سلام قسمت 18فصل دوم

فیک سریع و خشن و قسمت 38 از کل فیک

به نویسندگی : soo yung 

قسمت هجدهم

یسونگ:شوخی میکنی؟؟

دانیکا:نه جدی میگم.لوهان بود.تماس گرفت و گفت سهون نیست!یه شماره ی ناشناس و بعدش…

دی او با عصبانیت پاشو کوبید روی زمین:

-اون کای عوضی الان که بهش نیاز دارم کجا رفته؟

لی:خودت پر زدن یادش دادی.میخوای نره؟

دی او:دهنتو ببند جانگ ییشینگ!

-من میخوام کمکتون کنم.من اشتیاق تو رو مواقعی که کای کنارت بود رو حس میکردم.الان هیچی از اون عشق آتشین تو وجودت نیست.

-چرند نگو.معلومه که دوسش دارم.

دانیکا:پسرا پسرا…الان وقت این حرفا نیست.یه یه…الان این حرکت سهون چه بازتابی داره؟

یسونگ:ژومی قطعا خوشحال نمیشه.

در خونه باز شد

چانی:ما اومدیم.

دی او:خبرتون بیاد!

دانی:دی او!!!

دی او:خب چیه؟الان که همه باید باشن اون کریس و سوهوی لعنتی ول کردن رفتن کانادا…

یسونگ:هالی/وود!

دی او:چی؟؟؟

یسونگ:اونا هالی/وون نه کانادا.

دانیکا:لعنت بهت کریس.

دی او:بیون بکهیون بیا این جا ببینم.من به کمکت برای راه انداختن ماشین ها نیاز دارم.باید بریم دنبال اوه سهون.

یسونگ:چی؟؟چرند نگو.

دی او:اجازه نمیدم توی بچه 18ساله به من امر و نهی کنی.

یسونگ غرید:من تنها واسطه ی شما و ژومی ام و قسم میخورم دی او آدمی نیستم که از بی احترامی خوشش بیاد پس لطف کن احترام خودتو نگه دار!

دی او:بکیییی!

کای:چرا سر اون داد میزنی؟

همه به کای که با فریاد این حرفو زده بود خیره شدن.

دی او با لحن آرومی گفت:

-کی اومدی؟

چانی:پشت سر ما بود.اگه از زمان اومدن ما شروع نمیکردی مثل این پیر زن های 80ساله غر بزنی با اون چشمای درشتت میتونستی ببینیش.

دی او:کجا غیبت زد؟

کای همونطور که سمت اتاقش میرفت گفت:

-جایی که اثری از اعضای خانواده ی دو نباشه!

لی:خب…بیشتر از یه سوءتفاهم بین تو و کای هست…تو گند زدی دی او.

دانیکا:خب یه یه…نقشه چیه؟

یسونگ:هیچی

لی:هیچی؟

بکی:هی..نقشه ی چی؟

لی مختصرا توضیح داد:

-سهون غیبش زده.آخرین شماره ی تماسی که داشته یه خط ناآشنا بوده.

چانی:هیچ کس…

دی او داد زد:

-جونگین..

دانیکا:دی او میشه یه لحظه به کای فکر نکنی؟زدی همه چیزو خراب کردی بعد حالا جونگین جونگین میکنی؟

در اتاق کای باز شد و کای چمدون به دست تو آستانه ی در ظاهر شد.

یه یه:مسئله جدیه…احساس میکنم تو دادگاه خانواده نشستم.

دی او نالید:

-جونگین…

کای همونظور که میرفت سمت در گفت:

-تا 10دقیقه ی دیگه که موتور ماشین گرم شه از این جا میرم.صندلی شاگردم یه جای خالی داره…امیدوارم که…خداحافظ بچه ها…

و رفت تو پارکینگ.

چانی:با سر بدو دی او.فقط خواهشا هرجا رفتید بهش توجه کن.

بکهیون:بهش خیانت نکن.

چانی:بهش لبخند بزن.

بکهیون:سعی کن بهش بفهمونی برات مهمه.

چانی:بهش دروغ نگو

-تیکه ننداز

چانی:موهاشو نوازش کن

بکی:و از همه مهم تر…جلوی اون یه زن رو نب/وس

و چپ چپ به دانی خیره شد.

چانی:بکیییی!!

بکهیون:ما هم یه اسراری داریم!اون خوب میفهمه منظورم از این حرف این بود که یه لحظه هم از کای غافل نشه که کای بره یکی رو بب/وسه!

-شما؟؟باز خودتو تافته ی جدابافته حساب کردی؟

-منظورم از ما قشر با/تم ها بود.

دانی:خدای من…

چانی:آهان…نکنه اتحادیه هم تشکیل دادید؟

-چرا که نه!

-هه…خوبه.چه اتحادیه ای بشه!اتحادیه ی با…

صدای کوبیده شدن در اون هارو از بحث کشید بیرون.

لی:خوبه این وسط یکی عاقله.

دانی:یه یه؟؟

دانیکا با تعجب به یسونگ که دستاش رو روی گوشای ریووک حیرت زده گذاشته بود نگاه کرد.

یه یه:آمم…نمیخوام کسی مخصوصا ریووک وارد “اتحادیه ی بکهیون” بشه!

**

کریس تماس رو قطع کرد و با اخم به کیوهیون نگاه کرد.

کیو:چی شد؟

کریس:ژومی گفت که رد هیچ کس رو توی روسیه زده.

سوهو:عالیه.

کریس:نیست سوهو.ما بریم اونجا…اونجا مرکز قدرت هیچ کسه.شهر خودش.

کیوهیون:چاره ی دیگه ای داری؟

کریس:ژومی گفت اون الان نسبتا تنهاست و افرادش به خاطر این وقایع اخیر پراکنده شدن.درگیری که اون با خانواده ی مافیای ایتالیا پیدا کرده هم داره به اختلافاتی که تو گروهشون هست دامن میزنه.چندتا از زیر دست های هیچ کس از خانواده ی ایتالیایی هستن.اختلاف داخلی…

کیوهیون:مجبوری بری کریس.این بار نری…ماهی از دستت در میره.لیز میخوره و میوفته تو دریا…خدا میدونه اگه از روسیه دربره حرکت بعدیش چیه…

سوهو:خطرناک نیست؟؟

کیوهیون:بازی با جونشه.

سوهو:زیر گروه هارو میفرستیم روسیه.

کریس:نه…امکان نداره اونا رو قربانی کنم.

سوهو:کریسسس!

کریس:گوش کن سوهو.کیوهیون درست میگه.نمیتونیم بذاریم اون در بره.

سوهو:این به معنی اینه که خودت مجبوری بلند شی بری اونجا؟

-آره…

اشک تو چشمای سوهو حلقه زد:

-کریس میدونی که نمیتونی…پدرت نیست…دیوید وو الان توی شیلیه…سویون دیگه نیست…هارویی کنارت وجود نداره…امبر نیست…لئو هم پشتتو خالی میکنه.دیمیتریک هم این جا نیست…با چه نیرویی میخوای بری جلوی اون وایسی؟کریس قبول کن اژدهای سیاه داره به دست اون خورد میشه.

کریس:نه سوهو…هنوز یه نفر هست که میتونه کمکم کنه…

-کی؟بهم بگو کی مونده کریس…

کریس نگاه نامطمئنی به کیو انداخت.

کیو:خودت باید عواقبشو بپذیری.

سوهو:منظورتون چیه؟
کریس:یه نفر قدرت اینو داره کمکم کنه.

سوهو:کی کریس؟بهم بگو…

-همسر سابقم.

-چی؟؟؟

-چوی سویونگ!

**

پاش رو انداخت روی پاش و گفت:

-یعنی این قدر اوضاعش داغونه که از من کمک میخواد؟

دانیکا:اگه نبود این کارو نمیکرد.

سیگارش رو بین لب هاش گذاشت و پک عمیقی کشید.کتاب توی دستش رو گذاشت روی میز و گفت:

-بهم بگو دانیکا..این وسط چی گیر من میاد؟

-اگه کریسی نباشه کسی نیست که از پسرت محافظت کنه سویی.

-پسرم؟جونگهان؟نه…اون پسر من نیست پسر خودشه.

-تو مادرشی.

-من فقط بزرگش کردم.

-باورم نمیشه یه مادر این قدر سنگدل باشه.

-من در عوض کمک کردن یه چیزی میخوام.اگر کریس توانایی اینو داره اونو بهم بده…قبول میکنم.

-چی؟؟تو در عوض کمکت چی میخوای؟

زبونش رو روی لبش کشید:

-من در عوض کمکی که به کریس میکنم…ایونهیوک رو میخوام.

-کی؟؟

-پسر ژومی…همونی که از همه پنهانش کرده.میدونم که راجع بهش میدونی.

-چرا؟

-به خودم مربوطه…بهم بگو دانی…کریس میتونه اونو بهم بده؟

-تا نگی برای چی من هیچ جوابی بهت نمیدم.

-باشه…میگم…فکر میکنی مادر اون پسر کیه دانیکا؟

-یه زن که کسی نمیشناستش.

-درسته…اون زن…مادرایونهیوک…و مع/شوقه ی کوتاه مدت ژومی…خواهر تنی من بود…تیفانی.

دانیکا با حیرت زل زد به سویونگ.

دانی:امکان نداره…بچه ی تیفانی…همتون گفتید مرده.

-نه…نمرده بود.زنده بود.ایونهیوک اون بچه است.

-من…باورم نمیشه…ولی تو چرا اونو میخوای؟

همسر سویونگ که تا اون لحظه ساکت بود با لحن آرومی گفت:

-دوشیزه وو…شنیدید که میگن وقتی عقرب توی حلقه ی آتش گیر کنه خودش رو

با استفاده از زهر خودش نابود میکنه؟

دانیکا به اون مرد زل زد.

دانیکا:منظورت چیه؟

سویونگ:ژومی یه عقربه…من میخوام با پسر خودش براش حلقه ی آتیش درست کنم.تا خودش خودشو از بین ببره.

-نمیفهمم سویی.چرا؟

-ژومی زندگی من رو ازم گرفت.خواهر من تمام زندگیم بود و اون عوضی با بلایی که سرش آورد…باید بره خدارو شکر کنه تا الان به سی ال درمورد تیف چیزی نگفتم.

دانیکا نگاهی به همسر سویونگ انداخت:

-باشه…این معامله با من و کریسه.شما به کریس کمک کنید.من و اون ایونهیوک رو بهتون میدیم.

سویونگ لبخند وحشتناکی زد.به همسرش خیره شد:

-میبینی وون شیک؟اون عاقله! “وون شیک افسر همکار سوهو بود تو اداره ی پلیس.همونی که با کای توی فصل اول از طریق میکروفون سوهو تمام حرف های اژدهای سیاه رو شنود میکرد.ایشونم بلهههه -_- “

دانیکا:فقط نمیفهمم وون شیک کجای این داستان بوده…از کی؟

وون شیک نگاه خمارش رو دوخت به دانیکا:

-میدونی دوشیزه وو…افراد زیادی هستن که از رئیس پلیس یانگ خوششون نمیاد.

دانیکا داد زد:

-تو زیر دست جی دراگونی!!

سویونگ:بحث جی دراگون جداست.هیچ کس فرمان قتل جی دی رو صادر کرده.اونم بعد از سوءقصدی که به جانش شد اومد پیش من.تاپ و شیوون هم با اولین پرواز رفتن لندن…به همین سادگی…

دانیکا:یعنی اونا…

سویونگ:دانیکا وو…تو راز های بزرگی رو امروز فهمیدی.اگر دهنت باز بشه..همونطور که تو سکوت جونگهان رو بزرگ کردم…همونطور هم تو سکوت میکشمت…جوری که حتی هیچ کس هم نفهمه کجایی.

-چرا با هیچ کس دشمنی داری؟

-من باهاش دشمنی ندارم.اون مرد خیلی خوبیه.

-نمیفهمم این همه قدرتی که داری از کجاست.

-کشتن دانیکا…میگن پول همه چیز رو برای آدم به ارمغان میاره…ولی…تو این زمانه که ما زندگی میکنیم…با کشتن میشه پول به دست آورد.

**

ژومی دستش رو کوبید روی میز:

-نذار سی ال چیزی بفهمه.

کانگین:ولی ژومی…دیر یا زود میفهمه!تا کی میخوای ازش پنهان کنی؟

-تا زمانی که بچم سالم به دنیا بیاد.

-این دیوانگیه…ژومی اگر سونگمین بفهمه با خواهرش چی کار کردی و چه بلایی سرش آوردی…میدونی چی میشه؟میدونی اون چه کارا که نمیتونه بکنه؟اون سونگمیه…لی سونگمین…برادر بزرگ سی ال…برادر زن تو…کسی که از لجن کشیدت بیرون…

-کانگینننن!خودم میفهمم.لازم نیست هی این مسئله که بدون سونگمین همون دست فروش سر چهارراه بودم رو بهم یاد آوردی کنی.

-خودتو به کشتن میدی.

-هیوک کجاست؟

-سپردمش دست ته هیون.جاش امنه.

-دن لینو بد بازی رو این بار شروع کرده.

-تقصیر خودت بود.بهت هشدار داد که اون محموله رو از لئو نگیری.و تو..در برابر اون تهدید وحشتناک…برداشتی از خانوادش خواستی اون محموله رو برات بیارن..انتظار داشتی بشینه نگاه کنه.

-من با سویونگ هماهنگ کرده بودم.اون از لینو قدرتمند تره.نمیفهمم چرا نمیخواد با من راه بیاد.اگر اون بخواد هیچ کس در عرض 24ساعت نابود میشه

-تو نمیتونی به سویونگ خرده بگیری…کاری که با خواهرش کردی…

-کانگینننن!

-باشه داد نزن…در ضمن…خبر دادن دانیکا رفته پیش سویونگ.اونم قبول کرده کمکشون کنه هیچ کس رو بگیرن.پس یعنی سویونگ فقط از تو خوشش نمیاد.دشمنیش با هیچ کس سر جاشه.فقط جلوش آفتابی نشو.

-من از سویونگ درخواست کمک کردم.نمیفهمم چرا به درخواست من جواب رد داده و مال اون ها رو قبول کرده!

کانگین:جوابش ساده است.چون میدونه تو احمقی!ژومی!انتظار داری بیاد حلوا حلوات کنه؟با کاری که تو…

-یه کلمه ی دیگه راجع به تیفانی و اون ماجرا حرفی بزنی خودم میکشمت کانگین احتیاج نیست هیچ کس این کارو بکنه.

-باشه…همین یه دنده بازیات سرت رو به باد میده.

-از خود کریس خبر نداری؟

-برمیگرده کره.امروز.کیوهیون گفت تصمیم داره همه رو دور هم جمع کنه.سویونگ هم بهشون ملحق میشه و بعد میرن روسیه تا کار هیچ کس رو یکسره کنن.باید جمع کنیم بریم روسیه.

-چی؟

-نمیخوای کمکشون کنی؟

-معلومه که نه!

-ژوووومی!!

-اونا از پس کشتن دن لینو بر نمیان.

-سویونگ باهاشونه.

-احمق نشو سویونگ هیچ وقت دست راست خودشو نمیکشه.

-پس یعنی…هیچ کس فرمان قتل جی دی رو داده بوده.جی دی الان با سویونگه.

-هدف سویونگ منم.فکر کردی جی دی برای اون مهمه؟

-ژومی میفهمی چی میگی؟

-سویونگ منو میخواد.الان بودن جی دی در کنارش بهش قدرت میده.فکر کن کانگین.سویونگ و یانگ دشمن خونی هم هستن.جی دراگون از یانگ متنفره.

 

بر اساس اصل دشمن دشمن من دوست منه جی دراگون دوست سویونگه.سویونگ اونو میندازه جلو تا یانگ رو بکشه و بعد لازم نیست کاری بکنه…این جا هیچ کس حساب جی دی رو میرسه…و بعدش من…اون سر من با دانیکا و کریس معامله کرده.همه چیز این جا منطقیه!

-چی؟چه طوری؟

-اون دنبال انتقام از منه…مطمئنم در عوض کمک به کریس یه چیزی خواسته و اون چیز…هرچی که هست…یه سرش به من ختم میشه.

-تا سر فرو رفتی تو باتلاق.

-نمیدونم…کانگین حدس زدن آخر این ماجرا….از زندگی کردن هم سخت تره…

 

**

سلام!من این قسمتو دوشنبه در ظلمات ساعت3صبح تایپ کردم.الان ساعت4 صبحه!!!من هنوز بیدارم…این هفته کلا امتحان بود…ببخشید اگراین قسمت ایراد تایپی چیزی داشت.و ممنونم از نیکای عزیزم که تو وحشتناک ترین شرایطی که دارم حمایتم میکنه.خیلی کمکم میکنه و برای ادامه ی داستان بهم انگیزه میده.واقعا ازش ممنونم…و یه نکته…بین آپ قسمت آخر این فصل و قسمت اول فصل سوم با اسم قاتل سه هفته آپ نداریم..در عوض یه روز قبل آپ فصل سوم یه پارت اسپیشال مثبت 18چانبک خواهیم داشت.کایسو هم پارت اسپیشال داره منتظرش باشید.دوستون دارم.نظر فراموش نشه…یک دنیا سپاس

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)