هدر سایت
تبلیغات

fanfiction fast and furious ep 17

سلام . قسمت 17 فیک سریع و خشن .

به نویسندگی : soo yung

قسمت هفدهم

فلش بک…سال 1990

پسر کوچیکش رو توی بغل گرفته بود.یی فان کوچولوش رو.یی فانی که دیگه مادر نداشت.آروم اشکاش رو رها کرد.پیشونی پسرش رو بوسید و با تنها رفیق کره ایش تماس گرفت:

-کوان سانگ وو…زود اون تن لشت رو جمع کن بیا این جا!من رسیدم فرودگاه.

سانگ وو:چی؟؟؟؟؟احمق قرار بود هفته ی دیگه بیای…وای دنیل!!!!داری منو میکشی همون جا وایسا تا بیام.

-منتظرم.

گوشی رو قطع کرد.حدود نیم ساعت بعد یه مرد با عجله دوید سمتش و با دیدنش زد زیر گریه.

دنیل:این لوس بازیارو جمع کن اینو از دستم بگیر.

سانگ وو:وای خدای من نگاش کن…چه پسر نازیه.یی فان کوچولو پس اینه؟بدش من ببینم.

یی فان رو از پدرش گرفت.خواب بود.سانگ وو با احتیاط بغلش کرد تا بیدار نشه.

دنیل:پسرت کجاست؟

سانگ وو:پیش مادرشه.

-نمیخوای به خاطر پسرت اختلافاتت رو با اون کنار بذاری؟

-من با سوریانگ کنار نمیام دنیل.اینارو ولش کن.بیا بریم خونه.

-هووووف.از دست تو.منو میکشی با این کارات.

-تو چی قصد ازدواج مجدد نداری؟یی فان یه مادر میخواد.

چمدون هارو تحویل گرفتن و سوار ماشین شدن.دنیل پسرش رو تو آغوش گرفت.به خونه که رسیدن دنیل یی فان رو خوابوند.و خودش برگشت تو سالن.سانگ وو یه لیوان آب خنک بهش داد.آب رو سر کشید و گفت:

-دارم دیوونه میشم.

-تونستی قاتلشو پیدا کنی؟

-نه.ولی هرکسی که هست نفوذ زیادی داره.من به درک.نگران یی فانم.

-خوب کاری کردی اومدی کره.این طوری میتونم خیلی کمکت کنم.

-میدونم سانگ وو.و ازت ممنونم.

-فردا جی یونگو میارم تا با یی فان آشنا بشه.

-الان چندسالشه؟

-جی یونگ 2سال از یی فان بزرگتره.

-اوهوم.خوبه.

-خسته نیستی؟

-چرا.خیلی زیاد.

-استراحت کن.همسر خواهر سوریانگ فردا میاد این جا.باهاش آشنا بشی بد نیست.آدم عوضی و با نفوذیه.اوه جونگ هیوک.اسمشه

-ممنون سانگ وو.خیلی کمک کردی رفیق.

-وظیفم بوده.شب بخیر!

 

**

وقتی اولین بار کیم سوریانگ رو دید شیفته اش شد.زنی با وقار و زیبا.با چشم هایی گیرا و براق.با مهربانی با یی فان و جی یونگ بازی میکرد و اون شبی که به خواست دنیل اون جا بود خوشمزه ترین چیزی که بلد بود رو برای همسر سابقش یعنی سانگ وو و مهمانش دنیل پخت.خودش به دوتا پسرا غذا داد و اون هارو خوابوند و در نهایت از اونجا رفت.یک هفته بعد وقتی دنیل وو با کوان سانگ وو درمورد ازدواج مجددش حرف زد،سانگ وو استقبال کرد اما زمانی که فهمید زنی که دنیل تصمیم گرفته باهاش ازدواج کنه مادر پسرکوچولوشه کمی تعجب کرد.اما اون کاره ای نبود که بخواد مخالفت کنه پس تنها با پسر کوچیکش جی یونگ،کسی که بعدا به جی دراگون شهرت پیدا کرد به مراسم ازدواج مجدد همسر سابقش رفت.با این حساب اوه جونگ هیوک با دنیل فامیل شد!اوه جونگ هیوک پدر کسی بود که بعدا به یی فان کمک های زیادی میکرد.اون پدر اوه سهون بود.

**

پدر شدن برای بار دوم حس خوبی بود.آغوشش رو باز کرد و پسر کوچولوش رو بغل کرد.اونو کنار یی فان برد.یی فان با محبت به اون بچه نگاه میکرد.

دنیل:پسرم یی فان…تو باید همیشه مراقب داداش کوچولوت باشی خیله خب؟

یی فان دوساله سر تکون داد بی این که بدونه منظور پدرش چی بوده.و این جوری بود که خانواده ی اون ها کمی بزرگتر شد…دنیل بالای سر همسرش رفت.در گوش سوریانگ گفت:

-اسمشو چی بذاریم؟

همسرش آروم اسمی رو دم گوشش زمزمه کرد.دنیل سرشو تکون داد.پیشونی همسرش رو بو//سید و گفت:

-مطمئنی میخوای بذاری یی فان اسمشو انتخاب کنه؟

سوریانگ خندید و گفت:

-یی فان پسر بزرگ منه.یادت که نرفته؟بهش بگو.

-اوه البته.یی فان پسر با احساسیه ولی احساساتش رو معمولا بروز نمیده.مطمئنم برادرش رو دوست داره.ولی اون فقط دو سالشه.بهش بگم برای برادرت اسم انتخاب کن؟

سوریانگ خندید.دوتا اسم رو به همسرش گفت و دنیل هم گفت:

-پس داری بهش حق انتخاب میدی؟!

-اوهوم.این دوتا اسم رو بهش بگو.و ازش بخواه اونی که بهتره رو برای برادرش انتخاب کنه!

دنیل اطاعت کرد.و در کمال تعجب دید پسر کوچولوش یکی از اون اسم هارو نامفهوم زیر لب گفت.دنیل خندید و گفت:

-زبون باز نمیکنی یی فان؟2سالته بچه باید حرف بزنی.

حرف نزدن کریس به خاطر تنها بودنش بود.این اواخر چند کلمه ای میگفت اما معمولا سرش به اسباب بازیاش گرم بود و دنیل امیدوار بود با وجود پسر دومش یی فان از این حالت بیرون بیاد.

**

بعد از گذشت دو سال…زمانی که کریس چهارساله و پسر دوم 2ساله بود خانواده ی دنیل وو کمی شلوغ تر شد.با اومدن یه دختر!!!یه دختر کوچولو به نام سویون!!!دختری که محبوب مادر و پدرش بود.دنیل باور کرده بود که بالاخره خوشبختی بهش رو کرده…از ته دل پسراش و دخترش رو دوست داشت.همینطور همسرش.اون تونسته بود با کمک اوه جونگ هیوک نفوذ زیادی بین خلافکارها پیدا کنه.اون ها دوستای صمیمی هم شده بودن.دنیل مدت ها بود از سانگ وو خبری نداشت.بعد از گذشت چند ماه به طرز باور نکردنی سانگ وو به بزرگترین دشمنش تبدیل شد و دنیل چاره ای نداشت به جز این که بالاخره باهاش روبه رو بشه.و این اتفاق افتاد…و برنده ی این رقابت دنیل وو بود.سانگ وو،پدر جی یونگ 6 ساله حالا مرده بود.بعد از مرگ اون شخصی به اسم جانگ کیونگ هو(پدر لئو)سرپرستی جی یونگ رو قبول کرد.جانگ کیونگ هو دوست صمیمی دنیل بود.یکی از افرادی که به دنیل کمک کرده بود.اوضاع آروم شده بود.البته این طور به نظر میرسید.توی یک روز معمولی،دنیل همراه پسر بزرگش و دخترش به بیرون از خونه رفت.اما وقتی برگشت فهمید اتفاق وحشتناکی توی خونه ی اون ها رخ داده.وقتی به خونه برگشتن دنیل تنها با جنازه ی همسرش روبه رو شد.اما پسر کوچیکش چی؟اثری از اون نبود.هیچ چی!هیچ مدرکی وجود نداشت که بگه اون اتفاقات کار کی بوده.به آب و آتیش زد.از همه پرسید اما خبری نشد.هیچ کس…هیچ چیز…هیچ چیزی درمورد اون پسر نبود.هیچ کس نمیدونست چه اتفاقی افتاده…دنیل فقط به یه نفر شک داشت.کسی که همسر اولش رو هم کشته بود.و اون حالا هویت اون فرد رو میدونست.شخصی به اسم رئیس پلیس یانگ.اون یکی از پلیسای کثیف سئول بود.در لباس پلیس هرکار کثیفی که دلش میخواست انجام میداد.و وقتی فهمیده بود رقیبی به اسم دنیل وو داره سعی کرده بود با آسیب زدن به خانوادش اون رو متوقف کنه و دوبار این کار رو انجام داد.دنیل بعد از مرگ همسرش افسرده شد.جونگ هیوک مثل دنیل پدر شده بود.و اسم پسرش رو سهون گذاشت.یی فان و سویون و سهون با هم صمیمی شده بودن.با این که سویون و سهون خیلی بچه بودن اما سویون هوای سهون رو همیشه داشت.و کریس کوچولو،هوای هردورو.اون ناراحتی و غم پدرش رو درک میکرد.خودشم ناراحت بود.برادرشون گم شده بود.از پیششون رفته بود و هیچ کس نمیدونست اون کجاست.سویون مدت ها بود دیگه نتونسته بود تو بغل مادرش آروم بگیره و این کمی اونو عصبی کرده بود.مادر سهون اغلب اون سه تا بچه رو نگه میداشت.بچه ها به سونگ کیونگ.خواهر مادرشون به شدت وابسته شده بودن و این بین دنیل سعی داشت راهی برای آسیب زدن به رئیس پلیس یانگ پیدا کنه.نمیخواست به پسر کوچیکش و همسرش که کشته شده بود فکر کنه.اون با کمک جونگ هیوک تونست زیردستای رئیس پلیس یانگ رو پیدا کنه…ولی باورش نمیشد.جانگ کیونگ هو،مردی که اونو دوست خودش میدونست زیر دست اون رئیس پلیس یانگ عوضی بود.دنیل درنگ نکرد.اونو کشت و خانوادش رو از هم پاشوند.پسرای اون مرد ناپدید شدن.دنیل شاید اون لحظه آرامش پیدا کرد اما وقتی به سرنوشت بچه های جانگ فکر میکرد قلبش درد میگرفت.چه طور تونسته بود اون بچه هارو اونطوری آواره کنه و از همه بدتر کسی نمیدونست اونا کجا هستن.درست مثل پدر خودش.رئیس پلیس یانگ حالا بیخیال دنیل شده بود.ظاهرا اونم از کاراش پشیمون بود.اما پشیمونی همسر و پسر کوچیک دنیل رو زنده نمیکرد.دنیل کم کم رو به نابودی میرفت.از درون نابود شد و زمانی که بچه هاش بهش احتیاج داشتن اون به جایی رفت که فکر میکرد همسر و پسر کوچیکش در اون جا منتظرشن.

**

وقتی 10 سالش شد رئیس پلیس یانگ که حکم پدرش رو داشت بهش گفت خانواده ی اصلیش  کشته شدن!اون دروغ گفت!و اون پسر هر روز با نفرتی بیش از اندازه نسبت به خلافکارها بزرگ شد.اما بعدا خودش به کسی تبدیل شد که باهاشون همکاری کرد…

**

زمان حال…

موقعیت:آمریکا-فرودگاه هالیوود

چانی دسته ی چمدون بکی رو کشید و گفت:

-جدی میگی؟سه تا مکان جدا واسه خودمون؟این عالیه!!!نیست بک بک؟

بکی از بازوی چانی آویزون شد و گفت:

-این محشره!!

کریس:خیله خب دیگه.شلوغش نکنید.چانی و بکی.شما دوتا همین جا بمونید.یه نفر میاد دنبالتون.میرید به یه هتل.5روز که این جا هستیم اونجا اقامت دارید.خیله خب؟

بکی:کریس!

کریس:چیه؟

-عاشقتممممممممممممم!

و محکم کریسو بعل کرد.سهون زد زیر خنده و گفت:

-چانی زنت بهت خیانت کرد.

چانی:خفه شو اوه سهون!

سهون و سویون بیشتر خندیدن.

سوهو با حرص گفت:

-هی تو!!بیا پایین کمرش شکست!

کریس:بکی له شدم.میشه ولم کنی؟

سویون:درست شنیدم؟سوهو حسودی کرد؟

سوهو:یااااا…سویون.بس کن لطفا.

دی او:ایش…من این جا اضافم؟من اصلا برای چی باهاتون اومدم؟میذاشتید با لی و لئو میموندم دیگه!

کریس:غر نزن واسه تو هم یه فکرایی کردم.خب…سویون و سهون.به لطف سی ال یه ویلای جمع و جور تونستم براتون جور کنم.خوبه.این 5روز رو خوش باشید. و تو اوه سهون.یه تار مو از سرش کم بشه میام جفت چشماتو میذارم تو دستات.فهمیدی؟!

سهون الکی آب دهنش رو قورت داد و دست سویون رو بو//سید.

سوهو:دی او چی؟

کریس به دی او نگاه کرد.پوزخندی زد و گفت:

-پشت سرتو ببین دی او.

در او برگشت و دید هنری پشت سرشه.جیغی از خوشحالی کشید و هنری رو محکم بغل کرد.

هنری:چه طوری پسر؟

دی او:هنری باورم نمیشه!کریس ازت ممنونم.واقعا حوصلم این چند روز سر میرفت.

کریس:پیشنهاد خود ژومی بود.هنری هم از خدا خواسته اومد.

دی او:یا این طور نگو.

هنری:دی اویا…من یه واحد کوچیک این جا دارم.میریم اونجا.اوکی؟کریس.ممنون که دعوتم کردی.فعلا

و دست دی او رو کشید و رفتن.

سهون:هی…نگفتی خودتون کجایید!

کریس دستش رو حلقه کرد دور بازوی سوهو و گفت:

-به تو چه؟

و با سوهو از اونجا دور شد.

سهون:این از وقتی با سوهو میگرده پرو شده.

چان:نیست خودت از وقتی سویون بهت اوکی داده عاقل تر شده؟اون یه ذره مخی هم که داشتی پرید بدبخت!

سهون:حداقل مثل یه معتاد بدبخت نعشه که به نظر نمیرسیدم وقتی مع//شوقم رو میدیدم!میرسیدم؟

چانی:یا…دهنتو ببند.

بکی:معتاد چی؟منظورش منم چان یا شخص دیگه ایه؟

سویون:منظورش تویی.چانی سه روز به خاطر تو نتونست درست بخوابه یا غذا بخوره.

بکی با لبخند نگاهش کرد.چانی سرخ شد و گفت:

-اهم…ما میریم بیرون منتظر تاکسی بمونیم.فعلا بچه ها.

و همراه بکی رفت.

سهون:خب خب خب…کجا بودیم؟

سویون به چمدونش اشاره کرد و گفت:

-این جا.

-چی؟نگو که من…

-با صداقت و رک گویی تمام دارم بهت میگم این چمدونو برام بیار.همین!کار سختی نیست عزیزم.

و خودش جلوتر راه افتاد.سهونم با کلی غر غر دنبالش رفت.

**

به منظره ی روبه روش خیره شد.بعد از حدود سه ساعت رانندگی حالا به این بهشت کوچیک رسیده بود.

سوهو:کریس این…این…

نتونست حرفشو ادامه بده.کریس اونو روی دوتا دستاش بلند کرد.سوهو جیغ خفه ای کشید.و با دستاش گردن کریس رو محکم گرفت.کریس خندید.سوار اون قایق تفریحی شد و سوهو رو روی کاناپه نشوند.قایق نسبتا بزرگی بود.سوهو با هیجان به اطرافش نگاه میکرد.

سوهو:دوسش داری؟

-محشرهههه!

-مال توئه.

-چی؟

-به اسم خودم خریدمش چون شناسنامتو نداشتم.وقتی برگشتیم سئول بهم بدش تا به اسم خودت بزنمش.برای تو خریدمش سوهو.این مال توئه.هم این قایق و هم تمام وسایلایی که توشن.یه خدمتکار چمدون رو آورد داخل.

کریس:سوزی اتاق بالا بذارش.

خدمتکار لبخندی زد و گفت:

-دیوید گفت تا یک ساعت دیگه راه میوفته!

سوهو:راه میوفته؟

کریس:قراره این 5روز تو دریا باشیم.نه همش.شهر رو هم برمیگردیم و میبینیم.فکر همه جارو کردم.سوزی میبرتت به اتاقت.تاشب خوب استراحت کن.یه سورپرایز برات دارم.

بوسه ای به موهای سوهو زد و خودشم رفت بالا.سوزی اونو به اتاقش برد و گفت:

-یی فان خیلی دوست داره که حاضر شده برات همچین کاری بکنه.

-میشناسینش؟

-اوه من و خانوادم برای عموی اون کار میکنیم.احتمالا میاد این جا و تو میبینیش!

-همونی که توی شیلی زندگی میکنه؟

-آره.وقتی فهمید کریس این جاس تمام تلاششو کرد تا خودشو برسونه.اون نمیتونه بیاد آسیا حالا که کریس این جاست اون میاد.

-پس به برادرزادش خیلی علاقه داره.

-راستس نه.اون داره میاد عروسش رو ببینه!

-عروسش؟

سوزی ریز ریز خندید و گفت:

-منظورم تویی!

-من؟؟؟؟؟؟

**

چانی  و بکی به هتل رسیدن.کارت اتاقشون رو از مسئول اونجا گرفتن و وارد اتاقشون شدن.اتاق محشری بود.با یه اتاق خواب.سرویس کامل و یه تخت دونفره ی شیک توی اون اتاق.چانی خندید و به بکی نگاه کرد.بکی ظاهرا خیلی تعجب نکرده بود.

چانی:خوشت نیومده بکی؟

بکی:این جورجاها زیاد اومدم.

چانی دوباره یاد گذشته ی بک افتاد.این که اون تن زیبا زیر دست هزار و یه نفر مرد شهو//تران دست به دست میشده خونش رو به جوش میاورد. این که هزاران نفر قبل از اون بکی رو داشتن عذابش میداد.این که اولین بکی نبود خیلی براش دردآورد بود.تو همین افکار بود که چیز گرمی رو روی ل//باش حس کرد.دستشو دور کمر بک حلقه کرد و گفت:

-متاسفم بک…از این که زودتر پیدات نکردم.

و اشک ریخت.بکی اشکاش رو بوسید و با خوشحالی گفت:

-دوست دارم!دوست دارم!دوست دارم!احمق من الان فقط مال توام.مال خود خودت.جسمم.روحم…قلبم همش به نام خودته.مال خودته!!!نه مال هیچکس دیگه ای!

چانی هم خندید.بکی رو هل داد روی تخت و شروع کرد به قلقلک دادنش.بکی قهقهه میزد.ناگهان دستای چان رو گرفت و گفت:

-چانی؟

-هوم؟

-میشه نیم ساعت دیگه بری بیرون و شب برگردی؟

-هان؟

-لطفا.این یه هدیه است برای خودت.بذار این کارو بکنم.

-میخوای چی کار کنی بکی؟مشکوکی.

-بهم اعتماد کن.

-اعتماد دارم.

-پس برو.

-مواظب خودت هستی؟

-آره.

-یه دوش میگیرم و بعد میرم.

**

وارد ویلا شدن.هردو با دیدن داخل ویلا لبخند زدن.

سهون:قشنگه.

سویون:آره خیلی.سی ال سلیقه ی خوبی داره!

-اوهوم.ولی مطمئنم سلیقه ی تو بهتره.

سویون چمدونش رو از سهون قاپید و گفت:

-وقت استراحته.

بو//سه ای به گونه ی سهون زد و دوید تو اتاقش.سهون از خوشی خودش رو انداخت رو مبل و زد زیر خنده.دستاش رو کوبید به هم و گفت:

-امشب بهترین هدیه ی زندگیت رو بهت میدم!قول میدم سویون.قسم میخورم!

 

 

 

ای جماعت کریسهو و چانبک لاور.قسمت بعدی رمزی میباشد.رمز عمومیه!!!یه لیوان آب قند بزارین کنار دستتون!!!من خبیث میشوم!!!و بنده صرفا جهت بازی با روح و روان شما این جملات را مینویسم:

 

در قسمت بعد:

کریس:میخوام مال من بشی!

چانی:بکی…خواهش میکنم ادامه نده…دارم میمیرم…بکی بس کن!

سهون:با من ازدواج میکنی کیم سویون؟

سوهو:جسمم…وجودم…روحم…همشو تسخیر کن.همین امشب.همین جا.همین الان!

بکی:خوشت میاد پارک چانیول؟

سویون:دوست دارم سهون.با تمام قلبم دوست دارم.

کریس:این مردی که امشب تورو مال خودش کرد.تا آخر عمرش بهت وفادار میمونه!!

 

من خودم قسمت بعدی رو میخونم اُوردوز میکنم(جهت سکته دادن شما)امیدوارم با روح و روان شما به اندازه ی کافی بازی نموده باشم.موفق و پیروز باشید.نظر یادتون نره.شرط آپ قسمت بعدی نظر بالای پنجه و پنج تاست!راجع به رئیس پلیس یانگ هم بیشتر توضیح میدم.اگر اون فلش بک رو نفهمیدید دوباره بخونید متوجه میشیدش.به درود!

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 80 نظر 16 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Maryam
مهمان

خب خداروشکر امن و امانه و خوش گذرونی

ایدا
مهمان

اوه مای گاششششششششششششش نههههه وای همین الان نخونده غش کردم

m.b
مهمان
رویا
مهمان
با اون چن جمله آخرت روحو روانمو به آتش کشیدی تونو خدا زود آپ کن که بد جور موندم تو خماری عاشق فیکتم تنها فیکیه کا انقد دوسش دارم خیلی باحاله
zahra
مهمان

فیکت خیلی جذاب و باحاله من دوسش دارم ولی واقعا جای یه هونهان تو فیکت خیلی خالیه

miss.oh
مهمان

وای من امشب تمام قسمتارو خوندم به جرات میتونم بگم حرررف نداره توروخدا پارت بعدو زود اپ کن

shirin
مهمان

هاهاهاها…
هیچی ندارم بگم
جز اینکه تشکر فراوان❤❤❤❤
برم قسمت بعدی..

zari
مهمان

سویووووووونگ سویووووووونگ لعنت به من! پس تو کجا غیب شدی!?لعنتی کجایی دارم دق میکنم! د بیاااااا دیگه! خداااااا چرا من خنگ بودم!داداشه سوهو بود! مطمئنم! مطمئنم! مطمئنم! سگ تو روحم چرا انقدر بی رحمی خداااااااااااااااااااا! خیلی نامردی خو یه هفته تو خماری! بدجوری با خوشقولی بدعادتمون کردیا!

Soo yung
مهمان

آرام باش .آرااااااااااااام.
چرا فکر میکنی سوهوئه؟؟با ذکر علت😊😊
نزن اون حرفو به خودت.دهه😑
من خوشقولم.خواهشا باهام راه بیاید😢😢😢😢
حرصم ندید😢
فردا داستان آپ میشه آرام باشید😉

Zari
مهمان

توی قسمت اول لئو به سویون میگه که داداششون خلافکار نیستو و زیردست یکی از بزرگای کشوره و اینا !پیش اون بزرگ شده! خو لی که خلافکاره پس میمونه سوهو دیگه! اگه غلط باشه به جون تو سایلنت ریدر میشم😂😂😂😂

Soo yung
مهمان

هوووووم.خوشمان آمد.احسنت بر تو.سایلنت نشو 😢😢😢😢😢

KRIS
مهمان

قسمت بعدی کی اپ میشه؟؟؟
بد جایی تموم کردی -_-
بیا دیگه :|

حبه انگور
مهمان

اپ نشده؟؟؟؟؟؟؟؟
من سریعو خشن میخام خبببببب نظررررر دادن کاری داره مگهههههه

Mary
مهمان

چه قروقاطی شده ناموسا 308519_huhsmileyf3

nika_suel
مهمان
ینی یجوری سرنخ میدی که بازم تهش نشه با اطمینان تصمیم گرفت کی داداششونه! daqun heeey againagain الان هم لی هم سوهو هر کدوم یه سری نشونه دارن againagain نمدونم شایدم من از قصد هی میخوام مطمئن نشمممم aaaar 154fs232528 jjjj 154fs232528 واای عزیزممم بچگیایه کریس چه اکور بودههه*—* bunny سهون هم از همون بچگیش دیو.ث بوده قشنگ میشه حسش کرد :yes: B-) وااقعا تو این قسمت میشد فهمید جی دی با چه نفررتی نسبت به کریس و پدرش بزرگ شده! 154fs232528 aaaar این پلیس یانگ هم رو مخمه هااااا…مرت.یکه گن.د زده به عشقولانه بازیه ایناااا heeey ووووای هنرررییی :yes:… Read more »
Soo yung
مهمان

تو کجا بودی؟؟؟😢😢😢😢😢مسافرت بودی نبودی
کجایی بیای ببینی اینا منو میکشن با این نظر ندادنشون.انصافه من تا2شب بشینم داستان ویرایش کنم بعد یک سوم بازدیدا نظر نذارن؟؟؟انصافه واقعا؟؟😢😢😢😢😢

nika_suel
مهمان

عره دیگه من همون موقع که بهت پی ام دادم پریدم اومدم سایت این قسمتو بخونم 4chsmu1 B-)
اره والااا…ادم بعضی وقتا حس میکنه بعضیا تفریحی صفحه ی فیکو باز میکنن و میرن =/
حقشون بود رمزو عمومی نمیکردی*لبخنده خبیث* 4chsmu1

سحر
مهمان

من نمیفهمم این 250 نفری ک داستانو خوندن چرا نصفش حداقل نظر نمیدن

سحر
مهمان
گوگوری
مهمان

به دمت گرم. راستی نفهمیدم به اون نظرم جواب دادی.!درمورد اسمم اره خودمم خیلی ازش خوشم میاد aaaar aaaar
درمورد اپ فیکتم باید بگم من کلا صبور نیستم. یعنی اصلا ندارما به خاطر همینم میگم زود تر کلشو بنویس. :scratch:
بی صبرانه منتظر قسمت رمز دارتم! امیدوارم باحال باشه!! اگه تو نوشتن صحنه مشکل پیدا کردی من وان شات مینویسم. میتونم کمکت کنم!! B-)
دستت درد نکنه ابجی boooch

Soo yung
مهمان

آرام باش گوگوری .چشم عزیزم کمک خواستم حتما.و خواهش میکنم😆

گوگوری
مهمان

خیلی دستت مرسی
راستی بیا بقیشو اپ کن دیگه
154fs232528

wpDiscuz