هدر سایت
تبلیغات

fanfiction fast and furious ep 13

سلام . قسمت سیزدهم سریع و خشن 

به نویسندگی : soo yung 

قسمت 13

سهون پاشو محکم رو پدال گاز فشار داد و سرعت رو به دویست تا رسوند.سقف تاشوی ماشین رو زد کنار.

سهون:جیغ بزززززن!!!

سویون ایستاد.باد موهای کوتاهش رو به حرکت درمیاورد.دستاش رو باز کرد و از ته دل داد زد.سهون خندید.سوهو صندلی عقب نشسته بود.اونم خندید.سهون با تمام عشقی که داشت  به سویون خیره شده بود.

سوهو:الان چپ میکنیم سهونا!جلوتو نگاه کن.

سهون:یه بار که اون گودزیلا نیست تو جاشو بگیر.

سویون لپ سهونو نشگون گرفت و هردو خندیدن.

سویون:بذار نگاه کنه سوهو.منم دلم میخواد نگاش کنم!!!

سوهو:واو…سویون و سهون…خوبه.به هم میاید.

سهون که از توجه سویون بسیار ذوق مرگ شده بود داد زد:

-معلومه که میایم.این از اولش مال خودم بوده هست خواهد بود…از آسمون سنگ بباره،دریا ها خون بشن،درختا آتیش بگیرن من ولش نمیکنمممممممممممم!!!

سویون با شادی خندید.این نهایت چیزی بود که میخواست.خوشحالی کنار کسی که از ته قلبش دوسش داره.همین موقع توی ماشین چانیول بحث دیگه ای در جریان بود…چانی یه ساندویچ گرفت جلوی بکهیون و گفت:

-از صبح تا الان چیزی نخوردی اینو بخور حداقل.خیلی لاغری باید به خودت برسی.

بکی نگاش نکرد و گفت:

-احتیاجی نیست آقای پارک.من سه وعده ی اصلی رو هم داشته باشم کافیه.

چانیول با دلخوری گفت:

-بهت گفتم به من نگو آقای پارک!!!

-شما پسر وزیر اقتصاد هستید و من یه فاح//شه ی بی ارزش.شما انگشتری رو به اون مرد دادید که من حتی خوابش رو هم نمیتونم ببینم.این برام زیادیه.شما منو خریدید.من برده ی شما هستم.

چان با کلافگی هوفی کرد و با سهون تماس گرفت.

سهون:چه طوری مرد عاشق؟

-خفه شو اوه سهون.پا نمیده!

-ایششش.میدونستم بی عرضه ای.خاک بر سرت کنن پارک.

-من چی کار کنم؟مدام بهم میگه آقا!!!

بکی فهمید اون مورد بحثه اون دوتاست پس گوشاش رو تیز کرد.

سهون:دست بردار مرد.مگه باید غیر از این بهت بگه؟

-من نخریدمش که بهم بگه آقا!!

بکی سرخ شد.

سهون:میدونم پابو.به مرور زمان خوب میشه.توی احمق قبول نکردی.باید دیشب یکم پیش میرفتی تا کم کم بهت عادت کنه.اون وقت آقا از سرش میوفته.و بهت میگه چان چان.

-من…من…نمیتونم!یعنی تا حالا…

-میگم خنگی نگو نه.تا ساعت 7شب رانندگی میکنیم.میرسیم به یه متل.شب رو میمونیم و فردا راه میوفتیم.یه سره بریم میرسیم به بچه ها.

-نگفتن کجان؟

-کریس زنگ زد گفت رسیدن مرز.

-خودش زنگ زد؟

-آره منتهی نه به خاطر این.اگه حساب کنیم 100تا کلمه تو مکالمش گفته باشه 99تای اون سوهو بود.به زور از زیر زبونش کشیدم کجان.حرف نمیزد که…همش  سوهو خوبه؟درد نداره؟بهتره؟زخمش چه طوره؟یه مو از سرش کم شه با خاک یکسانت میکنم.غذاش خوب باشه.سرما نخوره.لباس گرم یادتون نره بهش بدید…کوفت..درد…مرض…پسره ی عوضی دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم!!

چان خندید و گفت:

-هی سهون.خودش پشت سرته ها!

-میدونم سرشو کرده تو یقش.

صدای خنده ی سویون اومد که میگفت:

-کریس عاشقش شده باورتون میشه؟داداشم عاشق شده!

چان بلند قهقهه زد.بکی با تعجب بهش خیره شده بود.

چان:خیله خب قطع میکنم.

سهون:پشتمون بیا.گممون نکنی.مورد مشکوکم دیدی اطلاع بده.

-چشم نابود گر اول!

خندید و قطع کرد.

بکی:میشه بپرسم شما کارتون دقیقا چیه آقای پارک.

چانی بهش خیره شد و گفت:

-نه!

-شما دارید قاچاق میکنید نه؟

-هی…

-پس درست حدس زدم.

-همین که من یه نفر رو برداشتم دنبال خودم میارمش به اندازه ی کافی برای رئیسم وحشتناک هست.وقتی رسیدیم دلم نمیخواد سوال بیجایی بپرسی.خودم به موقع بهت میگم بکی.باشه؟بهم اعتماد کن خوشگل من.مطمئن باش برات یه زندگی درست میکنم مثل بهشت.نمیذارم دیگه رنج و عذاب بکشی.دیگه نمیذارم.

بکی سرخ شد و گفت:

-تا حالا…کسی اینطوری باهام حرف نزده بود.

چانی زیر چشمی به فرشته کوچولوش نگاه کرد.دست چپ بکهیون رو گرفت و گذاشت روی دنده ی ماشین و دست خودش رو هم روش گذاشت.بکی سرخ سرخ بود.اشک از چشماش جاری شد.چانی هم گریه میکرد.زیر لب گفت:

-من تا به عمرم به خاطر کسی اشک نریختم بکی.میدونی چیه.به خاطر زخمی شدن سوهو نگران بودم اما حالا از خدا ممنونم که اون زخمی شد.اگر این اتفاق برای سوهو نمیوفتاد،من هیچ وقت تو رو نمیدیدم.بکی.من قول میدم مواظبت باشم.قول میدم نذارم کسی اذیتت کنه.قسم میخورم فرشته کوچولو.

بکی با دست راستش اشکاش رو پاک کرد و گفت:

-من یه بچه ی یتیمم.از پرورشگاه فرار کردم و تا به امروز تو اون جا بودم.من ارزشش رو ندارم.لطفا بذار برم.من میدونم یه روز ازم خسته میشی.میدونم این طوری میشه مطمئنم.اونجوری قلبم میشکنه.بذار همین الان برم.قول میدم اون انگشتر رو یه جوری بهت برگردونم.من یه آدم بی ارزشم و تو پسر یه وزیری…لطفا…

چانی با عصبانیت زد رو ترمز.ماشین رو نگه داشت.برگشت و محکم لب/ای فرشته کوچولو رو بوسید و گفت:

-هیچ وقت این حرفو نزن.من هیچ وقت ازت خسته نمیشم.

بکی با بهت به چانی خیره شد.طعم اون لبا فرق داشت.احساسش فرق داشت.مثل شه//وت اون مردای عوضی نبود که به زور بهش دست درازی میکردن.اشکاش رو رها کرد و نالید:

-چانی…

چانیول محکم بغلش کرد و گفت:

-نمیذارم…بکی نمیذارم.حتی اگه رئیسم بگه بیخیالت بشم من اونو ول میکنم و با تو برمیگردم سئول.برام با ارزشی تو بی ارزش نیستی بکی باور کن نیستی.

-ازت…ممنونم…تا آخرین لحظه ی عمرم…کنارت…میمونم…چان…

چان لبخند زد و فرشتش رو بیشتر تو آغوش فشرد.

**

یک روز بعد…

کریس عصبی و آشفته مدام راه میرفت.از قسمت جنگلی مرز پیشروی میکردن که پر از درخت و سرسبزی بود.یه محیط عالی برای استتار.افرادی که دو شب پیش به رهبری زیر دست لئو از محموله ها توی لب مرز محافظت میکردن،بعد از رسیدن کریس و بقیه رفتن.و حالا فقط کریس و تیمش پیش محموله ها بودن.

لی:کریس بیا بشین!

کریس هوفی کرد و گفت:

-نمیتونم لی.باور کن نمیتونم!!

-ببین.طبق محاسبات تا چندساعته دیگه میرسن.به سویون زنگ زدم گفت به زودی این جا هستن.

کریس:هووووف.

و ازشون دور شد.

دی او:لی؟

لی:هوم؟

-میگم وقتی اومدن بهتره بذاریم کریس و سوهو یکم تنها باشن.

لی:ایشششش…تو هم میگی که…

تائو:دی او راست میگه لی.اون انگاری خیلی دوسش داره!

ژیومین:حق با اوناست.بهتره تنها باشن.

لوهان:وای…خیلی هیجان زده ام.

چن:تو دیگه چته؟!

لوهان:دیدن کریسی که عاشق شده هیجان آور نیست؟

دی او خندید و گفت:

-چرا هست!!

امبر:چه قدر جالبه.این همه داستان و ماجرا توی این محموله پیش اومد ولی محموله ها هنوز سالمن!!!

ته مین نفس نفس زنان بهشون نزدیک شد و گفت:

-اومدن…

دی او:سویون؟

ته مین:آره!

تائو:میرم دنبال سویون.لئو بفهمه کم کاری کردم پوستمو میکنه.

و همراه ته مین به استقبال سویون و پسرا رفت.

**

همه با حیرت به پسر ریز جثه ای خیره شده بودن که پشت چانیول قایم شده بود.

چانی:نمیخواید بس کنید.خوردینش!!

بکی بیشتر سرخ شد.

کریس:بیون بکهیون درسته؟

بکی سرشو تکون داد.از کریس وحشت داشت.ازلحظه ای که اونا اومدن کریس حتی به سوهو نگاه هم نکرده بود و حواسش به بکی بود.و این یکم سوهو رو ناراحت کرده بود.سوهو به خودش اعتراف کرده بود که از کریس خوشش میاد.بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکرد.

بکی:بله…بیون…بکهیون…

کریس:چند سالته؟

بکی آروم گفت:

-تقریبا…بیست و چهار…

سوهو:هم سن منی.تقریبا.البته من الان 25ساله محسوب میشم.

سویون:تو خودت گفتی24!!!

-دو روز پیش تولدم بود.

کریس:چییی؟؟؟چرا نگفتی؟الان باید بگی؟

سوهو با خجالت گفت:

-خب درگیر زخمم بودم.

کریس با حرص نگاش کرد و روشو برگردوند.

کریس:خانوادت کجان؟

چان:اهم…کریس من ازش پرسیدم مورد مشکوکی نداره.

کریس:تو بار کار میکردی درسته؟

نفس تو سینه ی همه حبس شد.

چانی:از کجا…فهمیدی؟سویون…

کریس:سویون چیزی نگفت.از چهرش معلومه.هنوز اثر خط چشم ها دور چشماش هست.به علاوه لباسی که پوشیده هم تنگه.به هیکلش نگاه کن.برای یه پسر زیادی ظریفه.مشخصه هرکسی این هیکلو ببینه ازش نمیگذره این پسرای ظریفو هممون میدونیم فقط تو بارها میشه پیدا کرد و چون تو تنها برش داشتی آوردی معلوم میشه خانواده ای نداره پس احتمالا یتیمه.تو بار کار میکرده تا خرج زندگیشو بده درسته؟میتونم درک کنم داشتن راب/طه ی اجباری با مردای حال به هم زنی که نمیشناسی چه قدر دردناکه.

بکی سرشو انداخت پایین.آروم اشک ریخت.

چانی:داری ناراحتش میکنی.

کریس:میدونم خانواده نداشتن چه دردیه بیون بکهیون.سویون قبلا بهت چراغ سبز داده و تو رو عضو خانوادش محسوب کرده.پس منم قبول میکنم چون حرف اون حرف منه.اما حواست باشه پسر.دست از پا خطا نکن…احتمالا چانی رو زیادی دوست داری آره؟

بکی با خجالت سرشو تکون داد.

کریس:اگه کار خطایی انجام بدی من تو رو تنبیه نمیکنم.چانی تنبیه میشه.

چان:موافقم.درستش همینه!

بکی:چانیول…

کریس:ما قاچاقچی هستیم.الانم داریم مواد جابه جا میکنیم.میبینی که…تعدادمونم زیاده.بفهمم داری زیر آبی میری…

سویون:کافیه کریس.بسه.به قیافش نگاه کن همین الانش از ترس کپ کرده.دیگه ادامه نده.

کریس چیزی نگفت.لی اسلحش رو درآورد.صورت بکی رنگ گچ دیوار شد.لی رفت سمت چانیول.اسلحه رو به بکهیون نشون داد و گفت:

-میبینیش…من فرمانده ی دوم این جا هستم.من مثل کریس حرف نمیزنم.عمل میکنم.

اسلحه  رو گذاشت رو سر چانیول.بکی وحشت کرده بود و دهنش از ترس خشک شده بود.

لی:امیدوارم منظورم از همین حرکت رو فهمیده باشی.

بکی فوری سرشو تکون داد.لی آروم دم گوش چانی گفت:

-نترس چان.منو که میشناسی.

چان لبخند نصفه نیمه ای زد تا بکی متوجه حرف لی نشه.

بکی:من..من…دهنم بسته میمونه.باور کنید…من…چیزی به کسی…

امبر:خیله خب بدبخت سکته کرد.من امبرم.رهبر کامیون سوارا.اینا هم راننده هامن.ته مین و هاکیون.

بکی سر تکون داد.

سویون:منم که میشناسی.خواهر کریسم و دخترخاله ی سهون.لی هم خودشو معرفی کرد.این ها هم لوهان،ژیو و تائو هستن.اونم چن.سوهو رو هم که میشناسی.

بکی سرشو تکون داد.

کریس:منم که احتیاج به معرفی ندارم.اینو بدون این جا همه گوش به فرمان منن.بگم بمیر همشون میمیرن.تو هم باید همینطور باشی بکی.خب؟

بکی سرشو با سرعت تکون داد.کریس پوزخندی زد و گفت:

-ازت خوشم اومده.خیله خب.صبر میکنیم افراد ژومی برسن.بعد حرکت میکنیم.احتمالا فردا صبح میرسن.شب خوب بخوابید.

سویون:شیفت امشب با کیه؟

امبر:من یکی بیدارم!این جا هواش خوبه میخوام ازش استفاده کنم.

هاکیون:منم بیدارم.

سهون:و من!!!

چان:منم بیدار میمونم.

کریس:خوبه.شب همه بخیر.و از اون ها دور شد و سمت جاده ی جنگلی رفت و تو ماشینش گرفت خوابید.

سوهو:اوووووف.

سویون به سوهو چشمک زد و به جاده نگاه کرد.سوهو سرخ شد.همه اهمی کردن و سوهو با سرعت تمام رفت سمت کریس.

سهون:وای…حسشون دو طرفه است.

لوهان:آره.خیلی قشنگه.

لی:من نمیفهمم.چرا کریس اینقدر بهش توجه داره؟

تائو:حسودیت شده؟

لی:ببند تائو!

دی او:ظاهرا لیدرمون قراره آدم بشه.

سویون:هی…دوکیونگ سو!!!

کیونگ خندید.نفهمید چرا اما ذهنش سمت مردی پرواز کرد که اون روز با سوهو دیدش.بهش مشکوک نبود!!!ابدا نبود.اما یه چیز اون پسر کیونگ رو به خودش جذب میکرد.دی او به خودش یاد آوری کرد فردا درمورد اون پسر با سوهو حرف بزنه.

**

سوهو آروم در ماشین رو باز کرد و روی صندلی شاگرد دراز کشید و چشماش رو بست.فکر کرد کریس خوابه پس در ماشین رو یواش بست.

کریس:زخمت بهتره؟

سوهو اولش ترسید اما بعد گفت:

-آره…بهترم.

-داشتم از نگرانی میمردم.این چند روز هیچی نمیتونستم بخورم.لطفا بیشتر مراقب خودت باش.نمیخوام صدمه ببینی.

سوهو با حیرت نگاهش کرد و گفت:

-با منی؟

-کس دیگه ای هم این جا هست؟

-نه…خب…معذرت میخوام که نگرانت کردم.

کریس چشماش رو باز کرد و به سوهو خیره شد.آروم گفت:

-صندوق عقب پتو هست.شب هوا سرد میشه برش دار.

-تو چی؟

-من به این هوا عادت دارم.

سوهو از ماشین پیاده شد.رفت در صندوق عقب رو باز کرد.داشت دنبال پتو میگشت که حس کرد کسی کنارش ایستاده.برگشت و دید کریسه.هوا داشت تاریک میشد.

کریس:سوهو…باید یه چیزی بهت بگم.

سوهو آب دهنشو قورت داد.قلبش تو سینش میزد.اون که لو نمیرفت.پس برای چی اینقدر قلبش تند میزد؟

سوهو:اوووم…بگو…مشکلی…هست؟جاییت…درد میکنه؟

کریس یه قدم به سوهو نزدیک شد.سوهو یه قدم عقب رفت.کریس دستشو گذاشت سمت چپ سینش و گفت:

-این…

سوهو با چشمای گرد نگاش کرد و گفت:

-قلبت درد میکنه؟چرا زودتر نگفتی؟

و یه قدم برداشت و دستشو گذاشت رو قلب کریس.نفس کریس تو سینش حبس شد.سوهو فهمید ضربان قلب کریس طبیعی نیست.یه لحظه به حرف کریس دقت کرد.گونه هاش سرخ شد.لبشو محکم گاز گرفت.

کریس با صدای بلند گفت:گازش نگیر…

سوهو سرشو ناگهانی بالا آورد.کریس علنا داشت سکته میکرد.

سوهو:یی…فان…

کریس گردن سوهو رو آروم گرفت.به خودش نزدیکش کرد همونطور که نفس نفس میزد گفت:

-دیگه…منو این طور با نبودنت…نترسون…

و ل/ب هاش رو روی ل/ب های معش/وقش گذاشت.سوهو درمانده تر از هر زمانی شده بود.دست و پاهاش سست شده بود.کریس که دید سوهو همراهی نمیکنه خواست ازش جدا شه که دستایی دور کمرش گره خورد.آروم چشماش رو بست.احساس میکرد بعد از سال ها الان به آرامش رسیده.ضربان قلبش عادی شد.سوهو رو به خودش نزدیک کرد.بوسه شون رو عمیق تر کرد.گرد نارنجی رنگ خورشید بوسشون رو زیباتر میکرد.دو نفر از دور شاهد اون ها بودن.شاهد عشقی که داشت جوونه میزد.

لی:خیالش راحت شد.این چند روز خیلی اوضاعش بد بود.اما…

سویون خندید و گفت:

-اما چی لی؟

لی اخم کرد وگفت:

-این درست نیست سویون.

-چون هردو پسرن؟

-مسئله این نیست…میدونی…

لی سرش رو پایین انداخت و گفت:

-شاید سوهو اونی نباشه که فکر میکنید.

-منظورت چیه.مگه تو نمیشناسیش؟تو برادر خوندشی!

-هستم سویون.مسئله اون نیست.ببین بعضی رابطه ها رو شاید بشه قبول کرد ولی این دوتا…

-سوهو ایرادی داره؟

-نه…سوهو و کریس ایرادی ندارن.هیچ کدوم!اما یه سری مسائلی هست که…نمیدونم چی بگم.

-درست حرف بزن…

-ولش کن.شاید بعدا بهت گفتم.

-این مسئله اون قدر مهم هست که گروهو نابود کنه؟

-نه نیست…

-منتظرم.میدونم یه روز بهم میگی لی.

-اوهوم.باشه.

و از اونجا دور شد.سویون هم رفت تا اجازه بده برادرش دلتنگیاش رو با نیمه ی گمشده ی وجودش پر کنه.

 

 

قسمت بعد:(این یه تیکه از مکالمشونه)

کریس:وقتی محموله رو کامل به ژومی تحویل بدیم یه سورپرایز بزرگ براتون دارم.

دی او:بذار حدس بزنم.یه سفر به اروپا!

کریس:اروپا نه!!!آمریکا.لس آنجلس.منطقه ی هالیوود.

دی او جیغ کشید و پرید کریسو بغل کرد.

سوهو:هالیوود؟جدا؟

سویون:کریس عادتشه.آخرین محموله ای که جا به جا کردیم شمال به جنوب بود.رفتیم رومانی.سفر معرکه ای بود.

سوهو:این…یکم خطرناک نیست؟

دی او:منظورت چیه؟

-خب یعنی همتون میرید.پارکینگو ول میکنید به امون خدا؟

سویون:لئو پس چیکاره است؟

سوهو:لئو برای کی کار میکنه که این قدر قدرت داره؟

همه بهش خیره شدن.

کریس:عجیب شدی.و کنجکاو.

 

( این سفر شاید مهم ترین قسمت فصل یک باشه.و فکر کنم همتون بتونید بفهمید چرا.پرسیده بودید فاصله ی فصل ها زیاده یا نه.فاصله ی بین آپ دو فصل دو هفته بیشتر نیست.مثل اینه که 4قسمت آپ نکنم.که میشه2هفته.این دو هفته هم برای ویرایش و پوستر و غیره است.کسی اگه خواست پوستر درست کنه این کارو بکنه و مطمئن باشه براش جبران میکنم.maryEDعزیزم اون گروه خونی سوهو رو هم درستش کردم مرسی که گفتی و حرف آخر این که من سر حرفم روی نظرات هستم.بالای50تا.و خواهش میکنم چندتا کامنت نذارید.یک دنیا سپاس)

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 60 نظر 2 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Maryam
مهمان

واااای… یکم فاز رومانتیکشون رفت بالا… خخخخ

ایدا
مهمان

تو فوق العاده ای دختر اه خیلی عالی مینویسییییییییییییییی

dewalt coupon codes amazon
مهمان

ma in tutte le incursioni sci-fi dell’olandese c’è parecchio dredd…il ghetto mutante di marte in total recall non sembra uscito da megacity one? e l’idiozia militarista di starship troopers non vi ricorda nulla? tutto ciò fa nascere la domanda perchè al tempo non lo fecero fare a lui il film o perchè lui non abbia mai voluto farlo almeno che io sappia…si vinceva troppo facile? o probabilmente sarebbe stata una di quelle cose così scontate che per un motivo o un altro sarebbe venuta fuori una schifezza…il classico filmone annunciato che si rivela una schifezza.

beachbody coupon codes and free shipping
مهمان

I do accept as true with all of the ideas you have offered for your post. They are really convincing and will definitely work. Still, the posts are very short for novices. May just you please prolong them a little from next time? Thanks for the post.

shirin
مهمان

لی
سوهو
من این دوتا رو خیلی دوست میدارم ❤❤❤
متشکر❤❤

Mary
مهمان

همشوو خوندم
عالیه واقعا قلمت محشره خیلی خوشم اومد مخصوصا وقتی دیدم بیگ بنگ هم هستن عالی شد اصن عاشق شخصیت جی دی ام عررررر :)))))
کریس که اصن حرف نداررره! من واقعا عاشق کریسهوام :yahoo:
منتظررررره قسمتای بعدم هستم :yahoo:

sanam
مهمان

من خواننده ی جدیدم خیلی قشنگ بود ممنون

Arefeh
مهمان

خیلییییییی عاااالی بود خسته نباشی heart heart

راسش همون روز ک گذاشتی خوندم …اومدم دیدم نظر نذاشتم گفتم نظرو هم بذارم far

Hely
مهمان

عالیههههههههههههههههه عالییییییییییییییییی
یوهوووووووو نظرات به ۵۰ رسیدن یکشنبه منتظر قسمت بعدیم

Kris wu
مهمان

وایییییییییییی مثله همیشه عالی بوووووووووووووود
منتظر قسمت بعدیشم

sahelam
مهمان

اخی اصلا همه دل بهم دادن
نازی بکی اینو اذیت نکن گناه داره
مرسی عالی بود :heart: :heart: :heart:

irene
مهمان

سلام عالی بود
اوخی بکی کوچولوو
سوهو کرییییس
ووییی معرکه بودد من مرگ بکی
موفق باشی
فیلا

zari
مهمان

اوه من واقعا نمیدونم چطور عذرخواهی کنم سویونگ که انقدر دیر رسیدم.لطفا منو ببخش! باشه?
کاملا با لی موافقم! سوهو الان تو یه مخمصه افتاده.اونم بدجور! با اینکه خوشحالم ولی این واقعا بیرحمانست! به نظر میرسه کریس واقعا دوسش داره و اگه اینطوری باشه و سوهو معلوم بشه که پلیسه مطمئنا ضربه خیلی بدی میخوره!
مررررسی عزیزدلم و واقعا خسته نباشی! راستی میگم هر فصل چند قسمت داره?

Soo yung
مهمان

عذر خواهی نمیخواد خانمی.هر فصل بیست قسمته.داستان 5تا فصل داره و رو هم 100قسمته.در مورد راز بزرگ سوهو هم بذارید قسمت 20نظراتونو بگید.حالاحالاها مونده

Lee suhi
مهمان

عالیییی بوددد بالاخرههه کریسهووو far far far far heart heart heart :good: 4chsmu1 47b20s0

#######
مهمان
Negar
مهمان

این قسمت خیلی خوب هم کریسهو هم چانبک far
خسته نباشی

wpDiscuz