سلام . قسمت 19 فیک سریع   خشن . 

به نویسندگی : soo yung 

آهنگ این قسمت : 

ohsehun40-42 (2)

قسمت نوزدهم
صبح شد.چشماش رو باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت.تو آغوش کریس بود.به صورت کریس نگاه کرد.صورت استخونی با پوستی صاف.بینی خوش فرم و لب های سرخ.چشمای خوش حالت…ته دلش به داشتن کریس افتخار میکرد.صورتش رو نوازش کرد و گفت:
-بیدار نمیشی؟
کریس چشماش رو باز کرد.بوسه ی آرومی به ل//بای سوهو زد و گفت:
-سوهو؟
-بله؟
کریس خم شد و از کشوی کنار میز یه حلقه بیرون آورد.اونو توی دست سوهو کرد.سوهو سرخ شد و گفت:
-این چیه؟
-پدرم قبل از مرگش این حلقه رو بهم داد.بهم گفت اینو به کسی بدمش که عاشقشم.میخوام بدمش به تو!
سوهو با خجالت به اون حلقه نگاه کرد.
کریس:دوست دارم!
سوهو نگاش کرد و گفت:
-من بیشتر.
**
موقعیت:سئول-اداره ی پلیس
وون شیک:امکان نداره.
کای:فعلا که سوهو رفته با اونا.انگار نه انگار پلیسه.همه چیزو فراموش کرده.حتی خانوادش رو.
-و این یعنی دستمون به کریس نمیرسه درسته؟
رئیس پلیس یانگ اومد داخل و گفت:
-کی گفته؟
کای و وون شیک به احترامش بلند شدن.
یانگ:بذارید سوهو به کارش برسه.من ازش خواستم این کارو بکنه.
کای:چرا به ما نگفتید؟
یانگ:نیازی نبود.فعلا مراقب حرکات باقی اژدهای سیاه توی سئول باشید.خیله خب؟
وون شیک و کای احترام گذاشتن.یانگ بیرون رفت.کای و وون شیک به هم نگاه کردن و چیزی نگفتن.اما مطمئن بودن رئیس پلیس یانگ هم از کار سوهو شگفت زده بود و فقط سعی کرده بود جو رو آروم نگه داره.
**
لئو با لی تماس گرفت.
لئو:سلام.خوبی ییشینگ؟
لی:اوه تویی؟آره خوبم.چیزی شده لئو؟
-میتونی بیای پیشم؟
-برای چی؟
-مدارکی از خانوادت به دست آوردیم.میخوام تو هم اونارو ببینی.
-از خانوادم؟
-برادرت…
-یعنی…برادر من…زندست؟
-آره لی.اون زندست.
-خدای من.باید کجا بیام؟
-بیا به آپارتمان خودم.به هیچ کس هم چیزی نگو.حتی لوهان.
-خیله خب باشه…الان میام.
لئو تماس رو قطع کرد.به یکی از زیردستاش اشاره کرد نزدیک بیاد.پرونده ی زرد رنگی رو داد بهش و گفت:
-گوشات رو باز کن.این پرونده پرونده ی مهمیه!میرسونیش به دست خود کیم سویون.نه هیچ کس دیگه ای!!
-اونا الان توی هالی//وود هستن.
-وقتی به سئول برگشتن بهش برسون.حالا هم برو.
پسر تعظیمی کرد و رفت.گوشی رو برداشت و با سویون تماس گرفت.گوشی سویون رو سهون جواب داد:
سهون:بله؟
لئو:سهون تویی؟
-لئو…کاری داری؟
-گوشی رو بده به سویون.
-هی…به من بگو.اون الان نمیتونه باهات صحبت کنه.
-چرا؟
-چون خوابه.ساعتو دیدی؟7صبحه!!
-به وقت شما هفته صبحه.
-گفتم چیکارش داری.
-به خودم و اون مربوطه.
-هی…من همسرشم.هرچیزی که به اون مربوط باشه به منم مربوطه.
-چی؟؟؟؟همـ…همسرش؟
-آره.دیشب ازش تقاضای ازدواج کردم و اونم جواب مثبت داد.همین.خداحافظ.
و گوشی رو قطع کرد.لئو درمونده روی صندلی نشست.سویون…دختر مورد علاقش.کسی که از بچگی عاشقش بود حالا واقعا داشت از دستش میرفت؟؟باید این اجازه رو میداد؟سرش رو گذاشت روی میز و آروم اشک ریخت.اینو میدونست محاله ممکنه ول کن سهون بشه.سویونو ازش پس میگرفت.به هر قیمتی.
**
5روز بعد…
همه به سئول برگشتن.توی فرودگاه بودن.کریس با لئو تماس گرفت و گفت که به سئول رسیدن و همه چیز هم مرتبه.لئو طبق قرار داد10000دلار رو به حساب تک تک اون ها واریز کرد.و همشون الان خوشحال بودن.بکی مدام با همستر کوچولوش ور میرفت و چانی رو به خنده وا میداشت.
گوشی چانیول زنگ خورد.
چانی:هیییییییییین…بابامه!
رنگ از روی بکی پرید.
چانی:بله؟
-چانیول کجایی؟
-توی فرودگاهم بابا.
-سئول؟
-بله بابا.
-خوبه.زودتر بیا این جا.دخترخالت اومده باید ببینیش.
-که چی بشه؟
-اون قراره عروسم بشه.
-چی؟؟؟عروست بشه؟؟؟جسیکا عروست بشه؟عمرا…
-پارک چانیول هنوز نفهمیدی من از اون دختره متنفرم؟پاشو بیا یه جوری بفرستش بره!!!من از پس زبونش برنمیام.
-اوه باشه باشه اومدم.راستی یه نفر دیگه هم هست که باهام میاد.
-کی؟
-خب…راستش…من بهش علاقه دارم و…
-اسمش چیه؟
-بابا…اون…اون یه پسره…
-خدای من…
-بابا خواهش میکنم من واقعا دوسش دارم.
-اسمش چیه؟
-بکهیون.بیون بکهیون.
-مطمئنی فامیلیش بیونه؟
-آره…
-سریع بیاید.باید ببینمتون.
چانی گوشی رو قطع کرد.دست بکی رو گرفت و گفت:
-خب کریس.بابام با گیوتین منتظره تا اعدامم کنه.من و بک باید بریم.خداحافظ همگی.
و از اون جا رفتن.
دی او:منم اول میرم پیست مسابقات.یه سر میزنم و اوضاع رو چک میکنم بعد میام.
کریس:باشه.مواظب باش.
دی او هم رفت.کای از دور شاهد جدا شدن اونها بود.دلش میخواست دی او رو تعقیب کنه اما دستور این بود حواسش به کریس و سوهو باشه.پس سرجاش موند.
سویون:خب.بریم خونه.
سهون:آره…حسابی خستم!
و همه سوار ماشین کریس شدن که توی پارکینگ بود.سوهو کنارش نشست و سویون و سهون هم عقب.کریس برای این که زودتر برسن از جاده ی خارج شهر حرکت کرد.توی راه بودن که کریس متوجه شد سه تا ماشین تعقیبشون میکنن.
کریس:اینا کین؟
سویون برگشت و بهشون نگاه کرد.اسلحش رو آماده کرد و گفت:
-جی دراگون!!!
کریس محکم کوبید رو فرمون و گفت:
-لعنت بهت!!سوهو سرتو بنداز پایین خیله خب؟
سوهو اطاعت کرد.دوتا از ماشین ها از بغل بهشون چسبیدن.کریس لبش رو گاز گرفت و بیشتر گاز داد.یکی از افراد تو ماشین اون ها اسلحش رو درآورد.سمت سهون نشونه گیری کرد و شلیک کرد.شیشه ی ماشین کریس خورد شد و صدای فریاد سهون تو ماشین پیچید.کریس فورا با اسلحش راننده ی ماشین سمت خودش رو زد و سویون هم از شر اون یکی ماشین خلاص شد.همین موقع ماشین سوم محکم از پشت کوبید به اونها و از جاده منحرفشون کرد.و بعد ازشون فاصله گرفت و رفت.سویون و کریس با هول و وحشت پیاده شدن و سهون رو هم از ماشین کشیدن بیرون.بدجور زخمی شده بود.کریس داد زد:
-نزدیک قلبشه!!خدای من سهون…سهون منو نگاه کن.
چندبار زد توی صورت سهون.اما سهون بیهوش بود.
سویون:سهون…سهون بیدار شو لعنتی…چشماتو باز کن سهون…کریس یه کاری کن داره میمیره.سوهو تمام این مدت با وحشت به کریس زل زده بود.حال کریس خوب نبود.سهونم بیهوش بود.سویونم مدام سهونو صدا میزد.سوهو نشست بالای سر سهون.
سویون:سوهو…نجاتش بده…التماست میکنم…
همین موقع صدای یک هلیکوپتر به گوش رسید و بعد از اون آژیر پلیس…سوهو زیر لب نالید:
-نه!!!
چند ماشین پلیس از دور پیداشون شد.هلیکوپتر بالای سرشون قرار گرفت.کریس و سویون وحشت کرده بودن.
سویون:چی کار کنیم؟؟؟
کریس با عجز به پلیس ها که بهشون نزدیک میشدن نگاه کرد و گفت:
-سویون ماشینو روشن کن.سوهو بیا کمک کن سهونو بلندش کنیم.بدو…
سویون سمت ماشین دوید.پشت فرمون نشست و روشنش کرد.صدای تیراندازی اومد.پلیس داشت تیراندازی میکرد.سوهو چشماشو بست.
کریس مقابلش بود.گفت:
-سوهو…سوهو منو نگاه کن عزیزم…آروم باش فقط کمک کن بلندش کنیم…باشه…اونا نمیتونن کاری کنن…سوهو با تو ام.
سوهو با اشک نگاهش کرد.
کریس:سوهوووو!!!
سوهو دستش رو سمت جیب پیرهنش برد.گوشیش رو از اون تو برداشت.شماره ی وون شیک رو گرفت…رهبر نیروهایی که در اطرافشون بودن.
وون شیک جواب داد.سوهو چشماشو بست و گفت:
-وصل کن به تمام نیروها.
کریس با اخم نگاهش کرد.گیج شده بود.
وون شیک:وصل شدی افسر کیم!!!!
صدای گوشی رو بلند گو بود.کریس با ناباوری به سوهو زل زد…
سوهو:به گوش باشید…افسر کیم جونمیون هستم.تمام نیروها حق تیراندازی ندارید.تکرار میکنم حق تیراندازی ندارید.فورا یه آمبولانس به موقعیت اژدهای سیاه ارسال کنید…سریعا…
سویون بالای سر سوهو بود.با حیرت به سوهو خیره شدن.هرجفتشون.
سوهو به کریس نگاه کرد.کریس هم!!سوهو اشک ریخت.کریس هم…کریس زد زیر خنده.دیوانه وار میخندید.خنده هاش به فریاد تبدیل شد.سویون با نفرت به سوهو نگاه کرد.کریس رو کشید و گفت:
-بیا بریم.زودباش کریس…مگه نشنیدی؟اون پلیسه…حواسش به سهون هست…بلند شو لعنتی…
صدایی از گوشی پخش شد:
-افسر کیم.آمبولانس توی راهه.موقعیت یی فان رو اعلام کن.اون کجاست؟؟
کریس زل زد به سوهو.دستش رو از بازوی سهون برداشت.ایستاد.سویون گفت:
-یه مو از سرش کم بشه…پیدات میکنم…تمام عزیزانتو جلوی چشمات تیکه تیکه میکنم…یادت نره…
کریس رو هل داد سمت ماشین.خودش نشست پشت فرمون.پلیس ها نزدیک تر میشدن.هلیکوپتر داشت فرو میومد.کریس توی اون گرد و غبار ناشی از فرود هلیکوپتر به سوهو زل زد.دستش رو گذاشت روی قلبش و گفت:
-خیلی پستی…
***
دو روز بعد…
دی او با کمک لی و لوهان و تائو سهون رو از بیمارستان پلیس فراری دادن.کریس تو این سه روز افسرده شده بود.کریس دیگه کریس سابق نبود.رهبر اژدهای سیاه خرد شده بود.شکسته بود.قلبش…روحش…جسمش…عشق پاکش جلوی چشمای خودش تبدیل به نفرت آتشین شده بود…مگه میشد؟مگه امکان داشت؟اون سوهو بود…سوهوی خودش…پاره ی تنش…مردی که فکر میکرد تا ته راه کنارش میمونه.سرش رو گرفت بین دستاش…خاطراتش عین یه فیلم سینمایی از جلوی چشمش رد شدن…

کریس:پاتو از چادر نمیذاری بیرون سوهو.
کریس:سوهو…سوهو صدامو میشنوی؟باز کن چشماتو…سوهو منو ببین.منو نگاه کن..سوهو بهت میگم منو نگاه کن!!
سهون:خون زیادی ازش رفته.
کریس:خفه شو و به جای وقت تلف کردن وسایل بخیه رو بیار.
کریس متقابلا داد زد:نمیتوووونم!!!دارم دیوونه میشم اگر یه چیزیش…نه نمیتونم!!

((به حال خودش ضجه زد.داد میکشید.فریاد میزد و با مشت میکوبید به تکه گوشتی که توی سینش بیقراری میکرد…))

کریس:اون…اون…نمیمیره…نباید…سوهو…
-داشتم از نگرانی میمردم.این چند روز هیچی نمیتونستم بخورم.لطفا بیشتر مراقب خودت باش.نمیخوام صدمه ببینی.
-سوهو…باید یه چیزی بهت بگم.

((به یاد اولین بو//سشون افتاد…چه قدر احمق بود که فکر کرد گرمای اون بو//سه ابدیه…))

کریس:دیگه…منو این طور با نبودنت…نترسون  …
کریس پوزخند زد و کامل خودش رو انداخت تو بغل سوهو.همه او بلندی کشیدن و خندیدن.سوهو اما سرخ سرخ بود.کریس کامل دراز کشید و سرشو گذاشت رو پای سوهو.

((چه قدر عاشقش بود و خبر نداشت معشوقش رذل ترین آدم روی زمینه…چه قدر ساده لوحانه روش حساب باز کرده بود…))

کریس:این پسر همه ی زندگی منه!!فروشی نیست…اگه اونو میخوای باید از روی جنازم رد بشی!

((میخواست زندگیشو،عمرشو،روحشو به نام سوهو بزنه…دارایی هاش که چیزی نبود…اما حیف قلب پاکش که این جوری خرد شد…))

کریس:به اسم خودم خریدمش چون شناسنامتو نداشتم.وقتی برگشتیم سئول بهم بدش تا به اسم خودت بزنمش.برای تو خریدمش سوهو.این مال توئه.هم این قایق و هم تمام وسایلایی که توشن.

((چه قدر رکیکانه جملاتی رو به زبون آورده بود که حقیقت نداشت…چه قدر ظالمانه کریس رو فریب داد…چه قدر بیرحم و خشن قلبشو زیر پاهاش له کرد…))

سوهو:جسمم…وجودم…روحم…همشو تسخیر کن.همین امشب.همین جا.همین الان!

((چه قدر احمق بود که باورش کرد…بزرگترین دروغ زندگیشو باور کرد.سوهو رو باور کرد…سوهو؟اصلا اسم اصلیش این بود؟نمیدونست به کدوم دری بزنه…از کی کمک بخواد…قلبش…روحش…همش نابود شده بود…چه خوش خیال بود که اونو مال خودش میدید…))

کریس:این مردی که امشب تورو مال خودش کرد.تا آخر عمرش بهت وفادار میمونه!!

((چه قدر پست فطرت بود.چه قدر قشنگ فریب میداد.اون یه تظاهر کننده بود…یه دروغ گو…))

سوهو:یی فان…نذار…هیچ چیز…هیچ کس…هیچ حقیقتی…از هم جدامون کنه…باشه؟

((دیگه نمیتونست…به چه قیمتی؟به خاطر چی از دستش داده بود؟؟سوهو باهاش شوخی کرده بود مگه نه؟؟نه…این شبیه شوخی نبود))

سوهو:به گوش باشید…افسر کیم جونمیون هستم.تمام نیروها حق تیراندازی ندارید.تکرار میکنم حق تیراندازی ندارید.فورا یه آمبولانس به موقعیت اژدهای سیاه ارسال کنید…سریعا…

افسر…افسر…افسر…این کلمه تو گوشش زنگ میخورد.زیر لب گفت:
کریس:دیگه نمیخوام ببینمش.تموم شد.همه چیز بین من و سوهو تموم شد!!!
نفهمید داره چی کار میکنه.سمت آینه ی اتاقش رفت.به خودش خیره شد.با چشمای قرمز و اشکی…مشتش رو بالا آورد و کوبید تو آینه…تکه ای از اونو برداشت…دیگه نمیتونست…نه!!!میتونست دووم بیاره.میتونست زندگی کنه و ادامه بده اما نمیخواست…مسئله تونستن نبود…مسئله خواستن بود.کریس از زندگی سیر شده بود.دیگه زندگی رو نمیخواست…
تکه ی آینه رو گذاشت روی رگش…
**
سوهو تو اداره نشسته بود.لی هم اونجا بود.تو اتاق رئیس پلیس یانگ.
سوهو:باورم نمیشه اینقدر پست باشی!
لی:جونمیون!
سوهو:چیه؟فکر کردی خودت خیلی خوبی؟نه…تو میدونستی و خفه خون گرفتی.هیچی به من نگفتی.فقط یه چیزو نمیفهمم.من چه گناهی کردم که این وسط این وسط بازیچه شدم؟گناه من چی بودددد؟؟
زد زیر گریه.لی بغلش کرد و سعی کرد بهش دلداری بده.
لی:آروم باش جونمیون…بذار بابا همه چیزو تعریف کنه…آروم باش…
یانگ:چندین ساله پیش بود.همسرمو توی یه حادثه ی آتش سوزی از دست دادم.اون باردار بود.بچم از دستم رفت.بچه ای حتی نفهمیدم پسر بود یا دختر.گفتن کار شخصیه به اسم دنیل وو.برای این که متوقفم کنه این کارو کرده.پیداش کردم.همسرشو کشتم.اون با پسرش فرار کرد.چند سال بعد توی کره پیداش کردم.توی کشور خودم.دوباره خانوادشو ازش گرفتم و پسرشو دزدیدم.میخواستم اون پسرو بکشم اما…همون روز بهم خبر دادن تمام اینا توطئه بوده برعلیه دنیل وو.تا منو بندازن به جونش.فردی به اسم جی سانگ وو از دنیل متنفر بوده و باعث و بانی تمام این اتفاقات شده.اون رذل حیوون صفت همسرمو کشت و انداخت تقصیر دنیل.و منم…اون بلاهارو سرش آوردم.اما درست لحظه ای که میخواستم پسر دومشو بکشم متوقف شدم.و اون خبر بهم رسید.رفتم به دیدن کوان سانگ وو.اون گفت از بچگی از دنیل متنفر بوده.چون همیشه دنیل بالاتر و بهتر از اون بوده.گفت به دنیل به خاطر داشتن خانواده ای به اون خوبی حسادت میکرده.فرصتشو پسدا کرده همسر منو کشته و انداخته تقصیر اون.اون روز با اشک سانگ وو رو ترک کردم و بهش گفتم منتظر باشه تا دنیل تقاص کارهاش رو بهش پس بده!همین موقع بود که زیر دستم به اسم جانگ کشته شد و پسراش آواره شدن.بهم گفتن دنیل وو یه سری اطلاعات رو از اون به پلیس داده و پلیس هم حمله کرده به جانگ و اونو کشته.یه جورایی دنیل مسئول قتل خانواده ی جانگ شد.اما پسراش..دوتا پسر زیبا و باهوش.گرفتمشون زیر پر و بال خودم.بزرگه شد همه کارم.مشاورم.همراهم…جانگ لئو…
سوهو:خدای من…من نمیفهمم.من این جا چیکارم؟؟؟
-آروم باش پسرم بو اونم میرسیم.وقتی جانگ مرد فورا به دیدن دنیل رفتم.میخواست منو بکشه اما پدر سهون مانع شد.سهون رو که میشناسی!!!اون مرد گفت شاید منم حرفایی برای گفتن دارم.من همه چیزو از اول برای دنیل گفتم.ازش عذرخواهی کردم.اون سراغ پسر دومش رو از من گرفت.بهش گفتم اون پیش منه.خیلی خوشحال شد.قرار شد پسرش رو فردای اون روز بهش برگردونم.اونم قول داد بهم کمک کنه و بشه همکارم.خیلی خوشحال بود…اون روز دختر و پسر دنیل رو از نزدیک دیدم.کریس و سویون.واقعا دوست داشتنی بودن.توی همین گیر و دار بود که بهم خبر دادن پسر سانگ وو گم شده.پیداش کردم.جی دراگون!اون با این که بچه بود اما ازم متنفر بود.سپردمش به مردی که به خواست من از لئو نگهداری میکرد.اون مرد خودشم یه پسر داشت به اسم سونگ هیون(تاپ)اما گفت باعث خوشحالیشه که هم از لئو و هم از جی دی مواظبت کنه.فردای اون روز پسر دنیل رو آماده کردم تا ببرم پیش پدرش…اما…وقتی رسیدم اونجا دیدم دنیل وو دیگه وجود نداره.اون مرده بود.سکته کرده بود و من نفهمیدم چرا.پسر دنیل رو برگردوندم پیش خودم.خاله ی کریس و سویون ازشون مراقبت میکرد.پس جای نگرانی نبود.اجازه دادم سویون و کریس و لئو و تاپ و دوستاشون با هم بزرگ بشن.اما هرکاری کردم نتونستم نفرت جی دراگون نسبت به دنیل رو از بین ببرم.من به دنیل ظلم کرده بودم.پس تنها کاری که میتونستم براش بکنم این بود که مراقب بچه هاش باشم.دورادور هواشونو داشتم.کمی که بزرگتر شدن دیدم لئو واقعا با استعداده.اونو کردم زیر دست و مشاور خودم.و لئو شد راه ارتباطی من و پسر دنیل…کریس…کریس در ظاهر برای لئو کار میکرد اما درواقع من رئیسش بودم.من مادر کریس و سویونو کشتم.مخواستم جبران کنم اما دیر شد.هوای اون دوتا رو از طریق لئو نگه داشتم و پسر دوم دنیل…اون پسر رو به فرزند خوندگی خودم درآوردم.تنها نه!به همراه پسر دوم زیر دستم جانگ که مرد…و حالا اون دوتا پسر…یکیشون پلیس شد و واقعا وفادار به کشورش…و اون یکی راه خانوادشو ادامه داد و باهاشون همکاری کرد و شد یه قاچاقچی…
دست و پاهاش شل شد.سرشو برگردوند و به لی نگاه کرد و گفت:
-تو…
یانگ:سوهو.من ماجرایی که بین تو و کریس رخ داد رو میدونم.الان..با این وضعیت…وقتی دیدیش میخوای چی بهش بگی؟
سوهو با بغض به یانگ خیره شد.و آروم گفت:
-همش یه بازی بود…از اولش…
بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
رئیس پلیس یانگ:پدر کریس مسئول مرگ خانوادته پسر.نمیخوای انتقام بگیری؟
لی به پدرخوندش نگاه کرد و گفت:
-من با کریس بزرگ شدم و به اون وفادارم.محاله بخوام به اون آسیب بزنم!
کای سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:
-گزارش دادن وو یی فان مرده.دستور چیه قربان؟
لی با ناباوری بلند شد و گفت:
-چیییی؟؟؟
رئیس پلیس یانگ:میفهمی چی میگی جونگین؟کی؟چه طوری؟کی بهش آسیب زده؟
کای:حمله ای نبوده قربان!!اون…
لی:خدای من…
**
یک هفته از رفتن کریس میگذشت.سویون و سهون توی سالن اصلی نشسته بودن.سویون پارکینگ رو فروخت و تمام ماشین هارو هم برای همیشه خاموش کرد.سهونم بی هیچ حرفی کمکش کرد.به خواست سویون دی او به چین رفت تا برای ژومی کار کنه و پول دربیاره.مرکز پلیس هم برای قافل نموندن از ماجرا بدون مشورت با رئیس پلیس یانگ تصمیم گرفت جونگینو بفرسته دنبال دی او تا مراقبش باشه.سویون و سهون دیگه توی مسابقات خیابونی دیده نشدن!سویون با چانی تماس گرفت و گفت اژدهای سیاه برای همیشه نابود شده!و چانی و بکی تنها کاری که تونستن بکنن این بود که بیان و کمی به سویون و سهون دلداری بدن و برن.پدر چانی در نهایت تعجب چانی با بکی خوب رفتار میکرد.اون به چانی و بقیه در یک مراسم رسمی گفت پسر خواهرشو پیدا کرده.و بعد بکهیون رو معرفی کرد!و خب این جوری کار چان راحت تر بود.حالا بکی یکی بود مثل چانی.اصیل و خانواده دار.بکهیون فرزند خواهری بود که وزیر پارک هانسول سال ها پیش اونو به خاطر ازدواج با مرد سطح پایینی به اسم بیون از خونه بیرون انداخته بود.بعد از رفتن اونا از اون خونه بکی به دنیا میاد و اون زن و همسرش در حادثه ی رانندگی کشته میشن و بعد هم بکی…چانی ته دلش خداروشکر میکرد که عشقش پسر عمه اش از آب دراومده.و اینا فقط مسائل حاشیه ای بود…کریس…اون اصل ماجرا بود.مردی که دیگه نبود…سویون آه عمیقی کشید.گوشیش به صدا دراومد.
سهون سر خورد و کنار دیوار نشست.همین موقع گوشی سویون زنگ خورد.سویون اونو برداشت.
سویون:الو…
جی دی:سو..
-توی لعنتی.
-گوش کن ببین چی میگم.فقط زنگ زدم تا بهت بگم حمله ای که به ظاهر از طرف من به سهون شده بود تقصیر من نیست!!
-چی؟؟
-لئو…اون چندتا از آدمای دسته پایین منو خریده بود و بهتون حمله کرده.همین الان از زیر زبونشون کشیدم بیرون.اون احمقا به خواست من اونجا نبودن باشه؟اون جریان به من ربطی نداره.
-باشه…باشه فهمیدم…میدونم چرا لئو اون کارو کرده.
-سویون…خوبی؟صدات…
-من خوبم.
-پاشو بیا این جا.با سهون با هم بیاید.هم خیال من راحت تره هم شیوونو میتونی ببینی.
-میام.
-خوبه…منتظرتونیم.تاپ هم میگه این جوری بهتره.
-جی دی؟
-چیه سو؟
-یه سوال ازت دارم!
جی دی سکوت کرد.
سویون:برادرمون واقعا زنده است؟تو میدونی مگه نه  ؟
-آره سو.
-چرا نگفتی؟؟
-به وقتش میفهمی سو.به وقتش!
-برادر من…باورم نمیشه…اون…
-آروم باش سویون.
-خیله خب…من و سهون شب میایم اونجا…فقط قبلش باید تکلیفمو با یکی روشن کنم.
-با کی؟
-با لئو..

در قسمت آخر:
سهون:سوهو داره ازدواج میکنه.
کریس:میخوام فراموش کنم.کمکم میکنی؟
مون بیول:بشین و نگاه کن کریس.هر کسی که سد راهت بشه رو نابود میکنم!هر کسی که قلب تورو به درد بیاره رو توی دستام خردش میکنم.
سوهو:من فقط کاری رو میکنم که سرنوشت میخواد.و چیزی که سرنوشت ازم میخواد اینه که اونو فراموش کنم.پس مشکلی نیست.
تاپ:اگر روزی دیدی سهون اونی نیست که دنبالش بودی،برگرد پیش خودم…در خونه و قلب من…همیشه به روی مادر تنها پسرم بازه!
لی:متاسفم که این همه سال نفهمیدم تو برادر منی!
آیرین:من همسرشم.میتونم بپرسم با جونمیون چی کار دارید؟
کریس:متاسفم…که جاده ی عشق بین من و تو…به بیراهه رسید!

سلام خدمت عشقای گل
چهارشنبه ی این هفته فصل اول سریع و خشن تموم میشه.برای این که بین فاصله ی موجود بین آپ دوتا فصل بیکار نباشیم(هم من هم شما😂)دوتا چالش گذاشتم که هرکس دلش خواست میتونه شرکت کنه.
❤❤❤❤❤
چالش اول=از شخصیت های (کریس،سوهو،سویون،سهون،چانیول،بکهیون،دی او و کای)در طول قسمت های فصل اول یه دیالوگ که به نظرتون از بقیه ی دیالوگ های این شخصیت بهتر بوده(حالا از هر نظر این دیگه به شما بستگی داره)رو انتخاب کنید و بعد بنویسیدش و برام بفرستید.حتما از همه ی شخصیت هایی که تو پرانتز گفتم دیالوگ باشه.دیالوگ های دو نفر از افرادی که شرکت میکنن در نهایت انتخاب میشه و گذاشته میشه تو چنل تا خودتون بهش رای بدید و انتخابش کنید.
❤❤❤❤❤
چالش دوم=اگر کسی هست که میتونه کلیپ و یا پوستر و عکس نوشته درست کنه،این کارو انجام بده و برام بفرسته.

اگر کسی هم خواست هردوتا چالش رو انجام بده هیچ مشکلی نیست
مهلت فرستادن کارهاتون هم تا چهارشنبه ی دو هفته ی دیگه است یعنی تا6مرداد.جایزه رو هم همون6مرداد اعلام میکنم.مطمئن باشید چیز خوبی در نظر گرفتم.کارهاتون رو به آیدی خودم بفرستید.از امروز هم برای فرستادن کارهاتون وقت دارید.یک دنیا سپاس
آیدی جهت ارسال کارهاتون:
@misha_jeyran

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)