سلام . فیک سریع و خشن 

به نویسندگی : soo yung 

سویون و کریس با قیافه ی نه چندان جالب برگشتن پیش بچه ها.سهون و سوهو هم با دی او برگشتن.همه دور هم جمع شدن.از قیافه ی خشمگین کریس فهمیدن که نباید سوالی بپرسن پس فقط سوار ماشین شدن و جاده رو در پیش گرفتن.حدود8ساعت بدون وقفه رانندگش کردن.همشون خسته بودن.کریس با تاریک شدن هوا اعلام کرد که توقف کنن.وسط جاده بودن.یه درخت اون اطراف پیدا کردن و با خرد کردن چندتا تکه چوب تونستن یه آتیش درست کنن و دورش جمع بشن.سویون کمی اونطرف تر روی یه تیکه سنگ نشسته بود و پک های عمیقی به سیگارش میزد.و سهون با دیدن اون وضع سویون بیشتر عصبانی میشد و نفس نفس میزد.کریس توی فکر بود و سوهو خیره نگاهش میکرد.این که از وقتی برگشته بودن حرفی نزده بود برای همه دردناک بود.اون لیدرشون بود و اگر اون غمی داشت همه توی غمش شریک بودن.تائو و لی با هم حرف میزدن.و موضوع بحثشون هم جز کریس چیز دیگه ای نبود.لوهان مدام به سهون خیره نگاه میکرد و از عذاب کشیدن سهون رنج میکشید با این که نمیدونست چرا.ژیومین طی یه تماس با لئو بهش گزارشات لازم رو داد و وضعیت رو اعلام کرد.لئو خواست با سویون حرف بزنه اما سویون گفت تمایلی به این کار نداره و لئو سرخرده تر از همیشه گوشی رو قطع کرد.چن و چان هم داشتن سیستم های ارتباطی و برقی ماشین هارو چک میکردن و دی او هم تک تک ماشین ها رو با کمک امبر و هاکیون و ته مین بررسی میکرد تا مشکلی نداشته باشن.کریس آه عمیقی کشید.رفت از صندوق عقب ماشین یه چادر مسافرتی دو نفره رو بیرون آورد و با کمک سهون نصبش کرد.
کریس:سویون بیا بخواب.
سویون هشتمین سیگارش رو زیر پاهاش له کرد.
سویون:تو ماشین میخوابم.
صداش خش دار شده بود.سمت ماشینش رفت.در عقب رو باز کرد و همون جا گرفت خوابید.سهون بیشتر از این تحمل نکرد.سوار ماشینش شد و گفت میره یه دور بزنه و جاده هارو بررسی کنه تا مشکلی نداشته باشن اما همه میدونستن این فقط یه بهانه بود.
کریس:سوهو؟
سوهو:هوم؟
-هوا سرده مراقب خودت باش.خوابت گرفت بیا تو چادر.
لی:من و سهون و سویون گمانم امشبو بیداریم.
کریس:تو دیگه چته؟
لی:هیچی…
-لی چته مرد؟
لی بغضشو فرو داد و گفت:
-سالگرد مرگ خانوادمه.
کسی چیزی نگفت.کریس اشکاشو بالاخره رها کرد و با صدای لرزونی گفت:
-اونا برنمیگردن لی.گذشته عوض نمیشه.برادر من پیدا نمیشه.اون شبی که اون اتفاق برای سویون افتاد برنمیگرده.خانواده ی تو زنده نمیشن.پدر و مادر من برنمیگردن.پس…فقط…تمومش کن…
و رفت تو چادر.تائو آه عمیقی کشید.
تائو:داره زجر میکشه.
سوهو:یعنی…این قدر برادرشو دوست داشت که به خاطر مرگش…
دی او و امبر و همراهاش برگشتن.از دور شاهد ماجرا بودن.
دی او:تو نمیدونی سوهو.کریس دیوانه وار برادرشو دوست داشت.هم اونو هم سویون رو.این جوری نگاش نکن.اون برای خانوادش ارزش زیادی قائله.برای تک تک ما که این جا هستیم.اون به خاطر نجات حتی یه نفر از ما قبول میکنه جونش رو بده.کریس همچین آدمیه.یه مرد قوی.یه پشتوانه ی محکم.وقتی یه بار ازت حمایت کنه دیگه دلت نمیخواد ازش دور بشی.اون جادو میکنه.واقعا جادو میکنه!!
همه ساکت شدن.
ژیومین:اون…چیزی فراتر از حد تصورمه.
لوهان:همه ی خانوادش همین طورن.دی او و چان و سهون رو ببین.دارن پا به پاش زجر میکشن.بهتون حسودی میکنم.
چان:کریس…اون…اون فوق العاده است.سوهو…قدرشو بدون.اون از هرکسی حمایت نمیکنه.اون داره بهت محبت میکنه از تک تک کاراش میفهمم.هرکاری میکنی…حتی اگه قبولشم نداری…محبتاش رو بی جواب نذار.بدون عشق و علاقه بهش نگاه نکن.این جوری…ذره ذره خرد میشه.و بعد یهو کریسی رو میبینی که از درون شکسته.
چن:مثل وقتی اون اتفاق برای سویون افتاد…کریس توی اون ماجرا نابود شد.من یادمه.مدام خودشو سرزنش میکرد.میگفت یه احمق بی عرضه است که نتونسته از خواهرش حمایت کنه.اون…کلمه ای نیست که بتونم کریسو باهاش توصیف کنم.واقعا نیست!
سوهو نفس عمیقی کشید.چند دقیقه بعد وارد چادر کریس شد.کریس یه گوشه از چادر خوابیده بود و بقیه ی فضارو برای سوهو گذاشته بود.حتی براش بالش و پتو هم آماده کرده بود.سوهو بغض کرد.کارش درست بود؟بالای سر کریس رفت.کریس غرق خواب بود.نشست و موهای کریسو نوازش کرد.اشکاش فرو ریخت.آروم گفت:
-چه طوری باید بهت بگم کی هستم؟چه طوری باید بگم؟با من چی کار کردی کریس؟چرا تردید کردم؟چرا….
**
چشماش رو باز کرد.صدای شلیک اسلحه بود.بلافاصله کریس هم بیدار شد.فورا اسلحه اش رو برداشت.پیرهنش رو تنش کردو داد زد:
-پاتو از چادر نمیذاری بیرون سوهو.
و خودش رفت بیرون.قلب سوهو توی دهنش میزد.دستاش یخ کرده بود.اون از شلیک گلوله های پر سر و صدا نمیترسید.اون از زخمی شدن کریس وحشت داشت.دلش تاب نیورد.اسلحش رو برداشت و رفت بیرون.سهون و سویون رو دید که پشت درخت نزدیک به چادر پناه گرفته بودن.خودشو به اونا رسوند.
سویون:تو این جا چه غلطی میکنی؟؟؟برو تو چادرت احمق….
سوهو:من ت یراندازی بلدما!!!
سهون سرشو از فضای پشت درخت برد بیرون و شلیک کرد و گفت:
-میدونم بلدی.یه بلایی سرت بیاد کریس مارو میکشه.فکر کردی برای چی وایسادیم دم چادر تو.یه میلیمتر بریم جلو کریس بدون شوخی نفلمون میکنه.
سوهو:چی؟
سویون:خفه شید بذارید فکر کنم اینا رو چه جوری بزنم!!!
سوهو از کنار درخت به مهلکه خیره شد.کریس و دی او پشت ماشین لی پناه گرفته بودن.بقیه هم پراکنده شده بودن.اما سوهو نتونست لی و چن و چانی رو پیدا کنه.امبر هم نبود.کمی که دقت کرد دید کامیون هاهم نیستن!
سوهو:کامیونا کجان؟
سویون:یه ساعت پیش رفتن.
سوهو:این وقت شب؟
سهون:سوهو…این روال کاریه.نمیشه کامیون هارو نگه داشت.اونم الان که جی دی تهدیدمون کرده.فکر کردی اینا کین؟اینا دسونگ و سونگری هستن.زیردستای تاپ و جی دی.اینا یه مشت قاتل روانین.
صدای شلیک یه شات گان به گوش رسید.و دنبالش کریس داد زد:
-عقاب اول!!
سوهو به دی او خیره شد.دی او در یه لحظه بلند شد و با سرعتی باور نکردنی سمت مردی که شات گان دستش بود شلیک کرد.سوهو حاضر بود قسم بخوره چشمای دی او بسته بودن.گلوله صاف به قلب اون مرد برخورد کرد.نور ماه زمین سرد و خشک بیابون رو روشن کرده بود و دید نسبتا خوبی به همه می داد.
کریس:پشتیبان اول!!!
سویون داد زد:به گوشم!!!
کریس:دکتر…
سویون به سوهو نگاه کرد و گفت:
-پنهانه!!!
کریس:تیم دوم…نقشه ی بی 3.
تائو و لوهان و ژیومین بلند شدن و ماشین هارو دور زدن.
سوهو:چی؟نقشه ی چی چی؟؟
سویون:سهون بعدا نقشه هارو بهش یاد بده لطفا.هدفو دور میزنیم از پشت محاصرش میکنیم و بعد هم از جلو و هم از عقب حمله میکنیم.به این میگن بی3!!
سوهو:واو…کی مخترع این نقشه هاست؟
سهون:مغز فندقی وسط این اوضاع وقت این سوالاست؟؟
کریس:چه قدر حرف میزنید!!!
بلند شد و یه شلیک کرد و دوباره نشست.دی او در یه حرکت بلند شد و سوهو میتونست قسم بخوره به عمرش چنین چیزی ندیده.با سه تا شلیک حساب شده سه نفر رو انداخت.نشست و داد زد:
-یوهووووووو…من یه دونه ام!!!
سهون داد زد:
-خل دیوونه ام!!!
سویون:الان وقت…ای خدااا..
کریس داد زد:روباه بکش جلو.بتا با محموله تو موقعیت ایکس قرار بگیر.
سهون:وای…من رفتم.
و خودشو با عجله به کریس که حدود سه متر جلوتر بود رسوند و پشت ماشین از دست گلوله ها پناه گرفت.
بتا:میریم عقب.
سوهو:چی؟
-بتا منم و حکم شد بریم تو موقعیت ایکس.یعنی عقب.سهون رفت جلو تا حواسشون رو پرت کنه و من بتونم تو رو بکشونم عقب.محموله از نظر کریس تویی!
سهون همین موقع بلند شد و شروع کرد به شلیک کردن.سویون سوهو رو کشید و باخودش برد.
سوهو:دستم!!!
-حرف نزن بیا.
کمی که جلوتر رفتن.سویون ایستاد و برگشت و گفت:
-یه صدایی میاد.
و بعد یه نفر از پشت یه تیکه سنگ اومد بیرون.سویون غرید:
-سونگری!!!!
مرد بهش حمله کرد.سویون سوهو رو هل داد.اسلحه از دست هردو افتاد و تو تاریکی شب گم شد.سویون و سونگری درگیر بودن.هردو مهارت رزمی بالایی داشتن.مشتی که توی صورت سونگری خورد با لگدی از سمت سوهو همراه شد و سونگری روی زمین افتاد.سویون با بهت به سوهو نگاه کرد و گفت:
-کاراته؟؟؟
سوهو:تکواندو!!
-واو…
و هردو هجوم بردن به سمت سونگری.سونگری سویونو گرفت و محکم پرتش کرد روی زمین.سویون تا خواست بلند شه صدای فریاد سوهو اون بیابون رو پر کرد.نور ماه روی قطرات خونی میتابید که از شکم سوهو بیرون میزد.سونگری چاقو رو کشید بیرون و پابه فرار گذاشت.سویون داد زد:
-سوهوووووووووو!!!!
**
سویون رنگ به رو نداشت.عین مرده ها میموند.سوهو رو برگردوند سمت چادرها.کریس با دیدن سوهو یه لحظه نفسش بند اومد.سر جاش خشکش زد.
دی او:سوهوووو!!
سهون هم به سمتش دوید.همه با ترس بهش زل زدن.
چان داد زد:
-کی دنبالتون بود؟
سویون با آشفتگی سوهو رو به دی او و سهون سپرد و گفت:
-سونگری…
کریس ناگهانی سمت سوهو دوید.دی او رو کنار زد و سر سوهو رو توی بغلش گرفت.داشت بیهوش میشد.
کریس:سوهو…سوهو صدامو میشنوی؟باز کن چشماتو…سوهو منو ببین.منو نگاه کن..سوهو بهت میگم منو نگاه کن!!
سهون:خون زیادی ازش رفته.
کریس:خفه شو و به جای وقت تلف کردن وسایل بخیه رو بیار.
ژیومین:ببریدش تو چادر!!!
تائو و دی او با احتیاط سوهو رو به چادر بردن.
کریس مثل دیوونه ها شده بود.سهون الکل و لوازم بخیه رو آورد.کریس اونارو روی هوا ازش گرفت و رفت بالای سر سوهو.با الکل زخمشو ضد عفونی کرد.داد سوهو دل هرکسی که اون جا بود رو لرزوند.تائو و ژیومین رفتن بیرون تا مراقب اوضاع باشن.کریس با وجود لرزش شدید دستش نخ بخیه و سوزن رو آماده کرد.دستش میلرزید.همین موقع لی وارد چادر شد.
سویون:لی بیا…
لی:امبر رو با محموله ها رسوندم تو موقعیت.گروه پشتیبان لئو به سرپرستی مارتین اونجان.نزدیک 20نفری هستن خیالتون راحت.چه خبره این جا؟
فورا اومد بالای سر سوهو.
سویون:چاقو.
لی:خدای من!جی دراگون لعنتی!براش به بزنید.
سویون:خون زیادی از دست داده.
کریس:نمیتونم!!!
سویون:چی؟
-نمیتونم.دستام میلرزه.
دی او همونطور که سعی داشت جلوی خونریزی رو بگیره داد زد:
-احمق الان وقت ترسیدن نیست!!
کریس متقابلا داد زد:نمیتوووونم!!!دارم دیوونه میشم اگر یه چیزیش…نه نمیتونم!!
سویون کریس رو هل داد و نخ و سوزن رو ازش گرفت.وضع بهتری نسبت به کریس نداشت.نفس عمیقی کشید.سهون کنارش ایستاد.دستاش رو گذاشت رو دست سویون و گفت:
-بهت ایمان دارم!شروع کن سویون.میدونم میتونی!
سوهو بیهوش شده بود.کریس داد زد:
-شروع کن لعنتی!!
سویون سرشو تکون داد.سهون بهش لبخندی زد و سویون کارش رو با مهارت تمام انجام داد.
دی او:خونریزی بند اومده.ولی ضعیفه.نبضش خیلی ضعیفه!
کریس تو این شرایط مثل مرده ها فقط به اونا نگاه میکرد.لی با وحشت به کریس نگاه کرد و گفت:
-تو چه مرگته؟چرا این شکلی شدی؟
کریس اشک ریخت.فقط اشک ریخت:
-اون…اون…نمیمیره…نباید…سوهو…
سویون:پانیک!!!((راجع بهش توضیح میدم))
دی او:خدای من!لی ببرش بیرون.یه چیز شیرین بهش بده بخوره.بخوابونش نذار حرف بزنه.فضای اطرافشو با شمعی چیزی روشن کن که نترسه.باهاش حرف بزن بذار حس کنه پیششی!
لی:این کارا…
سویون:حرف نزن فقط اون کارو انجام بده!الان.
لی بلافاصله سمت کریس رفت و بلندش کرد.
لی:چه قدر سنگینه!!!
و از چادر بردش بیرون.سویون و سهون و دی او تا ساعت7صبح بالای سر سوهو بودن.کریس آروم خوابیده بود و لی مراقبش بود.لی گونه ی کریس رو نوازش کرد و گفت:
-همه میگن من عوضی ام اما میدونی.علیه تو کاری نمیکنم.نمیتونم کاری بکنم.تو به من محبت کردی کریس.از اون اولش با این که همه گفتن مثل گربه چشم سفیدم.من کمکت میکنم.قول میدم!!
**
چشماشو باز کرد.توی یه اتاق بود.روی یه تخت بزرگ دو نفره.به اطرافش نگاه کرد.سویون و سهون رو دید که با چشای قرمز بهش خیره شدن.یه سرم توی دستش بود.
سوهو:درد دارم.
سویون سمتش اومد و گفت:
-جای زخمته.چاقو بهت زدن.منو یادته؟
-سو…یون…
-خوبه آروم باش حرف نزن.سه روزه بیهوشی سوهو.
سوهو:چی؟
سهون:من و سویون و چانی آوردیمت تو هتل.تو زخمی شدی و از هوش رفتی.سویون زخمتو بخیه زد.صبحش راه افتادیم و وارد شهر شدیم الانم تو هتلیم.سه روزه این جاییم.دکتر دیدت و گفت دیر به هوش میای.اما به هوش میای.گروه خونیت هم که او منفی بود و کم یاب.طول کشید یکی پیدا شه بهت خون بده.
سوهو:کریس…اون…خوبه؟
سویون:آره همه خوبن.خیلی درد داری؟
-آره…
سویون با احتیاط یه سرنگ مرفین رو تزریق کرد به سرم سوهو.
سهون:این کمک میکنه بخوابی!
سوهو:مخدر!!
سویون:این مخدره اما کمکت میکنه.مرفینه مشکلی پیش نمیاد.
سوهو:تا حالا…استفاده…نکردم…
سهون:میدونیم سوهو.ولی بیدار باشی درد میکشی.این تا بعد از ظهر میخوابونتت.دم و دستگاه های الان رو مدیون سهونی.اون با رئیس هتل آشنا بود.
سوهو:ممنون…سهون…
و از هوش رفت.
**
دو روز بعد…
با حیرت به بدن زیبایی خیره شده بود که بین اون همه نور پیچ و تاب میخورد.پسر ریز جثه ای که با اون لباس بندی و شلوارک کوتاه نقره ای رنگ هر نگاهی رو به سمت خودش میکشید.چشمای کشیدش در سیاهی خط چشمش گم شده بود.برق لبی که روی لب های باریکش بود آب از دهن همه راه مینداخت!کمرش رو با مهارت حرکت میداد.لبخندای گاه و بیگاهش و اون قهقهه هاش همه باعث شده بود پارک چانیول مثل یک معتاد خمار بدبخت که مواد بهش نرسیده به نظر برسه.سومین بطری شام//پاین رو هم تموم کرد.مردی کنارش نشست.
چانی:تو حالت خوب نیست.باید تو تختت بمونی سوهو.
سوهو:بهتر از تو ام.داری زیاده روی میکنی.
سهون محکم کوبید تو کمر چانیول و گفت:
-به چی زل زدی دو روزه؟مدام میای پایین تو بار هتل و فقط میخوری!تو که این قدر بی جنبه نبودی پسر وزیر اقتصاد.
چان:خفه شو اوه سهون.قیافه ی خودت موقع لبخندزدن سویون یادمه.نذار دهنم رو وا کنم!
سهون:بذار بسته بمونه.
سوهو:به چی نگاه میکنی حالا؟
چانی نوک بطری خالی رو سمت اون پسر رقاص گرفت.
سهون:اووووف…عجب تیکه ایه!
چانی:میبینیش…دیوونه ی این شدم.تا همین لحظه7بار ازش خواستم اجازه بده فقط باهاش حرف بزنم نه چیز دیگه ای.
سهون:و اون محل سگم بهت نمیده!
سوهو:و چرا بهت محل نمیذاره؟
چانی سرشو گذاشت رو میز و زد زیر گریه.
سهون:چان…پسر بیخیال چیزی که تو این کشور هست فاح//شه ی خوشگل!!!چرا گریه میکنی؟منو نگاه کن تو پسر وزیری همه چی داری.هرچیزی که اراده کنی برات آماده میشه.یکی دیگشون رو بخواه.
سوهو:فکر نکنم چانی حاضر بشه با یکی دیگشون باشه.
چان:من اونو میخوام.فقط اون!
سویون دستاش رو از پشت دور گردن چان حلقه کرد.بوسه ای روی گونش گذاشت.
سهون:سویون….با کریس اشتباه گرفتیش!!این چانه چرا میبوسیش؟
سویون:من برای به دست آوردن اون یه نقشه دارم چان چان.
چانی با التماس نگاهش کرد و گفت:
-چی؟
سویون پوزخند زد.آروم گفت:
-فقط دنبالم بیا.
چان رو کشید و هلش داد وسط پیست رقص.به یکی از اون رقاص ها اشاره کرد.چند تا از افرادی که مثل اون پسر بودن دور چان رو گرفتن.
سویون:این مردی که میبینید یکی از ثروتمند ترین های کره است.من جای شما بودم از دستش نمیدادم.
چشم همه به چانی افتاد.اون پسر زبونش رو گاز گرفت.همکاراش چان رو احاطه کرده بودن و بهش لبخند میزدن.سویون رفت پیش اون پسر ایستاد و گفت:
-اون یه چیزی فراتر از محشره.خیلی احمقی که از دستش دادی.
پسر زبونش رو لیسید و گفت:
-میخوامش!
سویون:او او…دیر شده.اگه میخوایش باید از یه سری چیزا بگذری.
-مثلا؟
-من سویونم.و تو…
-بکهیون…بیون بکهیون…
-خب بکی.میخوام اجارت کنم.
-امشب؟
-اوهوم.برای برادرم اونجا نشسته اسمش سهونه…اوه خدای من اون پسره رو نگاش کن.اون همون پارک چانیول معروفه.پسر وزیر اقتصاد!حیف شد.بهت نظر داشت ولی تو ردش کردی.اوووم.شانس خوبی بود برای خلاص شدن از این جهنمی که توشی.به هرحال.من امشب تو رو برای برادرم رزرو میکنم.
و خواست بره که بکی دستش رو گرفت:
-سو؟؟
-هوم؟
-میخوامش.
-هه…برو بهش بگو.
-اگه ردم کرد چی؟
-اگر رد شدی اینو بدون امشب مال برادر منی!پس تلاش کن بهت نه نگه
بکهیون لبش رو گاز گرفت.صاحب بار همون لحظه از اتاقش اومد بیرون و وارد سالن شد.چشمش به چانیول افتاد که اون وسط معرکه راه انداخته بود و به بکی نگاه کرد و سرش رو تکون داد.بکهیون با اشاره ی رئیسش سمت پیست رقص رفت.از زیر دست بقیه خزید و خودشو رسوند به چانی.گردن چانی رو محکم گرفت و گفت:
-منو میخوای پارک چانیول؟
-آره…
-پس منو برای همیشه بخر.امشب یه مشتری سمج دارم.نمیخوام برم پیشش.
بکی به صاحب بار نگاه کرد.چانی رد نگاهش رو گرفت.دست بکهیون رو گرفت و با خودش برد.جلوی اون مرد ایستاد.انگشترش رو درآورد و انداخت جلوی پای اون و گفت:
-همیشگی میخوامش!
مرد خم شد و انگشتر رو برداشت.
چانی:ارزشش چیزی بیشتر از این هتله که شما توش هستید.من اینو میخوام.برای همیشه!
مرد پوزخند زد و گفت:
-بکی چندساله برام کار میکنه.ولی خب این ظاهرا می ارزه.بک.با این آقای متشخص برو.قول بده براش خوب باشی فاح/شه کوچولو!
بکی دست چان رو گرفت.چانی به سویون و سهون و سوهو که با پوزخند بهش نگاه میکردن خیره شد.
سویون:بیون بکهیون.به اژدهای سیاه خوش اومدی!

این قسمت آنچه در قسمت بعد میخوانید نداریم.نظر نمیدید درست حسابی من حرص میخورم.برای همین برای آپ چهارشنبه شرط دارم.نظرا رو برسونید به 50 در غیر این صورت چهارشنبه قسمت 13نداریم.و در مورد پانیک که سویون بهش اشاره کرد:
(((پانیک یه نوع اختلال عصبی محسوب میشه.تاکید میکنم اختلال نه بیماری روانی با هم اشتباه نگیریدشون.پانیک در واقع یه نوع ترسه.این ترس باعث میشه عضلات از کار بیوفتن.فشار خون و ضربان قلب در عرض تنها چندثانیه تغییر میکنه.فرد نمیتونه درست صحبت کنه و یه حس وحشت دائم رو تجربه میکنه.هربار که این حالات رخ میده به اصطلاح میگن فرد دچار حمله ی پانیک شده.حمله های پانیک درجات و شدت های متفاوتی دارن.افرادی هستن که توی طول روز دچارش میشن و عده ای هم شب ها.شدتش هم متفاوته.زمانش هم همینطور.بعضی ها هنگام استرس این طور میشن و بعضی های دیگه هم ممکنه هر روز و حتی در ساعت خاصی دچار این حمله بشن.توی بعضی ها میتونه 5دقیقه طول بکشه و در بعضی ها تمام روز.برای درمانش هم معمولا از قرص های کاهش حالات پانیک استفاده میشه و درمان قطعی وجود نداره.مرسی که وقت گذاشتید)))

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)