سلام . قسمت 16 فیک سریع و خشن 

به نویسندگی : soo yung 

قسمت شانزدهم

5 روز بعد…

طبق گفته ی سی ال،اون ها توی یه شهر ساحلی با ژومی ملاقات میکردن.پکن برای این کار زیادی خطرناک بود.وارد پارکینگ عظیمی شدن که ژومی منتظرشون بود.ماشین ها توقف کردن.افراد ژومی که توی پارکینگ ایستاده بودن کامیون هارو به طبقه ی زیرین پارکینگ هدایت کردند.ژومی با اون کت و شلوار براق زرشکی منتظرشون بود.کریس با دیدن ژومی از ماشین پیاده شد و به دنبال اون هم هنری از ماشین خارج شد.سی ال از ماشین سویون بیرون اومد و سمت همسرش رفت.ژومی دستش رو دور کمر همسرش حلقه کرد و گفت:

-سفر خوب بود عزیزم؟

سی ال خندید و گفت:

-نمیخواد طوری تظاهر کنی که خیلی خانواده دوستی.من درمورد کتک کاری که با هم داشتیم با سویون حرف زدم.

ژومی اخم تصنعی کرد و گفت:

-تو حتما باید بهش میگفتی؟

کریس بهشون نزدیک شد.ژومی با دیدن اون پسر خوش هیکل توی اون تیشرت تنگ مشکی و اون شلوار جین آبی سوت بلندی کشید و گفت:

-آه ببین کی با سه تا کامیون رسیده این جا!!!وو یی فان.خیلی خوش اومدی.

کریس با ژومی دست داد.کریس اعضای اصلی رو به ژومی معرفی کرد.البته به جز سهون و سوهو که ژومی قبلا اون هارو از دور دیده بود.و همینطور سویون!!!سویون رو به خوبی میشناخت.

ژومی:خیلی زحمت کشیدید.خیلی زیاد و حتما خسته شدید.ماشین هاتون رو همین جا بذارید.افراد من تا ویلای شخصیم شمارو همراهی میکنن.ما قراره چندروز خوبی رو اونجا با هم سپری کنیم.

و همراه سی ال سوار ماشین خودش شد و رفت.همه خوشحال بودن.حتی سوهو.کریس به سوهو که کنار کیوهیون ایستاده بود نگاه کرد و خندید.سوهو هم عمیقا خندید.کریس به کنار خودش اشاره کرد.سوهو اون فاصله رو پرواز کرد.وقتی به کریس رسید کریس محکم بغلش کرد و همه شروع کردن به جیغ کشیدن و دست زدن!هردو تو چشمای هم خیره شده بودن.

کیو:وای…اینارو…ایول خوشم اومد!!!

سویون هم کنار سهون قرار گرفت و نتیجه چی شد؟تشویق و جیغ دوباره!!در مورد چانبک هم اوضاع همین طور بود.

ژیومین:خب خب…من برم به ژومی بگم سه تا اتاق دونفره واسه این شیش تا آماده کنه وگرنه…

کریس:ببند دهنتو ژیومین!!!

تائو:مگه دروغ میگه؟

چن:قبول کن منح//رفی کریس!

همه خندیدن.

هنری:خوبه…هی دی او.قرارمون که یادته.شب میام دنبالت!

دی او:منتظرتم!

چند نفر از افراد ژومی اون هارو تا ویلا همراهی کردن.اول از همه ژومی با یه نوشیدنی خنک و خوب ازشون استقبال کرد.

ژومی:نمیدونید این جا بودنتون چه حس خوبی بهم منتقل میکنه.

و خندید.

سی ال:من ازتون شناخت پیدا کردم.توی همین5روزی که باهاتون بودم!و خب…ما میخوایم که شما یه هفته این جا بمونید.اشکالی که نداره؟

سویون:ما خسته ایم.درست نمیگم کریس؟

کریس:میمونیم!

لی:منم برگ چغندرم این جا نه؟

سی ال:تو عزیز دردونه ی لئویی.این حرفو نزن!!

و همه زدن زیر خنده.

هنری:خب…این ویلا 14تا اتاق داره.و برای استقبال از مهمان هامون ساخته شده.از اون جایی که ژومی خیلی بهتون علاقه داره…

کانگین:میتونید خودتون اتاقاتون رو انتخاب کنید.

کیوهیون:7اتاق طبقه ی پایین.و هفت اتاقم طبقه ی بالا هست.

یسونگ:هرکدوم رو انتخاب کردید سریع مستقر بشید و حسابی استراحت کنید.فرداشب جشن بزرگی داریم!

سی ال:اگر به چیزی احتیاج داشتید خدمتکارها براتون فراهم میکنن!خوش بگذرونید!

همه با لبخند از ژومی تشکر کردن.

ژومی:ویلایی توی صد متری این ویلا قرار داره.من و سی ال اونجا هستیم.مهمونی فرداشب اونجا برگزار میشه!خب…فعلا بچه ها.

و بیرون رفتن!

کریس:خب…من و سوهو…چانی و بکی…سویون و امبر…

سهون:کریس خواهش میکنم یه بار!

کریس:خیله خب سویون و سهون…ماها یه اتاق برمیداریم.خودتون بقیه رو تقسیم کنید!فقط دعوا نکنید.

بعد دست سوهو رو گرفت و کشید تو یکی از اتاقای طبقه ی بالا.ویوی اتاق رو به ساحل بود.کریس و سوهو از پنجره به بیرون نگاه میکردن.

کریس:سوهو…مطمئنی فقط میخوای جای اون برادر باشی؟فقط…برادر؟

سوهو سرش رو انداخت پایین و گفت:

-الان دیگه نه…

-میخوای برای من چی باشی؟

-خیلی بیشتر از یه برادر(یادش رفته پلیسه -_- کریس بیشخصیت بچه رو اغفال کرد!!!))

-مثلا تا چه حد؟

سوهو دستش رو برد سمت میکروفون زیر یقش.محکم اونو توی دستش فشار داد.میکروفون توی دستش خرد شد.(آقا سوهو از دست رفت.بهتون تبریک میگم کلا اداره و باباشو وظیفه و خانواده ی کشته شده رو گذاشت کنار.قول میدم حرف نزنم تا آخر این قسمت دیگه)آروم زیر لب به کریس گفت:

-دوست دارم.

و عکس العمل کریس به جز یه بو//سه ی شیرین میتونست چیز دیگه ای باشه؟

**

سویون یه دوش مختصر گرفت و برگشت به اتاق.داشت موهاش رو با حوله خشک میکرد که دستایی دور کمرش حلقه شدن.سویون خندید و خودشو تو آغو//ش اون فرد جا کرد.

سهون:من تا ابد دوست دارم.تا ابد کنارتم.میخوام همین جا ازت بخوام که…تو هم تا ابد کنار من بمونی.

سویون برگشت و با اشک به سهون خیره شد.زیر لب گفت:

-سهون…گذشتم!

سهون صورت سویون رو قاب گرفت و گفت:

-سویون…گذشتت برای خودته.من ازت میخوام از حالا آیندت رو با من شریک بشی.گذشته ی تو به من مربوط نیست.من الان رو میخوام.زمان حال…آیندمون…خودم و خودت!دیگه این حرفو نزن باشه؟حالا بهم بگو…کنارم میمونی؟

سویون اشکاش رو پاک کرد.بوسه ی با احساسی به لب//ای سهون زد و گفت:

-تا آخرش باهاتم!

**

با زیر دستش تماس گرفت.لئو!!!

لئو:سلام قربان.

-گوش کن لئو.سوهو اون میکروفون رو از بین برده.آخرین صحبتش با کریس بوده.یه چیزی این جا مشکوکه.نمیدونم.شاید اونا هویتش رو فهمیدن اما اون طوری که کای به من گفت سوهو ظاهرا خودش این کارو کرده.

-الان…من چی کار کنم؟

-من جونگین رو شخصا فرستادم دنبال اونا.با یه هلکوپتر شخصی میرسه اونجا.تعقیبشون میکنه تا زمانی که به سئول برگردن.

-خطرناک نیست؟

-معلومه که هست.اما…باید بفهمم سوهو خوبه یا نه.

-سعی میکنم با کریس ارتباط برقرار کنم.اگر مسئله ای باشه به من میگه.

-اون پوشه رو آماده کن.کم کم زمانش رسیده که اونا بفهمن برادرشون زنده است.

-قربان شما واقعا…

-این قراریه که خودت با سویون گذاشتی.یادت رفته؟

-نه قربان.اطاعت میکنم.میدم افرادم اون پوشه رو به سویون برسونن.

-حواستو جمع کن.کریس و بقیه نباید بفهمن اون برادر کیه.خیله خب!

-چشم قربان.اما لی…

-گوش کن لئو.مسئله ی اون پسر برام مهمه.حواسم بهش هست.تو کاری که بهت گفتم رو انجام بده.

-اطاعت

و تماس قطع شد.

**

فردا شب…

همه به ویلای ژومی رفتن.افراد زیادی در اون جا بودن.کریس بعضیاشون رو میشناخت.دست در دست سوهو سمت ژومی رفت.ژومی گفت که اون و سوهو و سویون و سهون بیان و کنارشون بشینن.اون ها هم اطاعت کردن.ژومی کریس رو با چند نفر آشنا کرد و اونا هم خوشحال از ملاقات کریس بهش وعده های زیادی در مورد حمایت مالی میدادن.سی ال رسما حمایت خودش رو از کریس و گروهش اعلام کرد.این خواست ژومی هم بود.حالا که اژدهای سیاه با ژومی بود خلافکارای چین فهمیدن که به راحتی ها نمیشه ژومی رو شکست داد.و همشون یه پله عقب نشینی کردن و اون شب میدون رو خالی کردن تا ژومی به تاخت و تاز ادامه بده.مهمانی تا ساعت12شب طول کشید و از زمانی که اومده بودن نگاه ژومی روی سوهو بود و لبخندهای گاه و بیگاهش ژومی رو جذب میکرد.ژومی وقتی فهمید سوهو یک دکتره بیشتر تحت تاثیر قرار گرفت.مظلومیت چشم های سوهو براش جالب بود.رو به سی ال کرد و گفت:

-سی ال؟

سی ال:هوم؟

-اون پسره…سوهو

-خب!

-میخوامش…

-ژومی بیخیال کریس اونو بهت نمیده.

-زمان خریدن یسونگ یادته؟اون موقع هم گفتی اربابش اونو بهم نمیده.

-سوهو خودش حاضر نمیشه باهات بیاد.

-اربابش کریسه.بهش بگه برو مطمئنم میاد.

-سوهو رو میخوای چی کار؟

-نمیدونم…ازش خوشم اومده.تو به یه نفر نیاز داری که مراقبت باشه.اون پزشکه.میتونم بهش اطمینان کنم!

-ژومیییییی!!

-برای تو میخوامش سی ال.

-به کریس بگو تا ضایعت کنه!

-باشه.میگم.حالا ببین.

-سر هزار دلار

-قبوله.

-بگو بهش.زود باش.

ژومی:کریس.

کریس:بله؟

-ممکنه یکم بیای جلوتر.

کریس کمی سرش رو جلو آورد.ژومی گفت:

-میخوام اون پسره که گفتی اسمش سوهوئه رو ازت بخرم و قیمتی که بابتش میدم با کل این محموله برابری میکنه.

چشمای کریس گرد شد.خود سوهو هم اینو شنید.دست و پاهاش یخ کرد.نه…نباید میرفت.کریس با بهت به ژومی نگاه کرد.

ژومی:میدیش؟

کریس اخم غلیظی کرد.سویون که از سر شب متوجه نگاه های ژومی به سوهو شده بود همه چیزو فهمید.و به سهون هم اشاره کرد و اونم ماجرا رو گرفت.

کریس:ساعت چنده سویون؟

سویون:12ونیم شب.

کریس با لبخند بلند شد.همه بلند شدن.

کریس بلند گفت:

-آقایون…از دیدنتون اونم در این جا خوشحال شدم.باعث افتخاره که بتونم درآینده باهمتون کار کنم.اما اگر اجازه بدید الان دیگه برم.هم من و هم،هم تیمی هام خسته ایم.

همه سرشون رو تکون دادن و ابراز شادی کردن از این که اون رو دیدن.کریس رو به ژومی کرد و گفت:

-ژومی…فعلا.

و خواست بره که ژومی گفت:

-جوابمو ندادی!

سی ال با بازو به کمر ژومی زد اما ژومی فقط خندید.کریس که دید همه دارن نگاهشون میکنن دست سوهو رو گرفت.اونو بالا برد و گفت:

-این پسر همه ی زندگی منه!!فروشی نیست…اگه اونو میخوای باید از روی جنازم رد بشی!

همه با دهن باز به کریس و ژومی نگاه میکردن.جدیت کریس نشون میداد روی اون پسر حساسه و این حرف کریس مشخص کرد ژومی میخواسته اون پسر رو بخره.کریس آرامش خودشو حفظ کرد.آروم لبخندی زد و همراه تیمش از اون جا رفت.

سی ال:رد کن بیاد!

ژومی دستشو برد تو جیب کتش.چک پولی رو بیرون کشید و کوبوند رو میز و با خنده گفت:

-کوفتت بشه عزیزم…

**

شیوون رو خوابوند توی تختش و برگشت توی سالن.نشست روی مبل و کانال هارو جابه جا کرد.جی دی بهش نگاه کرد.چشماش سرخ سرخ بود.آروم اشک ریخت.زیر لب گفت:

-سونگ هیون…

تاپ محکم کنترل رو پرت کرد تو دیوار و فریاد زد:

-خفه شوووو…

جی دی بیشتر اشک ریخت.تاپ هم بغض کرده بود.گفت:

-چه طور تونستی جی دی؟چه طور تونستی؟من بهت اعتماد داشتم.مثل چشمام.اما تو گند زدی به همه چیز…اون چه گناهی داره که این طوری باهاش رفتار میکنی؟مگه اون بچه چه ظلمی به تو کرده؟بچه ی منه…درسته.شاید حاصل یه اشتباه باشه اما بچمه…من به جهنم…اون بچه ی خواهرتم هست!اینو که دیگه نمیتونی ندیده بگیری.میتونی؟بهم بگو چرا؟یعنی نابودی کریس این قدر برات مهمه که حاضر شدی جون یه بچه ی سه ساله رو،اونم کسی که باهاش نسبت خونی داری رو به خطر بندازی و اسلحه بذاری رو سرش.دیدیش با چه ترسی نگاهت میکنه؟دیدی یا نه؟لعنتی از من بدت میاد به اون چی کار داری؟بزن منو بکش ولی با اون درست رفتار کن!

جی دی هیچی نگفت.چیزی نداشت که بگه.تاپ بلند شد و رفت تو اتاق.لحظه ای بعد با یه کیف کوچیک که مال شیوون بود برگشت.کیف رو گذاشت دم در.سونگری پیداش شد و با تنفر به جی دی نگاه کرد.تاپ شیوون رو از اتاق بیرون آورد.لباسشون رو عوض کرده بودن.

جی دی:کجا…هی با تو ام میگم کجا؟

سونگری اون کیف کوچیک رو برداشت و رفت بیرون.

تاپ:دارم میبرمش پیش مادرش.تا دیگه نتونی مثل یه کالا ازش استفاده کنی تا به خواسته هات برسی!

و خواست بره که جی دی پرید سمتش و شیوون رو ازش گرفت.شیوون آروم بیدار شد و وقتی دید تو بغل جی دیه ترس بهش غلبه کرد و زد زیر گریه.جی دی نذاشت تاپ بهشون نزدیک بشه.

جی دی:شیوون…بابات میخواد تورو ببره پیش سوسو…دیگه نمیخواد اجازه بده من تو رو ببینم وباهات بازی کنم.خودشم دیگه نمیاد تورو ببینه.

تاپ:جی یونگ!!!!

-شیوون میخوای باهاش بری؟میخوای منو این جا تنها بزاری و بری؟آره عزیزم؟من اشتباه کردم منو ببخش شیوون.اما نرو باشه؟قول میدم باهات خوب باشم.منو تنها نذار…نذار بابات ولم کنه و بره…نذار بهم بی توجه بشه.نذار از من متنفر بشه شیوون.شیوون من بدون پدرت نمیتونم ادامه بدم.نذار اون از کنارم بره…شیوون تو نذار…

شیوون با تعجب به جی یونگ که اشک میریخت نگاه میکرد.باز به باباش نگاه کرد.دوباره به جی یونگ نگاه کرد.آروم با دستاش اشکای جی یونگو پاک کرد و سرش رو گذاشت روی شونش.آروم گفت:

-گریه نکن…

تاپ زد زیر گریه.به سونگری زنگ زد گفت برگرده.سونگری برگشت.شیوون رو از جی یونگ گرفت و با خودش برد.جی دی نشست روی مبل و دستاش رو گذاشت رو صورتش.تاپ جلوش زانو زد.دستاش رو کنار زد و گفت:

-به چه زبونی بگم چه قدر دوست دارم!!چرا این کارارو میکنی؟چرا از شیوون بدت میاد.من که بهت گفتم هیچ کسی نمیتونه جای تورو بگیره.من که بهت گفتم تا ته دنیا باهاتم پس این کارا برای چیه؟توی عشق من نسبت به خودت شک داری؟

-سونگ…هیون…من…

تاپ آروم بو//سه ای به لب//ای عشقش زد و گفت:

-تو همسر رسمی منی.یادت رفته؟توی فرانسه قسم خوردیم توی همه ی مشکلات و سختیامون و تمام خوشیامون کنار هم باشیم؟یادته؟

جی یونگ خندید و گفت:

-تو اون روز از بس استرس داشتی بیهوش شدی.بعد مراسم.

تاپ گونه ی جی دی رو نوازش کرد و گفت:

-آره.بازم به عشق من شک داری؟

-ندارم تاپ فقط…

-فقط چی؟

-نمیخوام چیزی تورو ازم بگیره.

-من دوست دارم جی دی.یادت نره.

-یادم نمیره…هرگز!

**

یک هفته بعد اژدهای سیاه در کمال امنیت به سئول برگشتن.توی یکی از پارکینگ های سئول بودن.امبر و ته یون و هاکیون ازشون جدا شدن.لی و تائو هم ازشون خداحافظی کردن.ژیومین و لوهان و چن هم داشتن آماده میشدن که برن.

ژیومین:آه هوای سئول…دلم برای این جا تنگ شده بود!

لوهان زد توی سرش و گفت:

-احمق…هر سه دقیقه اینو بگو!

-خب دوست دارم بگم!

-ایشششش

چانی و بکی سر رسیدن.

سویون:کجایید شماها؟

کریس:میخوای کجا باشن؟قیافه ی چان مشخص نمیکنه کجان؟

چان:هی…یه جوری میگه انگار خودش مثل من نیست.نگاه کن خودت کنارسوهویی داری میمیری.

سوهو سرخ شد و چیزی نگفت.

سهون:یااااا…کریس الان که فکر میکنم میبینم چان راست میگه.

بکی:چانی همیشه راست میگه.

همه او کشیدن.

سوهو:چانی یه حامی خوب پیدا کردی!

چانی:بلهههه.

ژیو:خب…ما دیگه میریم.

کریس:حیف شد که شما نمیاید.

لوهان:ببین کریس.وجود تو و سوهو و خواهرت و نامزدش و اون چانبک کافیه تا هالیوود به فنا بره.به ما نیازی نیست که.

کریس:ببند لوهان!

چن:دی او کجاست راستی؟

سوهو:گفت دستشویی فوری داره میره میاد.

چن:او…آخه هنری زنگ زد گفت کارش داره.

چانی:هنری هم بدجور چسبیده به دی اوها…مشکوکن!

**

در دستشویی رو باز کرد.دید یه نفر اونجاست که دلا شده و حالش بده.

دی او:هی…تو خوبی؟

پسر که هنوز چهرش مشخص نبود دستش رو بالا آورد و گفت:

-من…آره…

و دوباره حالش بد شد.

دی او:آره معلومه چه قدر خوبی!بذار کمکت کنم.

سمت اون پسر رفت.کمی زد رو کمرش و گفت:

-فکر کنم مسموم شدی.

پسر سرش رو تکون داد.

دی او:هووووف.الان بهتری؟

اون پسر حالش بهتر شده بود.سرش رو بالا آورد و به دی او نگاه کردوقالب تهی کرد….نههههههه!!!

پسر:من دیگه میرم.مرسی از کمکت.

خواست بره که دی او دستشو گرفت کشید و باعث شد پسر برگرده و مجبور بشه بهش نگاه کنه.

دی او:من تورو یه جایی دیدم!!!

پسر:نه قیافت برام آشنا نیست!

دی او پوزخند زد.خودششششششش بووووووووووووود.بالاخره پیداش کرد.با ذوق دستش رو برد جلو و گفت:

-تو همونی نیستی که اون روز تو اون دستشویی دیدم؟چه تصادفی!!!من کیونگسوهستم.دو کیونگسو.

کای با دهن باز به اون خیره شد.تنها یکم فکر کردن لازم بود تا بفهمه این همون صداست.همون مسکن همیشکی سردردهاش.دستش رو ناخودآگاه جلو برد و گفت:

-کای…کیم کای!!!

دی او دستش رو گرفت و کشید دنبال خودش.کای داشت سکته میکرد.دی او زیادی ذوق زده شده بود.

**

کریس:آماده شید.من 7تا بلیط برای فردا ساعت5گرفتم.سهون مثل آدم سر موقع آماده شو خواهشا.

سهون:چشم قربان.

سویون:هندونه میذاری زیر بغلش.

سهون:ابدا!!!

چن و ژیومین و لوهان ازشون خداحافظی کردن و رفتن.

بکی:پس دی او کجاست؟؟؟

سوهو:اومد…

با دیدن پسری که پشت سر دی او بود از ترس خشکش زد.دی او اومد نزدیک و گفت:

-کریس…اینو نگاش کن لطفا.(من به این چی بگم.نه خدایی کایسو از این ریل تر دیدین؟دی او از این پایه تر دیدید شما اصلا؟من قرار بود حرف نزنم مثلا)

کریس به جونگین نگاه کرد و گفت:

-چیه بلایی سرش آوردی؟

-نهههه…یادته گفتم سوهو به یه پسری کمک کرد؟این همونه.این جا دیدمش.دوباره حالش بد شده بود!

سوهو:اوه…اهم…آره…من فکر کنم…این همونه.الان …بهتری؟

کای سرشو با ترس تکون داد.کریس دور کای چرخید و گفت:

-خب…از آشناییت خوشحال شدم آقای…

دی او:کای…اسمش کایه!

سویون:دی او میشه اجازه بدی صداشو بشنویم؟

کای:اهم…آم…بله.من کای هستم!

کریس:خوبه…خب دی او…میتونیم بریم؟

دی او فورا کارتی رو به کای داد.و با ذوق گفت:

-هر کمکی از دستم برمیاد برات انجام میدم نمیدونم چرا اما ازت خوشم اومده!!!

چانی به زور همه رو هل داد و گفت:

-امیدوارم بازم ببینمت کایییییی…ماباید بریم!!!فعلا

و ازشون دور شدن.کای نفس عمیقی کشید.از بیخ گوشش رد شده بود.به کارت نگاه کرد…دوکیونگسو…و یک شماره.زد تو سرش و گفت:

-فقط کافیه وون شیک بفهمه!!!

اما این دیدار دوتا فایده داشت.اول این که کای فهمید سوهو داره یه کارایی میکنه و دوم این که اون بالاخره تونست اون قرص آرامبخش رو از نزدیک ببینه!!!

 

 

 

 

قسمت بعد یه فلش بک هایی از گذشته است.توی قسمت بعد تقریبا چیزهای زیادی در مورد خانواده های کریس،لی و سوهو میفهمید.قسمت بعدی ماجرایی که باعث شده اون برادر از کریس و سویون جدا بشه رو کاملا توضیح دادم.خیلی از ابهامات قسمت بعد رفع میشه و خیلی سوالات دیگه پیش میاد که جواب همشون توی قسمت آخر یعنی قسمت بیستم داده میشه.ازتون میخوام صبور باشید.قسمت خاک بر سری هم نزدیکه آب قند فراموش نشه!واقعا نیاز پیدا میکنید بهش!!!!رمزیه و چون نمیخوام نه خودم رو اذیت کنم نه شما رمز رو عمومی میکنم.و آخرین خواستم اینه که توی نظراتتون اسم اون کسی که فکر میکنید برادر گمشده است رو بگید.حتما این کارو بکنید.ممنون از همتون.نظر فراموش نشه.قبل از قسمت آخر یه چالش کوچولو هم توی چنل این فیک میذارم که برنده هم داره و چیز خوبی هم گیرش میاد.دوستون دارم.یک دنیا ارادت

 

 

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)