قسمت ششم فیک fast and furious

به نویسندگی : soo yung


پ ن:دقت کردید من این اواخر خیلی حرف میزنم؟؟شرمنده!اول این که حرفامو دیگه با سبز نمینویسم اذیت شید!دوم این که قرار نیست همه کاپلا توی داستان باشن.تو تیزرم گفتم فقط چانبک و کایسو داریم.کاپل اصلی هم که کریسهوئه!راجع به کاپل اصلی نظری ندارم بعد نگید نگفتیا!!!کاپل سویون و سهونم نمیدونم هر اسمی خودتون راحت ترید روش بذارید!!با لئو کاپل نمیشه اینم لو دادم!بقیه شخصیت ها به ویژه بکهیون که دیدم پرسیده بودید وارد داستان میشه به زودی!!!فایل پی دی اف معرفی شخصیت هارو هم یه نفر خواسته بود اونم چشم با قسمت بعدی پی دی اف هم آپ میشه.ببخشید این قسمت نتونستم بذارمش.دوستون دارم و ممنونم.یک دنیا سپاس…

قسمت ششم

توی تشک تکونی خورد.به اتفاقات دیشب فکر میکرد.این که لی سوهو رو میشناخت.اولش عصبانی شد و حتی میخواست با اسلحش به سوهو تیراندازی کنه که چرا دروغ گفته و اون روز قسم خورد خانواده ای نداره.اگه لی نبود کریس واقعا بهش شلیک میکرد.لی براش توضیح داد که خودش و سوهو خانوادشون رو از دست دادن و یه مردی پیدا شده که سرپرستیشون رو به عهده گرفته.و اونا یه جورایی برادرخونده ی هم هستن!نه برادر واقعی.لی توی ابراز نسبتش با سوهو یه ذره زیادی بی پروا بود…

نفس عمیقی کشید.کمی نسبت به سوهو اعتماد بیشتری پیدا کرده بود چون لی اون رو میشناخت.وقتی کریس راجع به شغل و تحصیلات سوهو حرف زد لی همه رو تایید کرد و گفت عجیب نیست که سوهو برادرش باشه.اونا هردو بی خانواده بزرگ شدن و به راه خلاف روی آوردن البته سوهو با هوشش خلاف میکرد.جعل کارت پزشک!واقعا بی سابقه بود.لی بهش اطمینان داد سوهو آدم بدی نیست…

اما کریس از یه چیز مهم خبر نداشت.این که لی یه دروغگوی ماهره.لی خیلی خوب میدونست برادر خوندش یه پلیسه.اما دیشب حرفی نزد و تظاهر کرد که از دیدن سوهو خیلی هم خوشحال شده.لی شاید یه پسر آروم و با وقار به نظر میرسید اما یه شیاد بود.این مسئله به همه ثابت شده بود.کسی که در عرض یک ماه تونسته بود اعتماد لئو رو به خودش جلب کنه و رکورد بشکنه لی بود.حالا مشکل کریس دوتا شده بود.نمیدونست چی کار کنه.یا باید اعتماد میکرد…یا باید تمام مدت باقیمونده رو با شک میگذروند.تو دلش به خودش فحش داد که چرا این محموله رو قبول کرده.اما وقتی به این که میتونست وطنش رو یه بار دیگه ببینه فکر میکرد،کمی آروم می شد.

ناگهان احساس کرد دستی دور کمرش حلقه شده.چشماش رو باز کرد.با دیدن سوهو که بهش چسبیده بود ناخودآگاه قلبش تو سینه تپید.نفس کم آورده بود.به صورت سوهو خیره شد.پوست سفید.چشم های زیبایی که بسته شده بود.لب های صورتی و براق.آب دهنش رو محکم قورت داد.دست و پاش شُل شده بود.نمی دونست چی کار کنه.سوهو یه دفعه محکم تر فشارش داد و باعث شد نفس کریس تو سینش حبس بشه.عطر تن سوهو داشت دیوونش می کرد.همین موقع کریس احساس کرد در اتاقش باز شد!

کریس: نهههه!!!

سهون:کریس میگم اون چمدون قرمزه…

با دیدن سوهو و کریس تو اون وضعیت دهنش باز موند.ابروهاش رو انداخت بالا که با چشم غره ی وحشتناک کریس روبه رو شد اما توجهی نکرد.

سهون:بلههههه….پس مشخص شد چرا جنابعالی فرمودین سوهو با خودت بیاد….اهم…ما هم که اصلا نفهمیدیم.باشه…تا کی میتونید عشقتون رو پنهان کنید؟؟ببینم اصلا نکنه قبلا سوهو رو میشناختی؟هان؟؟؟ای آدم زرنگ…داشتیم کریس؟حداقل به من می گفتی.من راز دارم هیونگ…

کریس که کاملا با لبو برابری می کرد با صدای آروم جوری که سوهو بیدار نشه گفت:

-اولا خوابه.دوما گورتو گم کن.سوما دهنت باز شه و چیزی بگی سر و کارت با خودمه.

سهون واو بلندی گفت و باعث شد سوهو توی تخت تکون بخوره.

سهون:خب دیگه من مزاحم لحظات عاشقانتون نمیشم.لاو بترکونید.حواست به ساعت باشه فقط.طبق گفته ی خودت همه یه ربع دیگه باید تو پارکینگ باشن.چن هم بیست دقیقه پیش اومد.در ضمن.خیلی به سوهو فشار نیار اذیت میشه.هم ظریفه و هم این که باید بتونه تو ماشین بشینه…هوم؟درست نمی گم؟

کریس ساعت روی میز رو برداشت و پرت کرد سمت سهون.سهون در رو بست و ساعت خورد شد.سوهو چشماش رو باز کرد.کریس بهش خیره شد.سوهو به محض این که فهمید دستاش دور چی پیچیده شدن از وحشت هین بلندی گفت و فورا رو تخت نشست.کریس آروم خندید.فکر وحشتناکی توی سرش داشت.خودشو کشید جلو و دستش رو دور کمر سوهو حلقه کرد.سوهو توانایی نفس کشیدن نداشت.کریس آروم صورت سوهو رو به سمت خودش برگردوند.سوهو ترسیده بود.کریس تمام سعی خودش رو می کرد که نخنده.آروم سوهو رو هل داد روی تخت و خودش رو کشید روی سوهو.صورتاشون تقریبا به هم چسبیده بود.کریس لاله ی گوش سوهو رو آروم گاز گرفت.سوهو به خودش لرزید.خواست اعتراضی کنه اما هیچ صدایی از دهنش خارج نشد.کریس با لحن اغواگرانه ای و در حالی که بعد از هرکلمه ای که می گفت گردن سوهو رو میبوسید شروع کرد به حرف زدن:

-نمیدونم چرا…سویون…بهت…اعتماد داره…نمیدونم تو…چه موجودی هستی…اما اگر…پاتو…فقط یه قدم…فقط و فقط یه قدم…کج بذاری…(سرش رو مقابل صورت سوهو نگه داشت.لبش رو آروم کشید به لب های سوهو و ادامه داد)اول یه درس کوچیک بهت میدم…بعد میکشمت…فهمیدی خوشگله؟

اشکای سوهو رها شد.کریس با دیدن اون اشک ها و با دیدن اون چشم ها که برای جدا شدن از کریس التماس میکردن به خودش لرزید.خودش رو از روی سوهو کنار کشید.بلند شد و سریع درکمدش رو باز کرد.لباساش رو عوض کرد.برگشت تا به سوهو بگه آماده شه اما با دیدن صحنه ی روبه روش خشکش زد.سوهو زانوهاش رو جمع کرده بود توی شکمش.دستاش رو حلقه کرده بود دور زانوهاش و سرش رو گذاشته بود روی اون و شونه هاش میلرزید.سوهو تردید پیدا کرده بود.اگر کریس و یا سویون از حقیقتی که پشت این چهره پنهان شده بود با خبر میشدن چی کار میکردن؟میکشتنش؟همونجور که کریس گفت اول ازش سوءاستفاده میکرد بعد میکشتش؟این افکار توی سر سوهو وول میخوردن.ناگهان به یاد پدر و مادرش افتاد.کسانی که با بیرحمی تمام کشته شده بودن.نفس عمیقی کشید.به خاطر خانوادش به این هدف می رسید.باید به خاطر خانوادش هم که شده دووم میاورد.باید قاتلشون رو پیدا میکرد.سرش رو بالا آورد.کسی تو اتاق نبود.بلند شد.آبی به صورتش زد و برگشت پایین.حالا از کریس میترسید…و در عین حال کشش وحشتناکی به سمت اون چهره داشت…ولی خودشم نمیدونست که چرا.

**

با ورودش به پارکینگ همه بهش خیره شدن.زیر لب سلام کرد.همه از خجالت کشیدن اون پسر خندشون گرفته بود.

دی او:لازم نیست این قدر خجالت بکشی سوهو.

و خندید.

سهون:ماشین کریس بیرونه.منتظرته.

و ریز ریز خندید.

سوهو:نمیشه با سویون بیام؟

سهون اخم کرد و گفت:

-چرا؟کریس گفته با خودش بری.بعید میدونم نظرش عوض بشه.به خصوص تو که…ولش کن!

سوهو از حرفای سهون سردرنیاورد.نگاهش به پسر جدیدی افتاد که اون جا بود.چن هم که فهمید سوهو نگاهش میکنه گفت:

-سلام سوهو.من میشناسمت ولی تو نه.من چن هستم.دوست کریس.با هم توی یه دانشگاه بودیم.قراره منم باهاتون بیام.از دیدنت خوشحالم.

سوهو هم سر تکون داد.چن چهره ی آرومی داشت.سوهو ازش خوشش اومد.همین موقع صدایی اومد:

-بچه ها صبحونه ی سویون پَز از راه رسید!

همه به لی که یه پلاستیک دستش بود خیره شدن.

دی او:سویون من میخواهم زنده بمانم خواهرم!!!

سویون وارد پارکینگ شد و گفت:

-نترس نابغه.سهون دیشب درست کرد من فقط گذاشتمشون توی ساندویچ.

دی او صلیبی روی سینش کشید و گفت:

-ممنونم خدا.

سهون زد تو سر دی او و همه خندیدن.لی از پلاستیکی که دستش بود برای هر نفر یه ساندویچ درمیاورد و به دستش میداد.روبه روی سوهو که رسید آروم گفت:

-جاسوسی کار خوبی نیست سوهو.

سوهو:دروغ گفتن به بابا هم کار خوبی نیست.تو خلافکار شدی.

-بودم هیونگ.نمیخوام تو رو لو بدم چون میخوام ببینم تا کجا میتونی پیش بری.اگر شانس یارم باشه مردنتو میبینم.در ضمن اونا هم نمیدونن من پسر کی هستم.پس بهتره تو هم دهنتو بسته نگه داری.حرفی بزنی تو رو لو میدم.

-خیلی پستی.

-نه بیشتر از توی دروغگو.

ساندویچ رو به سوهو داد و داد زد:

-تائو…کجایی؟؟دیرمون میشه پسر بیا دیگه.

تائو در رو باز کرد و اومد تو و گفت:

-صبح بخیر جماعت خلافکار.

همه با خنده جوابش رو دادن.

سویون:پس چرا این غول بی شاخ و دم نیومد؟

چیزی محکم خورد تو کمر سویون.یه بطری آب بود.

سویون:تو آدم نمیشی.

چان اومد داخل و گفت:

-نه!!بار آخرت باشه بهم میگی غول!

لی به چان و تائو هم صبحانشون رو داد.

سهون:وقت زیادی نداریم توی ماشین بخوریدشون.عجله کنید ساعت6 شد.

همه سوار ماشین هاشون شدن.سویون قبل از سوار شدن گفت:

-کریس بیرونه سوهو.عجله کن تا غر نزده.

چن و دی او درهای عظیم پارکینگ رو باز کردند.سهون استارت زد.سویون هم نشست پشت ماشین و استارت زد.چان هم با خنده ماشینش رو روشن کرد و گاز داد.سوهو آروم از پارکینگ رفت بیرون.یه ماشین آبی متالیک بیرون پارک شده بود.سوهو آروم سمتش حرکت کرد.در جلو رو باز کرد و سوار شد.به کریس خیره شد.نفسش توی سینش حبس شد.شلوار تنگ چرم مشکی…تیشرت آبی رنگ.دوتا زنجیر که انداخته بود دور گردنش و انگشترهای بیشمار روی دستش و از همه بدتر عطر وحشتناک تندش باعث شد سوهو آب دهنش رو محکم قورت بده.کریس آینه ی جلو رو تنظیم کرد.4تاماشین از پارکینگ خارج شدند و پشت سر کریس قرار گرفتن.درهای پارکینگ توسط چن و دی او بسته شد.به سمت ماشین ها اومدن و سوار شدن.سوهو به کریس نگاه کرد.یه گوشی روی گوشش بود.دکمه ای رو فشار داد و گفت:

-پشتیبان؟

سویون جواب داد:

-آماده ام.

صدا از بلندگوی روی کنسول جلو پخش شد.

کریس:خوبه…نابودگر مشکلی نیست؟

سهون:همه چی آرومه!!

و دی او ادامه داد:

-من چه قدر خوشبختم!!

کریس:هووووف…مشکلی نیست ظاهرا.چان؟

چان:همه چیز خوبه.

چن ادامه داد:مشکلی نیست.

کریس:فرمانده ی دوم؟

لی: داره دیرمیشه راه بیوفتید.

تائو:همه چیز خوبه!

کریس همون دکمه رو دوباره فشار داد و پاش رو گذاشت روی پدال گاز.سوهو آروم کمربندشو بست.کریس زیرچشمی نگاش کرد و گفت:

-این جا فقط سویون نمیتونه مثل آدم رانندگی کنه بقیه مشکلی ندارن.تند نمیرم که اذیت شی.

پدال گاز رو محکم فشار داد.بقیه هم همین کارو کردن.صدای غرش اون5ماشین اسپرت فضارو دربر گرفته بود.کریس پوزخندی زد و گفت:

-ببینم این بار سرنوشت منو تا کجا پیش میبره!

و دنده رو عوض کرد.5ماشین با صدای جیغ لاستیک های وحشتناکی راه افتادن.سوهو نگران بود.نگران آیندش.ممکن بود بلایی سرش بیاد؟ممکن بود کسی آسیب ببینه؟در این بین ذهنش به سمت برادر خوندش کشیده شد.لی…کسی که پدرخوندشون یعنی رئیس پلیس یانگ درمورد خانواده ی لی بهش گفته بود همشون خلافکار بودن.کسی که پدر و مادرش با شرط بندی زندگیشون رومیگذروندن.کسی که خانوادش قاچاقچی بودن.حالا چرا رئیس پلیس یانگ حاضر شده بود لی رو به فرزند خوندگی بگیره،چیزی بود که خود لی هم نمیدونست.شاید رئیس پلیس یانگ فکری توی سرش داشت و شایدم تمام اینا سرنوشت بود.ناخودآگاه ذهن سوهو به سمت برادر کوچیک کریس پر کشید.برادر گم شده…لی…یعنی ممکن بود؟؟؟ممکن بود لی برادر گم شده باشه؟؟؟

**

از سئول خارج شدن.یکم بعد از مسیر اصلی دور شدن و افتادن توی جاده ی خاکی.کمی که جلوتر رفتن پشت یک تپه دوتا ماشین سیاه و سه تا کامیون رو دیدن.کریس ترمز کرد.بقیه هم پشت سرش ایستادن.کریس یه عینک آفتابی رو پرت کرد تو دستای سوهو و گفت:

-اینو بزن.بیرونم نیا.

سوهو چیزی نگفت.عینک رو روی چشمش گذاشت.کریس بیرون رفت.سویون و سهون و لی هم پیاده شدن اما بقیه سرجاشون نشستن.مردی با کت و شلوار مشکی از یکی از اون ماشین ها پیاده شد.سوهو آروم خودکاری که توی جیبش بود رو درآورد.روی اون مرد تنظیم کرد و عکس گرفت.اون یه دوربین عکس برداری بود.سوهو از محموله ها هم تا جایی که میتونست عکس گرفت و ارسال کرد.نفس عمیقی کشید.از توی آینه ی بغل بقیه رو نگاه کرد.سرگرم کار خودشون بودن.به اون مرد و کریس و بقیه نگاه کرد.ظاهرا اون مرد داشت با کریس دعوا می کرد.سوهو کمی شیشه رو پایین داد.و تونست صداشون رو بشنوه.

کریس:تو تعیین تکلیف نمیکنی لئو.من مسئول این محموله ام نه تو.تو فقط واسطه ای پس دخالت نکن.

لئو:بار قبل یادت رفته؟همین کله شق بازی هارو درآوردی که نزدیک بود سویون رو به کشتن بدی.

کریس:فعلا که سو زنده است.تو هم لازم نیست نگران خانواده ی من باشی.گفتی محموله رو به ژومی تحویل بدم منم تا پای جونم از محموله حفاظت میکنم و میرسونمش به ژومی.پس نگران نباش.لی و تائو هم که باهامن و بهت گزارش میدن.دیگه مشکلت چیه؟

لئو:من میگم بذارید این یه دونه ماشین ساپورتتون کنه.همین!!

سهون:ما خودمون بهترین هارو تو گروهمون داریم.احتیاج به افراد تو نیست.

سویون:بحث رو تمومش کنید.این محموله هم یکی مثل هزارتای دیگه.نمیفهمم چرا دارید لجبازی میکنید.سوار ماشیناتون بشید و راه بیوفتید دیگه!

لئو به سمت یکی از کامیون ها رفت.کمی بعد سه تا مرد از اون کامیون ها پیاده شدن.

لئو:اینا راننده ها هستن.

کریس:قیافه ی این آخریه به مردای کامیون سوار نمیخوره.

سویون هوفی کرد و گفت:

-دختره نابغه!!

کریس با دقت بهش نگاه کرد.

کریس:قانع شدم و تو لئو اجازه میدی یه زن کامیونتو برونه؟

لئو:تو نمیشناسیش پس حرف نزن.اون یکی از بهترین هاست.

اون دختر جلو اومد و با سویون دست داد و گفت:

-امبرم.امبر لیو.خوشحالم یه زن تو گروه این عوضی هم هست.

لئو:تو از کی تاحالا به من میگی عوضی؟

امبر:همینه که هست.ناراحتی میرم سراغ یکی که حاظره دو برابر تو برام پول بده.

لی:عصبی نشو امبر.از دیدنت خوشحالم.

امبر پوزخندی زد و گفت:

-من یه زنم.رهبر این دوتا مردی که هم که قراره کامیون رو برونن هم هستم.کسی مشکلی داره؟

سویون خندید و گفت:

-تو حرف نداری!

یکی از اون مردها با کریس دست داد و گفت:

-ته مین هستم.راننده ی دومین کامیون.

مرد دوم هم با کریس دست داد و گفت:

-هاکیون هستم.از دیدنت خوشحالم.

کریس سرش رو تکون داد.

سهون:ما هنوز اجاره ندادیم همراهانت دنبالمون بیان.

لئو:بذار ببینیشون.نظرت عوض میشه.

به سمت اون ماشین سیاه رفت و بعد از چند لحظه با دوتا پسر برگشت.

کریس:شما دوتا!!!

سهون:تو…

پسرا خندیدن.یکیشون گفت:

-باید بگم خیلی شبیه عمو و پسر عموت هستی کریس.

سویون:ژیومین بودی درسته؟

ژیومین خندید و گفت:

-آره.

سهون:گفتم یه جایی دیدمت!تو برای عموی کریس کار میکردی.

ژیومین:اوهوم.تصمیم گرفتم بیام به تو کمک کنم.اما میدونی چیه.لئو رو ترجیح میدم.

امبر پوزخند زد.

مرد دوم یه پسر ظریف و زیبا بود.تعظیم کرد و گفت:

-اسمم لوهانه.

ناخودآگاه به سهون لبخند زد.سهون هم متقابلا جوابشو داد.پسر خوبی به نظر میومد.

کریس:فقط همین دونفرن؟

لئو:بذار باهاتون بیان.

کریس سرش رو انداخت پایین.کمی فکر کرد و گفت:

-پست سر سهون بیاید.خط دوم راست.

ژیو خندید و گفت:

-حتما فرمانده!

لی:هی هی هی…فرمانده ی مطلق این نیست.منم هستم.

لوهان خندید و گفت:

-یه فرمانده ی حسود داریم!اوه اوه.

و خندید.

لئو:خیله خب.امبر،ته مین،هاکیون…راه بیفتید.ژیو و لوهان.حواستون به همه چیز باشه پسرا.

سوهو غرق در اتفاقات بیرون بود که کسی سوار ماشین شدبهش نگاه کرد. دی او بود.دی او یه کلت1911(نوعی اسلحه)به سوهو داد و گفت:

-ابتدایی ترین اسلحه ی موجوده.اما واقعا کارایی خوبی داره.سعی کن از خودت محافظت کنی.

سوهو:باید به کریس بگم اینو بهم دادی؟

کریس:خودش گفت اینو بهت بدم.ازش خوب استفاده کن.فقط یکم زیادی لگد میزنه(لگد زدن توی تیراندازی یه اصلاحه.یعنی بعد از هر شلیک به خاطر نیروی زیاد اسلحه یکم فشار به دست کسی که اسلحه رو گرفته وارد میشه و دست و بازوی فرد تکون میخوره.لگد زدن توی اسلحه های بزرگتر مثل شات گان(shot gun)ها بیشتر وجود داره)

سوهو:ممنون دی او.

دی او خندید و گفت:فقط وظیفم رو انجام دادم.

و از ماشین بیرون رفت.

کریس به ماشین برگشت.عصبانی بود.

سوهو:اون یه زن بود؟

انگار تازه متوجه حضور سوهو شده بود.از ترس بالا پرید و گفت:

-این چه طرزه حرف زدنه؟

سوهو با تعجب نگاهش کرد:

-ترسیدی؟

-نه!!هوووف.

-معذرت میخوام.

-یه بار دیگه به خاطر این چیزای مسخره معذرت خواهی کن تا پرتت کنم پایین.

سوهو سرش رو انداخت پایین.

کامیون ها راه افتادن.و وارد جاده ی اصلی شدن.لئو به مسیر رفتنشون نگاه کرد و گفت:

-سالم برگرد سویون!

***

کامیون ها توی یک خط قرار گرفتن.امبر واقعا کار بلد به نظر میرسید.و این باعث شگفتی همه شده بود.در سمت راست کامیون ها به ترتیب،ماشین سهون اول حرکت میکرد.بعد از اون ژیومین و لوهان بودن و پشت سر اونا تائو و لی.در سمت چپ هم اول سویون،بعد چانی و چن و بعد هم کریس و سوهو حرکت میکردن.

سوهو گفت:

-نمیخواستم بترسونمت.

-از فکرش بیا بیرون سوهو.در ضمن به خاطر صبح…

سوهو سرخ شد و چیزی نگفت.

سوهو زیر لب گفت:

-درک میکنم.نگران خانوادتی.

-نه فقط خواستم بدونی…یعنی من…من اون قدرها هم عوضی نیستم که…ببین من..

-میدونم اون حرفو زدی تا نشون بدی خانوادتو دوست داری.درک میکنم.دیگه ادامه نده.

-فقط نمیخوام از من بترسی.به عنوان رهبرت باید ازم حرف شنوی داشته باشی ولی نمیخوام ترسی وجود داشته باشه.خیله خب؟

سوهو خندید و گفت:

-حتما کریس!!

کریس لبخند محوی زد و پرسید:

-تا حالا سوار این ماشین شده بودی؟

-آ او دی؟نه!خیلی خوشگله.

-اوهوم.ماشین خوب و راحتیه و البته به قول تو خوشگله.

سوهو خندید.کریس هم خندید.صندلیش رو یکم عقب کشید و دست چپش رو از شیشه ی ماشین برد بیرون.با یه دستش فرمون رو در دست گرفت و به مسیر ادامه داد.سوهو خسته بود.دیشب درست نخوابیده بود و صبح هم زود بیدار شده بود.کریس فرمونو به دست چپش داد.با دست راستش عینک آفتابی رو از چشم سوهو بیرون کشید.سوهو یه لحظه ترسید اما بعد با تعجب به کریس نگاه کرد.کریس اون عینکو به چشم خودش زد.با همون دستش صندلی سوهو رو آروم تخت کرد و گفت:

-بگیر بخواب.نیازی نیست بیدار باشی.

-اما..

-خسته ای.فقط بخواب سوهو.

سوهو زیر لب تشکر کرد و چشماشو بست و ثانیه ای طول نکشید که خوابش برد.

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)