سلــــــــــام…دم همگی بابت نظرا گرم..بیاد پایین همون برنامه رو پیاده میکنما B-)  خـــــــب از بحث دیر گذاشتن من که بگذریم میرسیم به فیک!!

برخلاف نظر همتون هونهان به هم نمیرسن بلکه قراره جدا شن.خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که از هم جدا شن بهتره  :mail: 

حالا ک لو دادم برین بخونین

از هانی جونم و نویسنده های گله سایت که تو نوشتن کمکم کردن ممنونم  heart 

آخرین اشکها“-قسمت شصتم

 

با صدایی بیدار شدم.صدا شبیه خوردن زنجیر به دیوار بود.چشمامو اروم و به سختی از هم باز کردم.

به خاطر رد افتابی که روی صورتم افتاده بود مجبور شدم دستمو بیارم بالا و سایه بون چشمم کنمش.به اطرافم نگاه کردم که پرستار دیشبیو کنار پنجره دیدم.پس اون صدا مال کشیده شدن پرده ها بودن..پرستار برگشت و با چشمای باز من مواجه شد و مثل احمقا ترسید:ای وای…تو بیدار شدی؟
خمیازه ی کوتاهی کشیدم:اره فکر کنم
اومد سمت تختم و کنارم ایستاد:امروز قراره مرخص شی
به چهره ی خندونش نگاه کردم:میدونم
پرستار:هیچ حسی نداری؟
مثل خودش ابلهانه گفتم:چرا احساس یه زندانیو دارم که یه سال تو حبس بوده
خندید و گفت:صبحونتو میارن و بعدش دکتر میاد بالای سرت برای چکاپ و…
حرفشو بریدم و پرسیدم:آتل و گچمو کی باز میکنین؟
به نشونه ی فکر کردن اخماشو انداخت بالا:آتلت رو که امروز قطعا دکتر باز میکنه ولی از بابت گچ دستت مطمئن نیستم
برای این که جلوی حرفای اضافشو بگیرم گفتم:باشه ممنون…دیگه کاری ندارم
پرستار وسایلشو از روی میزم برداشت و رفت.یکی از ابروهامو انداختم بالا و اداشو دراوردم”امروز مرخص میشی.وااای..هیچ حسی نداری؟”
اره حس شاهزاده ی قصه های پریانو دارم که…همون لحظه چیزی به سرعت از ذهنم گذشت و باعث شد چشمام گرد بشن..امروز قراره مرخص بشم…امروز بالاخره از این جا خارج میشم و …وای…ساعت ده..خونه ی سهون
فکر کنم اولین باریه که تو تاریخ،یکی قرارشو میزاره دقیقا بعد از مرخص شدنش از بیمارستان اونم بعد از یک ماه..
با ورود صبحونه و خوردن بوی سوسیای سرخ شده به مشامم افکار اضافه از ذهنم دور شدن.شروع کردم به خوردن.تقریبا میشه گفت بالاخره بعد مدت ها صبحانمو کامل خوردم.ولی از هیجان زیاد و فکرایی ک وسط خوردنم وقفه مینداخت،خیلی طول کشید.
بعد از صبحونه دکتر اومد و آتل پامو باز کرد.با کمکشون سعی کردم بتونم بعد از یه ماه روی پام راه برم..حس خاصی بود انگار بیشتر از یک ماه میشد که از پام استفاده نمیکردم.
اتل پامو باز کردن اما دستم همچنان تو گچ بود.تقریبا بعد از ظهر بود که با شیو تماس گرفتم و گفتم برام یه دست لباس از خونم بیاره.دیگه حالم داشت از خودم و این تخت به هم میخورد.هیچ وقت به عمرم انقدر طولانی یه جا ساکن نبودم و قطعا اینم اخرین باریه که یک ماه یه جا اروم میگیرم.
نزدیکای غروب که پرستار اومد وضعیتمو چک کنه با کلی خواهش و تمنا ازش خواستم ک بزاره برم حموم.اونم با مشورت دکترم بهم اجازه داد که حموم کنم.چون عملی نداشتم، فقط برای گچ دستم یه سری توضیحات بهم داد که رعایت کنم.با اینکه اصرار داشت یکیو بفرسته کمکم ولی قبول نکردم و قبل از اینکه شیو برسه رفتم حموم.
دلم میخواست پوست اندازی کنم تا این همه کثیفی ازم دور شن.بوی بیمارستان انگار مثل کنه چسبیده بود به بدنم.بالاخره بعد از یک ساعت،از حموم اومدم بیرون که با شیو و یونا که روی تختم نشسته بودن رو به رو شدم

-اا اومدین؟ 
شیو:تقریبا یک ساعتی میشه ک اومدیم.چیکار میکردی ک انقدر طول کشید؟
-کاری که همه میکنن
شیو:بیشتر از یک ساعته اون تویی دیگه فوقش چهل دیقه هم طول نمیکشه
-یه ماه رو تخت بیمارستان بخوابی نیاز به حموم شبانه روزی داری نه حموم یک ساعته…
رفتم سمتشون و همون طور که حوله رو روی موهام میکشیدم یونا گفت:شیو..لوهان از جشن کمپانی خبر داره؟
نگاهمو روش ثابت کردم و پرسیدم:جشن؟چه جشنی؟
یونا با ناخوناش بازی کرد و گفت:خب..چند وقت پیش یه پروژه ی بزرگ و خیلی سخت داشتیم.با کمک آقای اوه تونستیم تو اوج نا امیدی موفق بشیم.برای این موفقیت بزرگمون جشنی ترتیب دادن که همه توش دعوتن..حتی تو هم میتونی بیایی
-همه؟مگه چه جشنیه که همه دعوتن؟
یونا شونه هاشو انداخت بالا و گفت:نمیدونم..شاید دلیل دیگه ای داشته باشه که ما ازش بی خبریم.
با تعجب ابروهامو انداختم بالا.امکان نداشت این کمپانی جشنی بگیره و غیر از افراد و کارمندای خودش کسه دیگه ای رو هم دعوت کنه.یه جورایی مرموز بود و مغزمو درگیر خودش کرد.سرمو خاروندم و گفتم:حالا برام لباس اوردین؟ 
شیو از کنارش ساکیو برداشتو تو هوا تکون داد:اره.بپوش که با خودمون بیایی.چن پایین منتظرمونه..فقط سریع چون کارداریم 
-باشه الان میرم…
یه هو وسط حرفم،دیشب و اتفاقاش به ذهنم هجوم اوردن…گل..نامه..دعوت..امروز..ساعت ده شب..خونه سهون.
یه هو با صدای بلندی گفتم:نه
شیو:چی شد؟
-راستش خب…نمیخواد…یعنی اینکه من برمیگردم خودم.یه کاری دارم پیشه…اها پیش هونگ کی باید برم یه سر…اینه که خودم میرم مرسی 
شیو با تعجب و چشمای گرد شده گفت:مطمئنی؟
-اره.تو اگه کاری داری برو
شیو:واقعا برم؟
رفتم ساکو برداشتم و لباسامو ار توش دراوردم:اره اره.خیالت راحت
شیو از رو تختم بلند شد و گفت:نمیخوای کمکت کنم لباس بپوشی؟
فکری کردم و گفتم:چرا واقعا به کمکت نیاز دارم

یونا باهام خداحافظی کرد از اتاق رفت بیرون و شیو کمکم کرد تی شرت و شلوارمو پوشیدم و رفت.یه حوله گذاشتم رو سرم و کمی خشکش کردم.در حال کشیدن حوله روی موهام بودم که به بقیه ی وسایل داخل ساک نگاه کردم.حتی برام ساعت و شونه و جوراب هم اورده بود.ساعتمو بستم به مچم و موهامو به سمت بالا شونه کردم ولی کج شد و ریخت تو صورتم.هر کاری کردم حالت نگرفت و اخرم گذاشتم همون جور بمونه.
تیپمو دوست داشتم.شلوار جین تیره و تی شرت سفید با کفش و سوییشرت مشکی.
کنار پنجره ایستاده بودم و از بالای بیمارستان به پایین نگاه میکردم.چقدر زمان زود گذشت.ساعت شده نه شب.یک ساعت دیگه من باید خونه ی سهون میبودم ولی چطور.پولی همراهم ندارم که بخوام به آژانس یا تاکسی بدم…اصلا…اون میخواد چی بگه؟!نکنه طبق معمول بر خلاف انتظاراتم بگه برای این دعوتت کردم که محترمانه بگم از زندگیم برو بیرون.یا نه شایدم میخواد بگه دیگه نمیزاره برم سر کلاساش.ولی اگه بخواد این بهانه های احمقانه رو بیاره که با عقل جور در نمیاد.اون حاضر نیست منو سر کلاساش ببینه و یک ماه نیومد دیدنم بعد چرا باید برای یه حرف کوچیک منو دعوت کنه خونشون…نکنه…نکنه قراره خبر بدی بهم بده.نکنه ازم این جوری دعوت کرده که وقتی خبر بد رو خواست بهم بگه،من خیلی ناراحت نشم…
سرمو تکون دادم و برگشتم رو تخت نشستم.نمیدونم چرا انقدر عجیب غریب شده بودم.
افکار مثبتی توی ذهنم دارم اما هرچی به زبون میارم منفیه!نسبت به امروز حس خوبی دارم ولی حدسایی ک میزنم همشون بدن.
خمیازه ای کشیدم و خواستم دراز بکشم که پرستاری وارد اتاق شد.مثل اینکه یکی اومده بود دنبالم.با تعجب اسمشو پرسیدم ولی گفت نمیدونه و فقط اینو میدونه که باید با اون برم
پس پول اینجا رو چیکار کنم.کارای این مدت و ترخیصمو کی قراره انجام بدم!سهونو چیکار کنم؟اصلا این طرف کیه که الان اومده دنبالم.
همراه پرستار رفتم طبقه همکف.خواستم برم سمت اطلاعات که صدام کرد:مشکلی پبش اومده؟
-نه راستش من هنوز تسویه حساب نکردم باید برم که…
وسط حرفم خندید و گفت:کاراتون که انجام داده شده ان
-چی؟مگه میشه؟
پرستار:بله الان دیگه شما کاری اینجا ندارین میتونین تشریف ببرین.یه راننده هم بیرون منتظرتونن
از تعجب حس میکردم هرکدوم از چشمام شدن چهارتا.با دهن باز گفتم:میدونین حداقل ماشینشون چیه؟
پرستار با لبخند شونه هاشو انداخت بالا و رفت.برگشتم سمت در.با اینکه هنوز نمیتونستم خیلی عادی روی پام راه برم ولی سعی کردم با سرعت بالایی برم سمت در…
از بیمارستان خارج شدم و همون طور که با دقت به اطرافم نگاه میکردم تا یه ماشین اشنا رو ببینم،از پله هاهم پایبن میرفتم.چند قدمی از در بیمارستان فاصله گرفته بودم که یه ماشین اومد و به سرعت جلوی پام ترمز کرد.
چیزیو که میدیدم باور نمیکردم.همون لیموزین بود.همونی که سهون قبلا میفرستادش دنبال من تا هرجایی میخوام منو ببره.اصلا باورم نمیشد سهون همچین کاری کرده باشه.کم کم داشتم امیدوار میشدم از یه طرفی دلهره هم داشتم.
انقدر از تعجبم جلوی در ایستادم که راننده پیاده شد و خنده رو گفت:اقای لو…قصد سوار شدن ندارین؟
با همون تعجب نگاهش کردم و اروم اسمشو زمزمه کردم:شین کیو جون!!
راننده با همون لبخندش گفت:بفرمایید لطفا.تا خونه ی اقا،راه زیاده و خیابونا هم ترافیک.سوار شین خواهشا
تعجب جاشو با خوشحالی کمی عوض کرد و سوار شدم.کیو جونم سوار شد و راه افتادیم…دلم میخواست بپرسم که اون از طرف سهون اومده برام حساب کرده یا خودش اومد حساب کرد اما هیچی نپرسیدم.انقدر تعجب زده و غافلگیر شده بودم که دهنم برای پرسیدن این چیزا باز نمیشد..
پس حتما امروز کار مهمی داره که برام راننده هم فرستاده.دیگه بیشتر از این نمیتونستم کنجکاو باشم.دوست داشتم هرچه زودتر این مسیر تموم شه
ساعت چهل دقیقه به ده رو نشون میداد..این چهل دقیقه مثل چهل ساعت بود.هیچ جوری نمیتونستم بگذرونمش.تنها کاری که میتونستم انجام بدم،صبر بود!
تقریبا نیم ساعت گذشت و ترافیکو رد کردیم.
به اطرافم نگاه کردم.خیابونا رو شناختم.دیگه نزدیک شده بودیم.انقدر صبرم تموم شده بود که سر خیابون اصلی گفتم:میشه من اینجا پیاده شم
راننده:کاری دارین که انجام بدین؟
-نه ولی تا همین جا منو اوردین کافیه
راننده:ولی اقا دستور دادن دم در خونشون پیادتون کنم.معذرت میخوام
خواستم بازم پافشاری کنم ولی چون میدونستم بی فایده اس گفتم:پس لااقل یه ذره تندتر برین!
چشمی گفت و پاشو گذاشت رو گاز.
چشمامو از هیجان و استرس زیاد بستم.ذهنمو از همه چی خالی کردم.خودمو اماده ی هر رفتاری کردم.ممکن بود بخواد برای همیشه از من جدا بشه.میشناختمش…عادت داشت قبل از جدایی باهام خوب باشه..الان که حتی راننده هم برام فرستاده و کارای بیمارستانمم انجام داده باید خیلی بترسم…ولی اخه… 
همون موقع حس کردم ماشین ایستاد.ضربان قلبم داشت تند میشد.اب دهنمو قورت دادم و پیاده شدم. با قدم های بلندی به سمت در ساختمون رفتم.انقدر استرس داشتم که حتی انگشتای دستم میلرزیدن.
بالاخره رسیدم جلوی در.دستمو اوردم بالا در بزنم که باز شد و سهون توی چارچوب در ایستاد.نگاهم روی نگاه نافذش برای چند ثانیه ی کوتاه ثابت موند.
با شنیدن صدای صاف کردن گلوش نگاه خیرمو از روش برداشتم و گفتم:سلام
از جلوی در رفت کنار تا وارد شم.دقیقا مثل دفعه ی قبل نشستم روی همون مبلا.سهون خواست بشینه اما انگار چیزی یادش اومد و منصرف شد:چند لحظه وایسا.الان میام
با تموم شدن جملش رفت سمت اتاقش.ابروهامو انداختم بالا.چهرش مثل دریای روزای بهاری اروم بود اما هر لحظه ممکن بود خروشان بشه..
صدای قدماش روی پله ها نشون دهنده ی برگشتش بود.اومد سرجای قبلیش نشست و دستشو گرفت سمتم:حواست باشه دیگه جا نزاریش
دست سالممو بردم جلو و گرفتمش.سوئیچ ماشینم بود.با لبخند ساختگی ای گفتم:مرسی
سهون:لازم به تشکر نیست.دیدم داره جلوی در دانشگاه خاک میخوره اوردمش توی همین کوچه پارکش کردم
سرمو انداختم پابین.سهون یکم به سمت من خم شد و پاشو انداخت روی پاش.با چهره ی بی حالتی نگام کرد:دستت چطوره؟..
ناخوداگاه دستمو گذاشتم رو گچ اون یکی دستم و گفتم:خوبه.. هنوز یکم درد داره..
نگاه سهون رنگ نگرانی گرفت و زیر لب گفت:متاسفم…
با لبخند گفتم:تو چرا باید متاسف باشی؟.
چند ثانیه نگام کرد.نگاه سنگینش دستپاچم کرده بود و ناخوداگاه دستام مشت شده بودن
خدایا چرا انقد در برابر سهون ضعیف بودم؟..
از جاش بلند شد و نگاه منم همراهش تکون خورد.همون طور که سمت اشپزخونه می رفت پرسید:چای یا قهوه؟
-قهوه
تو سکوت دو تا فنجون قهوه برای جفتمون ریخت.. سکوت و ارامشش حس بدیو بهم القا میکرد.. استرس داشتم.. همش دلم میخواست دلیل دعوتشو بهم بگه.. شایدم این فقط یه ملاقات ساده بود و من تو ذهنم زیادی بزرگش کرده بودم.
با اومدن سهون ب خودم اومدم
اروم و جرعه جرعه داشت قهوشو میخورد و نگاهش ب من بود.. جو سنگینی بینمون بود و عصبیم میکرد.دلم میخواست یه جوری سر صحبت رو باز کنم . لبخند احمقانه ای رو لبم نشست و گفتم:راستی.. بابت گلا ممنونم.
سهون چند ثانیه صاف نگام کرد و سری تکون داد و قهوشو گذاشت رو میز:نیازی ب تشکر نیست.. راستش ازت دعوت کردم که بیای اینجا بابت اتفاقی که برات افتاده عذر خواهی کنم
از حرفاش سر در نمیاوردم.. چرا همش بخاطر تصادف من متاسف بود؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:منظورتو نمیفهمم.. تصادف من چه ربطی ب تو داره؟!
دستشو برد لای موهاش و خیلی سنگین نفس کشید.. خوب سهونو میشناختم… معلوم بود میخواد حرفیو بزنه که بیانش براش سخته برای همین سکوت کردم که بلاخره خودش به حرف بیاد:تصادفت به من بی ربط نیست…فکر کنم خودت یه حدسایی زده باشی ولی متاسفانه اون واقعا کار مادر من بود و تو بخاطر من تو این وضعیت افتادی
از حرفش جا خوردم.. حدس میزدم مامانش دیووانه باشه اما نه انقدر،.. راستش وقتی که سهون گفت ماشین مامانش دقیقا شبیه ماشینی بود که با من تصادف کرده،همش سعی میکردم یه جوری خودمو قانع کنم که یه شباهت و سوءتفاهم سادس برای همین از شنیدن این حرفش جا خوردم.
سهون لبشو تر کرد و ادامه داد :ببین لوهان… مادر من ادمیه که اگه چیزیو بخواد به هر قیمتی اونو به دست میاره.براش هیچی جز هدفش اهمیت نداره…و از من خواسته ای داره که برای به دست اوردن اون ممکنه تو صدمه ببینی
حرفاش بیشتر گیجم میکرد لبخند احمقانه ای زدم و گفتم: چه دلیلی داره که مادرت بخواد به من صدمه بزنه؟.. من حتی علت اون تصادف مسخره رو نمیفهمم
سهون نفس عمیقی کشید و گفت:تصادفت فقط یه هشدار بود که دیگه سمت خونه ی من نیای.
خیلی سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم ولی با هر کلمه ای که سهون از مادرش میگفت بیشتر عصبی میشدم.پوزخندی زدم و گفتم: نکنه از در این خونه برم بیرون قراره یه کامیون از روم رد شه؟من دلیل این کارا رو نمیفهمم مادرت چی از جون من میخواد؟ و همینطور اصلا متوجه نمیشم که چرا دربرابر کارای اون انقد ساکتی؟
سهون:مادرم از تو چیزی نمیخاد. خواسته ی مادرم بیشتر مربوط به منه
-پس مشکلات خونوادگیتونو لطفا جوری حل کنین که سره من کمتر بلا بیاد
سهون:حلش میکنم
-خوشحالم که اینو میشنوم
یه ذره از قهوم خوردم و سعی کردم اروم بشم که سهون دوباره شروع کرد به حرف زدن:ببین لوهان…من برای حل مشکلم…به کمکت احتیاج دارم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کمک من؟! چه کاری از دستم برمیاد؟ اگر قراره اینجوری مادرت دست از سرم برداره خوشحال میشم کمک کنم 
سهون:من دارم با هانا ازدواج میکنم…
حرفش تو گوشم داشت زنگ میزد 
باوردم نمیشد…. نفسام سنگین شده بودن.عصبی خندیدم و گفتم:چی؟!
سهون شمرده تر گفت: لوهان… من دارم با هانا ازدواج میکنم..قراره تو جشنی که شرکت برگزار میکنن ب طور رسمی نامزدیمونو اعلام کنن… ازت میخوام تا اون موقع رابطمونو باهم قطع کنیم
از شدت عصبانیت از جام بلند شدم…
بغض گلومو گرفته بود سهون با تعجب به منی که رو به روش ایستاده بودم نگاه کرد . صاف تو چشماش زل زدمو گفتم :ازت متنفرم اوه سهون… منو اوردی اینجا که ازم بخوای مزاحم رابطه ی عاشقانه ی تو و اون دختره نشم؟ و بعد ته دلت بهم بخندی؟… نیازی به دعوت نبود…دیگه نمیذارم بازیم بدی! خودم با پای خودم از زندگیت میرم بیرون! دیگه بسمه هر چقدر به خاطرت با غرورم جنگیدم و هر چی بدبختی بود ب جون خریدم…میتونی الان خوشحال باشی چون تونستی گند بزنی به زندگیم. برات ارزوی خوشبختی میکنم

قرار نبود این جوری بشه.قرار نبود خورد تر از چیزی که هستم بشم…قرارنبود سهون حرفای دل منو بشنوه و بزنه زیر همه چی…
مادرش…نفرت انگیز ترین زنی که تو تمام عمرم دیدم. تصویر سهون داشت تار میشد وصداش مبهم.سیاهی شب رخنه کرد تو وجودم و همه ی قلبمو در بر گرفت.نمیتونستم باور کنم.. 
جمله اش توی ذهنم مدام تکرار میشد…اون قبول کرد…قبول کرد با هانا ازدواج کنه.
نفسم به زور از دهنم خارج میشد دیگه نمیتونستم تحمل کنم.اون خوردم کرد…گذاشت منو کنار…برای داشتنم نجنگید…این اون چیزی نبود که من انتظارشو داشتم!!قرار نبود این طوری پیش بره…
سهون باهام حرف میزد ولی من هیچی نمیشنیدم..دیگه بودن تو اون خونه ی لعنتیو جایز نمیدونستم.چیزی برای از دست دادن نداشتم.بلند شدم و رفتم سمت در.
سهون پشت سرم بلند شد و افتاد دنبالم:لوهان..لوهان کجا میری؟من هنوز..
برگشتم و با چونه ی لرزونم داد زدم:دنبالم نیا…نمیخوام دیگه ببینمت
درو باتمام توانم محکم بستم و از پله ها دوییدم پایین.ماشینم کنار در پارک بود.سوار شدم و پامو رو گاز فشردم..
همه ی شیشه ها رو تا ته کشیدم پایین.حرفاش هنوز توی مغزم با صدای بلندی تکرار میشدن..
اشک از چشمام میوفتاد روی گونه هام و ردی از بدبختی روی صورتم به جا میزاشت…
حالم ازت به هم میخوره سهون ازت متنفرم..مگه نگفتی از هانا بدت میاد؟مگه نگفتی هیچ وقت تن به ازدواج با اون نمیدی…حالا داری ازم میخوای از زندگیتون برم بیرون؟پس چرا هانی به من در این مورد هیچی نگفت..
مشتمو کوبیدم رو فرمون:ازت متنفرم اوه سهون…
بلند داد زدم:ازت متنفرم اوه سهون
پامو تا اخر روی پدال گاز فشار دادم و تخته گاز روندم تا جایی که همیشه ناخودآگاه منو میکشید سمت خودش.
ماشینو کنار خیابون گذاشتم و پیاده شدم.اصلا برام مهم نبود که کج پارک کردم و نصف ماشین وسط خیابونه.در ماشینو کوبیدم و با قدمای بلند راه افتادم سمت پل.
حالم از این این زندگی کوفتی به هم میخورد.از ادماش حالم به هم میخورد یکی پست تر از اون یکی…
انقدر تند و محکم قدم برداشتم که وقتی به خودم اومدم کنار رود ایستاده بودم…
به زمین نگاه کردم…
اون منو رد کرد…اون هانا رو به من ترجیح داد…

دوباره چشمام پر از اشک شدن.
یه سنگ از رو زمین برداشتم و نگاش کردم.محکم تو دستم فشردمش و به رودخونه که اروم بود نگاه کردم.چرا ارومه…چرا وقتی انقدر حالم بده باید همه چی اروم باشه…سنگو بردم پشت سرم و با قدرت پرتش کردم سمت رود:تو میدونستی من عاشقتم
یه سنگ دیگه پرت کردم:میدونستی بدون تو تنهام
سنگ بعدی:میدونستی به خاطر تو یک ماه تو بیمارستان خوابیدم…
سنگ بعدی:میدونستی دو سال تو هر شرایطی برات صبر کردم
سنگ اخرو با پام پرت کردم:پس چراااا…
نشستم رو زمین و سرمو بین دستام گرفتم..واقعا چرا.به بازی گرفتن من مگه چقدر براش جذاب و هیجان انگیزه که تکرارش میکنه.پس حرفای اون شبش تو بیمارستان چی؟پس اون گل برای چی بود؟چرا حسابمو تو بیمارستان تسویه کرد…
پوزخند زدم..از همون اولم همه ی کاراش از روی ترحم بود و بس… 
صدای رو هم لغزیدن سنگا از پشت سرم اومد.هر لحظه نزدیک تر میشد..یکی داشت به سمت من راه میومد.صدای قدماش برام آشنا بود میشناختمش.
وقتی صدا قطع شد فهمیدم پشتم ایستاده.
بدون اینکه سرمو برگردونم یا نگاهش کنم با صدای بلندی گفتم:برای چی اومدی دنبالم؟
چیزی نگفت.حالم از این سکوتاش به هم میخورد.بلندتر گفتم:چرا راه افتادی دنبال من؟
سهون:حرفام تموم نشده بودن
-حتما میخوای به اون مراسم مسخرتون دعوتم کنی
بلند شدم و با عصبانیت رفتم جلوش ایستادم و زل زدم تو چهره ی اروم و ناراحتش:کارت دعوتتو بده تا جلوی چشمات پاره ش کنم…واقعا چی پیش خودت فکر کردی؟من یه احمقم؟منو به بازی میگیری…تا اون جایی ک من خودم غرورمو جلوت خورد کنم پیش میری و میشینی بهم میخندی.چی نصیبت میشه از دیدن بدبختیای من؟از دیدن تنهاییای من.هااا؟د حرف بزن سهـــــــون…
اخماش یکم رفتن تو هم.انتظار نداشتم انقدر آروم باشه:مگه تو میزاری منم صحبت کنم
دستمو بردم لای موهام و کشیدمشون عقب:بفرمایید استاد گوش میکنم..سر جشن شما و هانا بودیم
سهون:همیشه با این عجول بازیات کار دستمون دادی حتی نمیزاری من حرفمو تا اخر برات بزنم بعد تصمیم بگیری که بری یا نه.
-خیلی رو داری سهون.خودتو بزار جای من…اگه بیای خونم و حرفای دلتو بهم بزنی..بگی مثل احمقا دو سال تمام نشستی به من فکر کردی و منتظرم بودی..بگی بدون من نمیتونی زندگی کنی..بگی به من نیاز داری و منم بغلت کنم بوست کنم بعد هر هر بهت بخندم و دعوتت کنم جشن نامزدیم،چه حالی بهت دست میدهها؟برام میرقصی؟میزاری خوردتر از چیزی که هستی بشی؟
پوزخند عصبی ای زدم و ادامه دادم:واقعا چرا؟؟سهون چی گیرت میاد عوض این همه بازی دادن من؟تو منو میشناسی.اون همه مدت با هم بودیم.اون همه مدت از اون هانای آشغال متنفر بودی…نگو منتظر همچین روزی بودی تا خورد شدن منو ببینی که حالم بیشتر از این ازت به هم میخوره…
یکم به این ور و اون ور نگاه کرد.نفساش تند شده بودن اونم داشت کنترلش از دست میداد.با دست سالمم زدم روی شونش که یکم عقب رفت و داد زدم:سهون حرف بـــزن
نگاه ترسناکی بهم انداخت جوری که واقعا یه لحظه ترسیدم ولی نیومد سمتم و گفت:لوهان یه بار دیگه دهنتو به چرت و پرت گویی باز کنی با این سنگا یکیت میکنم…این ازدواج من به نفع جفتمونه چرا تو نمیفهمی؟؟
-چرت و پرت؟این که تو داری میری با اون دختره ازدوج کنی و منو به بازی گرفتی چرت و پرته؟تو…
یه هو اومد سمتم و بازوهامو گرفت زل زد توچشمام و با فریاد گفت:احمق…مراسم بی داماد رسمیــــه؟آرههه؟
اب دهنمو قورت دادم:چی؟
سهون:آره من قبول کردم تو اون جشن باشم..قبول کردم با هانا ازدواج کنم ولی تا وقتی که نرم و تعهدی نداشته باشم به این حرفم،واقعا هانا زنه مــــنــــه؟؟وقتی مودبانه میگم دهنتو ببند تا حرفامو بزنم هی ادامه نده به زر زرات…
دستمو ول کرد و رفت چند قدم ازم فاصله گرفت.دستشو فرو کرد تو موهاش و محکم کشیدشون عقب…به حرفاش اعتمادی نداشتم.امکان نداره سهون همچین کاری کرده باشه.
برگشت و با دیدن قیافم گفت:اون جشن مال من و هانائه…همه توش دعوتن…خانوادم،دوستام،همکارام…همه میان که رسمی شدن رابطه ی بین ما رو ببینن.ببینن که من تو انگشت هانا حلقه میندازم و ازش میخوام باهام زندگی کنه…ولی تا وقتی که من نرم…کی میخواد این مراسمو رسمیش کنه؟اون زمانی که من باید ازش بخوام تا همیشه مال من باشه،،،
یه چیزی از تو جیبش دراورد و تو هوا تکونش داد:با تو اون ور کشوریم
یه هو عصبانیتم فرو کش کرد.اونی که توی دستش تو هوا تکون میخورد بلیط هواپیما بود…باورم نمیشد:نه…امکان نداره!دوباره داری منو به بازی میگیری
با قدمای محکم اومد سمتم و بلیطو گرفت جلوی چشمام:روشو بخون…چی نوشته؟اسم کی اینجاست؟تاریخش مال کیه؟
راست میگفت.بلیط مال من بود.تاریخشم برای برای چند روز بعد معین شده بود.ناباورانه چشم دوختم به چشمای عصبانی و قرمز سهون…این دفعه من اروم شده بودم و اون عصبانی.
برای یه لحظه حس کردم تو تاریکی محض فرو رفتیم و تنها جسمی که اونجا وجود داره من و سهونیم..هیچ چیز و هیچ کسیو جز خودمون نمیدیدم..
بعد از چند لحظه ی کوتاه اما سنگین، نگاشو ازم برداشت و با حرص رفت کنار رود نشست.
ناباورانه و با قدمای کوتاه نزدیکش شدم ..هنوز تو شوک حرف و تصمیمش بودم.
اروم نشستم کنارش و به نیم رخ عصبیش چشم دوختم.اروم و بلند نفس میکشید.
سکوت مسخره ای بود وقتی کلی حرف برای رد و بدل شدن باید بین ما به وجود میومد.

باید حرفی میزدم..چیزی میپرسیدم اما انگار لبام قفل شده بودن.
شک داشتم به گوشم..ینی خدا به این زودی حرفامو شنید؟ ممکنه سهون چیزیو بگه که مدت هاست منتظر شنیدنشم؟ممکنه دوباره با هم باشیم؟به خاطر شوک بزرگی که از اتفاقای ناگهانی اطرافم افتاده بود نمیتونستم باور کنم زندگی دوباره داره روی خوش بهم نشون میده .. به زور لبای قفل شدم و باز کردم که چیزی بگم ولی اون زودتر از من شروع کرد به صحبت کردن.لحنش دلخور و کمی عصبی بود:لوهان تو هیچ وقت نتونستی تو شرایط سخت،اروم باشی نتونستی خودتو کنترل کنی. همیشه عجول بودی همیشـــــه .. این خود تو بودی که با کارات فرصت با هم بودنو از جفتمون گرفتی..برگرد به قبل و به کارات نگاه کن…از اون روزی که مادرم حالش بد شد بردمش بیمارستان،این بازی مسخره شروع شد و تا الانشم ادامه داره..اگه اون روز صبر میکردی،من بر میگشتم..اگه بعدش وقتی هزار بار بهت زنگ میزدم جوابمو میدادی،قضیه رو برات روشن میکردم…اگه جلوی در خونت باهام روراست میبودی الان دو سال زندگیمون ب گند کشیده نمیشد..میفهمی؟اتفاقایی ک برامون افتادو میبینی؟شش ماه زندگی کردن با دختری ک ازش بدم میومد…افسردگی…بد تر شدن اوضاع من،جوری که هیچکی نمیتونه تحملم کنه…تصادف تو…تن دادن به ازدواجی که ازش متنفرم و فرار…
پوزخند زد:چرا وادارم کردی دست به کارایی بزنم که مثل یه احمق جلو چشم همه جلوه داشته باشم؟
بغض داشت خفه ام میکرد راه نفس کشیدنمو بسته بود..حق با اونه.من همیشه همه چیو مینداختم تقصیر اون ولی در واقع کسی که باعث این بدبختیا بود خود من بودم…با حماقتم زندگی همه رو تباه کرده بودم..کتمان نمیکنم ولی حالا…حالا که این واقعیت برای همه روشنه..چه انتظاری از سهون داشتم؟که دوستم داشته باشه؟.:سهون من.. من حرفتو قبول دارم..حق با توئه.ولی کم خودمو سرزنش نکردم..من.. 
نزاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:اون موقع که باید به حرفم گوش میدادی چرا فکر این روزا رو نکردی؟
-تو هم کم بی تقصیر نبودی..میدونستی چقدر تنهام..میدونستی تکیه گاهم بودی..میدونستی با تو هیچی کم نداشتم…میدونستی زندگی شکننده ام کرده..ولی جوری رفتار میکردی که از انتخابم پشیمون شم…اره پشیمون شدم ولی بعدش خیلی حسرت اون پشیمونیه احمقانه رو خوردم..
سهون چیزی نمیگفت فقط به من که سرمو انداخته بودم پاین و تو چشمام اشک جمع شده بود نگاه میکرد.دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم:تقاص احمق بودنمو پس دادم..باهات حرف زدم..بهت گفتم که چقدر دوست دارم…ولی الان…فکر میکنم همه چی فرق کرده..من هر چقدرم ازت عذربخوام و بهت بگم احساسم به تو چیه…هر چقدر بگم پشیمونم..ولی به خاطر اتفاقایی
که برات افتاده نمیتونم خودمو ببخشم..حالا حس میکنم واقعا حق داری اگه منو پس بزنی…
اشک از چشمام سرازیر شد..قلبم داشت خورد میشد..بلند شدم و گفتم:متاسفم…
حتی سرشو نیاورد بالا که نگاهم کنه.رومو ازش برگردوندم و گفتم:سهونا…برو..نزار دوباره احساس پشیمونی کنم بابت این حرفم..برو…
قدم برداشتم سمت زیر پل.کنار ستون ایستادم و سرمو تکیه دادم بهش..شکسته بودم…به معنای واقعی کلمه شکست خورده بودم..
چشمامو رو هم فشردم.اشکام اروم اروم از چشمام سرازیر میشدن و از روی گونم میوفتادن تو آب..نمیتونستم این بغض خفه شده رو بیشتر از این نگه دارم.بدنم از هق هق گلوم میلرزید.یکی از دستامو گذاشتم رو صورتم و به خودم اجازه دادم تا گریه کنم..
سهون رفت..برای همیشه…خودم گذاشتم بره.نمیگم برای جفتمون،ولی برای اون این جوری خیلی بهتره.حداقل وجدانم از بابت خوشبختیش راحته.

شاید هانا بتونه واقعا خوشبختش کنه.بتونه عاشقش کنه!
قلب زخمیم اجازه ی جنگیدن بیشتر،برای به دست آوردنشو بهم نمیداد..
زیر لب و با چونه ی لرزون گفتم:امیدوارم خوشبخت باشی سهون..متاسفم…متاسفم..
همون لحظه دستی از دو طرف بدنم،دورم حلقه شد و چیزیو روی شونم حس کردم.دستم از روی صورتم افتاد پایین.همچنان میلرزیدم ولی از تعجب چشمام گرد شده بود.بوی دیوونه کننده ی سهون منو در بر گرفت و صداش بهم ارامش داد:متاسف نباش لوهانم…منم دیگه نیستم!
اون به من گفت لوهانم..منو با مالکیت صدا زد..مگه نرفته بود
مگه حرفامو قبول نکرده بود..
همون طور که سرش روی شونم بود گفت:تو که باز عجولانه تصمیم گرفتی..ولی حداقل اینو یادت باشه..هر تصمیمی که داری،پاش وایسی..مثل من که تصمیم دارم برای همیشه…تو رو داشته باشم..
ناباورانه و با قلبی که داشت از سینم میزد بیرون زمزمه کردم:سهونا…
سهون:و تا آخر عمرمم پاش وایمیستم.نه نظر تو و نه هیچ کسه دیگه ای برام مهم نیست..از این لحظه به بعد بدون که.. 
لبشو نزدیک گوشم کرد بریده بریده و با صدای ارومی گفت:تو..ماله…منی
از تعجب قفل کرده بودم…خدایا…امکان نداره..
دستاش شل تر شدن اما همچنان دور کمرم بودن.همین که سرشو از روی شونم برداشت برگشتم سمتش:سهون…باور نمیکنم…یه بار دیگه بگوو
انقدر امروز حرفای مختلف شنیده بودم که اعتمادم به گوشامو از دست داده بودم.سهون با لبخند کوچیکی که گوشه لبش بود سرشو اورد پایین تر و گفت:مزه ی این حرفا به یه بار زدنشونه..ولی بازم میگم..تو مال منی و مال من میمونی
دوباره چشمام پر شدن از اشک.دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکم به خودم فشردمش..نفسام تند شده بودن قلبم هر لحظه میخواست از سینم بزنه بیرون.
دستاش روی کمرم حرکت کردن و نوازشم کرد..
خیلی باور نکردنی بود این آغوش و این نوازش وقتی بعد از دو سال حسرت داشت اتفاق میوفتاد..
از بغلش اومدم بیرون و زل زدم به چشماش..چونم از بغض گلوم میلرزید..خوشحال بودم..خیلی خوشحال!
سهون بوسه ی نرمی روی پیشونیم گذاشت و دوباره منو برگردوند اومد کنارم ایستاد.
انگشتاشو محکم لای انگشتای دست سالمم قفل کرد و گفت:به این رود نگاه کن…من همه ی این دوسالو توش میبینم.تو هم میبینی؟
بین اشکام،لبخندی زدم.راست میگفت.این رود تمام این دو سالو توی خودش غرق کرده بود.سهون ادامه داد:میدونم تمام این دو سالو وقتی دلت پر بود میومدی اینجا و گریه میکردی…میدونم چقدر اشک ریختی به خاطر تصمیم گیری ناعاقلانت…ولی حالا ازت یه چیزی میخوام…میخوام امروز این اشکایی که داری
باهاشون ناراحتیتو از بین میبری،”آخرین اشکها“یی باشن که تو تمام عمرت داری میریزی…میخوام بعد از این،گریه هات فقط از روی خوشحالی باشن..میخوام یه جوری زندگیمونو بسازیم که حتی دیگه مجبور نشیم بیایم اینجا…لوهان من هیچ وقت ازت انقدر قاطع خواهش نکرده بودم…ولی تو به این خواهش،به چشم دستور نگاه کن..باشه؟
سرمو چسبوندم به بازوش و گفتم:قول میدم ❣

 


————————————————–

هــــــــــــا هــــــــــــــا!!میتونم قسم بخورم نود درصدتون تا این آخرش فک کردین واقعا قراره از هم جدا شن 1 _51_   ده درصدتونم تصمیم گرفتین بعد از این قسمت دیگه فیکو ادامه ندین صد در صدتونم بهم فحش دادین 4chsmu1   …هر چی گفتین خودتونین حالا همه بگین آی لاو یو خخخ B-)   

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)