هدر سایت
تبلیغات

fanfiction fast and furious ep 4

سلام . قسمت چهارم از فصل دوم فیک سریع و خشن 

یا قسمت 24 از کل فیک 

به نویسندگی : soo yung

قسمت چهارم

بعداز ظهر بود.دیمیتریک و افرادش بعد از یک استراحت طولانی همراه بقیه تو پارکینگ جمع شده بودن.

مثل مرده ها برگشت به پارکینگ.همه با دیدن قیافه اش فهمیدن که حال چانیول خوب نیست.تنها کاری که چانیول کرد این بود که فلش رو پرت کرد سمت کریس و گفت:این مال خانوادته.دانیکا داد.به زبان رمزه.همینو فقط به من گفت.

و بعد راهشو کشید و رفت توی اتاقش و خوابید.

دیمیتریک اخمی کرد و گفت:

-همسرش یه پسره درسته؟

سویون:که چی؟از این مدل آدما خوشت نمیاد؟

دیمیتریک بطری لیمونادش رو سرکشید و گفت:

-چرند نگو سو.یکی از همین آدما بهترین رفیقمه.تاپ!

تاپ سرش رو تکون داد.سویون پوفی کرد و گفت:

-من میرم خونم وسایلمو بیارم.

کریس:تنها نرو.

سویون:اینا همه خستن.بهتره خودم برم.میدونی.میخوام خداحافظی هم بکنم.

بیول ئی:خداحافظی؟

سویون:آره.فکر نکنم دیگه زوجی باشن که تو اون خونه زندگی کنن.

لی:تصمیمت جدیه؟

سویون با لبخند گفت:

-آره!ریووک بدون پدرباشه بهتر از اینه که یه خائن پدرش باشه.

کریس سرشو تکون داد و گفت:

-یه کدومتون تن لششو جمع کنه باهاش بره.

بیول ئی:من میرم.صبر کن آماده شم که بیام.

دیمیتریک:مشکلی نداره منم بیام؟میخوام یکم تو شهر باشم.این جا هواش گرفته است.همتون نا امید هستید.

سویون:بیا.خوشحالم میشم.

دیمتریک بلند شد و گفت:

-با ماشین من بریم.

آدام:منم که همیشه بیخ ریشتم دیمیتریک!

دیمیتریک:از بدو تولد تا الان!

لی:منم میام.

سویون:لازم نیست لی.

لی:نگرانتونم.

دیمیتریک گفت:

-پسر تو منو به این گندگی نمیبینی؟حواسم به همسر رئیس هست.مواظب بتا کوچولو هم هستم!

کریس پوزخند زد و چیزی نگفت.

**

سوهو:چی؟؟؟

لئو:چی نداره.منفجر شده.شانس آوردیم پدر اون جا نبود.تنها کسی که اونجا بوده هارو بود که به لطف یکی از محافظای کله گنده ی پدر که اونو از پنجره پرت کرد پایین زنده مونده.البته افتادن روی یه ماشین سیاه رنگ که دقیقا زیر دفتر پدر پارک شده بود.

آیرین:هارو الان خوبه؟

لئو:خوب؟گمان نمیکنم!استخون هاش از 4جا شکسته.البته صدمه ی اصلی رو اون محافظ بیچاره دید.

ته یون:خدای من!

آیرین:لیتوک کجاست؟

ته یون:اون عوضی گفت از کریس حمایت میکنه منم گفتم بره پیش کریس جونش!

سهون:شما زن ها کلا این جوری هستید.

سوهو پرید به سهون:تو خودت خواهر منو ول کردی اومدی این جا در ضمن اون بدبخت ننداختت بیرون کریس انداختت بیرون.

سهون با دهن باز بهش نگاه کرد.

بکی:خواهر؟؟

سوهو انگشت اشارش رو گرفت سمت لئو و گفت:

-من مشکلم با کریسه خیله خب؟بلایی سر سویون بیاد از چشم تو میبینم لئو!

لئو چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

-دفتر رئیس پلیس یانگ بمب گذاری شده!میفهمی یعنی چی؟

سوهو داد زد:
-میفهمم و اینم میدونم این اصلا جالب نیست!

سکوت همه جارو فرا گرفت.سوهو کتش رو از روی جالباسی برداشت و رفت سمت در.

لئو:کجا؟

سوهو:میرم دیدن هارو.اون 20سال تمام واقعا مثل دختر عموم بوده انتظار نداری که ولش کنم تو بیمارستان که بمیره؟(یادتون که نرفته؟هارو برادر زاده ی رئیس پلیس یانگ بود و سوهو پسرخوندش.سوهو از بچگی هارو رو به عنوان دختر عموش میدیده چون یانگ عموی هاروئه)

و بعد در رو کوبید به هم و رفت.

آیرین دستش رو برد بین موهاش و گفت:

-هووووف!وقتی قاطی میکنه داد میزنه.من معذرت میخوام.

**

دیمیتریک خیلی جنتلمنانه در رو برای سویون باز کرد.

سویون:با این کارا به درخواست ازدواجت جواب مثبت نمیدم دیمیتریک.

دیمیتریک خندید و گفت:

-اعتماد به نفست واقعا کشنده است کیم سویون.در ضمن.من ازدواج کردم و یه تو راهی هم دارم.

سویون:اوه.برات خیلی خوشحالم عزیزم!

بیول ئی پیاده شد.همه با هم به داخل خونه رفتن.سویون با کمک اون ها وسایلاش رو جمع کرد.آدام و دیمیتریک اون ها رو به ماشین انتقال دادن.سویون اومد بیرون خونه ایستاد.کلیدش رو درآورد تا در رو قفل کنه که گوشیش زنگ خورد…

**

لی نفس عمیقی کشید.برگه هارو جمع کرد و یه جمع بندی کلی ازشون نوشت.طرح هایی که داشت میتونست کریسو به پیروزی برسونه.عشقش رو.پسری که دوسش داشت اما هیچ وقت اجازه نداد کسی احساسش رو بفهمه.لبخندی زد.آهنگی که توسط هندزفری داشت گوش میکرد رو استپ کرد.نفس عمیقی کشید.بلند شد ایستاد و خواست برگه هارو برداره که تلفنش زنگ خورد.دکمه ی روی گوشیش رو زد و ارتباط رو با همون هندزفری برقرار کرد:

-جانگ ییشینگ هستم.

-میدونم!

-آم…شما؟

-مهم نیست من کی هستم.زنگ زدم تا بهت بگم از این بعد راه ارتباطی من و گروهت خواهی بود.

لی اخم کرد و گفت:

-متوجه منظورتون نمیشم.میشه خودتون رو معرفی کنید. و این که منظورتون از راه ارتباطی چیه؟

مرد خندید.ادامه داد:

-لی …تو بچه ی باهوشی هستی.نا امیدم نکن.

-درست حرف بزنید و قصدتون رو بگید آقا.

-قصدم مشخص نیست؟

-برای کی کار میکنی؟

-من…برای خودم؟من رئیس خودمم.

لی نفس عمیقی کشید و گفت:

-حرفتو بزن…به کی باید بگمش؟

مرد خندید و گفت:

-تو منو نمیشناسی.اما من تورو خوب میشناسم.میدونی چیه؟جون بتا کوچولو در خطره!

و تماس قطع شد.لی مونده بود چی کار کنه.شاید یه شوخی بود اما…بتا کوچولو…بتا بتا بتا…چرا احساس میکرد اینو قبلا شنیده.اونم از زبون لئو.یکم فکر کرد و درست جایی که داشت به این نتیجه میرسید این یک شوخی مسخره است چیزی یادش اومد…از زبون لئو…برادرش.

لئو:آره.اون بتا کوچولوی منه!کیم سویون!بتا کوچولو.

تمام محاسبات لی بهم ریخت.فورا از اتاقش اومد بیرون و رفت توی سالن و راه پارکینگ رو در پیش گرفت.عصبی بود اما اشک میریخت.همه با دیدنش ترسیدن.

کریس:چه مرگته؟

لی بدون توجه با سرعت به پارکینگ رفت.سمت ماشین سویون رفت که اونجا بود.در پارکینگ رو شروع کرد به باز کردن.

همه دنبالش اومده بودن تو پارکینگ.

چانی:چه جهنمی راه انداختی لی؟چه مرگته؟

کریس:لی حرف بزن.

لی ایستاد و گفت:

-یه آشغال همین الان زنگ زد و گفت جون سویون در خطره.

کریس پوزخندی زد و سعی کرد سر لی داد نزنه و گفت:

-ببین لی.از این آدما زیاد هست.میخوان بین ما آشفتگی به وجود بیارن.این به قول خودت آشغالا کم نیستن.سویون هیچیش نمیشه خیله خب؟سه نفر آدم دیگه باهاشن.

لی محکم در ماشین سویون رو زد به هم و گفت:

-این آشغالای عوضی نمیدونن لقب سویون بتا کوچولوئه!

**

بیول ئی و دیمیتریک کمی دورتر از خونه اون سمت پرچین ها ایستاده بودن.آدام هم کنار ماشین بود.بیول ئی که تردید سویون رو دید داد زد:

-سویون؟چیزی شده؟

سویون برگشت به اون ها نگاه کرد.تلفنش رو خاموش کرد.با ترس بهشون خیره شد.آدام که شک کرده بود گفت:

-کیم؟چی شده؟

سویون برگشت سمت آدام.به دیمیتریک نگاه کرد و گفت:

-برید عقب…(داد زد)الان!!!

دیمیتریک کمی اخم کرد و بعد در یک حرکت ناگهانی سمت بیول ئی رفت.اونو گرفت تو بغل خودش و بدون این که فرصت کنه به سویون بگه از اونجا دور شه خودش و بیول ئی رو سمت جاده پرت کرد و بعد…

مهیب ترین انفجاری که میتونست توی یه روز عادی رخ بده رخ داد…

**

روی صندلی بیمارستان رها شد.صداش میلرزید.آروم گفت:

-یعنی چی که نتونستین…نتونستین جنازشو پیدا کنین؟

مامور پلیس به سوهو نگاهی کرد و گفت:

-فکر کنم واضح گفتم سوهو اون خونه با بمب منفجر شده.بمب الکتریکی.اینو که میفهمی؟باید بگم میتونی بری اون خونه رو ببینی.با سطح خاک یکسان شده.هیچ چیزی باقی نمونده.جنازه ای پیدا نمیشه.اگر واقعا خواهرت اون جا بوده باید بگم با خاکستر یکی شده.حتی جنازه هم نخواهد داشت.تو که خودت میدونی!

دکتر به اون ها نزدیک شد.مامور پلیس گفت:

-ببین سوهو…من همون وون شیکی هستم که همیشه پشتت بود.من…واقعا به خاطر خواهرت متاسفم.باید برم.فعلا

دکتر:باید بگم اون سه نفر هنوز توی شک هستن.اوضاع اون دو مرد کمی بهتره اما اون خانم که آوردید این جا…باید بگم اصلا وضعیت روحی مناسبی نداره.و در مورد بیمار خودتون یانگ هارو.شکستگی هاش رو گچ گرفتیم.3ماهی باید تو گچ بمونه.و در مورد اون زنی که گفتید توی انفجار بوده…من..

سوهو:یعنی میگید اون…خواهرم…مرده؟

دکتر سرش رو پایین انداخت و گفت:

-نمیخوام بترسونمتون.به خوبی مدونم شما پسرخونده ی چه کسی هستید.هرکسی بود شک میکرد.انفجار دفتر پدرتون دیشب و انفجار خونه ی کسی که میگید خواهرتونه…هر کسی بود میفهمید یه نفر قصد داره بهتون آسیب بزه.

سوهو سرش رو تکون داد و گفت:

-ممنون دکتر.من باید …باید برم!

**

3ماه بعد…

خبر مرگ سویون مثل بمب صدا کرد.همه تو شوک بودن.مسابقه و رقابت بین سوهو و کریس کلا به فراموشی سپرده شد.حال روحی همشون حتی سوهو به هم ریخته بود.دی او از اون روز تا به الان با کسی یک کلمه هم حرف نزده بود.چانیول مدام به یه جا خیره میشد و اشک میریخت و دستش رو روی گونه اش میکشید.همون گونه ای که سویون شب خریدن بکهیون بو/سه ای روش گذاشت(یادتونه؟همون جا که دور میز بودن توی با/ر و سویون دستاشو دور گردن چانی حلقه کرد و بو/سیدش).بکهیون با بغض روی مبل مینشست و به دیوار نگاه میکرد.بیول ئی مدام اوضاع بچه هارو میدید و اشک میریخت.دیمیتریک و آدام با عذاب وجدان وحشتناکی روبه رو بودن.تمام خاطرات بچگی دیمیتریک از جلوی چشماش رد میشد.کتک خوردناش از سویون.دعواهاشون.آتش سوزوندناشون…و اون لحظه ی آخر…اگر کنار سویون میموند این اتفاق نمی افتاد…ریووک کوچولوی 3ماهه مدام بیقراری میکرد.اون نه سویون رو داشت نه سهون رو…سهون از روزی که خبر مرگ سویون بهش رسید ناپدید شده بود.اون خرد شده بود.شکسته بود.تمایلی به دیدن ریووک نداشتیه نامه گذاشت برای سوهو و رفت…لی ساکت بود.مقل همیشه.تو همون اتاق مینشست و سرشو با کار گرم میکرد اما خودش خوب میدونست اینا همش بی فایده است.اون 24ساعته به زنی فکر میکرد که مثل خواهرش بود…سویون واقعا برای لی مثل یک خواهر بود اما…سویون دیگه نبود…لئو،رئیس پلیس یانگ و حتی هارو و دانیکا هم بی حال و حوصله بودن.لئو کلا کشیده بود کنار.از کار و همه چیز کناره گیری کرده بود.حتی لیتوک و مینهو هم ناراحت بودن.سویون برای همشون مثل یک خواهر بزرگ بود با این که ازشون کوچکتر بود.کای هم که عذاب کشیدن دی او رو میدید زجر میکشید.تو اون دوسالی که تو چین بودن به هم وابسته شده بودن اما فرصت با هم بودنو پیدا نکرده بودن.جی دراگون بداخلاق شده بود و مدام به زیردستاش گیر میداد و اصلا وقتش رو تو خونه نمیگذروند و توی پارکینگ متعلق به گروهش بود.و اما  کسانی که بدترین ضربه رو خوردن…تاپ و شیوون.تاپ و شیوون تمام روز توی آغوش هم بودن.شیوون روزه ی سکوت گرفته بود.دیگه شیطونی نمیکرد.شرارتی تو چشماش نبود.مدام به تاپ غر میزد که مادرشو میخواد و تاپ هم بهش نگاه میکد و هیچ چیزی نمیگفت.کار شیوون تو اون سه ماه به دکتر اعصاب کشیده شده بود.دکتر حیرت زده شده بود و گفته بود شیوون بیشتر از سنش میفهمه.و همین باعث شده غم از دست دادن مادرش غیرقابل تحمل بشه.و تنها کاری که برای اون بچه کرد این بود که قرص خواب آور بهش بده.حتی سونگری و دسونگ هم ناراحت بودن.یونگ گوک و افرادش یک ساعت بعد از انفجار رسیدن.قرار بود چند ساعت زودتر اونجا باشن اما توی راه ماشینشون خراب شده بود و چند ساعت دستشون بند ماشینشون بود و وقتی خبر مرگ سویون رو شنیدن…همشون به نشونه ی احترام تا یک روز لب باز نکردن و حرف نزدن و برای اولین بار چهره ی خودشون رو به همه نشون دادن.سی ال و هنری به چین برگشتن تا به وقتش برگردن و انتقام مرگ سویون رو بگیرن…3ماه بود…3ماه بود دیگه حتی یک رالی هم در خیابون های سئول برگذار نمیشد…3ماه از مرگ پرنسس گروه های خیابونی میگذشت.سویون سفید برفی گروه ها بود و با به خواب رفتنش…کل شهر به خواب ابدی فرو رفته بود…خواب…خواب…خواب…اما این سفید برفی کمی با سفیدبرفی قصه ها فرق داشت…اون سفید برفی تنها بود…هیچ شاهزاده ای نداشت تا با یک بوسه از خواب بیدارش کنه…

**

سمت مغازه ی سر کوچه در حرکت بود.خریدهای لازم رو برای غذاپختن انجام داد و از مغازه زد بیرون.توی راه احساس کرد دستی کیسه ی خریدهاش رو ازش گرفت…

دی او:خودم میارمش کای.

کای اون یکی کیسه رو هم از دی او قاپید و به راهش ادامه داد.آروم راه میرفتن.دی او شروع کرد به گریه کردن.کای هم اشک ریخت.وارد پارکینگ شدن.چانیول تو پارکینگ بود.با دیدن اون ها پوزخند تلخی زد و مشغول ور رفتن به فراری خودش شد.کای و دی او وارد خونه شدن.با کمک هم وسایل هارو از کیسه بیرون آوردن.غذا رو با هم پختن بدون این که حتی کلمه ای حرف بزنن.کریس اومد تو آشپزخونه.با دیدن کای گوشیش رو درآورد و با سوهو تماس گرفت:

سوهو:چیه کریس؟

-ناهار بیاید این جا.کیونگ زیاد غذا درست کرده.کای هم این جاست.بکی هم که تو اتاق سویونه.بلند شو با آیرین بیا.تنها تو خونه نمون فکر و خیال نکن.

سوهو آهی کشید و گفت:

-میدونی که سخته.

-3ماه گذشته پس دهنتو ببند و در مورد اون دختره حرف نزن باشه؟

و گوشی رو قطع کرد و پشت میز نشست.دیمیتریک هم اومد تو آشپزخونه.افرادش تو یکی از خونه هایی که دیمیتریک تو سئول داشت مستقر شده بودن و ماشین ها هم توی پارکینگ های توی شهر پراکنده شده بودن.

کریس:برنمیگردی روسیه؟

دیمیتریک:نه تا وقتی تکلیف کار تو مشخص نشده.به علاوه.میخوام یه تصویه حسابی با اون یارو که اون انفجارو راه انداخته بکنم.

بیول ئی هم اومد داخل و نشست کنار همسرش.

کریس:ریووک خوابید؟

بیول ئی سرش رو گذاشت رو میز و گفت:

-نمیخوابید.تو شیشه شیرش قرص خواب آور حل کردم تا خوابید.

دی او آهی کشید و نشست پشت میز.کای هم دست هاش رو شست و گفت:

-میرم به بکهیون سر بزنم.

و از آشپزخونه رفت بیرون.نیم ساعت بعد سوهو و آیرین هم رسیدن.بعد از خوردن ناهار مزخرفی تو سکوت،کای با چندتا بطری آب/جو همراه دی او وچانیول و بکهیون با همراهی دیمیتریک و دوتا از افرادش رفتن توی پارکینگ.آیرین و بیول ئی هم رفتن سراغ ریووک.کریس و سوهو هم توی سالن اصلی روی مبل دراز کشیدن و تظاهر کردن به خواب رفتن…

**

چانی بطری رو سرکشید و گفت:

-خیل عوضی هستی که باهام حرف نمیزنی.

بکی که از اون مس/ت تر بود گفت:

-با این دروغات حالمو به هم میزنی.

چانی پوزخند تلخی زد و گفت:

-آره…من دروغگو ام!

کای به دی او نزدیک شد.دی او سرش رو گذاشته بود رو میز و یه بطری هم دستش بود.

کای:دلم برات تنگ شده بود.

دی او خندید و گفت:

-منم…اما میدونی.این روزا…حالم…از همه…به هم…میخوره…

کای تلخ خندید.زیر لب گفت:

-این قدر سویون رو دوست داشتی؟

دی او زد زیر گریه و گفت:

-من بی مادر بزرگ شدم کای…اون…با این که تو یه سن بودیم…اما…اون برام مادر بود…اون مادرم بود حروم/زاده!

**

کریس نفس عمیقی کشید و گفت:

-کار توئه؟

هر دو روی دوتا مبل سه نفره که روبه روی هم قرار داشتن دراز کشیده بودن و دستشون روی چشماشون بود.

سوهو:چی کار منه؟

-اون انفجار…سویون

سوهو تلخ خندید و گفت:

-بیچاره…مغزت هنگ کرده داری چرت و پرت میگی.چرا باید خواهر خودمو بکشم؟

-چون خواهر منم هست.

-با تو مشکل دارم…با اون نه.

-من مشکل زندگیتم؟

-توی عوضی…هرچی میکشم به خاطر توئه.

لحن جفتشون آروم بود هرکسی اون هارو میدید میگفت دارن یه گفت و گوی آروم انجام میدن اما حرفاشون تلخ بود.مثل خنجر روی قلب دیگری فرود میومد.

کریس:تقصیر تو بود.تو دل باختی.

-فقط من؟

-نه.منم بودم.

-هردومون مقصریم هیونگ.

-هیونگ؟جالبه…عشقم شده هیونگ؟

هردوشون زدن زیر خنده.اونقدر اوضاع روحیشون خراب بود که بدون شر/اب هم مست به نظر میرسیدن.

سوهو:چیه؟نکنه انتظار داری جلوی زنت بهت بگم عزیزم؟

کریس:منم یه بوسه میذارم روی گونه ات.نظرت چیه؟

سوهو دیوانه وارد خندید و گفت:

-قسم بخور وسط عش/قب/ازی نپرسی قبلا با یه کُره خری را/بطه داشتم یا نه.

-و تو هم گریه نکن.اشکات آتیشم میزنه.

لحظه ای سکوت…و بعد انفجار بغض اون دوتا تو سالن اکو پیدا کرد.هنوز حاضر نبودن چشماشون روباز کنن.

سوهو:کریس…متاسفم.

-نه…من متاسفم…تقصیر من بود…من احمق نباید بهت اعتماد میکردم…من احمق..

-تو احمق نیستی.من از اول نباید میومدم تو گروهت…منم احمقم.

-هردومون احمقیم…

-میدونی؟اگر سویون الان این جا بود چی میگفت؟

-چی میگفت سوهو؟

-میگفت شما دوتا حرو/مزاده اید که نشستید دارید خاطرات دوران جاهلیتتون رو با آب وتاب واسه هم تعریف میکنید و فکر میکنید خیلی با نمکید.جای این کارا پاشید ظرفای ناهارو بشورید!

هردو زدن زیر خنده.

کریس:حرو/مزاده؟اون اینو هیچ وقت نمیگفت.

سوهو:آره…

کریس:میگفت آشغال.

-اون آشغالم نمیگفت.

-پس چی میگفت؟

-نمیدونم…

دوباره سکوت…

کریس:ما خواهرمون رو سر سوزن نمیشناختیم.

-اون هیچ وقت هیچ چیزی از دردهاش برای کسی تعریف نکرد.

-اون عاشق بچه هاش بود.

-عاشق برادر گم شدش.

و دوباره بغضی که شکست.

سوهو:من برادر بدی ام نه؟

-تو یه حرو/مزاده ای!

-یادم اومد.حرو/مزاده تیکه کلام توئه پسره ی آشغال!

-آشغالم تیکه کلام توئه!

و باز هم سکوت…اما زنگ تلفن کریس اون سکوتو شکست.سوهو و کریس چشماشون رو باز کردن و به هم نگاه کردن.کریس آروم نشست و گوشیش رو جواب داد.سوهو هم نشست.

کریس:بله؟

-خانواده…میدونی؟چیز مهمیه.تو یه خانواده داری.منم دارم.دلم نمیخواد یه شب که برمیگردم خونه جنازه ی همسرمو ببینم.اما میدونی؟من باید نابودت کنم چون راه دیگه ای برام نذاشتی.دیر شده…خیلی خیلی دیر شده…

 

و تماس پایان یافت!!

 

در قسمت بعد:

هارو:برای بار آخر میگم.همتون.خوب گوشاتونو باز کنید.این بار آخره.گریه بسه.عذاداری بسه!کیم سویون مرده.الان 3ماهه که با خاکستر یکی شده.ما هم ندیدیمش پس زنده نیست.گریه و زار زدن نه اون رو زنده میکنه نه این آقای مجهول رو به ما معرفی میکنه.پس لطف کنید به اون بدنای پوسیدتون یه تکونی بدید.این دیوارای بلند خاکستری که دور خودتون کشیدید رو خراب کنید.از زیر آب بیاید بیرون و نفس بگیرید.سرتون رو عین کبک نکنید توی برف.اون یارو هر احمقی که هست داره دونه به دونه آدمای ما رو توی شهرها سلاخی میکنه.پس اگر نمیخواید نفر بعدی عزیزان شما باشن اون تن لشتونو جمع کنید و گورتونو ببرید تو پارکینگ من!

 

چانی:کسی که یه خونه تو مرکز شهر رو منفجر کرد و…چندنفر رو تا الان کشته.این کار براش راحته.

 

کریس:من میخوام چیزی رو بسازم. من گروهمو میسازم.دوباره میسازمش.همتون دیدید.از نقطه نقطه ی جهان پیداتون کردم و کشوندمتون این جا.همه رو دور هم جمع کردم.دوباره…اما این بار…یه نفر باید کمکم کنه.یه نفر باید جای سویونو بگیره و همه رو کنار هم نگه داره.و من با اون یه نفر قبلا صحبت کردم.اون کسی که این بار همدست من خواهد بود فقط یه نفره!

 

هارو:تماسایی که داشته از بولیوی توی آمریکای جنوبی بوده

 

کریس:زنگ بزن آیرین ببین دیشب سوهو کجا بوده.

 

ناشناس:آقایون و خانم ها…من هیچکس هستم!دشمن شما.از این که دور هم جمع شدید خوشحالم.فقط تماس گرفتم که بگم به زودی همدیگه رو ملاقات خواهیم کرد.پس…نیروتونو جمع کنید!من دارم میام.

***

لینک دانلود فصل اول : 

ohsehun40-52 (2)

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 55 نظر 24 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
m.b
مهمان

من باور نمیکنم :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji:
سویون نمردههههههههههههههههه
:mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum:

⚡vampire⚡
مهمان
بهار
مهمان

ای وااااااااییییییی :becharkh: فقط میخوام زودتر قسمت بعدو بخونم :aaar:

Kai_hid
مهمان

أصن با حرفای کریس و سوهو اشکم در میاد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭این دوتا عالینننننن💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚

Taooooooooo
مهمان

واقعا سویون مرد ؟من باوررررر نمیکنمممم.عالیییییی ادامهههه

♦Ari exo-l♦
مهمان

راستییییی
پوستر فصل اول ک رو پی دی افه خعلی عااالیع :heartme: :heartme:
واقعا به فیک میاد :nish: :like:

Gzaalharxrya
مهمان

خسته نباشی سویونگی
اگه خلاقیت تو رو اس ام داشت اکسو تو بهشت زندگی میکردن الان

Gzaalharxrya
مهمان

یعنی تو این هیری ویری(حالا املاش مهم نی) همین مونده بود سویون بمیره و لی هم عاشق کریس بشه
اصن اون بخش حرف های کریسهو نابودم کرد
تجزیه شدم :aaar: :cry: :mazlum:

Zhr
مهمان
ala
مهمان

عاغا به جان خودم نباشه به جانه سویون……سویون!!!!!!!…….سویون ک دگ جون ندارههههههه عرررررررررر.ولی یه حسی بهم میگه زندس.آها داشتم می گفتم ک جانه دوش حموم میخواستم درخواست بدم ک pdf فصل قبلو بذاری.همدست کریس ک بدون شک سوهو خان هستن،اماااااا……سهون کدوم گوری رفته؟
نکنه ک انفجار کاره………آره؟!!نه نه امکان نداره.

nika_suel
مهمان

اخره همین پست اون مستطیل سفیده که روش نوشته دانلودو بزن
پی دی افو دانلود کن :nish:

me
مهمان

ینی کیههههههههههههه؟وای،سویون مرد ینی کاملا؟خب اگه انفجاره مرده دیگه حتما،سهون بچمو بگو،میشه بگین چند فصله؟

Soo yung
مهمان
Negar
مهمان

بهله:/
دوباره رف رو مود هیجان :charkhesh: :nish:

nika_suel
مهمان
ینی من هررر موقع عکسه بیولو تو پو پوستر میبینم اتیش خشم و انتقام در من زبانه میکشه..چه ادبی شد :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: واااااااااای عررررررررررررر…سویونممممممممم من از همون اولللل در حده مرگگگ سویون و با سهون شیپ میکردممم و تا ابد شیپ خواهم کردددددددددد عررر مرگ سویونی اشک منو دراورددددد به طرز افتضاحی به یه نفر تو مرگ سویون و اینا شک دارم البته میدونم بخاطره اینه که ازش خوشم نمیاد..مشکوک شدم بش تو داستان :khande: و اینکه بهت گفته بودم تهیونو خیلی با لیتوک شیپ میکنمممم؟ عاغا 0_0من به لی هم رحم نمیکنمممممم ینی چی… Read more »
Roza
مهمان

عوضیییییییییییییی
عالی بود^^

romina
مهمان

این قسمتی که تبکه های قسمت بعدو میگی خیلی آدمو تو خماری میذاره :gerye: :kissme:

fatho
مهمان

عررررررررررررچرا سویون مرررررررررد :aaar: گریه ام گرفت :aaar: قست جالبی نبود قلبم دردگرفت :aaaa: چ گفتگوی غمباری بین سوهو وکریس بود! :aaar: مررررررررررسی بابت این قسمت خسته نباشی :cry:

صبا کریس
مهمان

وایییییییییییی نهههه خیلی غممم بو د…وای حرفای کریس و سوهو که دیگه نگووو ممنون

mayana
مهمان

وای من داغون شدم
حالا چی میشه
چرا ید فعه؟؟؟
عزیزم کریسهو جالب بود حرفاشون.
………………………………………………………………………..

wpDiscuz