هدر سایت
تبلیغات

fanfiction fast and furious season 2 ep 3

سلام . قسمت سوم از فصل دوم فیک سریع و خشن 

و قسمت سوم از کل فیک 

به نویسندگی : soo yung 

قسمت سوم

آیرین فنجون قهوه ای رو مقابل کای گرفت.کای اون رو برداشت و تشکر کرد.

سوهو:فکر نمیکردم از پلیس استعفا داده باشی؟

کای:بابات بهت نگفت؟

-نه.اون چیزی بهم نگفت.

-راستش رو بخوای من فکر میکردم پدرت یه قدیسه است اما وقتی فهمیدم کل خلاف های سئول بهش میرسه نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم یه قدیس نباشم!

-این مدت با دی او بودی؟

کای لبخند شرمگینی زد و گفت:

-آره.

-حالا چی؟اون سمت کریس میمونه و تو سمت من.میخوای روبه روش بایستی؟

-نمیدونم سوهو.ولی میدونی.یه جورایی از این کار خوشم میاد.

دو نفر از پله ها پایین اومدن.کای ایستاد.

سوهو:میشناسیشون که؟بکهیون و سهون.دوتا از بهترین ها.

کای سرش رو تکون داد.

بکهیون باهاش دست داد.سهونم هم دستش رو سمت کای گرفت و محکم دستش رو فشار داد و گفت:

-باید میفهمیدم ملاقاتت با جونمیون توی دستشویی و بعد توی پارکینگ با دی او تصادفی نیست!

کای لبخند استرسی زد و چیزی نگفت.

سوهو:بشینید.آیرین.تنهامون بذار.

آیرین اخمی کرد و رفت سمت اتاقش.

سوهو:جریان رو که میدونی؟

کای با جدیت گفت:

-سوهو این بازی که شروع کردی تهش فقط مرگه!یا مرگه تو یا مرگه اون!

سوهو تلخ خندید و گفت:

-من و اون دوسال پیش راهمون از هم جدا شد.

سهون:هوووف.الان میخوای چی کار کنی؟به نظرم کریس ساکت نمیشینه.

سوهو:قطعا سکوت نمیکنه.اما منم…

زنگ در به صدا دراومد.سهون در رو باز کرد و حیرت زده شد.

سهون:کریس!!!

**

لی پوشه ای رو بست و سرش رو گذاشت روی میز.

لئو:به خودت فشار نیار.

-نه…حالم خوبه هیونگ.

لئو پوزخندی زد و گفت:

-دیدم وقتی بهش نگاه میکردی چشمات برق میزد.

-یااااا…لئویا!

لئو خندید و گفت:

-چیه؟دروغ میگم؟

هونگبین در رو باز کرد و اومد داخل و گفت:

-بسته ای که خواسته بودی آماده است.

لئو:اوه بیارش این جا.

هونگبین جعبه ی کوچیکی رو به لئو داد.لئو درش رو باز کرد.دستبند طلای ظریفی با الماس های کوچک رو بیرون کشید و گفت:

-محشره.ممنون هونگبین.

هونگبین بعد از تعظیمی از اتاق خارج شد.

لی:این چیه؟

-یه هدیه برای کسی که دوسش دارم.

-سویون؟

-آره.اون بتا کوچولوی منه!کیم سویون!بتا کوچولو.

-ولی اون که…مطمئنی جدا شدنش از سهون شایعه نیست؟

لئو دستبند رو به جعبه اش برگردوند و گفت:

-سهون الان پیش سوهوئه.چه دلیلی داره که سویونو ول کنه به جز این که دیگه اونو نمیخواد؟؟اون از اولشم سویون رو نمیخواست.فقط میخواست بازیش بده.

-نه لئومن پیشش بودم اون دوسش داشت.

-فعلا که موقعیتی جور شده که دوباره بهش نزدیک بشم.کریس حمایت منو میخواد تا سوهو رو شکست بده و اگه سویون عاقل باشه نه نمیگه.

-شاید حق با تو باشه.

**

سوهو:لطفا بشینید.

کریس و دی او و سویون و چانی نشستن.سوهو و کای و بکی و سهون هم اطاعت کردن.

سوهو:چی باعث شده به این جا…

سویون:بکش کنار…میدونی که در مقابل ما شانسی نداری پس استعفا بده.

سهون با پوزخندی گفت:
-با چه اعتماد به نفسی اینو میگی؟

سوهو:حتی اگر هم شانسی برای پیروزی نداشته باشم میخوام ادامه بدم.نمیخوام شهرتم لکه دار بشه.

دی او:سوهو خودتم میدونی حامیان ما در خارج از کره کیا هستن و چه قدرتی دارن.ما نمیخوایم تو آسیب ببینی.

کای:کدوم حامی؟کسی ازتون حمایت نمیکنه.به علاوه اگرم حامیان شما زیاد باشن ما هم حامیان خودمون رو داریم.این مشکلی نیست.

کریس:ولی میدونید که کار سختی خواهد بود.

سوهو:سخت بودنش رو من میگم.و از نظر من سخت نیست.

سویون:پس آماده ی نبرد هستی؟

سهون:خیلی خودتون رو دست بالا گرفتید.یادتون رفته تو این دوسال همه چیز عوض شده.

سویون با پوزخند گفت:

-نه یادم نرفته.منتهی خود به خود وضع گروه بد نشد.افراد دوست نمایی عوضش کردن.آدمایی که ادعا میکنن مثل یه همسر خوب پشت آدمن ولی بعد یهو میبینی رذل تر از اونا تو زمین وجود نداره.

سهون با اخم گفت:

-من با تو هیچ نسبتی ندارم کیم سویون.

سویون:حرف آخرت همینه؟

سهون:همینه!

سوهو:بسه دیگه.الان جای این حرفا نیست.گوش کن کریس.میخوام تکلیفم رو با تو همین الان روشن کنم.

کریس خندید و گفت:

-بگو افسر کیم جونمیون!!

سوهو نفس عمیقی کشید و گفت:

-من…عقب…نمیکشم!

-سوهو من واقعا نمیخوام درگیری بین ما به وجود بیاد.

بکهیون:شما؟شمایی وجود نداره.شماها فقط رقیبید.

کریس:سوهو…به من نگاه کن و بگو واقعا این خواسته ی قلبیته؟

دی او:همه ی جوانبو در نظر بگیر و کاری به اطرافیانت نداشته باش!

کای:یاااا…

سوهو:من روی تصمیمم مصمم هستم!

کریس اخمی کرد.بلند شد و ایستاد و گفت:

-میدونی چیه؟حالا که این طوره…منم عقب نمیکشم!

و همراه گروهش از اون جا رفت.

کای:خدا به خیر بگذرونه.

سهون:این اژدهای سیاه اژدهای سیاه قبلی نیست!

تلفن سوهو زنگ خورد.سوهو اونو جواب داد.رنگ از چهرش پرید.

بکی:خوبی سوهو؟؟؟

سوهو آب دهنش رو قورت داد و گوشی رو قطع کرد.

سهون:چی شده؟

سوهو نفس عمیقی کشید و گفت:

-بابا بود…گفت ژومی و یه فرد روسی به اسم دیمیتریک ایوانوف به علاوه ی چندتا متحد از شهر بوسان همین الان تو راه کره ی جنوبی هستن.تو راه سئول…

بکی:و این قراره چه معنی داشته باشه؟

سوهو:اونا همه حامیان کریسن.اون دروغ نمیگفت.واقعا داره یه جنگ رو شروع میکنه!

سهون با ترس لبش رو گاز گرفت و گفت:

-سوهو؟

سوهو:چیه؟

سهون آب دهنش رو محکم قورت داد و گفت:

-نگو که منظور پدرت از متحدین بوسان یونگ گوک بود.

سوهو با چشمای گرد شده گفت:

-پدر گفت اونا هویت مجهولی دارن اما از سمت بوسان به سئول میان.تو اسم اون فرد رو میدونی؟

سهون روی مبل رها شد و با صدای ضعیفی گفت:

-اونا پاشون به سئول برسه بیچارمون میکنن.

بکهیون:سهون حرف بزن!!!منظورت چیه!!!

سهون خندید و گفت:

-اونا معروفن به سایه…هیچ کسی تا حالا نتونسته چهرشون رو ببینه.توی تمام مدارها و دوربین های امنیتی فقط سایشون دیده میشه.فقط کریس و سویون تا امروز باهاشون دیدار داشتن.حتی منم ندیدمشون.اونا باهوشن.وجودشون به تنهایی کافیه تا شکستمون بدن!کریس الکی نمیگفت.واقعا میخواد نابودمون کنه!

**

همه دور میز نشسته بودن.میزی توی پارکینگ.همون پارکینگ قدیمی.پارکینگ اژدهای سیاه…

دی او:بعد از دو سال دوباره این جام…وای باورم نمیشه.

سویون لبخندی زد و گفت:

-یادت که نرفته.ظرف شستن با توئه!

دی او اخم کرد و گفت:

-کی غذا درست میکنه؟

همه اخم کردن.سهون!!!!ولی دیگه نبود.پس همه بیخیالش شدن.

بیول ئی:من و سویون هستیم.

دی او جیغ کشید:سویون؟اوه خدای من اون…

کریس زد رو میز و گفت:

-اومدیم تو این قبرستون  که راجع به غذا حرف بزنیم؟

سی ال ریز خندید و گفت:

-2سال دور بودن از این جا باید برات سخت بوده باشه کریس.اما با شناختی که ازت دارم میدونم از پسش برمیای.

تاپ:بهم بگید اون از پس چه کاری برنمیاد.

کریس چینی به ابروش داد و گفت:

-خب…گفتی یه نقشه داری سی ال؟

سی ال خندید.با کمک هنری نقشه ی جاده های سئول رو روی میز گذاشت و اونو بازش کرد.

هنری:من نقشه ی سئول رو مطالعه کردم.موقعیت گروه ها و خرده راننده ها.الان میتونم دقیق بگم هرکدوم چه ساعتی کجا خواهند بود.

سویون:خوبه!

سی ال:برای این که موفق بشی احتیاج داری یه سری کارها رو انجام بدی.

گوشی سویون زنگ خورد.نگاه همه به سویون افتاد.

کریس:قطع کن!

سویون:کریس…

-گفتم قطعش…

-یونگ گوکه!

چشمای کریس باز شد:

کریس:جواب بده.

سویون:الو؟

یونگ گوک:سویی؟خودتی؟

-یونگ گوک؟

-راستش خبر رسید گروهتون یکم آب روغن قاطی کرده.من و یونگ جائه هم که پایه…گفتیم بیایم یه کمکی بکنیم.

سویون با ناباوری خندید و گفت:

-ازکجا فهمیدی؟

-بذار صادق باشم.یه نفر به اسم جانگ ییشینگ باهام تماس گرفت و گفت اوضاعتون قمر در عقربه.منم که میشناسی.جان بر کف تو و کریسم.

-از خدامونه تو باهامون باشی.الان کجایی؟

-با همه ی پسرا داریم میایم سئول.حدود سه ساعت دیگه میرسیم.

-خدای من عالیه.ممنون یونگ گوک.واقعا نمیدونم چه طور جبران کنم.

-اوه نه.این کاری که دارم میکنم جبران کاریه که تو برامون کردی.تو برادرمو از مرگ نجات دادی و نذاشتی ما لو بریم.این خودش کلی  برامون ارزش داره .

-ممنونم.

-خب…رسیدیم دم پارکینگ بهت زنگ میزنم.

-منتظرم.

و تماس قطع شد.کریس با تعجب گفت:

-چه خبر شده؟چی گفت؟

-حدس بزن کی برای کمک میاد.یونگ گوک و گروهش.ما تنها نیستیم!

کریس قهقهه ای زد و گفت:

-این عالیه.اونا که بیان میتونیم در طول یه هفته کل سئولو بگیریم تو چنگمون.

دی او:باورم نمیشه که داره میاد.من خیلی دلم میخواد ببینمشون.

چانی:پس اشباح میخوام قدرت نمایی کنن!خوبه.

سویون:گفت میاد اینجا.ولی میشناسیش که.نمیخواد کسی اونارو ببینه.

سی ال:این یارو کیه؟

جی دراگون:اسم گروه سایه به گوشتون خورده؟

سی ال کمی فکر کرد و بعد گفت:

-آره فکرکنم.

تاپ:اینا همونا هستن.

سی ال:خوبه!ظاهرا تو خیلی محبوبی کریس.

کریس:خودمم نمیدونستم.خب حالا طرحتو بگو سی ال.

سی ال:به نظر من بهتره از کف خیابون شروع کنی.من کمکت میکنم.راننده های خرده پا و اونایی که میدونی دمشون به هیچ جا وصل نیست رو از دور خارج کن.بعد از اون بگرد دنبال آدمای خودت.دوستات!همونایی که من 2سال پیش دیدم.از زیر سنگم شده پیداشون کن.و در نهایت…دوباره اژدهای سیاه رو بساز.

دی او:هوشمندانه است.

چانیول:آره خوبه.درواقع یه جورایی عالیه.

کریس نگاهی به تاپ کرد.تاپ اهمی کرد و گفت:

-من با فردی به اسم دیمیتریک ایوانوف حرف زدم.اون فرد قدرت زیادی داره.مستقیم میاد این جا.گفته اون قدر ماشین و آدم با خودش میاره که ندونی چیکارشون کنی.

سویون سوتی زد و گفت:

-ایوانوف معروف؟؟؟خیلی خوبه!

تاپ خنده ی شرمگینی کرد.دری که به سالن اصلی میخورد باز شد.قامت یه بچه ی خواب آلو پیدا شد.

شیوون:بیدار شده.داره گریه میکنه.منم از خواب بیدار کرد…

و خمیازه ای کشید و عروسکشو بیشتر به خودش فشار داد.سویون با لبخند بلند شد.رفت سمتش و بغلش کرد و صورتشو بوسید و گفت:

-داداش بداخلاقی داری.الان میریم پیشش.

دی او:تو بیا بشین.حضورت لازمه.من میرم میارمش.

سویون:نه دی او.نیازی نیست.

دی او:چرند نگو…من عاشق اون بچم.خیلی شیرین و نازه.آمادش میکنم و میام.شیوونم بسپار به من.

شیوون از بغل سویون پایین اومد و رفت سمت دی او.دی او بلند شد و اونو با خودش برد داخل.سویون برگشت سرجاش.کریس نفسش رو فوت کرد و گفت:

-به نظرتون نقشه ی اون چیه؟

بیول ئی چشمکی به کریس زد و گفت:

-به زودی میفهمیم.

کریس پوزخندی زد و گفت:

-باید اعتراف کنم تو رو دست کم گرفته بودم.

جی دی پاش رو انداخت رو پاش و گفت:

-هیچ وقت خواهرای منو دست کم نگیر!اونا اعجوبه ان!

چانیول:اوه آره…اینو به چشم بارها و بارها دیدم.

**

آدامسش رو مدام باد میکرد و میترکوند.بوی نعنای اون آدامس کل فضای ماشینو گرفته بود.

دانیکا:نخور!!!خفه شدم از بس بو نعنا میدی.

هارو چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

-توی این جریانات استرس گرفتم اعصابم به هم ریخته باید آدامس بخورم.

-هارو بسه.واقعا اون تلق تلق آدامست رو مخمه!

هارو ابرویی بالا انداخت و گفت:

-به من چه؟

دانیکا با حرص نگاش کرد.بطری آب رو برداشت و درش رو باز کرد و پاشیدش روی هارو.هارو پوکر نگاهش کرد و گفت:

-آمریکایی عوضی!آوردی این جا تا خیسم کنی؟

همین موقع یه ماشین فراری زرد رنگ مقابلشون توقف کرد.هارو چشماشو ریز کرد و گفت:
-چانیول؟!گفتم فلشو بده به یه آدم مخ دار نه این!!

چانی از ماشین پیاده شد.دانیکا و هارو هم پیاده شدن.چانیول با دیدن هارو گفت:
-سیل اومده؟

هارو چپ چپ به دانیکا نگاه کرد و گفت:

-وقت بغل دست یه ابر آبکی آماده ی بارش باشی همین میشه.

چانی با سویچش پشت گوشش رو خاروند و گفت:

-خب دانیکا.چه کمکی از من برمیاد؟

دانیکا یه فلش رو داد به چانیول.

چانی اون رو گرفت و گفت:

-این چیه؟

دانیکا:این حاوی اطلاعاتیه که فقط به درد کریس میخوره.فقط اون میتونه این هارو رمز گشایی کنه.

چانیول با دقت به فلش نگاه کرد و گفت:

-و این اطلاعات مربوط به چی هستن؟

دانیکا:خانوادش.منتهی تمامش به زبان رمز نوشته شده.

-اینو از کجا آوردی؟

-پیش پدرم بوده.

-چرا تا الان حرفی از این فلش نزده بود؟

-منم نمیدونم.

-باید بدمش به کریس؟

هارو:نه بشین اونقدر نگاش کن تا خجالت بکشه به حرف بیاد.مغز فندقی!

چانیول یه نگاه عاقل اندر سفیه به هارو کرد و گفت:

-میترسم خجالت بکشه آب بشه.

هارو:هه هه هه…نمکدون!

دانیکا:اینو ولش کن هنوز به خاطر اون دو قطره آب ناراحته.

هارو:قسم میخورم اگر72ساعت ازم بزرگتر نبودی همین جا با سرسیلندر ماشین این غول بی شاخ و دم یکیت میکردم خانم دانیکا وو!!

دانیکا چپکی نگاهش کرد و اداشو درآورد.هارو ایشی کرد.چشمش افتاد به پشت سر چانی.چشماشو ریز کرد و گفت:

-چان؟

چانی:بله؟

-کسی تعقیبت میکرد؟

چان:تعقیب؟نه!!

هارو:مثلا یه فورد(ماشین) سبز!

چانی اخم کرد.بعد زیر لب گفت:

-بکی.

دانیکا:میخوای یه کار کنم که دیگه تعقیبت نکنه؟

چانی:محاله.اون همستر دست از تعقیب من برنمیداره.

دانیکا:ضرر نداره اگر امتحانش کنی.

-میخوای چی کار کنی؟

-خرجش یه بو/سه است.

تا چانی اومد هضم کنه دانیکا چی گفت دانیکا سمتش رفت و شروع کرد به بوسیدنش.چانی خشکش زده بود.یکم که گذشت صدای بغض آلود یه نفر به گوش رسید.

-چانیول…

دانیکا عقب رفت و چانی برگشت بهش خیره شد.اشک توی چشمای بکی جمع شده بود.آماده بود تا گریه کنه.بکی با لحن آزرده ای گفت:

-این…کیه؟

دانیکا خندید.دستش رو روی شونه ی چانی انداخت.چانی هنوز به خاطر دیدن اشک های عشقش توی شوک بود.هیچ حرکتی نمیکرد و فقط به بکی خیره بود.

دانیکا:منو نمیشناسی بک؟چانی بهت نگفته؟من بهترین و صمیمی ترین دوستشم.راستش خیلی بیشتر از یه دوست.اون تمام رازهاشو به من میگه!

بکی پوزخند تلخی زد.اشکاش جاری شد.نفس تو سینه ی چان حبس شد.

بکی:که…این طور…

سعی کرد بخنده.اما لبخندش نصفه نیمه شد.ادامه داد:

-پس من…مزاحمتون نمیشم…

یک قدم عقب رفت.اشکاش شدت بیشتری گرفتن.یک قدم دیگه برداشت و با بغض بدی گفت:

-دروغگو…

و دوید سمت ماشینش و سوارش شد و رفت.چانی همون جا نشست روی زمین.هارو با پاش محکم زد توی پای دانیکا و با داد گفت:

-این چه غلطی بود کردی؟

دانیکا با چهره ی از خود راضی گفت:

-چانی باید ازم ممنون هم باشه.

هارو:چرند نگو…اون…

چانی:ممنونم دانیکا…

بلند شد ایستاد و گفت:

-اگر این کارو نمیکردی اون همه جا دنبالم میومد و ممکن بود آسیب ببینه.ازت ممنونم.من دیگه میرم.

و سوار ماشینش شد و رفت.

هارو:واقعا شاهکار کردی!

-مگه کار بدی بود؟

-نه اصلا!!!

-مطمئنم به اندازه ی 5تا ازدواج و 3تا نامزدی نافرجام تو وحشتناک نبود!

-حداقل من عرضه دارم دو نفر رو گیر بیارم تو چی بدبخت؟27سالته هنوز موندی رو دست بابات.

-او او او…بسه هارو.

-خیله خب دیگه بریم.حوصلم سر رفت.

هردو سوار ماشین شدن و از اون جا رفتن.

**

در رو باز کرد.با دیدن لئو و لی پشت در جاخورد.

دی او:با کسی کار داری لئو؟

لئو:سویون…

کریس از اون سمت گفت:

-کیه دی او؟

دی او کنار رفت و لئو رفت داخل.

لئو:حالتون چه طوره؟

همه بهش نگاه کردن.

سی ال:شما باید جانگ تاک وون باشید درسته؟

لئو لبخندی زد و گفت:

-بانو سی ال.همسر ژومی.از ملاقاتتون از نزدیک خوشحالم.قبلا تلفنی با هم صحبت کرده بودیم.

سی ال:بله به خاطر دارم.

سویون با اخم به لئو نگاه کرد و گفت:

-میتونم کمکی بکنم؟

لئو:باید باهات حرف بزنم.

زنگ در بار دیگه به صدا دراومد.دی او در رو بازکرد.یک مرد هیکل دار با کله ای خالی از مو تو آستانه ی در پیداش شد.دستش رو جلو آورد و به کره ای گفت:

-ایوانوف…دیمیتریک ایوانوف!

دی او باهاش دست داد و اونو افرادش اومدن داخل.تاپ با دیدن دیمیتری سمتش رفت و محکم بغلش کرد.

تاپ:کدوم گوری بودی تا الان؟

دیمیتریک خندید و گفت:

-اول رفتم سئولو گشتم.باید بگم جای خوبیه.

تاپ:معلومه که هست.بچه هارو میشناسی؟

دیمیتریک از کریس شروع کرد.

دیمیتریک:لیدر!

کریس شانه ای بالا انداخت و گفت:

-خوش اومدی.برام عجیبه که بلدی کره ای صحبت کنی.

تاپ:اون به 8تا زبان زنده ی دنیا از جمله کره ای کاملا مسلطه.

دی او:واو…خوبه.

دیمیتریک:مارگیر!باید بگم هنوزم چشمی درشتی داری!

دی او:هنوز؟؟مارگیر؟؟شرمنده یکیش رو هم نفهمیدم.

تاپ:منظورش از مارگیر شخصیه که میتونه تک تیراندازها رو بزنه و این کار دقت و استعداد خوبی میخواد.بهش گفتم تو این کاره ای!(بچه ها این اصطلاح توی تیراندازی واقعا وجود داره مارگیرها افرادی هستن که کارشون اینه یه جا پنهان بشن و بگردن دنبال تک تیراندازهای دشمن.توی جنگ کاربرد بیشتری داره.منظور دیمیتریک اینه که دی او خیلی کار بلده)

دی او:اوه..ممنون.

دیمیتریک شروع کرد به برسی کردن همه.به جی دی که رسید مکث کرد و گفت:

-خانم چوی!!!

جی دی با حرص به تاپ نگاه کرد.

دیمیتریک:اوه نه…این شوخی خودمه همسرت ابدا بهت نمیگه خانم چوی.

جی دی نفسش رو فوت کرد و همه ریز خندیدن.بعد از اون به لی و لئو نگاه کرد و گفت:

-برادران جانگ.یکی دشمن یکی دوست.میتونم بپرسم دشمنه این جا چی کار میکنه؟

لئو:لازم نمیبینم بهتون توضیح بدم آقای ایوانوف.

-چه بخوای چه نخوای بعدا با زبون خودت برام توضیح میدی.الان وقت برای تو ندارم.

به لی نگاه کرد و گفت:

-زیبا و باهوش…تعریف زیادی ازت شنیده بودم.برازنده ای.

لی با سر تشکر کرد.نگاه دیمیتریک به بیول ئی افتاد:

-همسر لیدر و خواهر خانم چوی!

بیول ئی خندید و گفت:

-خوشوقتم.

جی دی:میکنمت تو گور تاپ.

تاپ پشت سرشو خاروند.دیمیتریک به آخرین نفر نگاه کرد.بهش خیره شد.رفت سمتش و دورش چرخید.مقابلش ایستاد و گفت:

-به عنوان یه زن…قوی به نظر میاید بانو کیم.

سویون بهش خیره شد.پوزخند زد و گفت:

-محاله گردن کلفتی مثل تو رو که تو مدرسه ازم کتک میخورد رو فراموش کنم.

دیمیتریک از ته دل خندید و با سویون دست داد.

تاپ:میشناسیش؟

دیمیتریک به سویون چشمکی زد و ازش دور شد و گفت:

-من و اون تنها کسانی بودیم که اون مدرسه رو به آتیش میکشیدیم.یادت که نرفته؟من و اون و دی او توی یه مدرسه بودیم.دی او از اولم آب زیر کاه بود.با چشم هایی درشت…هنوزم درشت هستن!

دی او:الان یادم اومد!برای همین اسمت آشنا بود.

دیمیتریک:خوشحالم که یادت اومد.اما…یکیتون نیست.

کریس:چانیول.کار داشت رفته بیرون.

دیمیتریک ابرویی بالا انداخت و گفت:

-که این طور.اینا هم همراهان من هستن.هری وینسون و آدام کوین.

تاپ:چیزایی که قول داده بودید؟

دیمیتریک:بیرون از سئوله.تمام بچه ها اونجان تا حواسشون بهشون باشه.حدود12تا ماشین با راننده به علاوه ی 7نفر از افراد خودم.

سویون:10نفر و 13تا ماشین.

جی دراگون:گفت12 تا سو.و 7

سویون:با موتور که تا این جا نیومده.با ماشین اومده!این سه تا رو با اون 7تا حساب کن.میشن10تا.

دیمیتریک خندید و گفت:

-مثل همیشه باهوش.بگذریم.این جا چی کار داشتی آقای جانگ لئو؟

لئو نگاه چپی به سویون که داشت بهش پوزخند میزد انداخت و گفت:

-مطمئنی کمک منو نمیخوای؟

سویون به دیمیتریک اشاره کرد و گفت:

-به حد کافی کمک هست.

لئو سرش رو انداخت پایین.رفت سمت سویون و جعبه ای رو بهش داد.

لئو:پس فردا تولدته.اینو به عنوان یه هدیه از من قبول کن.

سویون سر تکون داد.لئو و لی خواستن برن که دیمیتریک گفت:

-جانگ ییشینگ؟

لی برگشت و نگاهش کرد.

دیمیتریک:برادر یا وظیفه؟لئو یا ما؟

لی کمی فکر کرد و گفت:

-من دیگه میمونم لئو.تو برو.

لئو چیزی نگفت و رفت.

دیمیتریک:میشه یه اتاق بهمون بدید؟داریم از خستگی میمیریم.

در قسمت بعد:

لی:برای کی کار میکنی؟

ناشناس:تو منو نمیشناسی.اما منو تورو خوب میشناسم.میدونی چیه؟جون بتا کوچولو در خطره!

لئو:دفتر رئیس پلیس یانگ بمب گذاری شده!میفهمی یعنی چی؟

سوهو:میدونی که سخته.

کریس:کار تو بود؟

بکهیون:با این دروغات حالمو به هم میزنی.

کای:دلم برات تنگ شده بود.

دی او:من بی مادر بزرگ شدم کای…اون…با این که تو یه سن بودیم…اما…اون برام مادر بود…اون مادرم بود حروم/زاده!

ناشناس:خانواده…میدونی؟چیز مهمیه.تو یه خانواده داری.منم دارم.دلم نمیخواد یه شب که برمیگردم خونه جنازه ی همسرمو ببینم.اما میدونی؟من باید نابودت کنم چون راه دیگه ای برام نذاشتی.دیر شده…خیلی خیلی دیر شده…

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 51 نظر 20 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
m.b
مهمان
Shirin
مهمان

من به اندازه کافی روحیم خراب شده
سهون…نکن این کارارو پسرم : :aaar:

Kai_hid
مهمان

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭….. ازسهون متنفرمممممم….. کثافط خیانتکار

Setayesh
مهمان

کریسههههوووووو نکن اینکاررو باهاشون😭😭😭😭

Zhr
مهمان

سهون جاسوس کریس تو گروه سوهو عه. بابای جی دی در فکر انتقام (اینقد شخصیت ها زیاد شده درست یادم نمیاد… منظورم همونی که بابایه کریس زنشو کشته

Zhr
مهمان

دیوونه میشم تا قسمت بعدی.. خسته نباشی

#######
مهمان

ممنون
قشنگ بود
از سهون حرصم میگیره
داره بدجنسی می کنه
اصلا نمی تونم درکش کنم

Taooooooooo
مهمان

عالییییییییی بود مثل همیشههه هوففف همه جدا شدن از هم

MaryED
مهمان

خدا کنه این دفعه نظرم ثبت شه دیوونه شدممممم
ممنون عزیزم همه تیکه ها رو دوست داشتم عالی بود
سوهو جیگرههه کریسم جیگرههه

یاسی
مهمان

واییییی خیلی پیچ پیچی و باحال شده.سویون شاخ شده کم مونده روی سوهوم اسلحه بکشه ولی خیلییییی باحاله :charkhesh:

فاطمه
مهمان

اکثر کاپلا که پوکیدن رفتن عرررررر
اصن من طرف لی و سوهو و بکهیونم خخخخ لی مقابل بک و سوهوعه اما دوستش دارم

narsis69
مهمان
مررررسی.خیلی خوب بود. همه طرف کریسن؟؟؟ به درک!!! من طرف سوهو ام.!!!! آقا .من نمیتونم درک کنم؟؟؟ چرا اینا زدن به تیپ و تاپ هم؟؟ سویون و سهون؟؟ چانی و بکی؟ آخه این چطور ممکنه؟؟ امیدوارم اینکه چطور و چرا اینا عشقش و رفاقتاشونو بیخیال شدن و رفتن سمت رقیبشون رو در ادامه ی داستان توضیح بدی. چون اصلا واسم قبل هضم نیس!!! کاملا واضحه که چانی و بکی قبلا ازاینکه دانیکا بر/ینه تو این قسمت،هنوز هم بهم علاقه دارن و یواشکی هوای و هم دارن!! دختره پرررررو.با اجازه ی کی چانی و بوسید؟؟؟ چانی دی/ووووث! چرا اشک ببکم و… Read more »
narsis69
مهمان

اوه ، :yehetohorat: راستی خیییییلی در مورد اینکه لی تو کف چه ک/سیت ،هستم! :nish: :bunny: :byebye:

baran.nsy
مهمان

میگم این داستان ه نمه خشن و لی ایز کووولل

صبا کریس
مهمان

,,,وای هر قسمت هیجانش بیشتر میشهه عالیه ممنون ………دلم برا بکی سوخت و….ممنون مثل همیشه بی نظیرر بود مرسی

romina
مهمان

اخجون قسمت جدید من میرم بخونم :yehetohorat:

.N.
مهمان

جییییغ من قهرم چرا با چانبک اینکارو کردی =( خدافس

فاطی
مهمان

عرررررررررررررررررررررررررر غمنگیزه من فقط امیدوار یه پایان خوبم وگرنه تا الان مرده بودم
چانبکم که داغون کردی
سهون و سویونم که …عرررررررررررر بازم :aaar: :aaar: :aaar:

nika_suel
مهمان
عرررر من عاشقه این دو دسته شدنشونممممم :khande: :khande: :khande: ولی سهونیمممم…نههه اینکارارو نکنننننن سویونگ همش تو تصوراته من دیمیتریک از این گولاخاس تازه کچلم هس خیلیم سفیده از اینا که کک و مک محو هم دارن روانیه اون قسمتم که کریس میگه عایا این خواسته ی قلبیته؟ :khande: :khande: پ ن پ خواسته ی کلیه و معده شه..اینم شاس میزنه بعضی وقتاهااااا :khande: عررررررررررر خو الان به دانی فوش بدمم؟خدایی دلم میخاد از اون فوش خوشگلا بش بدم :khande: :khande: :khande: بک بکیمممم..فنچولی و اینکه من دقیقا میرم برقه نگاهه لی و خاموش میکنم بیخود میکنه چشماش برق میزنهههههه… Read more »
wpDiscuz