سلام بچه ها قسمت 14 و 15 فیک سریع و خشن 

به نویسندگی : soo yung 

بچه ها قسمت 14 قبلا آپ شده بود ولی به خاطر سایت 

پست های سه روز پاک شده پس توی این پست علاوه بر قسمت جدید 

اون قسمتی که پاک شده رو هم میذارم  .

قسمت14

با خجالت از کریس جدا شد.جرئت نداشت سرشو بالا نگه داره.کریس با لبخند نگاهش میکرد.سوهو آروم گفت:

-شب بخیر!

و رفت داخل ماشین.کریس زد زیر خنده.قلبش حالا آروم گرفته بود.برگشت به داخل ماشین.سوهو سرش رو کج کرده بود و چشماش رو بسته بود.کریس آروم دستشو بالا آورد و دست سوهو رو گرفت و اونو بوسید.سوهو لبش رو گاز گرفت.

کریس:گفتم گازش نگیر.

سوهو خندید.کریس هم خندید.دست سوهو رو محکم گرفت و به خواب رفت.

**

-بکی بیدار شو باید بریم.

بکی آروم چشماش رو باز کرد.شب قبل داشت با چانی حرف میزد ولی یادش نمیومد کی به خواب رفت.غر زد:

-قرار بود باهات بیدار بمونم.

چانی به چهرش خندید و گفت:

-قیافشو نگاه کن.شبیه موش خرمایی ها شدی.شایدم…یه همستر.

-یااااا.همستر خودتی.

-نه همستر لقب توئه.من…من…من چیم؟

-غول بی شاخ و دم چه طوره؟

-هی بیخیال!!من به این خوشگلی.

-غول چراغ جادو هم خوبه ها!

-بکیییییی…

بک لب برچید.چانی بی اختیار بو/سه ای به لباش زد.

دی او:اهم اهم…

چانی از بکهیون جدا شد و خودشو مشغول ماشین نشون داد.بکی هم سرشو انداخت پایین و الکی خمیازه کشید.دی او خندید و گفت:

-آماده اید؟

چان:اهم…آره.

دی او:باشه.به کارتون ادامه بدید کسی مزاحمتون نمیشه.

چانی:دو کیونگسو!!برو…نوبت خودتم میشه بالاخره.

دی او خندید و رفت سمت کریسهو.با دیدنشون گفت:

-لیدر عاشق چه طوره؟

کریس:دی او زیادی حرف میزنی.

سوهو خندید.

دی او:اوه اوه ظاهرا دیشب یه اتفاقایی افتاده…بگو دیگه من از خودتونم.

کریس در کاپوت جلوی ماشین رو بست و به دی او چشم غره رفت.دی او پشت سویون قایم شد.

سویون:چی کارش دادی کریس.هممون میدونیم چی رو میخوای قایم کنی؟نه سوهو؟

سوهو سرخ شد و سرشو انداخت پایین.دلا شد تا بند کفشش رو ببنده.دیود نوری ته خودکارش شروع کرد به چشمک زدن.سوهو فهمید بلندگو فعال شده.این که سویون و سهون یا چانی متوجه اون بندگو نشده بودن یه معجزه بود.سوهو دیود رو خاموش کرد و گفت:

-حرکت میکنیم؟

سویون که از جدی شدن ناگهانی سوهو متعجب شده بود گفت:

-ژومی تماس گرفت.گفت اونا یکم جلوتر منتظر ما هستن.یه روز دیگه باید تو جاده جلو بریم.

کریس:خوبه.این ماموریت داره تموم میشه.وقتی افراد ژومی به ما برسن خطری دیگه تهدیدمون نمیکنه.

سویون:آره تقریبا.

کریس:وقتی محموله رو کامل به ژومی تحویل بدیم یه سورپرایز بزرگ براتون دارم.

دی او:بذار حدس بزنم.یه سفر به اروپا!

کریس:اروپا نه!!!آمریکا.هالی وود.

دی او جیغ کشید و پرید کریسو بغل کرد.

سوهو:هالی وود؟جدا؟

سویون:کریس عادتشه.آخرین محموله ای که جا به جا کردیم شمال به جنوب بود.رفتیم رومانی.سفر معرکه ای بود.

سوهو:این…یکم خطرناک نیست؟

دی او:منظورت چیه؟

-خب یعنی همتون میرید.پارکینگو ول میکنید به امون خدا؟

سویون:لئو پس چیکاره است؟

سوهو:لئو برای کی کار میکنه که این قدر قدرت داره؟

همه بهش خیره شدن.

کریس:عجیب شدی.و کنجکاو.

سوهو فهمید داره پاشو فراتر میذاره.

سوهو:معذرت میخوام من فقط…

کریس بازوهاشو گرفت و گفت:

-هی…به من اعتماد کن.باشه سوهو؟

سوهو سرشو تکون داد.دی او روشو برگردوند و سویون رو هم مجبور کرد همین کارو بکنه.

کریس بوسه ی کوتاهی به لب های سوهو زد.سوهو خدا خدا میکرد مرکز چیزی نفهمیده باشه.سوار ماشین شدن و راه افتادن.سوهو آروم میکروفون رو گذاشت زیر صندلی کریس.سالم بودنش یه معجزه بود.همه مثل یک گنج با ارزش از محموله حمایت میکردن.تا شب یه ضرب رانندگی کردن.الان توی کره ی شمالی بودن.به لطف سهون برخوردی با نیروهای مرزی نداشتن.جاده های اطراف رو پیش گرفتن و رفتن.با حسابی که کرده بودن5روز دیگه توی چین بودن.و همه چیز تموم شده محسوب میشد.

**

جی داد زد:

-احمقا…گفتم باید بکشیدش.میفهمی سونگری؟

سونگری از پشت تلفن جواب داد:

-هی هی هی…من که نمیتونم معجزه کنم.تعدادشون زیاده مهارتشونم بالاست.اون کیونگسو و سهون عوضی یه تنه12نفر از افرادمو خوابوندن سینه ی قبرستون.میتونی عمق این فاجعه رو درک کنی جی یونگ؟

-خوب گوشاتو باز کن.من دارم پامیشم شخصا میام اونجا.

-میخوای بیای کریسو بکشی؟

-نه…میام کار شیوونو یه سره کنم.

و گوشی رو قطع کرد.سونگری عصبانی لگدی به تلفن عمومی زد و گفت:

-عقل نداره.

اونا توی یه پمپ بنزین بود.دسونگ بنزین زدن رو تموم کرد و نشست پشت فرمون. شیوون رو نشوند روی پاهاش و گفت:

-گشنت نیست؟

شیوون عطسه ای کرد و گفت:

-خوابم میاد.

سونگری سوار ماشین شد.

دسونگ:سونگری به نظرم شیوون مریض شده.

-جدی؟

سونگری دستشو گذاشت روی پیشونی شیوون.مثل کوره داغ شده بود.سونگری فورا بطری آب معدنی خرید و صورت و دست و پای شیوون رو باهاش شست.به دسونگ گفت یه سایه پیدا کنه تا ماشینو پارک کنه زیرش.دسونگ هم این کارو کرد.سونگری یه پارچه رو خیس کرد.بلیز شیوون رو درآورد و پارچه رو به بدنش کشید.حسابی تب داشت.پنجره هارو بست و کولر ماشین رو روی درجه ی کم تنظیم کرد روی شیوون.

دسونگ:بدتر نشه؟

-نمیدونم.جی دی خدا لعنتت کنه.

-بس کن سونگری.

-اگه بلایی سر این بچه بیاد مقصر جی دراگونه.

-چی کار میتونی بکنی؟میخوای بکشیش؟

-نه.زخمت چه طوره؟

-یه بریدگی بود چیزی نیست.

-کدومشون زدت؟

-خود کریس به شخصه.

-عوضی چاقو کش قهاریه.

-آره سونگری.کریس تو همه چی ماهره.هم خودش هم خواهرش.

-به نظرت کی میفهمن سوهو پلیسه؟

-نمیدونم.و اینو هم نمیدونم چرا جی دی میگه به کریس نفهمونیم سوهو کیه.اگه کریس بفهمه یه پلیس بینشون هست که برای ما بد نمیشه.تازه الان این جوری پلیس تو جریان کار اون هاست.اگه سوهو حذف نشه،محموله به جی دی نمیرسه.

-منم نمیفهمم دسونگ.تا اسم اون پسره رو آوردم جی دی داغ کرد و گفت اسمشو نیارم.یه جورایی هم نمیخواد بکشتش هم میخواد بکشتش.

-مثل سویون.

-آره تقریبا.منتهی سویون خواهرشه برای نکشتنش دلیل داره.سوهو دیگه چرا؟

-منم نمیدونم.این مشکوکه سونگری.

سونگری:جی دی امشب میرسه.اژدهای سیاه یکم جلوتر از ما هستن.شانس بیاریم که مامورای بعد از مرز نخوریم خیلیه.سالم موندیم شب دوباره حمله میکنیم.یه فرقی بین حمله ی امشب با چند شب قبل وجود داره.

دسونگ:چه فرقی؟

-جی دی میخواد این بار شیوونو بهشون نشون بده.

**

شب بود.بازم توی بیابون بودن.همه دور آتیش جمع شده بودن.با این تفاوت که شاد بودن.کریس و سوهو کنار هم بودن مثل چان و بکی که به هم تکیه زده بودن و همینطور سویون که به بازوی سهون تکیه کرده بود.انگار شیوونو از یاد برده بود.سهون اما به یاد شیوون کوچولو بود.و میترسید نکنه سویون به یاد بچش بیفته و دوباره غمگین بشه.و بقیه هم ریز ریز به اون6تا نگاه میکردند و میخندید.سهون در نهایت بطری آبی رو پرت کرد تو سر لی و گفت:

-مرض…به چی میخندی تو؟

همه بلند زدن زیر خنده.

سویون:سوال نداره.حسودیشون شده.

چانی دستشو دور کمر بک کشید و گفت:

-شما رو نمیدونم.ولی من الان تو بهشتم.

بک سرخ شد.

کریس:احساس نمیکنید یکم پرو شدین؟

این رو با لحن شوخی گفت.

ژیومین:حیا رو خوردی یه آبم روش.این چه طرز نشستنه.لم داده خودشو انداخته رو سوهو.خجالت بکش!

کریس پوزخند زد و کامل خودش رو انداخت تو بغل سوهو.همه او بلندی کشیدن و خندیدن.سوهو اما سرخ سرخ بود.کریس کامل دراز کشید و سرشو گذاشت رو پای سوهو.

کریس:پاشید برید این اطراف ببینید چه خبره.

ژیو:ما گوشامون مخملیه؟

تائو:هی دست بردار.همه میدونیم دیگه.پنهان کاری برای چی؟

کریس بلند شد و گفت:

-پنهان کاری؟

لی بلند شد.و گفت:من و لوهان میریم یه گشتی این اطراف بزنیم.

چان:مواظب خودتون باشید.

سهون:آره کریس پنهان کاری.

امبر:هی میشه بس کنید.نمیخوام تو این موقعیت پو/رن زنده نشونم بده!!!

ته مین دستشو دور امبر انداخت و گفت:

-با لیدرم بدجور موافقم.

کریس:پو/رن زنده؟

سوهو واقعا سرخ شده بود.نه به خاطر اون وضعیت،به خاطر این که میدونست کای داره تمام حرفاشون رو میشنوه.اون میکروفون دوباره زیر یقه ی سوهو پنهان شده بود.هربار که سوهو دنبال کریس میرفت اون بلند میکروفون هم با خودش جابه جا میکرد.

کریس:پس پو//رن زنده میخواید درسته؟

چن:هی…میشه دیوونه بازیو بذاری کنار کریس؟دست ننداز مارو.

کریس:شوخی نیست.

و برگشت سمت سوهو و ل//بهاشو عمیق بوسید.سوهو از خجالت چشماشو بست.امبر دادی کشید و گفت:

-عوضی من//حرف!!!

و همراه ته مین و هاکیون خندید.

سهون:هی هی هی…این جا خانواده نشسته پسره ی بی حیا…

اما انگار اون دوتا تو دنیای خودشون غرق بودن.هردوشون با هم…نه فقط کریس یا نه فقط سوهو…هیچ کدوم از اون اطراف چیزی نمیشنیدن.سوهو تو اون لحظه ابدا به کای و مرکز فکر نمیکرد.

سویون:خدای من…سهون اون دوتا واقعا…

دی او:آره سویونی…درسته.واقعا همدیگه رو دوست دارن…

و باز هم کریسهو بدون هیچ حرکتی به بوسه ی گرمشون ادامه دادن.تا این که با صدای مردی که تن سویون رو به رعشه مینداخت از هم جدا شدن.

(چه قدر عاشقانه است وو یی فان)

همه با وحشت بلند شدن و اسلحه کشیدن.جی دی خندید و در یک حرکت چیزی رو که پشت سرش ایستاده بود بیرون کشید.یه بچه…یه پسر مظلوم که از فرط گریه و ترسش رنگ به رو نداشت.اون پسرو هل داد زمین.سویون بهت زده به اون بچه که افتاده بود روی زمین خیره شد.سونگری از پشت محکم به جی دی تنه زد و سمت اون پسر رفت.بلندش کرد و در مقابل چشمای اشکی سویون اونو در آغوش گرفت.

سونگری:وون آروم باش.هیشششش….چیزی نیست آروم باش.

جی دی اسلحه رو سمت شیوون گرفت.

سونگری غرید:تو یه حرو//مزاده ی پست فطرتی جی یونگ!!!

جی دی:محموله رو تحویل بدید.منم میذارم این عوضی زنده بمونه و به زندگی نحسش ادامه بده.معامله ی خوبیه نه؟

سویون دوزانو روی زمین افتاد.شیوونش.پسرش.بچش…هم خونش…پاره ی تنش که تا الان از دیدنش محروم بود جلوی چشماش بود.زیر لب نالید:

-جی…یونگ…التماست میکنم…بذار…بغلش…کنم…

جی یونگ خندید.به کریس نگاه کرد و گفت:

-خواهرتو ببین.

کریس:اون خواهر توی عوضی هم هست.

-اون؟نه کریس.اون خواهر من نیست.دشمن منه!

-شیوونو بذارش زمین.اجازه بده بره.تو با من طرفی نه اون.بذار بره.

جی یونگ:میدونی ارزش این بچه چه قدره؟اون قدر هست که من فقط با سونگری و دسونگ اومدم این جا.نمیذارم بره.نه به این راحتیا.

سهون:لعنتی اون یه بچه است.نگاهش کن چه جوری داره گریه میکنه؟تو چه آشغالی هستی…ولش کن بره.

ژیو:قسم میخورم تاپ خبر نداره درسته؟

جی یونگ:تاپ الان روسیه است.اون فکر میکنه من دارم با شیوون توی حیاط ویلا آب تنی میکنم.گرچند این بازی که الان راه انداختم مثل یه آب تنی میمونه.

تائو:عوضی…

جی یونگ:هه…احمقا…فکر کردید میذارم به ژومی برسید.کورخوندید.

صدایی از پشت سر جی دی رو سر جاش خشک کرد.

تاپ:دستت به پسرم بخوره مردی کوان جی یونگ!

جی دی برگشت و با حیرت به تاپ خیره شد.

جی دی:تو…مگه…

و از اون عجیب تر لی و لوهان بودن که پشت سر تاپ قرار داشتن.تاپ در مقابل چشمای حیرت زده ی همه سمت سونگری رفت.سونگری با کمال میل شیوونو به تاپ داد.تاپ آهسته سمت سویون رفت.سویون از روی زمین بلند شد و دستاش رو سمت شیوون دراز کرد.تاپ آروم اون پسرو به سویون داد.سویون محکم اونو در آغوش گرفت و گریه کرد.لی اسلحش رودرآورد و روی سر سونگری نگه داشت.و لوهان هم با اسلحه دسونگ رو مجبور کرد ساکت سرجاش بایسته.

جی یونگ:حرف آخرت این بود نه؟آره؟خیله خب.دستت با اینا رفته تو یه کاسه.برو به جهنم.

و راهشو کشید و رفت.لی خواست بره دنبالش که سویون نالید:

-نه…اون…برادرمه…نه…

لی سر جاش ایستاد.

تاپ:تب داره.ببرش تو چادرت.

سویون بی درنگ شیوونو برد و تاپ هم دنبالش رفت.لی و لوهان دست و پای سونگری و دسونگ رو بستن و اونا رو جلوی چشم خودشون نگه داشتن.سویون همراه با اشکی هایی که میریخت سعی داشت تا تب بچه ی سه سالش رو پایین بیاره.

تاپ:متاسفم.من نمیدونستم که جی دی ممکنه…

سویون:اشکالی نداره.میتونم درکش کنم…

-سویون اون…

-مهم نیست سونگ هیون.اون هنوز به خاطر این بچه ازما دلگیره.تو ندیدی ولی من تو چشماش خوندم نمیتونه بچه ی منو بکشه.

سهون تمام مدت گوشه ی چادر نشسته بود و با نفرت به تاپ نگاه میکرد.

سویون:سهون میشه یکم آب برام بیاری؟

تاپ:من میارم.

و از چادر رفت بیرون.

سویون:چته؟

سهون:هیچی.مگه باید چیزیم شده باشه؟فقط مع//شوقه ی سابق نامزدم و البته پدر بچش این جاست و دارن جلوی چشم من خیلی عادی با هم حرف میزنن.اصلا چیزیم نیست!اصلاااا نیست!

سویون:بچه نشو.میدونم تو هم شیوونو دوست داری.

سهون:مشکل من این مرتیکه ی عوضیه!

سویون:همین مرتیکه ی عوضی داره از بچه ی من مواظبت میکنه.

-فقط تو.بچه ی خودشم هست.وظیفش بوده.گندیه که خودش زده.بایدم پاش وایسه.

تاپ همراه کریس برگشت.کریس به تاپ نگاه نمیکرد.تاپ هم همین طور.همه دور شیوون کوچولو جمع شدن.بعد از سه ساعت حدود2نصفه شب شیوون چشمای گرد و قشنگش رو باز کرد.با دیدن یه زن و دوتا مرد غریبه بالای سرش لب برچید اما چهره ی پدرش رو تشخیص داد و نالید:

-آبا…

تاپ آروم بغلش کرد.تبش پایین اومده بود.سویون با حسرت به تاپ که شیوون رو بغل کرده بود خیره شده بود.تاپ شیوون رو برگردوند و به سویون اشاره کرد و گفت:

-شیوون.این…زن…مادرته…

بغض سویون سر باز کرد.سهونم اشک میریخت.شیوون سرشو کج کرد و بیشتر تو آغوش تاپ فرو رفت و گفت:

-سوسو…

تاپ لبخند زد و گفت:

-آره سوسوئه عزیزم.

و شیوون دوباره در خواب غرق شد.تاپ به سویون نگاه کرد و گفت:

-آلبومی که داشتم…توش چندتا عکس از تو بود.بهش گفتم تو مادرشی و اسمت سویونه.نمیگه سویون.میگه سوسو.هه…یه عکس از تو رو هم قاب کردم گذاشتم تو اتاقش.البته مال زمانیه که 17سالته.قیافت تغییر کرده و البته الانم حالش خوب نبود وگرنه میشناختت.

سویون:سونگ…هیون…

تاپ:من اون قدرها هم عوضی نیستم…میدونم مادر نداشتن چه درد بدیه.نمیخواستم پسرم هم مثل خودم بدون مادر،بزرگ بشه.

سویون اشک ریخت و با قدردانی گفت:

-ممنونم.

کریس اهمی کرد و گفت:

-تاپ.من میذارم شما برید.اما به خاطر این بچه است که این کارو میکنم.چون میدونم تو چیزی نمیدونستی و اون دوتا زیر دستت هم مجبور بودن اطاعت کنن.امشب این جا بمونید.صبح یه گروه دیگه بهمون ملحق میشن.قبل از اومدن اونا برید…همراه شیوون.

سویون:کریس!!

کریس:اون بچه جز خانواده ی من نیست پس همین که قبول کردم امشب این جا بمونن کلاهتو بنداز هوا.اون با پدرش میره.

سویون:اما من…

سهون:تمومش کن سویون.همین الان.

سویون از چادر بیرون رفت.

کریس:نگفتی جریان لی و لوهان چیه.

تاپ:اونا بهم خبر دادن.

کریس:جدی؟

-گفتن لئو بهشون گفته جی دی همچین نقشه ای داره.بهشون گفته بود به من خبر بدن و ازشون خواسته بود بهت نگن.درکشون کن.

کریس چیزی نگفت.به سهون نگاه کرد که عصبانی بود.

کریس:اوه سهون اون قیافه ی آویزونتو جمع کن و برو تو چادر خودت یه جا برای تاپ درست کن.شب با تو میخوابه.

سهون:لعنت بهت کریس.

کریس:حرف اضافی نزن.

وکریس هم از چادر بیرون رفت.

سهون:حالم ازت به هم میخوره.

و خواست بره بیرون که تاپ گفت:

-چرا؟چون زودتر از تو تونستم تصاحبش کنم.

-دهنتو ببند.

-باشه.ولی هردو میدونیم تا آخر عمرش یه نخ مستقیم به من داره.اون از اولش با من صمیمی تر بود تا با تو.و حالا من پدر تنها بچشم.غیر از اینه؟

-اگه نمیکشمت فقط به خاطر اینه نمیخوام شیوون آسیب ببینه.پس دهنتو ببند وگرنه خودم میبندمش چوی سونگ هیون.

و از چادر بیرون رفت. 

 

 

در قسمت بعد:

تاپ:خسته نشدی از دیشب زل زدی به من؟

سهون:موندم تو چی داری که سویون باهات خوب رفتار میکنه!!

کریس:شیوون…من داییتم!!دومین داییت.تو پسر با نمکی هستی شیوون.خیلی شبیه پدرتی.ازت میخوام وقتی بزرگ شدی،از مادرت هم حمایت کنی.باشه؟

لی:اون گفت سویون سه تا برادر داره.

هنری:اسم من هنریه!من شمارو تا پیش ژومی میبرم.اینا هم زیر دستام هستن.یسونگ،کیوهیون و کانگین.این دختر هم سی اله.همسر ژومی.علاقه ی شدیدی داشت تا سویون رو از نزدیک ببینه.

 

قسمت 15

ساعت 5صبح بود.شیوون کنار تاپ آروم خوابیده بود.اما سهون نه.تمام شب رو به تماشای چهره ی مردی نشسته بود که عشقشو داشت ازش میگرفت.از بس لب//اش رو جویده بود،خون افتاده بودن.مدام با خودش فکر میکرد این مرد روبه روش چی داره که خودش نداره!!!قیافه ی بهتری داره؟شاید داره ولی سهونم زیبا بود.قدرت و نفوذ تاپ بیشتر بود؟نه…هردو نفوذ زیادی بین خلافکارا داشتن.پس چی مانع میشد؟چرا سویون همیشه به تاپ با قدردانی نگاه میکرد اما به سهون نه.مگه سهون براش کم گذاشته بود؟از اون اولش کافی بود سویون لب تر کنه اون وقت سهون هرچی میخواست براش فراهم میکرد.پس چرا؟؟؟فقط چون پدر بچش بود برای سویون عزیز تر بود؟این مرد همسر داشت…جی دراگون…پس چرا هنوز چشمش دنبال سویون بود؟اخمی کرد و بیشتر زبونش رو گاز گرفت.تاپ آروم با صدایی خسته گفت:

-خسته نشدی از دیشب زل زدی به من؟

و چشماش رو باز کرد.سهون بهش چشم غره رفت و گفت:

-موندم تو چی داری که سویون باهات خوب رفتار میکنه!!

تاپ خندید.آروم موهای شیوون رو نوازش کرد.تبش پایین اومده بود و مثل همیشه خوابیده بود.

تاپ:نمیدونم…من…سو…جی دی…دسونگ…سونگری…ما همه با هم بزرگ شدیم.مثل خواهر و برادر بودیم.سویون هوای هممون رو همیشه داشت با این که از هممون کوچیک تر بود.میدونی…اون شبی که اون اتفاق افتاد خیلی پشیمون و شرمنده شدم.از اعتماد سویون نسبت به خودم سوء استفاده کرده بودم.به جی یونگم خیانت کرده بودم.اما…9ماه بعد که این موجود زیبا رو گرفتم تو بغلم به خودم گفتم هی سونگ هیون…اونقدرها هم بد نیست!میدونی…از داشتن شیوون لذت میبردم.وقتی با جی دی براش اسم انتخاب کردم دنیا برام یه جور دیگه شده بود.هیچ وقت فکر داشتن بچه رو نمیکردم.هیچ وقت…

سهون پوزخند زد و گفت:

-آره تو کیفشو بردی…دردشو یکی دیگه کشید.عذابشو یکی دیگه تحمل کرد.زجرشو یکی دیگه کشید.توی لعنتی میگی از داشتن شیوون لذت بردی؟هر بلایی دلت خواست سر سویون آوردی و ولش کردی که بره.مثل یه تیکه آشغال ازش استفاده کردی و…

-هی هی هی…حرف دهنتو بفهم.سویون هیچ وقت برام بی ارزش نبوده.تو تمام این سه سال اجازه ندادم از نظر مالی کمبودی داشته باشه.هرماه براش پول میفرستادم.زیر دستام میرسوندن بهش.بدون این که شما بفهمین.هرماه بهش زنگ میزدم و میگفتم شیوون حالش خوبه.شما این هارو هم دیدید؟میدونستید یا نه؟هرسال تولد شیوون عکساشو براش میفرستادم.اما نمیذاشتم ببینتش چون میدونستم بهش وابسته میشه.چون میدونستم این پسر یه روز جای منو میگیره اون وقت ممکنه جلوی مادرش بایسته،برای همین عکسای سویونو بهش نشون دادم و گفتم این آمای توئه.چون نمیخواستم جلوی مادرش بایسته.نمیخواستم یکی بشه مثل جی دی که مادرش رو قبول نداشته باشه.حالا فهمیدی؟سویون ابدا برام بی ارزش نیست و اگه مطمئن بشم تو و کریس و لئو نمیتونید اون طور که باید ازش مراقبت کنید،میارمش پیش خودم.مطمئنم جی دی باهاش کنار میاد چون احمق نیست!پس الانم به جای زود قضاوت کردن بذاراین چند دقیقه  در آرامش بگذره و خورشید بیاد بالا تا من و این بچه و اون زیردستای احمقم از این جا بریم.

سهون با دهن باز بهش نگاه میکرد.همین موقع شیوون چشماشو باز کرد.تاپ با لبخند بهش خیره شد.شیوون چرخید و نشست سر جاش.چشماشو  مالوند و خمیازه ی بزرگی کشید.تاپ بهش خندید.

تاپ:سلام وونی!

شیوون به پدرش نگاه کرد.با چشمای گرد زل زد به سهون و سرشو کج کرد و نگاهش کرد.

تاپ:داره سعی میکنه به خاطر بیاره تو رو دیده یا نه!!

سهون ابروهاش رو بالا انداخت.شیوون بعد از چندثانیه آنالیز متوجه شد که اون مرد غریبه است.لب برچید و خودشو انداخت تو بغل تاپ و بغض کرد.تاپ آروم زد پشت کمرش و گفت:

-عمو سهونه وونی…

شیوون به سهون نگاه کرد.

تاپ:چه قدر خوش اخلاقی اوه سهون!!!

سهون به شیوون نگاه کرد و خندید.وقتی سهون خندید شیوونم خندید.دستاشو گذاشت جلو چشمش و خجالت کشید.سهون قهقهه زد.تاپ هم خندید.شیوونو بلند کرد و گفت:

-بریم صبحونه بخوریم شیوون.باید بریم.

شیوون زیر لب گفت:

-جی جی…

تاپ اخم کرد و گفت:

-عمو جی جی عصبانی شده.دیگه با عمو کاری نداریم.نمیذارم اذیتت کنه.

و از چادر بیرون رفت.هوا گرگ و میش بود.تاپ از توی ماشینش شیشه شیر شیوون رو درآورد و بهش داد بخوره.شیوونم با اشتها صبحنشو خورد.سهون از چادر بیرون رفت.متوجه سویون شد که به در ماشینش تکیه داده و داره به تاپ و شیوون نگاه میکنه.رفت سمت تاپ.تاپ با دیدنش گفت:

-اون دوتا خوابن.برو بیدارشون کن.قبل از این که کریس بیدار بشه میریم.

سهون:بدش به من.

-چی؟

-شیوونو بدش به من.

-چرا؟

-سویون اون جاست.نمیخوای بذاری باهاش خداحافظی کنه؟

تاپ به شیوون نگاه کرد و گفت:

-برو بغل عمو سهون.میبرتت پیش سوسو.باشه؟

تاپ شیشه شیر رو از شیوون گرفت.شیوون دستاش رو باز کرد تا سهون بغلش کنه.سهون آروم بغلش کرد.شیوون آرامش خاصی بهش میداد.آروم گونه ی اون بچه ی مظلومو بوسید و بردش سمت سویون.سویون رو هوا پسرشو قاپید و بغلش کرد.شیوون هیچ حرکتی نمیکرد.تو بغل سویون آروم گرفته بود.تاپ بهشون نزدیک شد.لی که اون شب بیدار مونده بود و به همراه هاکیون مواظب ته مین و دسونگ بود،شاهد اون صحنه بودن.بلند شدن و دسونگ و سونگری رو بیدار کردن.اونا هم آماده رفتن شدن.سویون برای بار آخر پیشونی پسرشو بوسید.گریه نمیکرد چون میدونست تاپ این اجازه رو میده تا اون پسرش رو درآینده ببینه.کریس همین موقع از چادرش بیرون اومد.با دیدن سویون و تاپ و سهون رفت کنارشون ایستاد.به سویون و شیوون خیره شد.آروم به تاپ نگاه کرد.تاپ هیچ عکس العملی نشون نداد.کمی بعد زیر لب گفت:

-اشکالی نداره!

کریس یه قدم دیگه سمت سویون رفت و شیوونو گرفت تو بغلش.شیوون اعتراضی نکرد.کریس آروم در گوشش گفت:

-شیوون…من داییتم!!دومین داییت.تو پسر با نمکی هستی شیوون.خیلی شبیه پدرتی.ازت میخوام وقتی بزرگ شدی،از مادرت هم حمایت کنی.باشه؟

شیوون به سویون نگاه کرد و خندید.کریس هم لبخند زد.کمی بیشتر شیوون رو تو بغلش نگه داشت.تاپ به سهون نگاه کرد.هنوز اخمو بود.از کاری که میخواست انجام بده مطمئن نبود.توی یه لحظه تصمیم خودشو گرفت.جلو رفت و سویون رو بین بازوهاش گرفت.کریس حرکتی نکرد اما سهون مشتاش رو گره کرد.تاپ جوری که همه بشنون گفت:

-خوشحالم که مادر تنها پسرم کنار مردیه که براش جونشو میده.مگه نه اوه سهون؟

سهون با چشمای ریز شده به تاپ خیره شد و گفت:

-احتیاج نبود تو بهم بگی.

-پس میشه لطف کنی با نفرت نگاهم نکنی؟

از سویون جدا شد.دستشو سمت سهون گرفت.سهون به دست تاپ خیره شد.باهاش دست داد.

تاپ:سویون سه تا برادر داره.هرسه زنده هستن.یادت نره.من میتونم مثل برادر چهارمش باشم.

برگشت و شیوونو رو از بغل کریس گرفت.به سونگری و دسونگ اشاره کرد.اون سه مرد سمت ماشین تاپ رفتن و از اونجا دور شدن.سویون و سهون به چادرهای خودشون برگشتن.لی آروم به کریس نزدیک شد و گفت:

-کریس؟

کریس نگاهش کرد:

-هوم؟

-فهمیدی چی گفت؟

-آره یه جورایی به سهون گفت حواست به خودت باشه.

-نه اون نه..

-پس چی؟

-اون گفت سویون سه تا برادر داره.

-خب آره.سه تا…درسته.دوتاش که میشیم من و جی دی که زنده…اون لعنتی چی گفت؟

**

هنری:اسم من هنریه!من شمارو تا پیش ژومی میبرم.اینا هم زیر دستام هستن.یسونگ،کیوهیون و کانگین.این دختر هم سی اله.همسر ژومی.علاقه ی شدیدی داشت تا سویون رو از نزدیک ببینه.

همه با سر به هنری و اطرافیانش سلام کردند.سی ال با دیدن سویون با لبخند سمتش رفت و باهاش دست داد.

سی ال:اگر ایرادی نداره میخوام تا رسیدن به ژومی با تو همراه بشم.میشه این اجازه رو بهم بدی؟

سویون لبخندی زد و گفت:

-حتما!

یسونگ:خب…کانگین و کیو هر کدوم دوتا ماشین جدا آوردن.من و سی ال و هنری با هم اومدیم.اون دوتا به عنوان نابودگر خط یک باهاتون میان.این خواست ژومیه و لئو هم تایید کرده.

کانگین:خط راست با منه.و خط چپ با کیوهیون.

کریس:و خودت هنری؟؟

هنری:من سوار ماشین تو میشم.

کریس:ولی من همراه دارم.

و به سوهو اشاره کرد.

سی ال:همراهت باید بیخیالت بشه.میتونه با کانگین یا کیوهیون بیاد.هرکدوم که خودش دوست داره.

سوهو که نسبت به کانگین حس خوبی نداشت به کیوهیون اشاره کرد.کیو هم خندید و گفت:

-تو زیادی ظریفی.مطمئنی اسلحه دستت گرفتی؟

لی:اون یه پزشکه.

کیوهیون:اوه…من برای پزشکا احترام زیادی قائلم.خوشحال میشم همراهیت کنم آقای…

سوهو:سوهو صدام کن.

کیو:خوبه…سوهو!بیا بریم ماشینمو بهت نشون بدم.

و همراه سوهو رفت.

یسونگ:من هم پشتیبانم.ترجیحا عقب محموله حرکت میکنم.شنیدیم یه چند نفری این چند شب براتون مشکل به وجود آوردن.من هواتون رو دارم.

ژیو:اونا دیگه دردسر درست نمیکنن.همین دیشب پروندشون بسته شد.

هنری:خوبه.دی او کدومتونید؟

کیونگسو خودشو معرفی کرد.

هنری:خوبه…ژومی خیلی ازت تعریف میکرد.دلم میخواد بعدا باهات بیشتر آشنا بشم.من تیرانداز خوبیم.میخوام یه مسابقه باهم بذاریم.منتهی وقتی رسیدیم چین.

کیونگ پوزخند زد و گفت:

-خوبه!هستم.

کانگین:خیله خب دیگه.راه بیفتید.

همه به جنب و جوش افتادن.لوهان لی رو کشید کنار و باهاش شروع کرد حرف زدن.کریس با اخم نگاشون کرد.لی صحبتو تموم کرد.سمت کریس اومد و گفت:

-به خاطر اون مسئله ناراحتی؟

کریس سمت ماشینش رفت.لی هم دنبالش راه افتاد.کریس صندوق عقب باز کرد و شروع کرد به چک کردن خشاب اسلحه هاش.

لی:کریس من معذرت میخوام.

کریس:مهم نیست.دستور لئو بوده دیگه…

-واقعا میگم.میخواستم بهت بگم اما لئو گفت نه.باور کن نمیخواستم ازت مخفی کنم.

کریس نگاش کرد و گفت:

-اما این کارو کردی.

-من…من مجبور بودم کریس.باور کن نمیخواستم…

-بغض کردی؟؟

لی سرشو انداخت پایین و لباشو گاز گرفت.

کریس:خواهش میکنم عین این بچه 5ساله ها گریه نکن.باشه؟مسئله ای نیست.من میبخشمت.

لی کریسو کشید تو آغو//شش.کریس فکر کرد برای آروم کردن لی این کار لازمه پس اون هم متقابلا بغ//لش کرد.

لی:متاسفم کریس…منو ببخش که نمیتونم بهت بگم…

-چی رو بهم بگی؟هی…لی…حرف بزن.

-خودت میفهمی.به زودی میفهمی.فقط بدون اون موقع میتونی رو من حساب کنی.همه جوره باهاتم.

و از کریس جدا شد و رفت سمت لوهان.نذاشت کسی اشکاش رو ببینه.هنری کنار کریس قرار گرفت.

هنری:مشکلی هست؟

-نه نیست.راه بیفتید بریم.

-راننده کامیون ها مطمئن هستن؟

-آره.افراد کار بلدی هستن.

-یکیشون زن بود.آره؟

-امبر…خیلی کارش درسته.بهش اعتماد کن.کم از مرد ها نداره.راه بیفت بریم.

هنری سوار ماشین شد.کریس استارت زد.

بکی با ذوق سوار ماشین چانی شد و گفت:

-چانییییییی؟

چان نگاش کرد و گفت:

-چیه بک بکی من؟

-اوووم….وقتی موقعیت خوب شد.یعنی رسیدیم چین.

-خب؟

-رانندگی یادم میدی؟

-آره ماشینمو بهت میدم تا…ببینم…گفتی رانندگی؟یعنی رانندگی بلند نیستی؟

-نه.اصلا موقعیتش جور نبود که یاد بگیرم.به علاوه.من باید صبح تا شب اونجا کار میکردم.اصلا این چیزا نیاز نبود.

اشکاش میخواست جاری شه که چانی بغ//لش کرد و کوتاه بو//سیدش و گفت:

-گریه نکن.دیگه اشک نریز.قول بده!

-باشه.قول قول.

و چانی رو بو//سید.چانی هم که حسابی به وجد اومده بود ماشین رو روشن کرد و منتظر دستور حرکت شد.

سی ال هم سوار ماشین سویون شد.سویون هم ماشین روشن کرد.تو این مدت کوتاه اون دوتا با هم صمیمی شده بودن.سی ال از آشنایی خودش و ژومی توی یه رالی خیابونی برای سویون گفت و سویون هم با کنجکاوی بهش گوش میداد.

سی ال:الان25سالمه.اون موقع من 18سالم بود.شهرت ژومی اون قدر بود که همه بشناسنش.یه جوون 23ساله که غوغا کرده بود.ولی من تا حالا ندیده بودمش.اون شب اومد بین شرکت کننده ها و با گستاخی تموم راجع به من حرف زد.باورت نمیشه چه چیزایی میگفت.من نمیدونستم اون ژومیه.و بعدش بنگ…خوابوندم تو صورتش!

سویون:ژومی رو زدی؟

-آره…خب نمیدونستم اون ژومیه.بعدش عین آدمای گیج بهم نگاه میکرد.یهویی گفت تصمیم گرفته تو مسابقات شرکت کنه.من و اون تا فینال مسابقات خیابونی رفتیم.مقابل هم قرار گرفته بودیم.و تو مسابقه ی آخر…

-نگو که شکستت داد!!!

-نه…اون با فاصله زمانی 8ثانیه دوم شد!

-واو…خوشم اومد.خیلی قشنگ حالشو گرفتی.

-آره…بعد فینال بود که تازه فهمیدم اون همون ژومیه معروفه.میدونی.همونجا به محض این که از ماشین پیاده شدم جلوم زانو زد و درخواست ازدواج داد و منم در کمال رحم و انصاف اصلا نگاهش نکردم!!!اختلاف سنیمون 5سال بود.اما…اون 3سال اومد دنبالم.و بعدشم که معلومه.قبولش کردم و الان با تموم وجود دوسش دارم.خودش میگه من تنها کسی هستم که بهش سیلی زدم.وااای…سر این مسئله گاهی منو دست میندازه.

-اوو…فکر نمیکردم ژومی این قدر رمانتیک باشه!جلوی ماشین!!حلقه به دست.تصور اون مردی که دیدم تو این حالت که میگی یکم دشواره.

-ژومی رمانتیک نیست…اون…خاصه!و من به جرئت میتونم بگم همه چیزمو به اون مدیونم.اون واقعا کمکم کرد.توی همه چیز.من کم تو زندگی گذشتم اشتباه نداشتم.اما اون منو بخشید و هربار دستمو گرفت.راستش من جریان زندگیتو تا حدودی میدونم.نباید خودتو تو گذشته حبس کنی.اگر کسی مثل ژومی تو زندگیت هست.واقعا باید بهش فرصت بدی.

سویون کمی فکر کرد.معلومه که بود…سهون…اما اون نسبت به سهون بد کرده بود.خیلی زیاد.خواست جو رو عوض کنه وگفت:

-واو…یادم باشه راجع به مسابقه ی فینال ازش بپرسم.

هردو خندیدن.کسی به شیشه زد.سهون بود.سویون عذرخواهی کرد و از ماشین پیاده شد.

سویون:چیزی شده؟

-نه…فقط خواستم بگم…مواظب خودت باش.

و برگشت بره که سویون دستشو گرفت کشیدش سمت خودش.خیلی سریع بو//سیدش و گفت:

-تو قلب من فقط تو وجود داری.یادت نره.و…تو هم مواظب خودت باش.دوست دارم

و سوار ماشین شد.سی ال بهش لبخند زد.

سویون:خب…حرفات خیلی کمک کرد.

-میدونم.خودم به چشم دیدم.

-هی…

و خندیدن.

سوهو استرس داشت.کیوهیون آینه ی ماشین رو تنظیم کرد و گفت:

-پس دکتری؟

-آره!!

-اوووم…خوبه.چند سالته؟

-25…

-همسن سی ال هستی.و3سال از من کوچیکتری!

-بهت نمیاد.

-میدونم.جوون موندم!

خندیدن.سوهو از رفتار گرم کیوهیون خوشش اومد.اما میدونست اونم یکیه مثل کریس،سهون،دی او و خیلی های دیگه.پس سعی کرد بهش بی تفاوت باشه اما اطمینان کردن!!!هرگز!!!!

**

شب قبل_مرکز پلیس

کای گوشی رو کوبوند رو میز و گفت:

-ایشششش….اینا قاچاقچی هستن یا صاحب با//ر؟مسخره ها.خدا صبرت بده جونمیون.

-صبرش میده تو نترس.

-د آخه نمیدونی اینا چی میگن!

-ببین تو سعی کن عصبی نشی و اون اطلاعاتی که لازمه رو به دست بیاری!

-وون شیک!!! بیا خودت گوش کن اصلا!

وون شیک نزدیک شد و گوشی رو گذاشت رو گوشش.به دو دقیقه نکشیده بود که از خنده سرخ شد.گوشی رو پرت کرد تو صورت کای و گفت:

-بیا…من اگه قرار بود تو پست تو باشم که دنیام بهشت بود.بدبخت بخند یه ذره.وای اینا دیگه کین!!واقعا خدا به جونمیون صبر بده!

و از خنده رو صندلیش غش کرد.

کای:مارو باش با کی شدیم همکار!!اونم تو پرونده بزرگترین قاچاق بین المللی!!

وون شیک بیشتر خندید.و گفت:

-به جا این حرفا یکم توجه کن بلکه یکم اطلاعات از این مشنگا اومد بیرون.

-اووووف…ساعت 12نصفه شبه حتما اطلاعات میاد بیرون!!!بعدم اگر اینا مشنگن ببین پلیسای ما دیگه کی هستن که نمیتونن یه مشت مشنگ  رو بگیرن!!

-جملت خیلی سنگین بود.یه استراحت به خودت بده.قهوه میخوری بگیرم برات؟

-آره میخورم.

وون شیک از اتاق بیرون رفت.کای گوشی رو گذاشت.ناخود آگاه گوشش به یه صدا حساس شده بود.از بین همه ی صداهایی که میشنید اون صدا براش واضح تر بود و در کمال تعجب،مثل یک قرص مسکن قوی اعصاب مشوش کای رو آروم میکرد.اون صدا صدای کی بود؟چرا کای نسبت بهش واکنش نشون میداد؟

**

گزارشات لازم رو از وون شیک و کای گرفت.سوار ماشینش شد.به افسر راننده دستور حرکت داد.افسر بین راه از مسیر خونه ی اون مرد فاصله گرفت و وارد خیابونی شد که به خارج شهر راه داشت.اون مرد لباس کارش رو در آورد و کت و شلوار خوش دوخت و گرون قیمتش رو پوشید.وارد اون انبار شدن.ماشین ایستاد.مردی موطلایی با پالتویی سیاه در رو برای مافوقش باز کرد.

-خوش اومدید قربان.

پشت میزی که اون جا بود نشستن.

-اوضاع چه طوره لئو؟

لئو:همون طور که خواسته بودید.

-خوبه.از جونمیون چه خبر؟

-فعلا که نفهمیدن اون کیه.اما ممکنه به زودی بفهمن.

-اطلاعات خوبی رو برام میفرسته اما کامل نیست.هنوز خیلی چیزا نمیدونه و این نشون میده کریس و سویون کارشون رو بلدن.

لئو:بهتون که گفتم.اژدهای سیاه بهترینه.

-از لی خبر داری؟

-اونم خوبه.جی دراگون میخواست پای شیوون رو بکشه وسط.به لی و لوهان گفتم که به تاپ خبر بدن اما به کریس چیزی نگن.

-میدونی.واقعا دلم میخواست لی بیاد و پلیس بشه.این طوری توی خلاف هایی که انجام میده میتونم خیلی کمکش کنم.اما خودش میگه میخواد مستقل باشه.

-بهش حق بدید.اون و سوهو تمام عمر کاری رو کردن که شما خواستید قربان.منتهی لی از اولش میدونست شما چی کار میکنید اما سوهو نه.

-سوهو چه بخواد چه نخواد گذشتش به خلاف آلوده است.همینطور لی.

-چرا گذاشتید سوهو بره بین اونا؟

-سوهو باید میرفت.منم نمیفرستادمش بالاخره یه روزی یه جایی میفهمید که خانوادش چه طور و به دست کی از هم پاشیده شده.بودنش بین اونا میتونه کمکش کنه بفهمه واقعا چه آدمیه.اون خلافکار به دنیا اومد.باید بین اون ها باشه تا بتونه زندگی کنه.

-اگر بخواد بر علیه شما کاری بکنه چی؟

-نمیدونم لئو.من اونو بزرگش کردم.به نظر خودم این کار برای جبران گناهی که در حق اون و خانوادش کردم کافیه.

-لی چی؟نمیخواید به اون حقیقتو در مورد خانوادش بگید؟نمیخواید بگید اونا زندن؟نمیخواید بگید تمام این سال ها کنار خانوادش بوده و خبر نداشته؟

-نه…میدونی.وقتش که برسه میذارم خودت بهش بگی.میدونم برات سخته لئو.اما اینم بدون.من دارم به نفع همتون کار میکنم.

-میدونم قربان.

-خیله خب.من دیگه میرم.مواظب خودتون باشید.خبری شد باهام تماس بگیر.

-ممنون که اومدید.

و ماشین از پارکینگ خارج شد.لئو دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:

-لی…وقتی بفهمی چی کار میکنی؟قبول میکنی که کی هستی؟یا نه؟

 

 

در قسمت بعد:

ژومی:آه ببین کی با سه تا کامیون رسیده این جا!!!وو یی فان.خیلی خوش اومدی.

سهون:من تا ابد دوست دارم.تا ابد کنارتم.میخوام همین جا ازت بخوام که…تو هم تا ابد کنار من بمونی.

رئیس پلیس یانگ:اون پوشه رو آماده کن.کم کم زمانش رسیده که اونا بفهمن برادرشون زنده است.

سوهو:دوست دارم.

ژومی:میخوام اون پسره که گفتی اسمش سوهوئه رو ازت بخرم و قیمتی که بابتش میدم با کل این محموله برابری میکنه.

ژیومین:آه هوای سئول…دلم برای این جا تنگ شده بود.

دی او:تو همونی نیستی که اون روز تو اون دستشویی دیدم؟چه تصادفی!!!من کیونگسوهستم.دو کیونگسو.

تاپ:من دوست دارم جی دی.یادت نره.

کریس:این پسر همه ی زندگی منه!!فروشی نیست…اگه اونو میخوای باید از روی جنازم رد بشی!!

چانی:پیش به سوی هالیوووووووود!!!

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)