سلام . قسمت ششم از فصل دوم فیک سریع و خشن 

و قسمت 26 از کل فیک 

به نویسندگی : soo yung 

قسمت ششم

موقعیت:پارکینگ هارو-یک روز بعد

لئو پک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو فوت کرد توی هوا و توضیح داد:

-کدهای تماسی که از بولیوی داشته رو چک کردیم و با کمک رئیس یانگ تونستیم بفهمیم این یارو الان داره به سمت لندن میره.

دانیکا در ادامه گفت:

-با برسی اطلاعاتی که ازش به دست آوردیم فهمیدیم اون در کشور های انگلستان،دبی،تایلند و مالزی مرکز فعال داره.یه جورایی این مناطق توی مشتشن.

هارو:و برای همین تنها راه عاقلانه ای که به نظرمون رسید این بود که هرطور شده مانع از ورودش به کره بشیم.ظاهرا بعد از لندن هدفش دبی خواهد بود.و از اون جا به این جا میاد.یعنی سئول…

سوهو:تصمیم گرفتیم به طور تیم های جداگانه کار کنیم!!

لیتوک گفت:

-یعنی چی ؟

لئو:یعنی هر شخصی گروه خودشو اداره میکنه در عین حال به کریس به عنوان فرمانده ی کل گزارش میده.ممکن هم هست بین کار احتیاج بشه از هرگروه چند نفر جدا جدا با هم کار کنن.یه جورایی جابه جایی زیرگروه ها منظورمه.

سوهو:گروه گروه میشیم.خیلی ساده است بچه ها.تا الان هدفمون به دست گرفتن سئول بوده اما از امروز میشه پیدا کردن این مرد که خودشو هیچ کس معرفی کرده.

لی:به 5تاگروه تقسیم میشید.چندتا از گروه ها برای قدرت بیشتر با هم ادقام میشن.

مینهو:به نظر پیشنهاد عاقلانه ایه!

سوهو:گروه ها اژدهای سیاه به رهبری کریس،مروارید سیاه به رهبری من،گروه سومی به رهبری لیتوک با گروه یوکا به رهبری مینهو ادقام میشه و سرگروهتون هارو خواهد بود.

کریس:اژدهای سیاه شیلی به رهبری دیوید وو،گروه دیامی از روسیه به رهبری دیمیتریک و…گروه سایه به رهبری یونگ گوک!

مینهو:مگه اونا این جان؟

در پارکینگ باز شد.یه ون بزرگ سیاه اومد داخل.6نفر ازش پیاده شدن.مرد لاغر با قیافه ای نسبتا ترسناک جلو اومد.کریس بلند شد.همه بلند شدن.

مینهو آهسته به لیتوک که کنارش بود گفت:

مینهو:برای مراسمی که برای سویون گرفتن اومده بودن اما فکر نمیکردم سایه اینا باشن.خیلی کارشون درسته!

کریس:خوش اومدی یونگ گوک!

یونگ گوک سرش رو تکون داد.5تا مرد دیگه هم پشت سرش قرار گرفتن.یونگ گوک با صدای بلندی گفت:

-من یونگ گوک هستم.رهبر گروه سایه.گروهی که تا امروز به مدت15سال در خفا فعالیت کرده.من یه مرد 38ساله ام!یه خانواده ی جمع و جور…ولی قدرتمند دارم.میخوام تو مدتی که با شما همکاری میکنم اوقات خوبی رو داشته باشیم.بی احترامی…توهین…تیکه و هرجور ادا و اصول مسخره ای که ببینم…چه از زیر دست چه از مافوق…بند و بساطم رو جمع میکنم…برمیگردم بوسان.پس…بذارید آبمون توی یه جوب بره.میفهمید که چی میگم؟

همه با وحشت به یونگ گوک نگاه میکردن.

هارو پوفی کرد و گفت:

-قیافتو نداشتی سر سوزنم تحویلت نمیگرفتن گوکی!

یونگ گوک و همراهانش یه دفعه زدن زیر خنده و کل جمعیت وا رفتن.

کریس هم خندید و گفت:

-قیافه هاشون رو نگاه کن!دستشویی واجب شدن.

یونگ گوک با لحن مهربون تری گفت:

-خیله خب خیله خب!!!شلواراتون رو خیس نکنید لطفا!من یونگ گوکم.خوشحالم این جام!بین شما.باعث افتخاره.

همه با ترس لبخندی زدن!شخص بعدی خودشو معرفی کرد.قیافه ی مهربون تری داشت:

-من داهیون هستم.مشاور گروه سایه!و شریک زندگی یونگ گوک!

همه با دهانی او مانند تاییدشون کردن.داهیون ادامه داد:

-این برادرم جونگ آپه.

جونگ آپ چشمای کشیده و قشنگی داشت.لبخندی زد و گفت:

-از دیدنتون خوشحالم.

داهیون:این برادر کوچیک یونگ گوک،یونگ جائه است و اون هم هیمچان و زلو پسر خونده های من و یونگ گوک هستن!

یونگ جائه قیافه ی خیلی مهربونی داشت و لبخند روی لباش بود.زلو هم پسر نسبتا ظریفی بود و معلوم بود کمی خجالت میکشه.هیمچان هم زیبا بود ولی صدای خشنی داشت.اونا هم سرمیز بزرگ تو پارکینگ نشستن.

دانیکا:از اولم آدم نبودی یونگ گوک!

یونگ گوک:خب شوخی بسه.میگفتی کریس.

کریس:هووووف.آره میگفتم.منتهی گفته هام تموم شد.

یونگ جائه:پس ما بگیم؟

سوهو:بفرمایید!

حتی سوهو هم ازشون ترسیده بود.

یونگ گوک:در مورد اون یارو یه چیزایی میدونم.

مینهو:کنجکاویم.

یونگ گوک:من با این یارو قبلا سر و کار داشتم.میدونم مقرش تو سئول کجاست.

جی دی:شوخی میکنی؟

جونگ آپ:نه شوخی نیست.جدی جدی ما میشناسیمش.

تاپ:خب کریس.نقشه چیه؟

دیمیتریک:مطمئنی جاشون رو بلدی؟

لئو:اما این یکم غیر منطقیه.اون خیلی ماهر به نظر میاد.

هارو:آدمای ماهر هم اشتباه میکنن.

لی:ولی نه به این گندگی.

لوهان:میدونید هم یه جورایی هم حق با لیه هم با هارو.هردوشون حدسای درستی میزنن.

دایان(پسرعموی کریس):ولی نمیشه حدس رو مبنا قرار داد.میشه؟

هیمچان:این همه جر و بحث نداره.خرجش اینه که ما بلند شیم بریم اون جا و یه چک کنیم ببینم هنوز مقرشون اون جاست یانه!

دی او:و اگر بود؟

تائو:کاری نداره.میریزم تو مقرشون و تا میخورن اونارو میزنیم!

کریس:دست بردار.کدوم احمقی این کارو میکنه؟

دیمیتریک:خود تو!

کریس:برای اولین بار باهات موافقم.

کای:یه ذره خطرناک نیست؟

یونگ گوک:همینطوری الکی که نمیشه بری تو مقرشون!

تائو:بسپارش به من!

کای:و من.

یونگ گوک:باشه.

امبر که تا اون لحظه ساکت بود گفت:

-من کاری به این کارا ندارم اما…

سوهو:اما چی امبر؟

امبر:نمیخوام بحثو عوض کنم اما واقعا نمیخواید برید دنبال سهون؟اون باید باشه.میدونی حضورش چه کمک بزرگیه؟

چانیول با اخم گفت:ما مثل سهون کم تو گروهمون نداریم!بکی…لوهان…کای…تائو…اینا هستن.

هاکیون:هستن اما هیچ کدوم..

کریس:هیچ کدوم سهون نمیشن.

لوهان:من میتونم پیداش کنم.

سوهو:چه طوری لوهان؟

لوهان:نمیدونم.ولی یه حسی بهم میگه میتونم پیداش کنم.

داهیون:من نمیدونم کریس.ما این اطلاعاتو بهت دادیم.اگر کاری هست که از دست ما برمیاد انجام میدیم.میدونی که ما میتونیم کارهارو بی سر و صدا انجام بدیم.ساکت و آروم.

سوهو از استرس لب/ش رو گاز گرفت.دیگه داشت خون میومد.کریس هیس بلندی کرد و گفت:

-میشه اون قدر اون ل/ب کوفتیتو گاز نزنی؟

کل نگاه ها به سمت سوهو رفت.سوهو ل/بش رو ول کرد.مینهو پقی زد زیر خنده و همه دنبالش خندیدن.یونگ گوک چپ چپ به کریس نگاه کرد و گفت:

-نه!مثل این که زن گرفتن تاثیری تو تمایلات و گرایشات جن/سیت نداشته وو!!

کریس با پوزخند گفت:

-خفه شین.

جونگ آپ:یالا…میتونی ببو/سیش.این جا همه این کارن.

سوهو:چی؟؟؟اوه نه!!

امبر زد زیر خنده و گفت:

-وای خدا پو//رن زنده!دوباره نه.

دی او:هی کریس به این کلمه حساسه.

کریس نشست رو صندلی.همه یه لحظه مشکوک نگاش کردن و.چانی گفت:

-چرا نشستی؟

کریس با قیافه ای که مشخص بود اکسیژن کم آورده گفت:

-پاهام…خسته شد.

زلو:اوه…چهرت از درد رفته تو هم.

امبر که دیگه داشت از خنده میمیرد گفت:

-سوهویا…داداشش از آب دراومدی درست…کمکش کن بدبخت درد داره!

کل سالن از خنده منفجر شد.سوهو با خجالت درحالی که دوباره ل/بش بین دندون هاش بود به کریس زل زد.کریس که دیگه خونش به جوش اومده بود بلند شد و همونطور که دستش رو شلوارش بود رفت داخل خونه و در رو محکم کوبید به هم.

دانیکا:وای….وای…وای!

هارو:چته؟

-خیلی خوشحالم.وای خدایا!

هارو هم خندید و گفت:

-کریس چیز شده تو شادی؟(من از این تریبون از شما عذرخواهی میکنم بی ادبن دیگه ببخشید)

دانیکا گفت:

-آخه به هم میان.

کای:خیله خب بسه دیگه.بقیه ی جلسه رو میذاریم برای فردا.فکر کنم این طور بهتره.

دی او:موافقم.

سوهو و کای و دی او رفتن داخل.بکی هم رفت داخل.چان هم دنبال بک رفت. سوهو رفت به اتاقش و دی او رفت تو آشپزخونه.پشت سرش کای هم رفت تو و از پشت کیونگسو رو بغ/ل کرد و گفت:

– دی او…لطفا دوسم داشته باش.

دی او برگشت و نگاهش کرد و با خجالت گفت:

-نگو که مثل کریس شدی!

-نشدم ولی…دلم میخواد عاملش تو باشی.

دی او زد تو سرش و گفت:

-منح/رف حش/ری!(باز هم عذرخواهی میکنم)

-یکی این جا بی ادبه.

-هه…کی به کی میگه.و جواب سوالت.میتونم عاشقت بشم اما بستگی به تو داره.تو باید عاشقم کنی.الانم برو کنار.میخوام برم به کریس و سوهو کمک کنم.

دی او یه لیوان آب برداشت.کای خندید و با ذوق همراهش رفت.

چانی خواست به بک نزدیک بشه که بکی روشو برگردوند.دانیکا اومده بود داخل.با دیدن بکی و چانی به بکی نزدیک شد و گفت:

-اگر بگم اون کارو از قصد کردم تا دنبال چانی نیای و آسیب نبینی و اینم بگم که چان چیزی نمیدونست؟حاضری ببخشیش؟

بکی با لبخندی زورکی به دانیکا خیره شد و گفت:

-نه!

و رفت ببینه تا کیونگسو با یه لیوان آب توی دستش میخواد چیکار کنه.کیونگسو پشت در اتاق سوهو ایستاد و آروم در زد.

سوهو:چیه؟

دی او آب دهنش رو قورت داد و از اون آب یکم ریخت پای چشمش و شروع کرد با بغض حرف زدن:

-سوهو…سوهو توروخدا…کریس…اون…سوهو کریس…

و واقعا زد زیر گریه.کای با دهن باز نگاش میکرد.سوهو مثل جن زده ها پرید بیرون و گفت:

-چی شده.کریس چش شده؟

دی او نشست روی زمین و گفت:

-داره… میمیره…

همه اومده بودن تو سالن و با حیرت به دی او نگاه میکردن و میپرسیدن چی شده.

دی او سوهو رو هل داد و با اشک درحالی که واقعا داشت زار میزد گفت:

-برو پیشش لعنتی!!

کای همچنان دهنش باز بود.سوهو دوید سمت اتاق.همه دویدن دنبالش.سوهو در رو باز کرد و رفت داخل.دی او سریع در رو بست.بینیش رو بالا کشید.کای:

-تو…ت..ت..تو…خوبی؟

امبر:کریس خوبه؟

دی او اشک هاش رو پاک کرد.به سقف خیره شد و گفت:

-لازم بود.حالا هم تنهاشون بذارید.

و بعد انگار که اصلا اتفاقی نیوفتاده رفت تو آشپزخونه و مشغول پختن شامش شد.

**

سوهو صدا کرد:

-کریس…کجایی…

وقتی دید تو اتاق نیست هجوم برد سمت در حموم و اونو با شدت باز کرد.کریس همونطور با لباس زیر دوش آب یخ ایستاده بود.داشت اشک میریخت…

سوهو نالید:

-یی فان..

کریس چشماشو باز کرد.با دیدن سوهو سمتش رفت و دست هاشو گرفت و خواست هلش بده بیرون اما سوهو مقاومت کرد.کریس رو هل داد و داد زد:

-چه مرگته؟این بازیا چیه؟تو به دی او گفتی بیاد بهم بگه داری میمیری؟

کریس با اخم نگاش کرد.حالش بهتر شده بود.گفت:

-دی او؟

سوهو که تازه فهمیده بود دستشو گذاشت رو سرش و نفس عمیقی کشید.چشماشو باز کرد و به کریس خیره شد.با همون تیشرت تنگ که حالا خیس شده بود.آب از صورت سرخش میچکید.زیر لب پرسید:

-حالت خوبه؟

کریس گفت:

-برو بیرون.

و روی زمین سرد حمام نشست.سوهو رفت سمتش.دستش رو گذاشت روی شونه ی کریس.کریس با عصبانیت پسش زد و گفت:

-گفتم..گمشو..

سوهو لبش رو گاز گرفت.اشکاش جاری شد و گفت:

-متاسفم…متاسفم که اومدم تو گروهت…متاسفم که عاشقت شدم…

لحظه به لحظه صداش اوج بیشتری می گرفت.با گریه ادامه داد:

سوهو:متاسفم که مانعت نشدم…متاسفم که گذاشتم چیزی بینمون به وجود بیاد…وو یی فان من متاسفم…لعنت..لعنت به تو کریس…لعنت بهت لعنتی…

سر خورد و کنار دیوار نشست.هردوشون زدن زیر گریه.سوهو نالید:

-فکر کردم یه چیزیت شده…اگر نباشی نمیتونم…

کریس مثل آدمایی که جنون بهشون دست داده باشه شیر آب رو فوری بست.سوهو هم کمی خیس شده بود.فوری یه حوله برداشت و پیچید دور سوهو.خودش داشت میلرزید.اما سوهو واجب تر بود.پیشونی سوهو رو بو/سید.برگشت تو اتاق.شومینه رو تا ته زیاد کرد.کمک کرد سوهو بیاد بیرون.هردوشون میلرزیدن.نه از سرما…نه از خیس بودن لباساشون…از بودن هم دیگه به لرزه افتاده بودن…سوهو به کریس تکیه داد.سوهو با صدای لرزون گفت:

-لباساتو عوض کن…سـ..سـ..سـرما…میخو…میخوری …

کریس نفس نفس میزد.بلند شد و لباساش رو عوض کرد.سوهو تکیه داد به تخت.کریسم رفت پیشش.یه پتوی اضافه کشید روی هردوشون.سوهو از شوک حرفای دی او به اون وضع افتاده بود.و کریس کاملا متوجه این شده بود.اگر دی او اون دور و اطراف بود کریس میتونست خفش کنه!

کریس:بخواب.

-بعداز…ظ..ظ…ظهره

کریس:میدونم…خسته ایم…حرف نزن…ترسیدی جونمیون…فقط چشماتو ببند…

و سوهو سرشو تو سی/نه ی برادرش پنهان کرد و به خواب رفت.

***

ساعت 9شب بود.همه دور میز شام جمع شده بودن.سوهو هنوز خواب بود.مون بیول و آیرین در طی جلسه پسرا برای خرید بیرون رفته بودن و اتفاقاتی که افتاد رو ندیدن اما امبر براشون تعریف کرده بود.و اونا فقط در سکوت به امبر گوش کرده بودن.شام تو سکوت صرف شد.دی او داشت ظرف هارو میشست که کریس کنارش قرار گرفت.خودشو چسبوند به دی او.کای اخم کرد و مشتش رو گره کرد.اما نمیتونست چیزی بگه.جرئتشو نداشت.

کریس زمزمه کرد:فکر کردی داری چی کار میکنی دو کیونگسو؟

دی او:کاری که لازمه.

-جونمیون به حد مرگ ترسیده بود…کیونگسو…به شرافتم قسم…فقط یه بار دیگه کاری کنی که اذیت بشه…کاری میکنم عزیزترین فرد زندگیت جلوی روی خودت به خاطر این که نمیتونه کمکت کنه آتیش بگیره.

-کریس…من…

کریس توی یه حرکت دست کیونگسو رو گرفت و پیچوند.کای به نفس نفس زدن افتاده بود.همه با بهت به اونا نگاه میکردن.کریس با پاش لگد محکمی به پای دی او زد.دی او با زانو روی سرامیک های سفت آشپزخونه زمین خورد و از درد اشک ریخت.کای خواست تکون بخوره اما کریس نگاهش کرد.دی او چشماشو بست و گفت:

-کای…من…خوبم…

کریس ولش کرد.دی او با صورت خورد زمین.جونگین دوید سمتش.کریس داد زد:

-شماها یادتون رفته؟هرکسی وظیفه ای داره.همینجا بهتون میگم.وظیفتون رو انجام ندید تنبیه میشید…و اگه تو کاری هم که به شما مربوط نمیشه دخالت کنید دوبرابر تنبیه میشید.امیدوارم عقلتون برسه و منظورمو بفهمید.

دانیکا:کریس دی او فقط…

کریس:دیگه نمیخوام بشنوم!

و راه افتاد سمت پارکینگ.هارو پوفی کرد.رفت سمت دی او.با دستمال،خون روی بینیش رو پاک کرد.

جونگین ایستاد و گفت:

-اون آشغال…

سیلی محکمی توی گوشش خوابید.با حیرت به کسی که بهش سیلی زده بود نگاه کرد.دی او!!!

دی او:اون…رئیسمه…من دخالت کردم…توی کار اون…پس حقمه…

-کیونگسو.

چانیول:بسه کای.دی او راست میگه.این قانونه.اون حتی میتونست دی او رو بکشه.پس دخالت نکن.

دیوید پوزخندی زد و گفت:

-چیزای زیادی هست که باید یاد بگیری جوون.درس اول هم اینه.نذار خشمت روی عقلت تاثیر بذاره.هیچ وقت.

**

کریس  توی ماشینش خوابید و داخل خونه نیومد.ساعت2نصفه شب بود که بیدار شد.مدام کابوس میدید و در انتهای همه ی کابوساش یک چیز وجود داشت!کیم جونمیون.کلافه بلند شد.چراغ پارکنیگ رو روشن کرد.ماشین موستانگ قرمزش رو هدایت کرد روی چاله ی تعمیر و رفت داخل چاله.زیر و بند ماشین رو یک بار باز کرد.تغییرات اساسی توشون داد و دوباره از اول بست.این کار بهتر از هیچی بود.عرق پیشونیش رو پاک کرد.لباساش با روغن یکی شده بود.از چاله اومد بیرون.با تعجب دید آیرین روی صندلی کنار میز نشسته و یه سینی روی میز گذاشته.یه سینی شامل چهار تا فنجون چای!

آیرین:باید بگم کارت خیلی عالیه.کاملا از ماشین ها سردرمیاری.

کریس بینیشو چینی داد و گفت:

-این جا چی کار میکنی؟

-چای سبز.فکر کردم دوست داری.و این که این چای خستگی رو از بین میبره.

-از کی اینجایی؟

-دو و نیم شب.یه ربع پیش دیدم که نزدیک آخرای کارتی.رفتم و چند تا فنجون چای برای خودمون آوردم.کار بدی کردم که خواستم به برادر همسرم کمک کنم؟

-اومدی این جا تا مالک بودنت روی اون رو به رخم بکشی؟

-بیدار شد.اما دوباره خوابید و جالب این بود تو اتاق تو خوابید.روی تخت تو.الانم بیداره و…

-میرفتی پیشش.

-اگر میخواست من پیشش باشم میومد تو اتاق خودمون.

-که چی؟اومدی این جا این حرفا رو بزنی و تهدید کنی از همسر عزیزت فاصله بگیرم؟

آیرین:هنوزم دوسش داری نه؟

لحظه ای سکوت…

کریس:اون برادرمه.

-برادری که عاشقشی.

-آره هستم!که چی؟میخوای به همه بگی؟برو بگو.همه اینو میدونن من چشمم هنوز دنبال اونه.همه میدونن هنوز میخوامش.همه میدونن با دیدنش قلبم میاد تو دهنم.چیزی که همه میدونن رو میخوای جار بزنی که چی بشه؟

آیرین پوزخند زد.چاییش رو خورد و گفت:

-نمیخواستم اینا رو بگم.من میخوام جار بزنم تو اونقدر احمق و حواس پرتی که متوجه نشدی اون دقیقا پشت سرت ایستاده.

چشمای کریس گرد شد.برگشت و به پشت سرش نگاه کرد.سوهو و بیول ئی دقیقا پشت سرش بودن.

آیرین:چهارتا فنجون چای.برای 4نفره.این طور نیست؟

کریس:سوهو…

سوهو رفت روی صندلی نشست.بیول ئی هم نشست.لبخندی زد و گفت:

-خسته شدی کریس.بیا یه فنجون چای بخور.آیرین خیلی خوب چای دم میکنه.

کریس با خجالت نشست.

آیرین:باید بگم اعتراف قشنگی بود.

کریس:کافیه.

بیول ئی کمی از فنجون توی دستش نوشید و گفت:

-ساعت 5صبحه کریس.تو سه ساعته توی اون چاله ای و اون قدر غرق کار بودی که هرچی صدات کردیم نفهمیدی.

سوهو:پنج و نیمه بیول.

بیول:ممنون سوهو.پنج و نیم.خب کریس.دلیل قانع کننده میخوام.چرا بیدار بودی؟

کریس کمی از چای نوشید.طعم خوبی داشت.فنجون رو گذاشت روی میز و گفت:

-خوابم نمیبرد.

سوهو:باید تلاش میکردی که بخوابی.خواب برای سلامتی واجبه.

کریس چپ چپ نگاش کرد و گفت:

-تو که دکتری بلدی چرا از خودت مراقبت نمیکنی که اون طوری لرز نکنی.

سوهو به بیول ئی نگاه کرد و چیزی نگفت.

بیول ئی:آیرین.فکر کنم بهتره بذاریم حرفاشون رو بزنن.

و همراه آیرین از اون جا رفت بیرون.کریس بلند شد و خواست سمت ماشینش بره که سوهو گفت:

-هیچ کس امشب خوابش نبرده.همه تو سالن بودن.نقشه کشیدن به مقر اون مرد حمله کنن.تیمت میخوان برن.ژیومین خوشحال بود که قراره دعوا کنه.منم میرم.

کریس با عصبانیت برگشت و گفت:

-اجازه نمیدم تو باهاشون بری.

-و تو چه کاره ی منی که اجازه نمیدی؟

-برادر بزرگت.

-اوه یادم نبود…من میرم و حتی اگه طوفانم بیاد باعث نمیشه منصرف بشم وو یی فان!

-سوهو میشه به حرفم گوش کنی؟

-حرف زوره.من زیر بار حرف زور نمیرم.

کریس بهش نزدیک شد و با عصبانیت گفت:

-جناب رهبر مروارید سیاه،تو اون قدر قوی نیستی که از خودت دفاع کنی.

-نخیر من از پس خودم برمیام.

-نمیای سوهو.

-میام.

-قسم میخورم نمیای.

-هه…سخت در اشتباهی.چه طوره سر یه چیزی شرط ببندیم؟

-عالیه.

-بگو سر چی.

-انتخاب رو میدی به من؟

-بله..

کریس در یه حرکت گردن سوهو رو گرفت و کشید سمت خودش و عمیقا شروع کرد به بو/سیدنش.سوهو سست شد.دستاش رو دور گردن کریس حلقه کرد.کریس با یه دست کمر سوهو رو گرفت.بو/سه ادامه پیدا کرد…چند دقیقه…در نهایت کریس ازش جدا شد.هر دو نفس نفس میزدن.کریس سرشو انداخت پایین و گفت:

-یه با هم بودن دیگه…یه لمس دوباره…یه رابطه ی دیگه.اگر آسیب دیدی…باید یه بار دیگه باهام باشی.فهمیدی؟

سوهو سرخ شد و سرشو انداخت پایین.نمیتونست اعتراض کنه چون حق انتخاب رو به کریس داده بود.هردو تو حال عجیبی بودن.اون قدر عجیب که نفهمیدن هنگام بو/سشون یه جفت چشم مشکی و بیگناه که پشت در بود از اشک خیس شد…کریس بعد از چند لحظه برگشت و رفت داخل.دید لی روی مبل نشسته و سعی داره اشک هاش رو پنهان کنه.با نگرانی سمتش رفت.جلوش نشست و گفت:

-لی؟

لی نگاهش کرد.کریس گفت:

-چی شده؟به من بگو…من کمکت میکنم.

-در این زمینه…نمیتونی!

کریس اشک های لی رو پاک کرد.و گفت:

-ییشینگ…به چشمام نگاه کن و بهم بگو چی شده؟هووم؟

لی نگاهش کرد.موهای کریس رو از روی پیشونیش زد کنار و گفت:

-تا حالا نتونستم بهت بگم.پس از این به بعدم نمیگم.این رازو با خودم به گور میبرم کریس.مطمئن باش.

و بلند شد و رفت.

**

موقعیت:

پارکینگ هارو-ساعت 8صبح

لوهان در رو باز کرد.از دیشب تا اون موقع غیب شده بود.

بکهیون:معلومه تو کجایی؟

لوهان:سهونو پیدا کردم!

همه با چشمای باز نگاهش کردن.

امبر:چه طوری؟

تائو:اون کجاست؟حالش خوبه؟

لوهان با لبخند آرومی گفت:

-آره اون خوبه.یعنی…بدک نیست…

کریس:کجاست؟

لوهان آروم  گفت:

-بیمارستانه.

سوهو:اون جا برای چی؟

لوهان سرش رو انداخت پایین و گفت:

-خود کشی کرده.

بکهیون با حرص به کریس نگاه کرد و گفت:

-اینا همش تقصیر اون نقشه های عجیب غریب توئه.مجبورش کردی حرفایی رو به سویون بزنه که واقعیت نداره.تو مجبورمون کردی بریم سمت سوهو.تو اون روز بهمون قول دادی همه چیز درست میشه اما نشد.بین من و چان فاصله افتاد.سهون سویون رو از خودش متنفر کرد و بعدم بدون این که فرصت کنه حتی ببینتش سویون مرد.تو مجبورمون کردی این کار هارو بکنیم چون نمیخواستی یه لحظه از سوهو غافل بمونی ولی تاوان این کارت از هم پاشیدن دوتا خانواده ی دیگه بود.به خواهر زاده هات نگاه کن.هردوشون بی مادر شدن.مسئولشم تویی!خیلی ببخشید ولی من دیگه نیستم.

و پاشد رفت بیرون.چانی به کریس نگاه کرد و گفت:

-کریس برات احترام قائلم اما اون دهن کوفتیتو باز کن و بگو اون روز تو اتاق چه اتفاقی افتاد.همین الان!!

بیول ئی:آروم باش چان.

چانی ایستاد و داد زد:

-آروم باشم؟من چه طور باید آروم باشم؟همش نقشه بود نه؟تو اون روز توی اتاق بهشون گفتی در ظاهر برن سمت سوهو و اطلاعاتی که ازش به دست آوردن رو برات بفرستن و گزارش بدن.توی احمق بهشون گفته بودی برات جاسوسی کنن آره؟و این طوری میتونستی اون مسابقه ی یه ماهه رو ببری.کریس ازت انتظار نداشتم.

کریس داد زد:

-دهنتو ببند پارک چانیول.تو چه قدر این جریان هارو میدونی که داری سر من داد میزنی؟اونا به خواست خودشون قبول کردن.اجباری نبود.و این مسئله ربطی به اون یه ماه نداشت.اون جریان بعد این نقشه پیش اومد و حتی عملی هم نشد اون انفجار همه چیزو عوض کرد پس خواهش میکنم زود قضاوت نکن!

دی او:این قضاوت نیست کریس این حقیقته.تو به هممون دروغ گفتی.تو به خواهرت دروغ گفتی.به چانی به عنوان رفیق چندین و چندساله ات دروغ گفتی.تو به هیچ کدوممون هیچ چی نگفتی.تو یه شیادی کریس واقعا فکر نمیکردم چنین آدمی باشی.سوهو برادرته پس بهتره این علاقه ی مسخره فوق برادرانه رو بذاری کنار و به چشم برادرت بهش نگاه کنی.شاید ما در ظاهر بهت گفتیم با اون بودنت اشکالی نداره ولی اون قدر احمقی که نفهمیدی منظورمون این بود حق نداری به سوهو نگاه بکنی!!

چن به کریس چپ چپ نگاه کرد و ادامه داد:

-عوض شدی کریس…اما…نه!!!عوض نشدی برادر…عوضی شدی.

و اونم رفت بیرون.ژیومین و لی و تائو هم رفتن.امبر به سوهو نگاه کرد.سوهو به کریس خیره بود و داشت اشک میریخت.

سوهو:نمیدونم چی بهت بگم!واقعا نمیدونم.

و اونم رفت داخل.

کریس نفس عمیقی کشید.گفت:

-آدرس بیمارستان رو بده لوهان.

لوهان:بیا.میبرمت.

دایان:منم میام.ممکنه یه وقت بخوان بهت آسیب بزنن.

دیمیتریک:من و هارو با ماشین تعقیبتون میکنیم.راه بیوفتید.

 

در قسمت بعد:

سوهو:خب کای.شروع کن پسر.ما پشتتیم.

ناشناس:بد شانسی…بدشانسی…و با زهم بدشانسی!یه چیزی رو میدونی کریس؟به سهون بگو من عاشق بچه هام !

چانی:فکر کن یه درصد بحث موتورسواری باشه و من نباشم!

دایان:بگو چی میخوای؟

بکهیون:بذار سوهو بیاد من و چان مراقبشیم.

تاپ:شیوون…گم شده!

یونگ گوک:چون توی کوفتی 45دقیقه است پشت اون در پارکینگی و نمیری تو.

کریس:آماده باشید بچه ها.من از طریق دوربینایی که چن ترتیبشون رو داده شما رو میبینم.

***

حرفای نویسنده :

سلام دراگونای گوگولی من . خوبید ؟ یه چندتا نکته ی کوچولو بگم . اول اینکه من اسامی افرادی که نظر میذارن رو مینویسم و سر رمز دادن فقط برای اونایی که همه قسمت ها نظر گذاشتن رمز میفرستم . دوم اینکه این فصل مهم ترین فصل داستانه و ممکنه پارت ها یکم طولانی بشن شرمنده . و سوم اینکه بنده بلفاریت (بیماری چشمی) دارم . نباید به گوشی و … خیلی نگاه کنم . همه ی نظزاتو میخونم ولی نمیتونم جواب بدم . پس جواب ندادم فکر نکنید نمیخونم . اون دختره روی پوستر که پرسیده بودید مون بیوله همسر کریس . و درمورد اون هیچ کس .. من چندجا سرنخ دادم تو داستان که اون کیه . همتون یه شناختی ازش دارید . مرسی بابت همراهیتون . نظر فراموش نشه . ممنون

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)