هدر سایت
تبلیغات

fanfiction eternal love(عشق ابدى)ep2:حقیقت تلخ

سلام دوستان گلممممم.

با قسمت دوم فیک قشنگ عشق ابدى رسیدم خدمتتون.

ادوووومه:

اقا سلام عرض شد.

اوه سحر هستم در خدمت شما 

اقا منو نزنید بخدا نویسندش گشاده: ((

راسى این فیک ب قلم آدلاید گلم هست.

نویسنده بنده نیستم عزیزاى من.

راستى واسه,قستماى رمزى همه و همه چنل من جویین شن چون من رمزو فقط و فقط ب افراد اونجا مى دم.

@oohsahar_exo12_sehun 

نظرات بالا باشه قسمت جدید اپ شه.

Eternal love (عشق ابدى)

Ep2:حقیقت تلخ

.. هیونگ هنوز ناراحت به نظر میرسید و دلیلشو تا حدودی میدونستم اون خیلی رو من حساس بود و طبیعی بود با دیدن وضعیتم ناراحت بشه .. 

-خب لوهان میشنوم

هیونگ تنها کسی بود که کاملا به من نزدیک بود و بهش اعتماد داشتم پس باید همه چیو بهش میگفتم .. سعی کردم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم ، سرمو انداختمپایین تا حین صحبت کردم نبینمش و راحت تر بتونم حرفای دلمو بزنم و شروع کردم :

– خب.. خب نمیدونم چطور شروع کنم .. درست دوازده سال پیش بود بیست و دومین روز از ماه ژوعن مامان بهم گفت همسایه های جدیدی برامون اومدن و ما بدیدن اونا میریم و من با شنیدن اینکه بچه هم سن و سال من دارن راضی شدم به خونه اونا رفتیم و زن مهربونی ازمون پذیرایی کرد وقتی که پسرش  صدا زد برای اولین بار تونستم چشمای خمارشو ببینم . تو سن شیش سالگی وقتی که همه بچه ها به فکر بازی کردن و خریدن توپ و ماشین شارژی های جدیدن ، من به ی نفر دل بستم.

مکث کردم چون بغضم گرفته .صدای سنگین شدن نفساش که نشونه عصبانیتش بود رو میشنیدم ولی جرات نمیکردم سرمو بلند کنم و نگاش کنم برام سخت بود.اومد چیزی بگه که نزاشتم حرفش رو بگه و با همون بغض تو گلوم که حالا کاملا مشخص بود ادامه دادم :

– نه هیونگ بزار داستانمو کامل کنم بعد هرچی خواستی بهم حرف بزن اصلا میتونی انقد بزنیم تا بمیرم فقط بزار ادامه بدم.. میدونم تو ذهنت الان منو ی ادم همجنسگرای کثیف و هوس باز میدونی ولی بخدا من اینجوری نیستم هیونگ .. عشق من پاکه پاک تر از اب من اونو دوازده ساله دوسش دارم ، عاشقشم من دارم این عشق و با بند بند وجودم حس میکنم .این عشق ی شبه نیست هیونگ .دوازده ساله من دارم اینو حس میکنم .. دلیل کاهش وزن و قیافه رنگ پریده ام هم همینه … من دارم نابود میشم.. نابود میشم از لحاظ عاطفی داغونم جسمی هم که خودت میبینی..اون..

یهو پرید وسط حرفم نزاشت ادامه بدم :

-تو عاشق سهون شدی؟؟

سرمو تکون دادم بعد انداختم پایین و چیزی نگفتم ..بدون هیج حرفی بلند شد و از رستوران خارج شد…خدامیدونه که چندتا احساس بد همزمان تو وجودم تزریق شد و حالمو بد کردم..

با ی حس وحشتناک ، تنهام گذاشت, عصبی بود درکش میکردم…بغضی که به زور نگه اش داشته بودم شکست .. بلند شدم و از رستوران اومدم بیرون و پای پیاده راه افتادم سمت خونه هق هقام بلند شده بود و هیچی جلوی گریه هامو نمیگرفت از همه چی و همه کس خسته بودم..از سهون که دوستم نداشت . از هیونگ که درکم نکرد ازم عصبانی بود .. از زندگیم که انقدر زجرم میداد..از روزگارم که انقد تلخ بود..من هیچ خوشی تو زندگیم نداشتم واقعاا هیچی .. پسرای هم سن من الان تو فکر گذروندن دوران خوش جوونی و عشق و حال زندگی بودن..ولی من چی؟؟ روحم ، فکرم، جسمم، همه ی وجودم نابود بود داغون بود.من به اسم زندگی میکردم ..”من زندگی نمیکردم من فقط زنده گی میکردم” و تو فکر خیالم با سهونی که ماله من بود سر میکردم..به سهونی که با بی توجهی هاش ازارم نمیداد . منو نادیده نمیگرفت و تحقیرم نمیکرد . اون بهم محبت میکرد و عشق می ورزید منو میبوسید و باهام زندگی میکرد… همیشه بهم میگفت “لوهان تو فقط ماله منی هم روحت هم جسمت من دوست دارم”این حرفا ورد زبونش بود ولی حیف که همه اینا توی خواب و خیالم بود ..هیچ کدوم واقعیت نداشت سهون تو واقعیت حتی به زور نگاهم میکرد ..باهام حرف نمیزد و اذیتم میکرد… با بی توجهی هاش قلب کوچیکه منو که دوازده ساله فقط به عشق اون میتپه رو آزار میداد …قلب کوچیکی که هیچکسو جز اون تو خودش حتی واسه ی لحظه هم راه نداد…قلبی که هیچکسو جز اون نمیدید و نمیخواست..با هیچی جر صدای اون آروم نمیگرفت  و با هیچی جز نگاه اون گر نمیگرفت..و با هیچ چیز به اندازه تحقیر کردنا و نگاه سرد اون نمیشکست…هیونگ بهترین برادر دنیا بود کسی که ی لحظه اهو کوچولوشو تنها نمیزاشت کسی که همیشه دوسم داشت و تو سخت ترین شرایطم درکم میکرد و همراهم بود..

ازش انتظار این رفتارو نداشتم ولی از ی طرف بهش حق میدادم ..خودمم گیج بودم. دوازده ساله که گیج شدم ، نمیفهمم چی شد که اینطوری شد؟ چی شد که گرفتار ی عشقه یک طرفه و ممنوعه شدم..ی عشقی که هیچ کس قابلیت پذرششو نداره..حق هم دارن عشق یه پسر به یه پسر دیگه خیلی قابل هضم(اگه اشتباهه بی سواد خودتونید -_- ) نیست ..من تو دنیایی زندگی میکنم که عشق و فقط پول و ماشین و خونه میدونن تو زمونه ای که عشقاشون در خوش بینانه ترین حالت یک ماه بیشتر طول نمیکشه…دنیایی که ادماش عشق و فقط تو تخت میبینن و بس ..تو این زمونه باید هم عشق پاک من و امثال منو بزارن به پای هوس اونا هیچی از عشق نمیدونن از دردایی که ی ادم میتونه بخاطر عشق بکشه از شبایی که بخاطر عشقش بیدار میمونه و گریه میکنه از هیچ کدوم اینا خبر ندارن و نمیتونن درک کنن…به خودم اومدم و دیدم روبرویه ی بار ایستادم..کلی با خودم کلنجار رفتم که خودمو راضی کنم برای اولین دفعه برم بار..به هر حال من به سن قانونی رسیده بودم و مشکلی نداشت اما یخورده میترسیدم..بالاخره عزممو جمع کردم و رفتم داخل بار و تقریبا کوچیک اما نسبتا شلوغ و خوبی بود از در که وارد شدم بعد ی راهرو باریک به یه سالن بزرگ میرسید که تو مرکزش یه پیست رقص بود که دختر و پسرای شاد با هم میرقصیدن .. اونورش هم پیشخون بار بود که مشروب سرو میکرد رفتم طرف پیشخوان و نشستم رو صندلی پشت میز ی دختر که از لباساش مشخص بود از کارکنای اونجا اومد طرفم منم ی مشروب متوسط سفارش دادم…درسته که تا الان بار نیومدم ولی مشروب خوردم و میدونم ظرفیت نه زیاد بالاس نه خیلی پایین منم نمیخواستم خیلی مست بشم…بعد از پنج دقیقه مشروبمو اورد و شروع کردم به نوشیدن ..بعد از خوردن چهارپیک تمام رنج و عذابی که کشیده بودم اومد

جلو چشمام..مثله ی فیلم صحنه های شکستنم جلو چشمام بودن ..اون بطریو تموم کردم و ی قوی ترشو سفارش دادم یکم مست شده بودم ولی هشیار بودم تقریبا و میدونستم برای فرار از مرور خاطراتم مجبورم مشروب قوی تر بخورم..مشروب جدید نسبتا قوی بود و درصد الکلش بالاتر بود ..سرم سنگین شده بود درد و حس میکردم توی سرم تو روحم تو وجودم و بدتر از همه تو تو قلبم این درد داشت فوران میکرد .. درد بلاتکلیفیم درد بی توجهی هاش…توی دنیای خودم بودم و میخواستم پیک شیشمو برم بالا که یکی دستمو گرفت…گیج بودم هیچی حالیم نبود ، سرم به زور بلند کردم اولین چیزی که از فردی که دستمو گرفته بود دیدم ی جفت چشم سیاه بود که بی توجه به اطراف و اطرافیانش بی پروا تو چشمام خیره شده بود..حالت نگاهش جوری بود که انگار سالهاست منو میشناسه .. انگار توی چشمای من داشت دنبال ی چیزی میگشت ، دنبال یه گم شده…جوری نگام میکرد انگار ی چیز ارزشمند و بعد مدتها پیدا کرده …بعد چند دقیقه زل زدن به هم دیگه به حرف اومدم :

-چرا دست منو گرفتید کاری دارید؟

–دارید زیاده روی میکنید.

-زیاده روی بکنم یا نکنم به خودم مربوطه به شما چه ارتباطی داره؟

–میشه کنارتون بشینم؟

ی نگاه با شک و تردید به سرتاپاش انداختم ادم خطرناک یا مشکوکی به نظر نمیرسید پس اجازه دادم کنارم بشینه…

–من از اول که اومدی تو بار دیدمت چه اتفاقی افتاده که اینجوری خودتو اذیت میکنی؟

همونطور که پیکمو سر میکشیدم خیلی آروم جوابشو دادم :

-زندگی همیشه به کام آدم نیست این یه قانونه..

از بازجویی یا فضولی دیگران تو کارام متنفر بودم ولی نمیدونم چرا داشتم جواب این ادمو میدادم خودمم تعجب کرده بودم.. خوبیم موقع مستی این بود که تو اوج مستی میفهمیدم چیکار دارم میکنم..

اون دیگه حرفی نزد و به

نگاه کردنم ادامه داد..منم از خدام بود حرفی نزنه و بزار تو حال خودم باشم چون به سکوت واقعا نیاز داشتم..بعد چند پیک دیگه سرم داشت سنگین میشد تمام مدتی که تو بار بودم سرم پایین بود و به اطرافم نگاه نمیکردم چون اصولا از کثافت کاری های که ادمای سرخوش تو بار انجام میدادن متنفر بودم..درسته بار نیومده بودم ولی میدونستم که تو بار چه کارهایی انجام میدن..برای ی مدت کوتاه سرمو بلند کردم و اطرافمو از نظر گذروندم .. پیشخون بار ، دختر پسر های مست که تو بغل هم تو پیست رقص میرقصیدن و مبلای راحتی مخصوص قسمت vip که اون سمت پیست رقص قرار داشتن.. ی پسر جوون که پشتش به من بود نشسته بود رو مبل و یه دختر هم رو پاش نشسته بود و مشغول ل.ب گرفتن از همدیگه بودن .. موهای بلوند روشن پسر منو میترسوند .. به بهانه دستشویی بلند شدم و اون سمتی رفتم و از جلوی اونا خواستم رد شم که جلوی اون کاناپه که رسیدم دیگه نتونستم حرکت کنم از چیزی که چشمام میدید مطمئن نبودم چندبار پلک زدم تا مطمئن شم که ای کاش نمیشدم..نمیدونم چقدر گذشت ی لحظه ، یک دقیقه ،یک سال شاید ی عمر برای من اونجا برای اولین بار ی ترک بزررگ روی قلب من ایجاد شد که صداشو شنیدم .. اره من صدای شکستن قلب کوچیکمو شنیدم..صدای خراب شدن دنیامو شنیدم.. تمام این صداهارو من شنیدم .. اون لحظه رویای رنگیم خاکستر شد .. خورد شدم. شکستم.داغون شدم.. خدای اخه این چه عذابیه؟ مگه چقدر تحمل دارم ؟..روی دوتا زانوهام افتادم زمین.. صدای افتادنم اونو متوجه من کرد یه لحظه خیلی کوتاه نگام کرد ..

 دید همه چیو دید..

دید شکستم ..

دید نابود شدم..

جلوی چشماش له شدم..

بازوم توسط همون فرد ناشناس کشیده شد ولی من تکون نمیخوردم..

نه من باید میدیدم..باید با چشمای خودم میدیدم..میدیدم که چقدر

بدبختم..بیچاره ام..خدااااایاااا اخه چراا؟ چرا من بااید این صحنه رو ببینم؟ خدایا من گنجایش این همه درد و ندارم.. بعد اینکه نابودی کاملمو دید با شدت بیشتر خودشو درگیر اون دختر کرد و شروع کرد به لمس کردنش..کم کم سیاهی جلو چشمامو گرفت و تمام دنیامو احاطه کرد..درد قلبم زیاد شده بود و ضربانش بالا رفته بود من مشکل قلبی داشتم..و الان قلبم درد میکرد ..ولی من این درد و دوس دارم..این درد لذت بخشه مرگه ..کاااش بمیرم و راحت شم..خدایا ینی تمومه؟ من مردم و راحت شدم از این همه عذاب؟ خدایا من دارم میام پیشت… ولی قبل از اینکه سیاهی کامل شه تونستم ببینمش که دختره رو هل داد اونور اومد سمتم…

صداش لالایی مرگ بود :-لوهان..لوهان نخواب..چشمااتو نبنددد لعنتییییی…

صداش لالایی مرگم .. سعی میکرد بیدار نگه داره منو ولی نمیتونست..من خودم میخواستم…میخواستم که برم ..درد قلبم سرسام اور بود …قلبم داشت نابود میشد …خیلی درد میکرد اما لذت بخش بود ..لذت میبردم ..لبخند تلخی زدم و چشمامو بستم..واسه همیشه..تموم شد..

Another pov :

از رستوران که زد بیرون اونقدر عصبی بود که میدونست اگه ی لحظه دیگه اونجا بمونه یه کاری دسته خودش و داداش کوچیکش میده..عصبی بود خیلی..ولی نه از دست لوهان..از دسته خدا عصبی بود . کاراش رو نمیتونست درک کنه که چرا هر چی درده واسه اون و داداششه..قدم میزد و به شباهت زندگی سه سال پیش خودش و داداشش فک میکرد..ماشنیشو جا گزاشته تا قدم بزنه و فک کنه که شاید اروم بشه با این کار..به سه سال پیش خودش فک کرد زمانی که ی پسر 22 ساله ساده بود . زمانی که عشق ی پسر کورش کرد..کرش کرد و چشماشو رو هر چی بدی اون پسر بست ..اون موقعه ها کسی جز اون پسر رو نمیدید..عشق اون هوش رو از سرش برده بود..اگه لوهان

امروز قبول داشت که عشقش ی عشق ممنوعه اس اون قبول نداشت ..لوهان میدونست کارش اشتباهه و با اگاهی داشت به این عشق ممنوعه پر و بال میداد..اما اون چی؟ ی پسر 22 ساله مظلوم که هیچی نمیدونست فقط و فقط یکیو میدید و میخواست..پسری که تمام رویاهاشو با معشوقه پسرش ساخته بود .. اون کسی بود که برای روز اعترافش هزاران نقشه رمانتیک چید، ولی اخرش چیشد؟؟؟ اون پسر با بی رحمی تمام چشماشو رو تمام عشق اون بست..با قصاوت تمام ردش کرد و خیلی سرد گفت نمیخوادش..گفت ی دخترو دوس داره و از همنجس بازای کثیفی مثله اون متنفره .. اون زمان قلب اون به هزار تیکه تقسیم شد .. اما یاد گرفت که از خرده های قلبش سنگ بساز و ساخت … سه سال تو امریکا فهمید که باید گرگ باشه تا گرگا نخورنش ..باید سنگ باشه ..نباید عاشق بشه و این قانون اون بود.. حالا جایی که لوهان ایستاده بود همون جایی بود که سه سال پیش اون اونجا ایستاده بود…براش مهم نبود که سهون ی جورایی دوستش حساب میشد.. فقط ی چیز براش مهم بود..”قلب لوهان نباید مثله من بشکنه و دردایی که من کشیدم رو نباید بکشه”..این بود که اهمیت داشت براش..هرکی میخواست ضربه ای به آهوش بزنه باید نابود میشد این ی سوگند بود .. این سوگند رو از زمان تولد لوهان با خودش بست..ناخونش تو پوست دستش فرو رفته بود و خون تو چشماش شدت گرفته بود.. افکار مختلف و بدی تو سرش بود افکار ترسناکی مثله ی انتقام ترسناک..بکشش؟؟ نه ..اون اینکاره نبود..جدا از اینکاره نبودنش نمیخواست که اونو بکشه..با کشتن راحتش میکرد..اون باید ذره ذره عذاب میکشید..خورد میشد و در آخر نابود میشد..اونوقت لوهان بود که سرنوشتشو روشن میکرد…نابودی اوه سهون کار اسونی نبود ولی برای اون سخت هم نبود…سه ستل شاید مدت کمی بنظر بیاد ولی اون تو

این مدت کوتاه بزرگ شد..پخته شد.. و قدرتمند شد..گوشیشو ار تو جیب شلوار جین مشکیش بیرون آورد و شماره معاون میانسالشو گرفت..آقای جانگ از بچگی یکی از دوستان و مشاوران و معاونان امین و مورد اعتماد خودش و پدرش بود..

-خیلی زود اطلاعات کسی به نام اوه سهون رو برام دربیار همه چیزایی که به اون مربوط بشه رو ازت میخوام همه ی اطلاعاتشو…

–بله قربان همین الان میسپرم به بچه ها تا فردا بهتون اطلاع میدم..

-خوبه ، منتظرم..

قطع کرد و گوشیو به جای اولش برگردوند..تو این سه سال تونسته بود با ثروتی که خانوادگی داشت و پس اندازی که از بچگی پدرش براش کرده بود نصف بیشتر سهام بزرگترین شرکت فولاد جهان رو بخره..الان اون مدیر عامل شرکت بزرگ فولاد K.L بود…اما هیچ کدوم از اعضای خانوادش به جز پدرش و مشاور جانگ اطلاع نداشتن…اون مدیر عامل بود ولی کسی تا حالا ندیده بودش..اون جز قدرتمند ترین افراد جهان به حساب میومد اما با اسم مستعار و چهره ای که هیچ وقت دیده نشده بود…و قرار بود هفته آینده و تو جشنی که به مناسبت بازگشتش تو بزرگترین هتل سعول بود چهره و هویت واقعیش برای تمام جهان مشخص بشهو همزمان بقیه سهام اون شرکت به اون واگذار بشه..اون کم ادمی نبود … این ثروت و نحوه موفق شدنش توی سه سال ی راز بود راز دو نفره اون و پدرش که هیچ وقت فاش نمیشد…خورد کردن اوه سهون کار نسبتا اسونی بود براش .. خورد کردن کسی که عزیزترین فرد زندگیشو خورد کرده بود لذت بخش بود..لذت بخش ارامش بخش..گوشیشو دراورد و و با ی تماس به مشاور محل پارک ماشنشو گفت و براش اوردن..هیچ وقت از سوار شدن لیموزین و تشریفات خوشش نمیومد..دوست نداشت ثروت به نمایش بزاره از نظر اون کسایی که اینکارارو میکردن کمبود توجه داشتن..ولی اون مثله بقیه ثروتمندای

خودخواه نبود..در حین رانندگی تو فکر این بود که رفتارش با لوهان اشتباه بوده و اون گناهی نداره..در نتیجه باید از دلش درمیاورد..از بچگی وقتایی که با لوهان بحثش میشد چه تقصیر اون بود چه لوهان کسی که عذر خواهی میکرد و از دل برادرش درمیاورد اون بود.. لوهان عاشق مرغ سوخاری ی مغازه تو یکی محله های سعول بود ..از یاداوری این قضیه خوشحال شد و به سمت اونجا روند بعد رسیدن و خریدن مرغ به سمت خونشون حرکت کرد ، به سمت اهو کوچولوش که تمام دنیاش بود..عشق اون به برادرش ی عشق برادرانه خالص و افسانه ای بود ..نظیرش توی دنیا وجود نداشت این ی امر ثابت شده برای اون و لوهان بود.. ماشینو تو پارکینگ پارک کرد و بعد از احوال پرسی با پدر و مادرش به سمت اتاق لوهان رفت ..وارد اتاق که شد متوجه نبود برادرش شد..ترس توی دلش خونه کرد..ساعت 11 شب بود برادرش کجا ممکن بود باشه؟ اون هرجا بود امکان نداشت تا 10 بیشتر بیرون بمونه..رفت طبقه پایین تا از مادرش بپرسه : 

-مادر لوهان کجاس؟ چرا تو اتاقش نیس؟

–مگه با تو نبود پسرم؟؟ منو پدرت فکر میکردیم لوهان پیشه توعه..

-نه ما غروب از هم جدا شدیم. ینی کجا ممکنه باشه؟

ترس . دلشوره. اضطراب ..همه ی احساسات بد به دلش افتاد…ی حس درونش فریاد میزد برای برادرش اتفاق بدی افتاده..ولی خودشو اروم میکرد با این فکر که شاید پیش بکی باشه.. تلفن خونه رو برداشت و شماره بکی رو گرفت..یه بوق . دو بوق. سومین بوق بود که جواب داد :

-الو؟

— سلام بکی لوهان اونجاس؟

-سلام.نه اینجا نیست مگه خونه نیومده؟

–نه هنوز برنگشته خونه..خیلی نگرانیم..گفتیم شاید پیش تو باشه..

-نه پیش من نیست. منم نگران شدم الان میرم هرجا که ممکنه لوهان اونجا باشه رو میگردم شما هم بیمارستانارو بگردید..

با اوردن اسم بیمارستان ترس

ترس بدی تو دل برادر بزرگتر نشست..ترسی که سعب در سرکوب کردنش داشت حالا ازادانه تو وجودش توی افکارش جولون میداد و فریاد میزد که برای لوهانت اتفاق بدی افتاده…با سریع ترین سرعتی که از خودش سراغ داشت سوار ماشین شد. شماره مشاورشو گرفت و سپرد تمام بیمارستانای شهر رو بگرده..بعد حدودا ی ساعت ی تماس از طرف مشاورش دریافت کرد..سریع برقراری تماس زد :

-الو زود باش بگو ببینم

–تو بیمارستانی توی محله … ی مورد به اسم برادر شما هست..

محلی که بیمارستان قرار داشت تو همون محله ای بود که قرار داشتن با هم..قلبش فروریخت .. اگه اونموقع که لوهان رو تنها گزاشته بود اتفاقی براش افتاده باشه اون هیچ وقت نمیتونست خودشو ببخشه.. با تمام سرعت شروع کردن به روندن به طرف اون بیمارستان..چشماش کم کم داشت پر از اشک میشد..اون برادرشو خیلی دوس داشت و اگه ی مو از سرش کم میشد باعث و بانیشو ناابود میکرد.ناابود..

.اون برادرشو خیلی دوس داشت و اگه ی مو از سرش کم میشد باعث و بانیشو ناابود میکرد.ناابود..به در بیمارستان که رسید بدون اینکه ماشینش رو پارک کنه همونجا رهاش کرد با سرعت وارد بیمارستان شد و خودش رو به پذیرش رسوند :

-سلام ببخشید بیماری به نام لوهان وو تو این بیمارستان هست؟؟

–چند لحظه صبر کنید تا نگاه کنم..بله ایشون رو حدود دو ساعت پیش دو مرد جوان به بیمارستان رسوندن ..

-حالش جطوره؟ کجاس؟ چرا اوردنش؟ من برادرشم..

–اقای وو برادر شما رو به علت سکته قلبی نیمه به بیمارستان منتقل کردن و  …

بقیه حرف های پرستار رو دیگه نمیشنید . دنیا داشت دور سرش میچرخید دستشو به لبه پیشخون پذرش گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه ..حالش خیلی بد شده بود .. برادر کوچیکش از بچگی به دلایل نا مشخص که امروز لوهان براش مشخصش کرد بیماری قلبی داشت..و این بیماری فقط بخاطر ی نفر کم و زیاد میشد.. فکر اتفاقی که برای لوهان افتاده بود اونو به

جنون میرسوند…ی جنون محض.. جنونی که سرتاسر وجودش رو پر کرد بود خطرناک بود خیلی خطرناک بود..اگه تا الان قصد رحم کردن به اون پسره اوه سهون رو داشت از الان فقط و فقط ی جیزرو میخواست”ناابودت میکنم اوه سهون ، ناابوددتتت میکنممم به زانو درت میارم حالا ببین” اون ی بازی با قوانینی وحشتناک رو با سهون شروع کرد… ی بازی از نوع مرگبارش..

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 57 نظر 24 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
luna
مهمان

لوهان و سکته :mazlum:
ای سهون بدجنس نکن و این کارو با بچم :aaar:
آخ جون انتقام :yehetohorat:

mayana
مهمان

واو اوه سهون با بد کسی در افتادی
میسیییییییی

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

داداشش به احتمال زیاد کریسه اونیم که تو بار دید کایه
وااای سکایلو؟؟؟؟
مرسی عزیزم

sara
مهمان

یه سوال اگه سنت 14 سال باشه نمیشه این داستانو خوند؟آخه خیلی دوسش دارم و متفاوته.نمیشه؟

آدلاید
مهمان

چرا نمیشه عزیزدلم…خوشحالم که داستانمودوست داری

sara
مهمان
Nastaran
مهمان

واااااااااااای فیکت عاایه خیلی قشنگ بود :kissme: :

sara
مهمان

ببخشیدیه سوال وقتی سهون لوهانو دوس نداره زوریه؟اولین داستانیه که متفاوته؟کاشکی سهون فعلا چندان به لوهان اهمیت نده تا یه مدت

sahelam
مهمان

اخی چه دادشی داره این بیچاره سهون
مرسی عالی بود :myheart: :myheart: :myheart:

KimHan
نویسنده

واااااااااای عشق منو نگا چه جوری خواننده جذب کرده
تبریک میگم قلمت واقعا عالیه حسشو عین خرررر یه جوری میرسونی که اشک ادم در میاد..دلم خیییییلی به حال لولو میسوزه :mazlum: الهی کیمی فداش شه :mazlum:
هییییووونگشششششش بدو که داداشتو کشتنننن :charkhesh: :charkhesh:
میکشمت اگه بخوای باز منتظرمون بزاری آدلاید :qorqor:
جر وا جرت میکنم میدن هر جرتو بزارن یه گوشه تهران
موفق باشییییی
بوج بوج :heartme: :heartme:

fojika
مهمان

نه چی رو میخوای ثابت کنی سهونی هان !؟مثلا خیلی شاخی :qorqor: :qorqor:
ای من کشته مرده این عشق بردرانه امم :gerye: :gerye: :gerye:
لوهانم چیزیش بشه جرت میدم سهونی گفته باشم
ای ام منتظر فور انتقام :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:
میدونی خوب شد هیونگش امد اخه ادم عاشق کر خر کور منگل البته بلانسبت لوهان :nish: ولی خب نمیفهمه دیگه باید یه نفر دیگه چشم و گوشش وا کنه :nish:
ود به زود بزارا موضوعش یادم رفته بود مجبور شدم قسمت قبل اول بخوانم بعد بیام این قسمت :heeey:

fojika
مهمان

راستی من تلگرام ندارم ادرس اینستا نداری؟!
اقا یه حس عمیق کایلوایم بهم میگه مثلث عشقیه سکایلو قرار قراره شکل بگیره اره؟! :charkhesh: :charkhesh: :bunny: :charkhesh: :charkhesh:

Helia
مهمان

خیلی عالیییییییی بود اجی
شدیدا احساس میکنم داداش لو کریسه و اون پسره تو بار کایه
مرسییییییی اجی خسته نباشی :myheart:

narsis69
مهمان

خوب بود.ممنون. :yehet: :like:
یه حسی بهم میگه اون پسری که لوهان تو بار دید،کایه!!!! :nish: :huh:
هیونگ لوهان هم که فعلا مجهول الهویه اس!!! :huh: :chebedunam:
فایتینگ :heartme: :rose:

Naghme
مهمان

خیلی قشنگ بود…احساسات رو خیلی خوب بیان میکنی…هیونگ لوهان کریس باید باشه؟؟؟حسم میگه اون پسره تو بار کایه😉اگه بشه چ شوددد…هونکایلو 😍😍😍😍مثلث عشقی مورد علاقهه مننن💓قلفونشون بلم 😘مرسییی

Shahrzad yeol
مهمان
wpDiscuz