سلام . قسمت 5 از فصل دوم فیک سریع و خشن 

و قسمت 25 از کل فیک . 

به نویسندگی : soo yung 

قسمت پنجم

آیرین و مون بیول از پله ها اومدن پایین.با دیدن قیافه ی رنگ پریده کریس همزمان پرسیدن چی شده!!

و کریس و سوهو هیچ جوابی نداشتن که بدن.کریس حرفای اون مرد رو برای سوهو بازگو کرده بود و سوهو هم بدتر از کریس وحشت کرده بود.کریس همه رو توی پارکینگ جمع کرد و دوباره حرفای اون مرد رو گفت.مون بیول با حیرت به کریس نگاه میکرد.

سوهو:اون میتونه چنین کاری بکنه؟یعنی در توانش هست؟

چانی:کسی که یه خونه تو مرکز شهر رو منفجر کرد و…چندنفر رو تا الان کشته.این کار براش راحته.

آیرین:و این یعنی ما زن ها باید بکشیم عقب؟

-کدوم نکبتی چنین چیزی گفته؟

همه سمت در کوچیک پارکینگ که با لگد یه نفر باز شده بود خیره شدن.بکهیون زیر لب نالید:

-امبر!

امبر اخمی به آیرین کرد.با اخم به کریس نگاه کرد و گفت:

-همین دیروز از دهن این (به پشت سرش که ته مین ایستاده بود اشاره کرد)دراومد که اون انفجار و جریان عشقیتون و اینا…منم هستم!

کریس نفس عمیقی کشید و گفت:

-باور کن از دیدن دوبارت در پوست خودم نمیگنجم!ولی این بار کامیون ندارم!

امبر،ته مین و هاکیون رو هل داد داخل و در رو بست و گفت:

-کامیون بخوره تو سر همسر من!!

ته مین:من بدبخت چه گناهی کردم؟

چانی:ازدواج کردید؟

ته مین با خنده گفت:

-اوهوم!

دی او:تبریک!

امبر:باشه ممنون.حالا توضیح بدید نقشه چیه؟

سوهو:نقشه ای تو کار نیست امبر.

بیول ئی:البته فعلا.

هاکیون:دیدی گفتم نقشه ندارن.بگو نه!

کریس:داریم اوضاع رو برسی میکنیم.

امبر:بقیتون پس کجان؟

دیمیتریک:بقیه؟

امبر:و شما؟

دیمیتریک:دیمیتریک ایوانوف.اهل روسیه.همکار چوی سونگ هیون.

امبر:پس همکاریتون با تاپ و جی دی حقیقت داره.

بیول ئی:مشخصه!

امبر:باشه آقای دیمیتریک.بقیه.با این کلمه مشکلی داری؟

سوهو آهی کشید و گفت:

-چن نیست.گوشیش خاموشه.لوهان و تائو و ژیومین هم مثل اون.همشون با هم گم و گور شدن.

امبر:پسپارید به من.میرم پیداشون میکنم.

و دوباره سمت در رفت.

کریس:کجا میری؟

امبر ایستاد.بهشون نگاه کرد و گفت:

-خودتو جمع کن کریس.دوسال دوری از کره اوضاعتو بدجور ریخته به هم.به یه نفر احتیاج داری تا تو رو هل بده.من این کارو میکنم.

سوهو به کریس نگاه کرد و گفت:

-حق با اونه.

امبر:مواظب خودتون باشید که اون یارو منفجرتون نکنه.اون اوباش گم شده رو تا هفته دیگه میارم این جا.فعلا.

**

ساعت 5صبح بود که گوشیش زنگ خورد.

کریس:بله؟

-خواب بودی؟

-تو…چی از جون ما میخوای؟

مون بیول که کنار کریس خوابیده بود با سر و صدای کریس از خواب پرید و بهش خیره شد.

-گوش کن مرد.عصبانیت خوب نیست.زنگ زدم تا بهت بگم خوشحالم.

-عوضی درست حرف بزن.

-کریس!قرار باشه این جوری حرف بزنی آبمون توی یه جوب نمیره.

کریس نفس عمیقی کشید.

کریس:بگو منظورت چی بود.تو کی هستی؟

-من هیچ کس هستم.زنگ زدم بگم خوشحالم که داری یه کارایی میکنی.پیدا کردن دوستات قدم خوبی بود.من دشمن ضعیف و افسرده دوست ندارم.به سوهو سلام منو برسون.اون دیشب رو نخوابیده.بهش بگو خوب استراحت کنه!

و تماس قطع شد.

بیول ئی:هیچ شماره ای ازش روی گوشی نمیوفته؟

-تماس از تلفن عمومیه.چون کمتر از 30 ثانیه طول میکشه قابل ردیابی هم نیست!

-از رئیس پلیس یانگ کمک بگیر.

-سوهو باهاش مشورت کرده.اونم مونده این کارا ممکنه تقصیر کی باشه.اونم هیچ چی نمیدونه.

-به جی دی میگم بگرده.

-ممنون.راستی بیول؟

-هوم؟

-زنگ بزن آیرین ببین دیشب سوهو کجا بوده.

-آیرین؟

کریس بلند شد ایستاد.تیشرتش رو درآورد و حوله اش رو برداشت و رفت سمت حموم و در همون حین گفت:

-من شما زن هارو خوب میشناسم.محاله شماره ی آیرینو ازش نگرفته باشی.

بیول ئی خندید.دندون های موشی شکلش پیدا شد.کریس باید اعتراف میکرد از چهره ی خندان همسر اجباریش خوشش میاد.اونم خندید و گفت:

-زنگ بزن خانم موشی!

**

طبق گفته ی اون مرد سوهو دیشب نخوابیده بود و سوهو واقعا دیشب نخوابیده بود.بعد از نیم ساعت گفتمان زنانه اونم ساعت5 صبح بیول ئی تلفن رو قطع کرد و این خبر رو به کریس داد که سوهو دیشب نخوابیده بوده!اون ها توی خونه ی خودشون بودن.پس این نشون میداد اون یارو سوهو رو به خوبی تحت نظر داره.

کریس:یه سوال دارم.

بیول ئی:بپرس.

-خدایی ساعت 5صبح درمورد چی حرف میزدید که نیم ساعت طول کشید؟

-ناهار!

کریس با قیافه ای که مشخص بود داره خودشو کنترل میکنه موهاش رو از ته نکنه گفت:

-من این جا داشتم بال بال میزم تو داشتی راجع به ناهار…هوووف!فقط خدا میدونه شمارو چه طور خلق کرده.

-دلتم بخواد!

-حتما میخواد.حال سوهو خوب بود؟

-بلهههه.عشقتون خوب بودن.

-بیول!!

-من و آیرین از دوسال پیش که زن شما دوتا شدیم تا امروز فقط اینو فهمیدیم که شما کشته مرده ی هم دیگه هستید.هم تو هم سوهو.

-اونم همینطوره؟

-اوهوم.اونم دوست داره.

-برای تو مشکلی نیست؟

-نه!

-برای آیرین؟

-اون از خداشه سوهو بهش گیر نده.

-و این مطلب رو کی با هم به اشتراک گذاشتید؟

-تو همین نیم ساعت.

کریس با نفس عمیقی سمت دراتاقش رفت و گفت:

-یه کتاب در مورد شما زن ها مینویسم اسمشو میذارم (( آنچه زن ها در نیم ساعت قادرند به یکدیگر بگویند))

و در رو بست و رفت پایین.بیول ئی با لبخند داد زد:

-میشه من ناشرت باشم؟؟

**

همه دور میز نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن.کریس شخصا با سوهو تماس گرفت و جریان رو بهش گفت.اونم وسایلشو جمع کرد و اومد رسما تو اون خونه کنار کریس زندگیشو شروع کرد.بعد از صبحونه دوباره دور هم جمع شدن تا بررسی کنن کار کی میتونه باشه.ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدن.کسی محکم به در پارکینگ میکوبید.

دی او:من باز میکنم.

سوهو:تفنگتم با خودت ببر.

چانی:اون دی اوئه!تفنگش شبا پیشش نباشه خوابش نمیبره.

همه پوزخند زدن.دی او در رو باز کرد.هارو و دانیکا بودن.

سوهو:هارو بهتری؟

هارو:اولا سلام.دوما آره.سوما این چه بساطیه راه انداختید؟

کریس:چی چه بساطیه؟

دانیکا کیفش رو پرت کرد روی یکی از میزهای کنار پارکینگ و روی یه صندلی نشست.نگاهی به همشون انداخت و گفت:

-یانگ یه سری اطلاعات به دست آورده.

همه چهار چشمی زل زدن به هارو.

هارو:چیه؟

دیمیتریک:تو دختربرادرشی حتما اون اطلاعاتو میدونی دیگه!یالا بگو چی پیدا کرده.

هارو هوفی کرد و نشست کنار دانیکا و گفت:

-این یارو اصلا اسمش مشخص نیست.تنها چیزی که عمو فهمیده اینه که اون مرد احتمالا آمریکاییه.و این که بدجور به خون ما تشنه است.

کای:خب چرا؟

دانیکا:این چیزیه که هنوز مشخص نیست.

آیرین:از کجا فهمیدید مال آمریکاست؟

هارو:تماسایی که داشته از بولیوی توی آمریکای جنوبی بوده.

لی:گوشیامون رو تحت کنترل داشتید؟

سوهو:من رفتم به بابا اینارو گفتم.اونم گفت تماسهاتون رو کنترل میکنه.

کای:شاید ما دلمون خواست با عشقمون حرف بزنیم اون بابات باید بشنوه؟

دی او:عشقت؟تو عشقم داری من خبر نداشتم.

کای:کیونگسو تو منظورمو خوب میفهمی.عشق من کیه؟

دی او:بس کن کیم جونگین!

کای:باشه.

بکهیون:این قدر از بحث اصلی جدا نشید.میگفتی هارو.

هارو:مختصات دقیقش مشخص نیست اما کدهای تماس با هم فرق دارن.یعنی اون با یه تلفن عمومی هم زنگ نمیزده.مدام موقعیتش رو تغییر میده.

کریس:خیلی زرنگه!

دانیکا:یونگ گوک و افرادش کجان؟

کریس:گفتن میرن بوسان و برمیگردن.ظاهرا یونگ گوک به یه چیزی شک کرده.و میگه ممکنه اون چیز ربطی به این فردی که مارو تهدید میکنه داشته باشه.

بیول ئی:خیلی قاطی پاتی شده.

آیرین:یه چیزی فراتر از اون.

آدام:به فرض ما هویتش رو فهمیدیم.خب که چی؟از نظر من مهم نیست اون کیه.مهم اینه که داره ما رو تهدید میکنه و میتونه بهمون آسیب بزنه.نمیخوام خاطرات تلخی رو یادآوری کنم اما هممون میدونیم اون بمبی که خونه ی کیم رو منفجر کرد رو خونه های اطرافش هم تاثیر گذاشت و بهشون آسیب زد.این اتفاق درست مثل اتفاقیه که برای ما ممکنه بیوفته.هر کدوممون آسیب ببینیم کل گروه آسیب میبینه.

دی او:حق با آدامه.اون دشمن ماست.ما باید در مقابل اون آمادگی داشته باشیم.

کای:درسته.آدام راست میگه ولی ما تا زمانی که نشناسیمش نمیتونیم سابقش رو به دست بیاریم و نقشه هاش رو پیش بینی کنیم.فرض کن…درست مثل اینه که بری سر جلسه ی امتحانی بشینی که از یک کتاب خاص گرفته میشه و تو اون کتابو نخوندی.خب نمیتونی به سوالات جواب بدی.

هری:جونگین درست میگه.تنها کاری که الان به نظر من میتونیم انجام بدیم اینه همه همه یه جا جمع بشیم و چهارچشمی مراقب اطرافمون باشیم.

کریس:نه این خریت محضه!باید پراکنده بشیم.اگه یه جا باشیم ممکنه دخل هممون رو با هم بیاره.

سوهو:شرمندتم کریس ولی کاملا باهات مخالفم.شما میگید اونو نمیشناسید در صورتی که این طور نیست.شما میتونید با همین اطلاعات کمی که ازش دارید اونو بشناسید.اون بهتون زنگ میزنه.باز اول به لی زنگ زده و گفته رابط بین خودش و ما لی خواهد بود.و بعد از اون تماس اون انفجار رخ داد.بعد از هرتماس یه فاجعه در پیش داریم.

کریس:نه!اون به منم زنگ زده.دوبار!

سوهو:منظورم از تماس تماس تهدید آمیزه.قسم میخورم تو اون دوتا تماس فقط یه حالت جملات خبری بهت گفته.درسته؟

کریس:اون بیول رو تهدید کرد!

بیول ئی بشکنی زد و گفت:

-نه کریس.اون فقط بهت گفته نمیخواد همسرش تو مخمصه قرار بگیره.و بهت گفته اگر زیاد به پر و پاش بپیچی ممکنه به من آسیب بزنه ولی دلش نمیخواد.اون بهت فهمونده نمیخواد خانواده ها درگیر بشن.

کریس:هه…میتونی بهم بگی سویون کی بود؟دشمنم؟اون خواهرم بود.خانواده ی من!!

-کریس سویون قبل از این که خواهرت باشه مشاورت بود و مهره ی دوم اژدهای سیاه.اینو که دیگه نمیتونی رد کنی!میتونی؟

کریس ایستاد و داد زد:

-دیگه برام مهم نیست.میخواد بیفته بینمون و سلاخیمون کنه؟منفجرمون کنه؟غرقمون کنه؟به جهنم!بذار این کارو بکنه!برام مهم نیست!

و خواست بره سمت اتاقش که هارو با عصبانیت ایستاد و کوبید روی میز و گفت:

-برای بار آخر میگم.همتون.خوب گوشاتونو باز کنید.این بار آخره.گریه بسه.عذاداری بسه!کیم سویون مرده.الان 3ماهه که با خاکستر یکی شده.ما هم ندیدیمش پس زنده نیست.گریه و زار زدن نه اون رو زنده میکنه نه این آقای مجهول رو به ما معرفی میکنه.پس لطف کنید به اون بدنای پوسیدتون یه تکونی بدید.این دیوارای بلند خاکستری که دور مغزهاتون کشیدید رو خراب کنید.از زیر آب بیاید بیرون و نفس بگیرید.سرتون رو عین کبک نکنید توی برف.اون یارو هر احمقی که هست داره دونه به دونه آدمای ما رو توی شهرها سلاخی میکنه.پس اگر نمیخواید نفر بعدی عزیزان شما باشن اون تن لشتونو جمع کنید و گورتونو ببرید تو پارکینگ من!

همه به هارو خیره شده بودن.

دانیکا هم پشت سرش ایستاد و گفت:

-امبر تماس گرفت.گفت بچه هارو پیدا کرده و اونا رو کشیده تو پارکینگ هارو.لئو و یانگ و سایر ارشد ها مثل لیتوک و مینهو هم هستن.اونا همه وقتی فهمیدین سوهو کنار تو کریس وایساده حاضر شدن با ما همکاری کنن.کریس این فرصتو از دست نده.خانواده ی تو اینا هستنوفقط نسبت خونی نیست!چشماتو باز کن کریس.این اژدهای سیاهی بود که بابابزرگ ساخت؟این بود اتحاد دراگون ها؟این بود کریس؟پدر من داره از شیلی پا میشه میاد این جا تا کمکت کنه.دیگه چی میخوای؟کریس سویون همه چیز نبود.ما هم هستیم.سوهو هست…بیول ئی هست…ریووک و شیوون…بچه های سویون هستن.اونا رو از خودت دور نکن.من با تاپ تماس میگیریم و بهش میگم تو میخوای دوباره گروهو بسازی.خودم میرم دونبال سهون و اونو از هر خراب شده ای که توشه پیدا میکنم و میارمش.فقط توروخدا یه بار دیگه کریس…فقط یه بار دیگه…دست سوهو رو به عنوان همراهت بگیر و بلند شو روی پاهات بایست.التماست میکنم.از همتون خواهش میکنم!نذارید دشمنامون از نابود شدن ما دلشاد بشن…باور کن…میشه از غیر ممکن ممکن ساخت فقط…اراده میخواد!!!

همه ساکت بودن.چیز جدیدی رو توی وجودشون حس میکردن.کریس دشتاش رو مشت کرد و بعد از دقایقی کشنده گفت:

-وسایلاتونو جمع کنید…میریم پارکینگ هارو!

***

با حرکتی که امبر و هارو و دانیکا انجام دادن همه یه نیروی مضاعف به دست آورده بودن.زیرگروه های کریس وسوهو و تمام مجموعه ها با هم ادقام شدن.باورکردنی نبود اما کریس تونست با کمک امبر و دانیکا و هارو یه بار دیگه همه رو دور هم جمع کنه!البته در گنجایشی عظیم تر.تمام خلافکارهای سئول این بار دور هم جمع بودن.نه تنها سئول بلکه تو اون جلسه رئیس پلیس یانگ،پسرخونده هاش،خلافکارهایی مثل کریس و گروهش و لیتوک و مینهو،متحد روسیشون دیمیتریک و افرادش.جی دراگون و تاپ و گروهش و حتی خود شخص ژومی و همسرش،عموی کریس و گروهش هم شرکت کردن.تائو و ژیومین و چن و لوهان هم بودن.رئیس پلیس یانگ اداره ی جلسه رو به کریس سپرده بود.همه بودن.در عظیم ترین پارکینگ مخفی سئول که متعلق به هارو بود.همه به کریس نگاه میکردن.استرس داشت.خانواده اش بزرگتر شده بود.و قدرتمند تر.ایستاد و گفت:

-من بلد نیستم خیلی با اقتدار و مغرورانه حرف بزنم و شعار بدم.همتون منو میشناسین و یا اسمم رو شنیدید.من وو یی فان هستم.همون کریس.رهبر اژدهای سیاه.2سال پیش رو درآمریکا بودم.همسرم اهل کره است با این که من چینی هستم.جریان من و کیم سوهو به گوش همتون رسیده.من 3ماه پیش خواهرم رو در یک انفجار از دست دادم.اون…همه چیز من بود.شما همتون اون رو میشناختید.حتی بهتر از من.محال بود کسی از شما ازش کمک بخواد و اون دریغ بکنه.

همه سر تکون دادن.مینهو با ناراحتی گفت:

-سویون پرنسس ما بود!

همه تایید کردن.بغض گلوی کریس رو گرفت.اما نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-من میخوام چیزی رو بسازم. من گروهمو میسازم.دوباره میسازمش.همتون دیدید.از نقطه نقطه ی جهان پیداتون کردم و کشوندمتون این جا.همه رو دور هم جمع کردم.دوباره…اما این بار…یه نفر باید کمکم کنه.یه نفر باید جای سویونو بگیره و همه رو کنار هم نگه داره.و من با اون یه نفر قبلا صحبت کردم.اون کسی که این بار همدست من خواهد بود فقط یه نفره!

لیتوک به سوهو نگاه کرد.وقتی نگاه کریس به سوهو افتاد همه بلند شدن ایستادن.

لیتوک:اون فردی که تهدیدت کرده دشمن ما هم هست.کسی اونو ندیده.کسی نمیشناستش.اون دشمن مشترکه ماست.من باهاتم.هم از تو و هم از همراهت سوهو حمایت میکنم…

و قسم ها و پیمان های وفاداری بود که بعد از اون گفته شد.این یه جنگ عظیم بود.جنگی که شروعش سریع بود و قانونش…خشن…

گوشی لی زنگ خورد.همه بهش خیره شدن.

کریس:جواب بده.

همه استرس داشتن.

لی:بله؟

-بذار روی بلند گو!

لی کاری که گفته شد رو انجام داد:

ناشناس:آقایون و خانم ها…من هیچکس هستم!دشمن شما.از این که دور هم جمع شدید خوشحالم.فقط تماس گرفتم که بگم به زودی همدیگه رو ملاقات خواهیم کرد.پس…نیروتونو جمع کنید!من دارم میام.

 

در قسمت بعد:

یونگ گوک:من با این یارو قبلا سر و کار داشتم.میدونم مقرش تو سئول کجاست!

آیرین:هنوزم دوسش داری نه؟

کریس:اجازه نمیدوم تو باهاشون بری.

تائو:کاری نداره.میریزم تو مقرشون و تا میخورن اونارو میزنیم!

کای:دی او…لطفا دوسم داشته باش.

دانیکا:اگر بگم اون کارو از قصد کردم تا دنبال چانی نیای و آسیب نبینی و اینم بگم که چان چیزی نمیدونست؟حاضری ببخشیش؟

لی:تا حالا نتونستم بهت بگم.پس از این به بعدم نمیگم.این رازو با خودم به گور میبرم کریس.مطمئن باش.

لوهان:سهونو پیدا کردم!

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)