ورودشون به اتاق شده بودم لوهان سه چهار سال پیش.اثری از ناراحتی نبود.

هانی رو یه صندلی نشسته بود و بقیه دورم تختم ایستاده بودن.رو به هانی که داشت غذامو میذاشت رو میز گفتم:میشه دیگه برام غذا نیاری
با تعجب گفت:چی؟
-چون نمیدونم چه جوری برات جبران کنم.میترسم همه لطفات جبران نشن اون وقت شرمنده خودت و کوچولوت بشم
همه با تعجب و صدای بلندی گفتن:چی؟
هانی با خنده و چشمای گرد گفت:تو از کجا فهمیدی؟
-دست کم گرفتی؟لوهانما..مستر لو..حالا اینا رو بیخیال.تبریک میگم واقعا 
همه بهش تبریک گفتن و بکی گفت:حالا چی هست؟
هانی:به باباش رفت میمون شده 
بکی:نه یعنی از اینایی که ما داریم داره؟
چانی خندید و گفت:منظورش اینه که جنسیتش چیه؟
هانی:آها..هنوز معلوم نیست.تا یکی دو ماه دیگه معلوم میشه
بکی با قیافه ابلهانه ای گفت:خب منم همینو پرسیدم آی کیو
چانی:ادم به یه خانوم میگه از اینایی که ما داریم داره؟
بکی:نمیگه؟
چانی:زشته بچه جون
بکی:زشت تویی با بیکینی
همه خندیدن و هانی گفت:خیله خب نخورین همو
-حداقل میگفتی از اونایی که کای داره..این جوری فک کنم متوجه میشد.نه اینکه قشنگ حسش کر…
هانی زد تو سرم و گفت:نکبت زشته جلو این همه بچه!فک کنم سرتم ضربه خورده.
شیو:یه اسم دیگه هم داره…
همین که خواست بگه چانی و بکی و هانی پریدن و جلو دهنشو گرفتن.از خنده رو تخت به خودم میپیچیدم.بکی خنده کنان گفت:لوهان..از این به بعد یکی دو هفته یه بار برو زیر،ما یکم بیایم بخندیم
-زیر کی؟
یه لحظه چشمام گشاد شد.گلومو صاف کردم و سریع گفت:یعنی زیر چی؟
دوباره کل اتاق پر شد از صدای قهقه ی ما.منم سرمو انداختم پایین و سعی کردم یه جوری رفتار کنم که این بحث سریع تموم شه و کسی نخواد به سهون ربطش بده اما وجود موجودی مثل بکی اینو امکان ناپذیر میکرد:اولا که من گفتم یکی دو هفته یه بار.نگفتم هر شب که میگی زیر کی…دوما من غلط بکنم بخوام برات تعیین کنم زیر کی.با وجود مستر اوه کی جرئت میکنه برات…
یکی از لیوانا رو برداشتم پرت کردم سمت بکی که جاخالی داد و لیوان افتاد شکست.همه با چشمای گرد برگشتن به من نگاه کردن.شونه هامو انداختم بالا:اوپس
دوباره همه خندیدن.چانی میز وسایلو ازم دور کرد و گفت:اینجا بیمارستانه نه خونت احمق.چرا ریدی به اتاق
-تقصیر اون کودنه دیگه نمیبینی چی میگه
بکی خواست چیزی بگه که هانی گفت:یکی بره جارو
بیاره 
-خودشون میان تمیز میکنن میگم از دست یکی از این ملاقاتیای چلمنگم افتاده
چانی رفت و با خنده دستای بکیو گرفت و برای اینکه حواسشو پرت کنه گفت:قرار بود بعد اینجا کجا بریم؟
بکی:بریم قبرستون من واسه لوهان چال بکنم
شیو:کی سهونو جمع میکنه؟
بکی:دند چانی نرم واسه اونم یه دونه میکنیم.ولی روی قبر لوهان
هانی:هوووی بکی.خواهرش اینجا نشسته ها
بکی:بله من معذرت میخوام.میزاریمش زیر لوهان خوبه؟
هانی:چانی خودت یه دونه بزن تو سرش
چانی اومد بزنه که با لبخند عصبی بکی مواجه شد و سرشو بوسید.همون موقع موبایل شیو زنگ خورد.چن بود.مثل اینکه تو سیستم کامپیوتر خونشون یه مشکلی پیش اومده بود و اگه شیو نمیرفت درستش کنه همه ی اطلاعات میپریدن.
چون با ماشین بکی و چانی اومده بود با همونام رفت و فقط هانی موند.غذامو برام اورد و شروع کردم به خوردنش:هانی تو نمیدونی من تا کی قراره اینجا بمونم؟
هانی:راستش دکترت گفته تا دو هفته دیگه باید بمونی
-چه خبره.من نمیتونم از پس هزینش بر بیام چرا نمیزاره برم خونه
هانی:من به سهون گفتم که به دکترت بگه نزاره بری خونه
-چرا؟
هانی:چون تنهایی نمیتونی از خودت مراقبت کنی.یه دنده و لجباز و قد هم هستی نمیومدی بمونی خونم.مغز سهونم هنوز مونده تا شستشوی کامل بدم واسه همین گفتم تا وقتی همه چی درست نشده اینجا بمونی بهتره
با لبخند گفتم:واقعا ممنونتم.
هانی:معرفته دیگه..به بابام رفتم
خوبه خودشونم قبول دارن چه مادری گیرشون اومده و همه ی جنبه های مثبتو میدن به پدرشون.
بالاخره هرطوری که بود این سه هفته هم تموم شد و بعد یه ماه قرار بود مرخص شم.تو این مدت تنها کسایی که میومدن دیدنم چانی و بکی و شیو و کای بودن.سهون یه بارم نیومد که ببینه حالم چطوره حتی زنگ هم نزد.
یه روز قبل ترخیصم وقت ملاقات اتاق پر شده بود.همه اومده بودن.چانی،بکی،شیو،چن،یونا،هانی،کای حتی هونگ کی.
بکی و چن و شیو و هونگ کی مسخره بازی در میاوردن و همه میخندیدن.

تو این مدت به خاطر تماسا و دیدارای مداوم هونگ کی،باهم خیلی دوست شده بودیم و هفته ای یکی دو بار میومد دیدنم.

همه اومده بودن اما جای خالی سهون خیلی رو دلم سنگینی میکرد.اخرای وقت ملاقات بود ک درو زدن.همه نگاها برگشت سمت در فکر کنم یه سریا هم مثل من منتظر بودن سهون بیاد.

در که باز شد یه پرستار با یه دست گل خیلی بزرگ وارد اتاق شد.جوری که همه به یه نحوی تحسینش میکردن.با چشمای گرد داشتم به دسته گل که الان روی پاهام بود نگاه میکردم.چرخوندمش و یه کارت روش دیدم اما سریع بدون اینکه کسی بفهمه فشارش دادم لای گلا و خندیدم.یه حسی میگفت از طرف سهونه چون من دیگه کسیو جز اون ندارم که بخواد همچین دسته گل بزرگ و گرون قیمتی برام بفرسته.
به هانی که با لبخند نگاهم میکرد نگاه کردم.با چشمکی ک زد مطمئنم کرد که از طرف سهونه.سعی کردم با نگاهم ازش قدر دانی کنم.انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چیکار کنم فقط تا وقتی که همه بودن ناخوداگاه خیلی رفتارام عوض شده بودن.میتونستم حتی دیگه روی پام برقصم.وقت رفتن،بچه ها یکی یکی اومدن روی گچ دستم یه چیز کوچولو نوشتن و اتاقو ترک کردن.
هانی و کای که اخرین نفرا بودن اومدن کنار دستم.هانی نشست رو تخت و کایم رو به روش ایستاد.هانی خودکارو برداشت و نوشت بهترین دایی دنیا!کایم نوشت بهترین عموی دنیا.هر سه مون خندیدم و هانی خواست یه چیز دیگه بکشه که کایم دستشو گذاشت رو دست هانی و با هم یه نی نی داخل قنداق کشیدن.

وقتی میخواستن برن هانیو نگه داشتم و گفتم:هانی..بابت گل..لازم دونستم اول از تو تشکر کنم
هانی لبخند زد:خواهش میکنم.فرستندش که من نبودم.
-اما باعثش تو بودی. 
هانی چشمکی زد و گفت:چه کنیم مهربونیه دیگه.حالا جمع کن این بساطو من دیگه با سهون حرفی نمیزنما.پسره ی خنگ یه کلمه حرف تو مغزش فرو نمیره اگه این گلم نمیفرستاد فکر میکردم این دو هفته فقط خودمو خسته کردم.ولی داداشم بهتر از این حرفاس
-سهونه دیگه
هانی خندید:یه نکبت احمق دوست داشتنی..خب دیگه..من برم کای منتظره
-راستی هانی
هانی:بله؟
-معلوم شد نی نی چیه؟ 
هانی:معلوم بود
-چی؟
هانی:خیله وقته معلومه که بچم پسره
با خوشحال لبخند زدم:جدا؟تو که گفتی چندماه دیگه مشخص میشه
هانی:نه…نمیخواستم کسی بفهمه.نمیدونم چرا به تو هم گفتم ولی فکر کنم باید جملمو عوض کنم…پسرم تا چند وقت دیگه به دنیا میاد
-بهترین خبری بود که تو این مدت شنیدم…خیلی واستون خوشحالم.خیلی…حالا چرا اصلا مشخص نیست که روزای اخرته؟
هانی:لباسای گشاد و لاقری…میترسیدم کای از خوشحال سکته کنه اون وقت بچم یتیم شه
-مبارکتون باشه.خدا کنه ب داییش نره 
هانی نگاه شیطنت امیزی بهم انداخت و گفت:اره جون خودت منم ک اصن نمیدونم ته دلت چی میگه
خندیدم:عجبا
هانی:خیله خب دیگه.فردا مرخصی.چیزی لازم نداری؟
-نه بخوامم شیو هست
هانی:باشه پس من برم
-خدافظ
هانی دستی تکون داد و رفت.
هنوز روی لبام لبخند بود.بدنمو کشیدم تا کرختی این مدت رو تخت بودنو از تنم جدا کنم که دستم خورد به یه چیزی.رومو برگردوندم.با دیدن دسته گلی ک رو میز کنارم بود لبخندم محو شد…دوباره تنها چیزی ک ب گوش میرسید صدای کوبیده شدن قلبم به سینم بود…تنها چیزی ک حس میشد ضربان تند قلبم بود.
گلو ورداشتم…چشمامو بستم و بوییدمش.

این گلیه که سهون برام فرستاده.کاش هیچ وقت پژمرده نشه..کاش تا ابد سرزنده بمونه…
همون طور که فکر میکردم دستم خورد به چیز تیزی.چشمامو باز کردم و نگاهش کردم.لبه ی کارت از بین گلای سرخ و ابی و برگای سبز زده بیرون..

از کنجکاوی و شوق زیاد اوردمش بیرون…کارت ساده ای بود.طرح گرافیکی خاصی داشت ک من ازش هیچی نمیفهمیدم..
برگردوندمش … دست خط سهونو شناختم که نوشته بود”منتظرتم.فردا ساعت ده خونه ی خودم”
چندین بار این جمله رو از اول خوندم…کوتاه بود.خیلی کوتاه.ولی معنیش زیاد بود.این یه دعوت نیست.بیشتر شبیه به یه دستوره!دستوری که بخوای نخوای فقط باید بگی چشم و من خودم هم تمایلی به استفاده از کلمه ی دیگه ای نداشتم…
تختمو ب حالت قبلیش دراوردم و دراز کشیدم.گل رو گذاشتم کنارم و کارتو گرفتم دستم.نخوندمش فقط نگاش کردم…به دست خطش..به طرح پشتش..صد درصد مطمئن بودم طرح از خودشه و جوری کشیده ک من نمیفهمم.این یعنی یا خیلی پیچیدس…یا خیلی ساده.
کارتو گذاشتم رو سینم و از پنجره ب بیرون نگاه کردم.هوا تاریک شده بود.دوباره پاییز اومد و روزای کوتاهو هم همراه خودش اورد…روزایی که ما تو همون کوتاهییشون دل به هم دادیم و تو بلندیشون از هم جدا بودیم…
یعنی واقعا اینا ب هم ربط دارن..یا از خوشی دیدن این نامه و دعوت دارم مثل افسانه ها فکر میکنم؟سرمو تکون دادم و کارتو دوباره تو گلا فرو کردم…
حس عجیبی داشتم.قلبم تند نمیزد در صورتی که باید الان خودشو از سینم پرت میکرد بیرون…از هیجان زیاده؟یعنی خشکی گلوم به خاطر همینه؟نبض گردنم که تند شده واسه همینه؟؟پس چرا قلبم ارومه
نمیتونستم صبر کنم.غیرقابل ممکن بود.صبر کردن برای انجام درخواستی ک عشقت ازت داره…نه…نمیشه..اصلا نمیشه…
چرا ساعت کند شده…چرا تازه نه شبه…چرا این بیست و چهار ساعت تو یه چشم به هم زدن تموم نمیشه…
پوست لبمو با دندونم میکندم.انقدر به مغز قفل شدم فشار اوردم ک فکری به ذهنم رسید…زنگیو زدم تا پرستار بیاد.سریع چهرمو عوض کردم و اخمامو بردم تو هم.دستمو محکم گرفتم و به خودم پیچیدم..
پرستار اومد و با نگرانی گفت:چی شده؟
-آخ..دستم…دستم درد داره…خیلی درد داره
پرستار:اخه چرا…الان میرم دکترو صدا…
سربع گفتم:نههه
پرستار با تعجب برگشت:نه..یعنی اینکه نمیخواد دکترو صدا بزنین چیز جدی ای نیست.یکی از ملاقاتیا حواسش نبود و ضربه ی محکمی به دستم زد برای همین درد میکنه
پرستار:خب من دکترو صدامیکنم…
دوباره حرفشو بریدم:نهه شما فقط یه ارام بخش یا مسکن بهم بدین.حداقل بخوابم تا دردشو فراموش کنم.الان دکتر بیاد حرفامو باور نمیکنه
پرستار:من نمیتونم این کارو بکنم
-برای چی؟من صداتون کردم که فقط یه مسکن بهم بدین تا بخوابم درد این ضربه بره.
پرستار با تردید نگاهم کرد و گفت:فقط چون میدونم روز اخره و دلیل دردت فقط همین میتونه باشه قبول میکنم ک بهت مسکن بدم
با خوشحالی مسکنو گرفتم و بدون اب خوردمش.پرستار عصبی شد و به زور بهم چند لیوان اب داد…هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روزی چیزی که ازش متنفرم،مسکن،بشه نجات دهندم.

با فکر کردن به فردا،اتفاقاتیی که قرار بود بیوفته و هیجان بیش از حدم چشمامو بستم.انقدر هیجانم زیاد بود که نیروی مسکنو داشت خنثا میکرد ولی بعد از نیم ساعت پلکام سنگین شدن و خوابیدم…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)

KimHan 129 نظر 23 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
baekyumina
مهمان
s.h
مهمان

مرررسی عاالی بود … خسته نباشی 47b20s0 :heart:

amber
مهمان

عالی
هر قسمت از قسمت بعد قشنگ تر
مرسی خسته نباشی

sahar
مهمان

خخخخخ خداایااا هووونهاننمم مرسیییییییی خیلیییی عاللی بود

afsaneh LCS
مهمان

سلام آجی من تازه خوندم این قسمتو خیلی خوشحالم چون تا الان داره خوب پیش میره
ممنونم

Armina
مهمان

خدایاااااااااااااااااا خودت پارت بعدی رو عطا بفرماااااااااااا 154fs232528 154fs232528 aaaar :cry: 154fs232528 154fs232528 154fs232528
پنجاه و نه گیر شدیم بر جور :wacko:

Monster oh
مهمان

اونی لطفا دیگه آپ کم
باورکن هررزوز بیشتر از ۱۵ بار میام چک میکنم
شایدم بیشتر
اونی دیگه آپ کن
خیلی بدقول شدیااااا
تو که اینجوری نبودی

elahe
مهمان

Bekhoda chesham dar omad harooz miam check miknm bbin up krdi ya naohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
Chra nmizari akheohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

angel
مهمان

salam…mano yadet miad???hanuzam ficeto mikhunam vali az shanse bad gushim rafte tu tahrim:/umadam begam ke ba gushie mamanam ficeto mikhunam vali gushish qati dare o nemitunm nazar bezaram … sharmande! ficeto hamchenan dus daraaaaaam…fighting

angel
مهمان

salam…mano yadet miad???hanuzam ficeto mikhunam vali az shanse bad gushim rafte tu tahrim:/umadam begam ke ba gushie mamanam ficeto mikhunam vali gushish qati dare o nemitunm nazar bezaram … sharmande! ficeto hamchenan dus daram…fighting

Yashiin
مهمان

Vay kh khoob bood inqade dlm baray ficet tang shde bood koli enerji gereftm merC❤

reyeol
مهمان

Mishe qesmt jadido bezari??????? 90 ta shod dige………..!!!!!!!!!!!Hhhh

Armina
مهمان

آجی مرررررررگ من بزار ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
چشم انتظارییییمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

tablo
مهمان

آقا من دیشب خواب دیدم!چه خوابی؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
خواب دیدم اومدی کلی دعوامون کردی که چرا نظر کم میذارید و اینا قسمت جدیدم نذاشتی! بعد همه نظر گذاشتن که نظرا که بالای 100 تا شده کجاش کمه؟شمام هی میگی من نمیدونم باید بیشتر از این باشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
خلاصه یه خواب نا آرومی داشتممم سرشار از خماری غصه تفکر راجع به اینکه آیا 100 عدد کمی است؟؟
خلم نیستم دیوونه ام نیستم!خوابه دیگه!اومد تو خوابم!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

parnian
مهمان

مررررسییییی خیلی قشنگ بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Monster oh
مهمان

اونی لطفا اپیزود بعدی رو بذار دیگه
تو که قولذداده بودی
این بدقولیه
لطفا زود آپ کن
????❤???????

atiixx
مهمان

بزار دیگهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
حالا سایلنت ریدرا نظر گذاشتن تو نمیزاریohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif

wpDiscuz