سلام. فیک سریع و خشن 

به نویسندگی : soo yung 

 

 

زمان حال…
سوهو:پس…جی دراگون برادر سویونه؟
سهون:آره.برادرشه.برادر ناتنی.مثل کریس.منتهی سویون از پدر با کریس اشتراک داره ولی از مادر خواهر جی دی محسوب میشه.
-میتونم درک کنم.اون اتفاق دردناک بوده.تحملش سخته.
سهون پوزخندی زد و گفت:
-سختیش از بین میرفت.سختی اون شب کوفتی داشت از بین میرفت که سویون دچار بی خوابی و تهوع شد.تا دو هفته مدام حالش بد بود.کریس احتمال داد که اعصابش ضعیف شده و به این روز افتاده.اما هممون میدونستیم جریان چیه منتهی نمیخواستیم باور کنیم.یک ماه و نیم بعد از اون شب سویون یه روز صبح رفت بیرون و بعدازظهرش با یه برگه برگشت تو پارکینگ.قلب هممون تو دهنمون بود.همون لحظه تاپ و جی دی هم اومدن تو پارکینگ.سویون همه چیزو خودش شخصا بهشون گفت.جی دی واقعا اون لحظه میخواست سویون و تاپ رو با هم بکشه.کریس مانعش شد و ازش خواست آروم باشه.هیچ وقت یادم نمیره.حتی چانی با اون غرورش برای سویون گریه کرد.تو نمیدونی سوهو.سویون تنها عاملیه که باعث شده اژدهای سیاه تا الان دووم بیاره.میدونی…کریس همیشه پشت سرش بهم میگه سویون مثل یه چسبه.اگه نباشه هممون از هم جدا میشیم.واقعا راست میگه.سویون فراتر از این حرفاست.اون برای هممون مثل یه مادره.واقعا میگم.اما وقتی اون اتفاق افتاد.باور کن ممکن بود اژدهای سیاه متلاشی بشه.اما نشد.سویون مثل همیشه با عقلش پیش رفت.گفت میخواد اون بچه رو نگه داره و کسی نمیتونه مانعش بشه.اون نمیخواست زندگی برادر بزرگش جی دی رو به هم بریزه.تصمیم گرفته بود بعد از به دنیا آوردن اون بچه،گروه رو ترک کنه و بچه اش رو بزرگ کنه.به دور از همه.گفته بود نمیخواد تو زندگی کسی اختلال ایجاد کنه.لحظه ی آخر جی دی مانعش شد.هیچ کدوم باور نمیکردیم اما جی دی هم خواهرشو دوست داشت.اون رضایت داد که اون بچه رو تاپ بزرگ کنه.از سویون خواست اجازه بده خودش و تاپ اون پسر رو بزرگ کنن.بعد از تولد اون پسر تاپ بچه رو برداشت و برد.این جا نامردی کرد.تا امروز اجازه نداده سویون پسرشو ببینه.جی دی خودش برای اون بچه اسم انتخاب کرد.اسمشو گذاشت شیوون و به سویون گفت فراموش کنه پسری به اسم شیوون داره.تو اون موقع با ما نبودی سوهو.سویون نابود شد.تاپ بچشو ازش گرفت.پاکی اش رو ازش گرفت و بعد از اون تبدیل شدن به بزرگترین دشمن همدیگه.و تا به امروز…هرموقع که جی دی هوس کنه کمی اذیتمون بکنه دست میذاره رو نقطه ضعف سویون.از پسرش حرف میزنه.میگه که چطور داره بزرگ میشه.میگه که هر شب بین اون و تاپ میخوابه.میگه که چه پسر خوشگلی شده و به تاپ میگه پدر.و خودشو گه گاهی جی جی صدا میزنه.باورت میشه.اون بچه سه سالشه یه بارم طعم آغوش مادرشو نچشیده.هه…حالا فهمیدی اون گذشته چیه؟سویون چه بخواد چه نخواد پاش گیره.نگرانه.هربار نگرانه اینه نکنه جی دی به خاطر نفرت از اون بلایی سر پسرش بیاره.سویون سه ساله روز تولد اون بچه براش هدیه میفرسته.تاپ هم اونارو قبول میکنه و میده به شیوون.سویون واقعا پسرشو دوست داره.نمیخواد مثل خودش یه خلافکار باشه اما…هممون میدونیم اگه شیوون بین اونا بزرگ بشه…کسی خواهد شد که ممکنه روزی اسلحه اش رو به سمت مادرش بگیره…
سوهو فقط به سهون خیره بود.اطلاعات جدید و جالب و در عین حال دردناکی به دست آورده بود.سرشو بلند کرد تا نفس عمیقی بکشه که یکی از مامورای پلیس رو روی میز پشتی دید.مامور به دستشویی اشاره کرد.
سوهو به سهون خیره شد و گفت:
-میشه برم دستشویی.
-نه.
-سهون.
-اگه فرار کردی من چی جواب کریسو بدم؟
-فرار نمیکنم.
-از کجا مطمئن باشم؟
-من همین صبح گفتم خودمو برادر کریس میدونما.
-سوهو 10دقیقه دیگه این جا نبودی کل این کافی شاپو میریزم به هم.میدونی این کارو میکنم.
سوهو به سهون خیره شد.قیافش جدی شده بود و معلوم بود شوخی نداره.این همون اوه سهونی بود که میتونست آدم بکشه.پس سرشو تکون داد و گفت:
-زود میام.
وارد دستشویی شد و در رو بست.چند لحظه بعد مامور پلیس اومد داخل.
سوهو:زود بگو باید برم.
-اطلاعاتی که فرستادی کمک زیادی بود.اون خودکار عالی عمل کرد.کارت خوب بود افسر کیم.فقط میمونه یه چیزی.ما اطلاعات بیشتری از همکارای کریس میخوایم.باید بدونیم با چه افرادی در ارتباطه و چی کار میکنه.
سوهو کاغذی رو از جیبش درآورد و به اون مامور قدبلند داد.مامور خندید و گفت:
-من تا مرز چین همراهتون میام.حواست باشه سوهو.اگر فهمیدی متوجه من شدن خبرم کن.
و بعد بلندگویی اندازه ی بند انگشت به سوهو داد و سوهو اونو زیر یقه ی پیراهنش پنهان کرد.
همین موقع در دستشویی باز شد و سوهو از دیدن قامت پسر ریز نقشی که میدونست تو تیراندازی حرف نداره به خودش لرزید و زیر لب گفت:
-کیونگسو…
مامور به دی او خیره شد.آب دهنش رو قورت داد.سوهو ترسیده بود.اگر کیونگسو شک میکرد چی؟اگر از هویت جونگین که روبه روش ایستاده بود با خبر میشد چی؟؟؟
**
کریس با بهت به ژومی خیره شده بود.
کریس:چی؟؟؟؟تکرار کن!!!
ژومی:من پسر خواهرتو دیدم کریس.مطمئنم همون پسر بود.
-خدای من…
-یه تیم نابود گر از دراگون ها همراه دسونگ و سونگری دارن میان سمت شما.اون بچه باهاشونه.نمیدونم تاپ چه طور راضی شده چنین کاری بکنه اما این عین پست بودنه.اون داره شیوونو میاره جلو و چه هدفی میتونه داشته باشه به غیر از تهدید کردن شما؟
سویون در تموم این مدت روی مبل نشسته بود و اشک میریخت.کریس به خواهرش نگاهی انداخت و داد زد:
-اون پسر تو نیست یادت رفته؟اون فقط یه بچه است سویون همین.گریه نکن.کافیه!
سویون:کافیه؟چه طور ازم انتظار داری بیخیالش باشم؟اون پسر منه.توی وجود من رشد کرده و بزرگ شده.اسم داره…شیوون…چوی شیوون…همه چیز منه.انتظار داری ولش کنم تا اون سونگری و دسونگ هرکاری خواستن باهاش بکنن؟
ژومی:نمیگم ولش کن.معلومه که نمیتونی ولش کنی.منظور من و کریس این نیست.منظور ما اینه که باید نسبت بهش سعی کنی بی تفاوت باشی.ممکنه وسط معرکه شیوونو بیارن جلو و اسلحه بذارن رو سرش.باید تحملشو داشته باشی که اونو جلوی چشم خودت…
سویون جیغ زد و گلدون روی میز رو گرت کرد تو دیوار و با صدای بلند فریاد کشید:
-دهنتو ببند…خفه شو…اون بچمه…هم خون منه.پسر منه.وایسم تماشا کنم که چه طور میخواد بکشتش؟آره اینو از من میخواین؟کریس خوب گوشاتو باز کن.اگر چنین اتفاقی بیوفته مطمئن باش اسلحم تو غلاف نمیمونه.بیرون میکشمش و شلیک میکنم.
کریس نفس عمیقی کشید و گفت:
-به من؟؟؟
سویون داد زد:
-نه!!!به خودم!
**
سونگری پاش رو روی پدال گاز فشرد.عصبانی بود.
دسونگ:یواش تر برو.
-یواش تر برم؟آره؟نمیبینیش با چه معصومیتی گرفته خوابیده؟اون وقت جی دی برگشته به من میگه محموله رو نتونستید بگیرید شیوونو بکشید…خدای من اون قلب نداره.
-به جی دی حق بده.
-حق بدم بزنه یه بچه رو بکشه…اونم وون وونی منو!کسی که مثل یه درمانه برای زخمای قلبم.هه…حرفایی میزنی دسونگ.اگه کار به اونجا کشید تفنگمو درمیارم خودمو خلاص میکنم.
-دیوونه شدی؟
-داد نزن خوابه!
-خدای من تو عقل تو سرت هست؟جی دی محاله خواهر زادشو بکشه.
-هیچی از اون حروم زاده بعید نیست.
-هی هی هی…آروم تر برو.میدونی بفهمه بهش چی گفتی چی میشه؟
-به جهنم…چیه؟میخواد منم بکشه؟بذار بکشه.به جهنم.اون که داره یکی یکی میکشه منم روش.
-خفه شو سونگری.من مطمئنم تاپ نمیذاره بلایی سر پسر عزیزش بیاد.تو اصلا میبینی اون چه قدر براشون مهمه؟همون جی دی.یه شب این بچه رو نبینه نمیتونه بخوابه.
-ادا اصولشه…همش بازیه.این بچه رو میکشه من مطمئنم!!
-بس کن سونگری.بعدشم.بچه دست ماست.اگه گفت همچین کاری بکنید ما…
-ما چی؟چرا ساکت شدی؟
-ما بچه رو میدیم دست مادرش.
سونگری نگاهش کرد و گفت:
-اون قدرها هم بی عاطفه نیستی.
-خفه شو.من عاشق شیوونم.این پسر جادو میکنه.چشمای گرد و قشنگش رو ببین.خری اگه دیوونش نشی.
سونگری خندید.دسونگ برگشت و به شیوون کوچولویی که روی صندلی عقب خوابش بره بود نگاه کرد.همین موقع شیوون چشماشو باز کرد.با دیدن دسونگ دستاشو آورد بالا.دسونگ خم شد و بغلش کرد.محکم بوسیدش و به خودش فشارش داد.شیوون خندید و گفت:
-لهم کردی!!
هر دو مرد خندیدن.دسونگ یکم آب به شیوون داد.با دستای کوچیکش بطری آب رو نگه داشته بود و سعی میکرد خودش تو خوردن آب مستقل بشه اما موفق نبود.در نهایت تونست کمی آب بخوره و بعد کل بطری رو خالی کرد رو دسونگ.
دسونگ:بچه نگاه کن چه کردی!!ایششش شیوون.میذاشتی خودم بهت بدم این چیه آخه من لباس از کجا بیارم؟
سونگری زد زیر خنده و گفت:
-شیوون؟
شیوون سوالی نگاهش کرد.
سونگری:عمو دسونگ خودشو خیس کرده.
شیوون دستاشو کوبید به هم و گفت:
-مگه عمو پوشک نداره؟
سونگری بلند زد زیر خنده.دسونگ با خشم به شیوون و سونگری نگاه میکرد.
دسونگ:زهر مار.این بچه بچه است نفهمه نمیفمه چی میگه.تو برای چی میخندی دیگه؟
سونگری:شیوون یه استراحتگاه بین راهی این جا هست عزیزم.وایمیسیم برای عمو دسونگت پوشک میخریم.
و قاه قاه خندید.این که هنوز تو اون شرایط زنده بودن و تصادف نکرده بودن از معجزات بود.شیوون هم خندید و خودشو محکم کوبید به سینه ی دسونگ و تو عالم بچگی خودش غرق شد.شیوون تو ذهنش عمو دسونگی رو تصور میکرد که پوشک پوشیده(بچه از الان این باشه دیگه وای به حال بیست سال بعدش)
**
اگر مهارت کای در بازیگری نبود،ممکن بود کیونگسو به اصطلاح یه گلوله حرومشون کنه.اما اون کیم جونگین بود.افسر کیم جونگین.پسر فوق العاده باهوشی که بلد بود چی کار کنه.وقتی کیونگسو اونارو دید.کای الکی خودشو سمت سوهو خم کرد و حال عمومیش رو خراب نشون داد.اون نقش یه مردی رو بازی کرد که تو دستشویی حالش بد شده و تنها سوهو اون جا بوده که بهش کمک کنه و چه کسی بهتر از یه پرستار میتونه به آدم کمک کنه؟و این تئاتری بود که با اجرای فوق العاده ی کای و سوهو همراه شد و کیم جونگین و کیم جون میون رو از مرگ حتمی نجات داد.و این کیونگسو بود که برای اولین بار حقه خورد.بعد از جدا شدن کای از اون ها،دی او توضیح داد کریس باهاش تماس گرفته و ازش خواسته تا به اونجا بره و سهون و سوهو رو برگردونه و وقتی رسیده سهون بهش گفته سوهو تو دستشویی بوده و این اولین برخورد کیم جونگین و دو کیونگسو محسوب شد!!برخوردی کاملا متفاوت.اما خب.اون ها هم متفاوت بودن.مگه نه؟اونا کای و دی او بودن.اونا یه پسر قد بلند رزمی کار تعلیم دیده و یه پسر ریزجثه ی باهوش زبل بودن.اونا کم کسی نبودن.اونا کایسو بودن…ک.ا.ی.س.و

Misha.h:
در قسمت بعد:

لی:سالگرد مرگ خانوادمه.
سوهو:یعنی…این قدر برادرشو دوست داشت که به خاطر مرگش…
کریس:تیم دوم…نقشه ی بی 3.
سویون:سوهوووووووووو!!!!
کریس:اون…اون…نمیمیره…نباید…سوهو…
بکهیون:منو میخوای پارک چانیول؟
سویون:بیون بکهیون.به اژدهای سیاه خوش اومدی!

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)