سلام . قسمت 13 از فصل دوم

فیک سریع و خشن و قسمت 33 از کل فیک 

به نویسندگی : soo yung

قسمت سیزدهم

4روز بعد…

روی تختش دراز کشیده بود که تلفن خونه به صدا در اومد.ساعت 5صبح بود.(اختلاف ساعت بین دبی و کره ی جنوبی5ساعته.دبی 5ساعت عقب تر از کره است)گوشی رو برداشت و جواب داد:

-بله؟

-سونگری؟

-هارو تویی؟

-چیزی هست که بخوای بهم بگی؟تاپ گفت میخوای چیزی بهم بگی.این جا تازه نیمه شب شده.اومدم تو اتاقم زودتر بگو.

-در مورد…در مورد…

-در مورد چیه؟یالا بگو.

-هوووف.در مورد برادرته.

-خب؟

-اون…اون رفته توی کما هارو.

نفس توی سینه ی هارو گره خورد.زیر لب نالید:

-چی؟

-آروم باش ببین حالش خوبه.فقط توی کماست احتمال به هوش اومدنش زیاده.

-خدای من…چه طوری این اتفاق براش افتاده؟

-افراد ژومی.

هارو دستاش رو مشت کرد.

هارو:میکشمش سونگری!قسم میخورم خودم اون ژومی رو میکشم.

-گوش کن الان مسئله برادرت نیست.الان مسئله..

-الان مسئله دخترمه میدونم.پیش توئه درسته؟

-چانمی پیش منه.خیالت راحت باشه.

-میشه ازت یه خواهشی بکنم؟

-البته هارو.بگو.

-مراقبش باش.من واقعا نمیدونم فرصت دوباره دیدنش رو دارم یا نه.

-چرند نگو.تو تنها دو هفته دیگه میتونی بغلش کنی.باور کن هارو میتونی.برادرت خوب میشه و دوباره با هم خواهید بود.

-سونگری؟

-بله؟

-مینهو هدف اوله.لیتوک دوم و مون بیول ئی سوم.

-میدونم هارو

-جوری زجرشون بده که به خاطر زودتر مردن بهت التماس کنن.

-همین کارو میکنم.

-دارن در میزنن.من باید برم.فعلا.

تماس قطع شد.سونگری آهی کشید.رفت سمت اتاق بغلی اتاق خودش.در رو آروم باز کرد.وارد اتاق شد.به دختر بچه ی 3ساله ای که روی تخت خیلی آروم به خواب رفته بود خیره شد.کمی رفت جلوتر.موهای مشکی دختر رو نوازش کرد و زیر لب گفت:

-چانمی…دعا کن مادرت برگرده عزیزم.تو 3سال پیش پدرت رو از دست دادی.از خدا بخواه مادرت رو ازت نگیره.

**

سوهو بود که در میزد.در رو باز کرده بود و با یک فنجون قهوه از سوهو استقبال کرده بود.

سوهو:چرا بیداری هارو؟

هارو لبخند بیجونی زد و چیزی نگفت.

سوهو:استرس داری؟

-یکم.این طبیعیه.

-باید بخوابی.

-تو چرا نخوابیدی؟

-درگیر کریسم.نگرانشم.

-میفهمم.

-هی دختر…فاز غم نگیر به خودت.جریان اون همسرها و نامزدات چیه میخوام بدونم.

هارو زد زیر خنده:

-باور کردی؟

-خودت گفتی.

-اوه آره راستش همشون فیلم هستن.من معامله های زیادی انجام میدم.میدونی گاهی وقتا مجبور میشی برای راضی نگه داشتن طرفت یه پسر رو بندازی جلو و بگی شوهرمه.من چندتا از این موقعیت ها داشتم.

-پس ازدواج نکردی.

-چرا ازدواج کردم.سه سال پیش.

-اوه جدی؟اونم بین همین شوهرهای قلابی بوده؟

-نه…تو باور کردیا.من که نمیام بکشمشون.یه پولی بهشون میدم بعدم گم و گور میشن.اما همسر خودم…

-همسرت الان کجاست؟

هارو آه عمیقی کشید و شروع کرد:

-13سالم بود.درست 13!رالی های خیابونی زیادی توی شیلی بود.توی یکی از همین رالی ها دیدمش.کله شق بود.آدم شوخ و شیطونی بود برعکس من.به هم نزدیک شدیم.7سال ازم بزرگتر بود.هوامو همیشه داشت.3سال پیش با هم ازدواج کردیم.دو ماه بعد از ازدواجمون بهم خبر دادن که اون تصادف کرده و رفته توی کما.5ماه بعد اون منو ترک کرد.با یه بچه تنهام گذاشت…

-تو…تو یه بچه داری؟

-آره یه دختر 3ساله دارم.چانمی…همه ی زندگیمه.براش هرکاری میکنم.

-بابت همسرت متاسفم.

-نه نیازی به تاسف نیست.این سرنوشته و من قبولش دارم.

-نمیدونم چی بگم.حتی نمیتونم خودم رو جای تو بذارم.

-احتیاجی نیست سوهو.فقط قدر کریس رو بدون.قبل از این که بمیره!!

-بمیره؟

-مرگ خبر نمیکنه.

-مطمئن حرف میزنی.

-به مرگ باید مطمئن بود.

سوهو چند لحظه نگاهش کرد و چیزی نگفت.بلند شد ایستاد:

-ممنونم.بابت قهوه.

-قابل تورو نداشت.

-خب…من دیگه میرم.امیدوارم دخترتو یه روز ببینم.

-وقتی دیدیش اجازه بده بهت بگه عمو.

-حتما هارو.خب…شب خوش.

و از اتاق هارو بیرون زد و راه افتاد سمت اتاق خودشون.وارد اتاق که شد کای با دیدنش گفت:

-کجا بودی نصفه شبی؟

سوهو:رفتم کمی قدم زدم.

تائو:مهمونی فرداست.

سهون:هووف…من که اصلا حالش رو ندارم.

کای:چن و بقیه پسرا کجا هستن؟

تائو:رفتن بیرون شب گردی!علاف های بیکار.

سوهو:بخوابید لطفا.

تائو:باشه.منم موافقم.میخوابیم.

و روی تخت دراز کشید و گفت:

-چراغا خاموش.

کای چپ چپ نگاهش کرد:

-پاشو جا این سوسول بازی برو یه سر به ماشینای توی پارکینگ بزن فردا وسط خیابون نذارن مارو.

تائو:نترس نمیذارن.

سهون:پاشو تائو.

تائو:چرا؟حسودیتون میشه میخوام بخوابم؟

سوهو:هوووف.پسرا لطفا!بگیرید بخوابید.

و خودش هم روی کاناپه دراز کشید.

کای:سوهو؟

سوهو:هوووم؟

-دندوناتو مسواک زدی؟کریس ببینه دندونات خراب شده ما رو دعوا میکنه !

همه زدن زیر خنده.سوهو هم با خنده ای از روی خجالت بالشت زیر سرش رو پرتاب کرد سمت جونگین.کای بالشت رو توی هوا گرفت و با حسرت گفت:

-ای کاش طرف ما هم یه ذره نگرانمون بود!

تائو:چی شده مگه؟

کای اشک های توی چشمش رو عقب زد و با خنده گفت:

-هیچی بابا…یه زنگ نزده.چند روزه این جاییم یه خبر نگرفته ببینه زنده ام…مردم؟

سهون به کای نگاه کرد:

-دی او از این عادت ها نداره.باور کن همین که قبولت کرد من داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم.اون پسر تو زندگیش تنها بوده تنها پناهش سویون…تنها پناهش سویون بود و با مرگ سویون…طبیعیه که اون یکم گارد بگیره.

کای سرش رو پایین انداخت و با صدای ضعیفی گفت:

-میدونم.میگم شاید داره تحملم میکنه نه؟کی میاد آخه عاشق منی بشه که هیچ چی ندارم.

اشکاش جاری شد.

تائو:جونگین!!!

سوهو خودشو رسوند به کای و محکم بغ/لش کرد و گفت:

-دی او دوست داره باور کن.

کای هیچی نگفت.

سهون:جونگین…ببین الان توی کره ساعت5صبحه.دی او همیشه صبح های زود بیدار میشه الان بیداره.تو یه زنگ بهش بزن.

سوهو:راست میگه تو بهش زنگ بزن.

کای گوشیش رو برداشت و شماره ی دی او رو گرفت.

سوهو:بهتره ما بریم.

و همراه پسرا از اتاق خاج شد.

بعد از چندتا بوق دی او جواب داد:

-بله؟

-کیونگسو..

-جونگین…تویی؟

-آره…خودمم

-مشکلی هست که زنگ زدی؟

-مشکل…یعنی حتما باید مشکلی باشه که من بهت زنگ بزنم؟

-چت شده کای؟

-دلم برای شنیدن صدات تنگ شده بود کیونگی…

-کای ببین الان من تو موقعیتی نیستم که این طوری باهات حرف بزنم باشه؟ظاهرا کارت واجب نیست و سالمی.قطع میکنم.فعلا.

و تماس قطع شد.کای با ناباوری خیره شد به گوشیش.دی او چرا این طوری شده بود؟

**

شب قبل…

 

کریس تلویزیون رو روشن کرده بود و به اخبار گوش میداد.دی او،دانیکا،جونگهان،چانی و بک پشت میز نشسته بودن و داشتن شام میخوردن.دی او خیلی مراقب جونگهان بود.بکی هم مرتب نوازشش میکرد.بیول ئی  چمدونش رو بسته بود و اونهارو ترک کرده بود.آیرینم تو خونه ی خودش بود.کریس میخواست تلویزیون رو خاموش کنه که با شنیدن اون خبر دست و پاش یخ کرد:

-متاسفانه در ساعاتی قبل در طی حادثه ی انفجار پارکینگ ماشین در محله ی جنوب شهر سئول چند تن از رانندگان رالی های غیرمجاز خیابانی جان خود را از دست دادند.هویت جان باختگان تایید نشده اما رئیس پلیس اعلام کرد به احتمال بسیار زیاد دو تن از این افراد رهبران گروه های رالی خیابانی بودند.

کریس سمت گوشیش حمله کرد.فوری زنگ زد به یانگ.تا گوشی رو جواب داد گفت:

-یانگ اخبار چی میگه؟

-کریس ما…

-ما چی؟

-مینهو و لیتوک و گروهاشون رو از دست دادیم!

گوشی از دست کریس رها شد..

دی او دوید سمتش و با وحشت گفت:

-چی شده؟

-مینهو و لیتوک…

دی او:خب؟

-مردن…هردوشون..

-خدای من.این امکان نداره!

**

ساعت 5صبح در اتاقشون کوبیده شد:

-آقایون تنبل بلند شید!

دایان ایشی زیر لب گفت و با چشمای خواب آلو رفت در رو باز کرد.چن هم بیدار شد و گفت:

-کیه؟

هارو با 4 تا کاور لباس اومد داخل.کاورهارو انداخت روی مبل و گفت:

-تا ساعت9صبح باید حاضر و آماده توی پارکینگ باشین.سرخدمتکار این جا اتاق رو ساعت8ونیم تحویل میگیره.بجنبید پسرا.دوش بگیرید.صبحانه بخورید و از همه مهم تر…لبخند بزنید.شاهزاده ی ما یکم زیادی به این خندیدن حساسه آقایون.

چن:اووف.هارو ساعت 5صبحه!

هارو همونطور که سمت لوهان و لی که خواب بودن میرفت گفت:

-زرنگید که نیم ساعته آماده بشید؟باید به زور آمادتون کنم…ییشینگ…لوهان.بلند شید پسرا..

دایان:اول میرفتی سراغ سوهو و هم اتاقی هاش.

هارو:اونا بیدارن نابغه ها.بجنبید…لوهان بلند شو.

لوهان چشم هاش رو باز کرد.کمی اطراف رو نگاه کرد و با دیدن هارو گفت:

-چه طوری یی فان دوم؟از کریس بدتری…

هارو:ییشینگ بلند شو!

لی دستش رو بالا آورد و با صدای نامفهومی غر زد.هارو رفت سمت در و قبل از این که بره بیرون گفت:

-دایان…مسئولیت اینا با توئه.بیدارشون کن.

دایان در رو بست و شیرجه زد رو تخت و گفت:

-گور بابای مسئولیت!

**

تمام دیشب رو بیدار مونده بود.به دستبند و گردنبندی که لئو بهش داده بود خیره شده بود.در اتاقش به صدا دراومد.شیوون آروم در رو باز کرد و اومد داخل.

سویون:صبح بخیر عزیزم.

شیوون در حالی که چشماش بسته بود رفت بغل سویون.با چشمای بسته گفت:

-بابا کی میاد؟

سویون با لبخند موهای پسرش رو نوازش کرد و گفت:

-ممکنه یکم طول بکشه شیوونی .به زودی میبینیش.

-ماما؟

-هووم؟

-تو با دایی کریس بد شدی…چرا؟

-شیوون..اون دایی تو نیست عزیزم.

-مگه برادرت نیست؟

-نه نیست.

-اما تو با اون بزرگ شدی.اون مثل خواهرش دوست داره…چرا دایی من نیست؟من میخوام داییم باشه.

سویون جوابی نداشت که بگه.مسائل به اون پیچیدگی رو چه طور باید برای پسرش توضیح میداد؟نفس عمیقی کشید و گفت:

-شیوون…دایی کریس و من و تیم اژدهای سیاه به اشتباه یه کاری کردیم که اصلا درست نبود.حالا دایی کریس باید به خاطر اشتباهش مجازات بشه.

-چه اشتباهی؟

-اگر بهت بگم میفهمی؟

-اوهوم…

-اون داره با مردی همکاری میکنه که بزرگترین دشمن ماست.تا زمانی که دایی و اون مرد با هم خوب باشن دشمن ما میمونن.

-دایی میدونه اون مرد آدم بدیه؟

-نه…نمیدونه.

-پس وقتی نمیدونه چه طور میخواید بکشیدش؟

سویون جوابی نداشت که بده.در اتاقش باز شد.برایان بود.پسر آلفرد جونز.

برایان:صبح بخیر خانم کیم!و همین طور صبح بخیر آقای چویی.

شیوون توجهی نکرد و روش رو برگردوند.برایان با اخم الکی جلو اومد و گفت:

-با عمو برایان قهر کردی؟

شیوون:بله قهرم.

سویون:شیوون با ادب باش.

برایان:ولش کن سو…گوش کن شیوون.اگر آشتی کنی میبرمت شهربازی و کل لندن رو میگردیم.نظرت چیه؟

-نه!

-اوضاع جدیه پسر.چرا نه؟

-چون میخوای دایی منو بکشی.

برایان واقعا اخم کرد.به سویون نگاه کرد و گفت:

-شیوون من و مادرتو تنها میذاری؟عمو ده توی اتاقش منتظرته.

شیوون سریعا از اون جا رفت.

برایان دستاش رو فرو کرد توی جیب شلوارش و گفت:

-چرا بهش گفتی؟

-من نگفتم خودش میفهمه.احمق که نیست.

-با توجه به سنش این غیر عادیه.

-اون باهوشه.

-دروغ میگی.

-بس کن برایان.

-باشه بس میکنم.راستی یه سری عکس بهم رسیده.

-عکس؟

برایان پاکت کوچیکی رو از جیب داخلی کتش بیرون آورد.و داد به سویون.سویون پاکت رو باز کرد.با دیدن اون عکس ها تمام وجودش به آتیش کشیده شد.

برایان:تاریخ عکسا متعلق به سه ماه قبل از مرگ ظاهریه توئه.ببین سو…سهون در تمام مدتی که داشته باهات زندگی میکرده بهت دروغ میگفته.با وجود ریووک…خوب بهشون نگاه کن… ببین چه طور تو بغلش گرفتتش؟سهون و لوهان…لوهان تمام مدت با سهون در ارتباط بوده.

بغض بدی گلوی سویون رو گرفته بود.

سویون:میخوام برم دبی.باید ببینمش.

-احمق نشو.

-میخوام ازش بپرسم.

-چی بپرسی؟

-چرا…ازش بپرسم چرا…

-علت نمیخواد سو…علت نمیخواد.اون یه رذل کثیفه.علتی از این بالاتر؟

-اون دوسم داشت…

برایان داد زد:

-چرنده.اون یه عوضی آشغاله سو.

سویون هیچی نگفت.شکست.برای هزارمین بار در خودش شکست.اشکاش جاری شد.لئو در اتاق رو باز کرد و داخل شد:

-چه خبره برایان جونز؟

برایان نگاش کرد و گفت:

-راضیش کن اون برگه که به سهون نشون میده هیچ مالکیتی روش نداره رو براش بفرسته لئو.قبل از این که من سهونو بفرستم قبرستون.

و از اتاق بیرون رفت.لئو بی معطلی سمت سویون رفت.تمام عکس هارو برداشت و ریخت توی سطل زباله.برگشت و سویون رو محکم ب/غل کرد:

-همه چیز درست میشه سو.همه چیز درست میشه.

**

چانی:خیلی پیچیده شده.وحشتناک پیچیده شده.

دانیکا:باورم نمیشه بیول ئی…

کریس چشماش سرخ سرخ بود.اعصاب درستی نداشت.شب قبل خبر مرگ لیتوک و مینهو به گوشش رسیده بود و الان…خبرش پخش شد…مرگ مشکوک یک زن در خانه…بیول ئی کشته شد.به وحشتناک ترین شکل ممکن.6تا جای چاقو روی بدنش بود.کبودی های بیشمار که خبر از دعوای وحشتناکی قبل از مرگش میداد و از همه بدتر…مرگ در اثر خفگی با یک تکه سیم.کریس دیگه نمیکشید.بعد از این خبر جی دراگون نابود شد.دومین خواهرش رو هم از دست داد.تاپ احساس بدی داشت.واقعا بد…هیچ کاری از دستش برنمیومد که برای همسرش انجام بده.و این وسط جونگهان گیج تر از هرزمانی فقط بهشون نگاه میکرد.

**

نیمه شب شد.همه توی اتاقای خودشون بودن.بوی مرگ رو میشد توی نقطه نقطه ی اون خونه حس کرد.روی مبل تک نفره اش نشسته بود.دوسال زندگی مشترکش رو با بیول ئی مرور کرد.ظلم خالص!اون به بیول ئی ظلم کرده بود.اشک توی چشماش جمع شد.فقط ای کاش باهاش مهربون تر میبود.هرچی بد و بیراه بود نثار هیچ کس و افرادش کرد که داشتن زندگیش رو به آتیش میکشیدن اونم به جرم نامشخص.اگر میدونست چرا این اتفاقات میوفته شاید کمتر عذاب میکشید.اما اون هیچی نمیدونست.دستاش رو گذاشته بود روی زانوهاش و سرش هم بین دستاش بود.توی حال و هوای خودش بود و اشک میریخت که دست کوچیکی رو روی شونه اش احساس کرد.سربلند کرد و جونگهان رو دید.وقتی جونگهان عکس العمل سریع کریس رو دید یه قدم عقب رفت.کریس اشک هاش رو پاک کرد:

-چیزی میخوای جونگهان؟

-گریه نکن.

کریس نگاهش کرد و پرسید:

-چرا؟

-وقتی گریه میکنی حس بدی دارم.

-من آدم بدی ام جونگهان؟

-نه.نیستی.من دوست دارم.

کریس زل زد به پسری که میگفتن بچه ی خودشه.دو هفته مونده بود تا جواب آزمایش بیاد.اما کریس چیزی ته دلش حس میکرد.چیزی که بهش میگفت جونگهان از گوشت و خون خودشه.دستش رو بلند کرد و جونگهان رو کشید سمت خودش.بغلش کرد و گذاشتش رو پاش.حس ناب پدر بودن…موهای جونگهانو بوسید.عطر دلنشینی داشت.موهای پسرش…درست مثل موهای خودش بود.زیر لب گفت:

-موهات درست شبیه موهای منه.

جونگهان سرش رو بلند کرد و به پدرش خیره شد.خندید…کریس هم ناخواسته لبخند زد.ادامه داد:

-وقتایی که من و تو تنها هستیم میتونی به من بگی پدر.

-میتونم؟

-بله میتونی.

-جلوی بقیه نگم؟

-نه نباید بگی.

جونگهان با ذوق پاهاش رو تکون داد:

-چشم پدر!

آرامشی قلب کریس رو پر کرد:

-چرا نخوابیدی جونگهان؟

-چون تو داشتی گریه میکردی.

-عمو کیونگ خوابید؟

-همه خوابن.

صدای پایی به گوش رسید.

دانیکا:جونگهان…چرا تو اتاقت نبودی نگرانت شدم.

جونگهان تو آغوش کریس فرو رفت و خندید.دانیکا با ابرویی بالارفته به کریس نگاه کرد:

-چه خبر شده؟آسمون اومده رو زمین؟چیشده بغلش کردی؟

کریس با قیافه ی سردی گفت:

-خوابش نمیبرد اومد پیش من.

-چشمات چرا قرمزه؟

-حساسیت.

-من احمقم؟

-جونگهانو ببر بخوابه.بخواب جونگهان.قول میدم اون کارو دیگه نکنم.

جونگهان خندید و از بغل کریس پرید پایین.رفت سمت دانیکا و دستش رو گرفت.دو قدم نرفته بودن که جونگهان ناگهانی دست دانیکا رو ول کرد و رفت سمت کریس و گونه اش رو بوسید و دوباره برگشت پیش دانی.دانیکا با دهن باز نگاهش میکرد.سرش رو تکون داد و زیر لب گفت:

-شب بخیر.

و طبق معمول کریس جوابی نداد.جونگهان لب هاشو غنچه کرد و با لحن بچه گانه ای گفت:

-شب بخیر!

کریس برگشت سمتش.لبخند محوی زد و جواب داد:

-شب بخیر جونگهان.

دانیکا باورش نمیشد.خنده ای کرد و زیر لب گفت:

-تو با برادر من چی کار کردی بچه؟

و همراه جونگهان به اتاقش رفت و کریس آروم تر از هر زمانی به خواب رفت.

 

 

 

سلام

از نظرات قسمت قبل تنفر از سویون و هیچ کس و ….میبارید.تنها جواب منم اینه که زود نتیجه گیری نکنید.یه نفر از شما عشقولیا هم پرسیده بود بازم میگم.5فصل داریم هر فصل 20 قسمته.دوستون دارم.یک دنیا سپاس

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)