قسمت دوم فیک fast and furious

به نویسندگی : soo yung

خــــــــــب میریسیم به حرفای نویسنده :

پ ن:سلام به همه ی خواننده های فیک سریع و خشن.سویونگ هستم نویسنده ی این فیک.این فیک اولین فیکی هست که من تو این وب آپ میکنم.البته زحمت آپ کردنش با هدیه جانه که خیلی ازش ممنونم.به خاطر نظراتی که دادین خیلی خیلی ازتون ممنونم و باید بگم که نظرات شما به من انگیزه ی دو چندان میده برای بهتر نوشتن این فیک.اینو مطمئن باشید تک تک نظراتتون رو میخونم و قدر دانتون هم هستم.و نکته ی دیگه این که من متوجه چندتا ایراد نگارشی توی قسمت قبل شدم که از زیر دستم در رفته بود و ازتون معذرت میخوام.قسمت های بعدی رو با دقت بیشتری ویرایش میکنم.در کل امیدوارم حمایتم کنید.و این اطمینان رو بهتون میدم که این داستان ارزش خوندن داره و شاید اولش داستان کلیشه ای به نظر بیاد اما هرچی جلوتر برید متوجه میشید تکراری و کلیشه ای نیست!از خودم تعریف نمیکنم اما توی این چندسالی که دارم فیک و داستان مینویسم این فیک رو بیشتر از همه ی فیک هایی که قبلا نوشتم دوست دارم.از ته دلم امیدوارم با نظراتتون حمایتم کنید.اگر انتقاد و ایرادی هم در کار دیدید حتما بهم بگید.دوستتون دارم…یک دنیا سپاس

 خب حالا حرفای من :

اهم … بعله من دوباره پیدام شد …. 
میخواستم به اطلاع همه برسونم که رمزای هرنوع فیکی که 
تو پنل من اپ میشه در این چنله :

 رو من کلیک کن 

اهم … حرف بعدیم راجبه روح اهرام و اشک ستارست 
هردوش اماده اپه …

روح اهرام فردا و اشک ستاره تو هفته اینده اپ میشه :)

***

قسمت دوم
موقعیت:
سئول-دفتر مرکزی مبارزه با جرائم خیابانی
رئیس پلیس یانگ:ما تونستیم پرونده های سه تن از افراد گروه اژدهای سیاه رو به دست بیاریم.ظاهرا این سه نفر گروه رو رهبری میکنن.یه زن و دو مرد.کارشون مسابقات خیابانی و شرط بندی و غیره بوده.اما اخیرا گزارش شده با یکی از قاچاقچی ها به نام جانگ لئو طرح همکاری ریختن وچندتا محموله رو با موفقیت از لب مرز به مقصد رسوندن.
افسر سو:قربان جانگ لئو فقط در حد یک اسمه.ما مدرکی که ثابت کنه اونا با جانگ کار میکنن نداریم.جانگ لئو یکی از سابقه دارترین خلافکاران سئوله.سه سال گذشته از زندان آزاد شد و تا امروز کاری نکرده که کسی بهش مشکوک بشه.البته این محاله.مطمئنم اون هرکاری که میکنه،رد پاهاش رو با مهارت تمام پاک میکنه.جانگ لئو فعلا بی گناهه چون مدرکی وجود نداره.و اوضاع وقتی پیچیده تر میشه که ما بخوایم گروهی مثل اژدهای سیاه رو به لئو وصل کنیم.مسلما چیز خوبی از آب درنمیاد.اگر این دو خلافکار با هم باشن برامون دردسر زیادی درست میکنن.
افسر چا:درسته قربان.به علاوه اون جانگ لئو خودش فقط یه دست نشانده است.من مطمئنم آدمی مثل اون حتما با یه حمایت گر قهار به این جا رسیده.قاچاق کردن و رد کردن این همه محموله از مرز های کره ی جنوبی،اونم از طریق مرزهای آبی یکم سخته و کسی میتونه این کارو بکنه که حداقل کسی رو داشته باشه که ازش به خوبی حمایت کنه.متاسفانه ما تاحالا به اون کسی که لئو ازش اطاعت میکنه دسترسی نداشتیم.و این یعنی یه پله از اون ها عقب تریم.
رئیس پلیس به افسر چا خیره شد و گفت:
-درسته افسر چا.اما چند تا ازماموران ما تونستن یه سری اطلاعات از افراد گروه اژدهای سیاه به دست بیارن.با این که مارو مستقیما به لئو نمیرسونه اما ممکنه بتونیم کاری از پیش ببریم.برای این که سوالاتتون برطرف بشه مایلم افسر پارک اطلاعاتی از اون سه تا پرونده رو براتون بازگشایی کنه.
افسر پارک ایستاد و روی تابلوی هوشمندی که روی میز بود چند پرونده رو انتخاب کرد و اونارو باز کرد.با حرکت دستش پرونده هارو جابه جا میکرد و توضیح میداد.
افسر پارک:وو یی فان.28ساله،ملقب به کریس.یی فان توی دانشگاه سئول توی رشته ی الکترونیک تحصیل کرده یه نابغه در زمینه ی هک کردن اطلاعاته.هوش گروهشون محسوب میشه. در واقع همون اتاق فکر.اون یه چینیه.با خانوادش تا یک سالگی توی پکن زندگی میکردن.اما مادرش کشته میشه و همراه پدرش به سئول میاد.پدرش با یه زن کره ای ازدواج میکنه به اسم کیم سوریانگ.و اون این طوری تبعیت کشور کره رو هم میگیره.
افسر سو:پس ما در وهله ی اول با یی فان طرفیم؟
افسر پارک:هم آره هم نه!یی فان یه نابغه ی اطلاعاتیه اما خواهرش هم دست کمی از خودش نداره.کیم سویون 25ساله.خواهر ناتنی کریس محسوب میشه.از همسر دوم پدر یی فان.توی هیچ دانشگاه یا دبیرستانی اسمش ثبت نشده به نظر میرسه حتی خوندن نوشتن هم بلند نباشه اما این مسئله فقط از یک چیز نشأت میگیره.
افسر کیم که تا اون لحظه ساکت بود گفت:یی فان تمام اطلاعات مربوط به خواهرشو با ورود به سیستم آموزش ملی هک کرده!بدون این که کسی حتی بفهمه.
پارک:کاملا درسته.تا اون جایی که ما از این دختر اطلاعات داریم این اجازه رو به ما میده که حدس بزنیم یی فان و سویون به تنهایی میتونن مارو حسابی توی دردسر بندازن.به علاوه فرد سومی هم هست.اوه سهون.پسرخاله ی اوناست.یه شیاد به تمام معنا و یک راننده ی حرفه ای.تمام مسابقات وحشی گونه ای که توی خیابون ها برگزار میشه یک سَرِش به این مرد میرسه.اون تنها عضو اون گروهه که بارها و بارها توسط نیروهای ما مشاهده شده.اون مثل کریس زیرآبی نمیره.
رئیس پلیس:محاله ممکنه این کارش نقشه نباشه.این که سهون خودش رو نشون داده تنها و تنها میتونه یک دلیل داشته باشه و اونم اینه که خود یی فان ازش خواسته.این از زرنگی کریسه.مطمئنم کریس و سویون نقشه ای دارن که ما ازش بیخبریم.کریس داره سهون رو جلو میندازه تا حواس ما به اون پرت بشه و خودش کارهایی که میخواد رو بدون این که ما بفهمیم انجام بده.سهون فقط یه جور ویترینه.یه گلوله ی مشقی پر سر و صدا که همه ازش حساب میبرن.وقتی سهون این باشه پس رئیس هایی که داره خطرناک تر هستن.کریس و سویون دارن برای یه کار بزرگ آماده میشن.
افسر چا:درسته قربان.
رئیس پلیس:من به عنوان مسئول این پرونده میخوام یکی از افراد برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر وارد این گروه بشه.
نفس همه توی سینه گره خورد.صدایی اون جلسه رو به تعجب واداشت.افسر24ساله ای که تنها2سال از خدمتش توی نیروی پلیس میگذشت اما دل و جرئتی مثل شیر داشت.
افسر کیم:من میرم قربان!
رئیس پلیس:مطمئنی؟
-از پسش برمیام.
-میدونی که برام عزیزی.و نمیخوام توی خطر بیوفتی چون مثل پسر خودمی.واقعا میخوای بری؟
-بله قربان.
-افسر پارک آمادت میکنه

.موفق باشی پسر.
افسر کیم ایستاد و گفت:
-من افسر کیم جون میون نهایت تلاش خودمو میکنم تا شما سرافراز بشید قربان!
***
کریس وارد اتاق تاریک خواهرش شد و گفت:
-تاریکی راه خوبی برای فرار از دردها نیست.
-ولی حداقل یه جور درمان محسوب میشه.نه؟
-به خاطر محموله نگرانی؟
-نمیدونم.حس عجیبی به این یکی دارم.
-برامون کار سختیه.میدونی که.اینم یه محموله مثل بقیه.ولی پردردسر تر.چرا قبولش کردی؟
-نه.این یکی یکم فرق داره.
-فقط دستمزد بالا؟؟؟10000دلار خیلی زیاده ولی به جون آدم نمی ارزه!
-نفری10000دلار.فکرشو بکن کریس!
-هوووووف.
-کریس؟
-هوم؟
-تو هنوز برادرمونو یادته؟
کریس اخم کرد و گفت:
-میرم به بقیه بگم مقدمات این سفرو حاضر کنن.

لئو گفت حتما به خود ژومی تحویلش بدیم.
-قرار نبود از کره ی جنوبی خارج بشیم.حالا داریم میریم چین!!
-مزدش خیلی عالیه.
-خط مرزیه.خطر داره.مزدش بخوره تو سر دشمنام!
-نگو که بدت میاد از این که با اون محموله تا چین بری.تا وطنت.
-بدم نمیاد.ولی خاطرات خوبی هم از چین ندارم!
-باشه باور کردم.
-دقت کردی خیلی داری رو اعصاب من راه میری؟
-چه قدرم تو تلافی میکنی.بی بخار!
کریس عصبانی داد زد:
-عقل توی کلت نیست؟جون بچه ها در خطر میوفته.از وقتی از پیش لئو اومدی حالت ریخته به هم.یه کلام گفتی پاشو بریم چین.منم گفتم چشم!من نمیدونم من لیدرم یا تو.چرا نمیگی لئو چی بهت گفته که این قدر به هم ریختی؟تهدیدیت کرده؟بگو اون عوضی چی کارت کرده که این جوری شدی؟!
-نمیتونم بیخیال این محموله بشم!!!
-تو پول برات مهم نبود.لئو یه چیزی بهت گفته که حاضر شدی گروه رو تا توی چین بکشونی.
-چیزی نیست کریس.
-هست.مطمئنم هست.
-من نمیگم پس بیخود داد نزن.
-من یه شبه گروه درست نکردم که حالا توی میخوای یه شبه نابودش کنی.
سویون با داد جواب داد:
-یه شبه؟بچه ها به پولش نیاز دارن.هممون نیاز داریم.کریس تو از 12سالگیت نشستی پشت ماشین و گاز دادی. من از وقتی یادمه تو راننده بودی.عاشق اینی که از سئول بزنی بیرون و بری به چین.به کشوری که توش متولد شدی.من میفهمم.به علاوه میدونی که بچه ها اوضاع مالی خوبی ندارن و فقط به خاطرعلاقشون بهت کنارت موندن.اونا8ساله که همراهت هستن.وقتشه براشون جبران کنی.این کارو بکن کریس لطفا.
کریس خشک و جدی به خواهر کوچیکش خیره شد و گفت:
-لئو بهت چی گفته سویون؟
سویون دستی بین موهای کوتاهش کشید و گفت:
-به وقتش بهت میگم.
-پشیمون نمیشی؟
-از چی؟
-از این که میخوای این محموله رو انتقال بدی؟میدونی که پلیسا ممکنه پیدامون کنن.
-چیزی که لئو قولش رو بهم داده اون قدر ارزش داره که این خطرات برام بی ارزش بشن.
-و جون هم گروهی هات چی؟
-من مواظبشونم.
-یه تنه؟فقط خودت تنها؟
سویون:پس و تو و سهون چی کاره اید؟
کریس پوزخندی زد و گفت:
-کی باید حرکت کنیم؟
-محموله رو از سئول خارج کردن.بیرون از سئول منتظر ما هستن.بعدش باید همراه سه تا کامیون بریم.کامیون ها محموله رو حمل میکنن.باید ساپورتشون کنیم.قرارمون برای پس فرداست.
-چرا لئو مارو انتخاب کرده؟
-بهمون اعتماد داره.
-من بهش مشکوکم.
-منم هستم ولی باید اعتماد کنیم.
-مسئولیت همه چیز باخودته سویون.
-میدونم.
صدای دادی از پایین توجه اون هارو به خودش جلب کرد.از پله ها پایین اومدن و دیدن یه نفر غریبه اسلحه اش رو گرفته سمت دی او.
دی او:من نبودم.
غریبه:هه…واسه من دروغ سرهم نکن.تو کیف منو زدی.خودم دیدم.زودباش بهم پسش بده.همین الان.
سهون:ای بابا.میگه کار اون نیست ولش کن دیگه.
کریس دستش رو گذاشت روی اسلحش و آماده ی شلیک شد که اون فرد غریبه بلافاصله به سمتش برگشت و اسلحه رو به سمتش گرفت.کریس چشم هاشو ریز کرد.اون چشم ها.مشکی و براق بودن.براش آشنا بود.یه قدم به اون پسر نزدیک تر شد و بدون پایین آوردن اسلحه اش گفت:
-من کریسم.مسئول این پارکینگ که تو بی اجازه واردش شدی.
اون مرد اسلحه اش رو آورد پایین.کریس هم کوتاه اومد.
مرد:این پسره کیف منو دزدید.منم تعقیبش کردم دیدم اومد این جا.حالا هم کیفمو میخوام.
سهون:کریس؟چه غلطی کنم؟؟
کریس:تو دزدیدی دی او؟
کریس بدون این که حرکت غیر معقولی بکنه به میله ی گوشه ی پارکینگ نگاه کرد.سهون منظورشو فهمید و آروم سمت اون میله رفت.
کریس:پرسیدم تو دزدیدی دی او؟
دی او زیر لب گفت:
-آره…
سویون:بهش پس بده.
دی او:هوم؟؟؟چی کار کنم؟
کریس:پسش بده و معذرت بخواه.
مرد با غرور به دی او نگاه کرد.دی او یه قدم جلو اومد و گفت:
-معذرت میخوام آقا.
-چون معذرت خواهی کردی ازت شکایت نمیکنم.
دی او:به خاطر اون ازت معذرت نخواستم.
-ها؟؟پس چرا معذرت خواهی کردی؟
-چون سهون الان میزنتت.و باید بگم واقعا درد داره…
و قبل از این که اون مرد هضم کنه دی او چی گفت ضربه ی محکمی به سرش خورد و بیهوش شد.
کریس بلافاصله کارت شناسایی اون مرد رو برداشت.
سهون:اون کیه؟
کریس:ظاهرا یه پزشکه.
سویون:و اسمش؟
کریس:اینجا نوشته شده…سوهو!!

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)