سلام . قسمت نهم از فصل دوم فیک

سریع و خشن و قسمت 29 از کل فیک 

به نویسندگی : soo yung

قسمت نهم

گوشی تلفن کریس زنگ خورد.کریس وقتی دیشب پیش سوهو رفت تا کنارش بمونه گوشیش رو توی سالن جا گذاشت.

چن:یکیتون جواب بده!!

لوهان:من با گوشی اون دایناسور هیچ کاری ندارم.

جی دراگون زیر لب فحشی داد و بلند شد و تلفن رو جواب داد:

-بله؟

یانگ:کریس؟

جی دی اخم کرد.تاپ بهش نگاه کرد و گفت:

-کیه؟

جی دی بی توجه به سوال تاپ گفت:

-به به!جناب رئیس پلیس یانگ.مشتاق شنیدن صدات بودم.

-کوان جی یونگ.درسته؟

-آره پدرخوانده.منم.جی یونگ.جی دراگون.

-کریس اون جاست؟

-نه.اون تو اتاق پیش سوهوئه.گوشیش رو جا گذاشته بود بیرون.

-چرا پیش کریس هستی؟

-فکر کنم این هیچ کس که شما نتونستید از پسش بربیاید بچه ی منو دزدیده.درست نمیگم؟

رئیس پلیس یانگ پوزخندی زد و گفت:

-هه!بچه ی تو؟تا اون جا که میدونم اون بچه ی همسرته نه بچه ی تو.اونم بچه ی نامش/روع!

-اشتباه نکن یانگ.اون بچه ی منم هست.در ضمن.اون مسئله به تو هیچ ربطی نداره.

تاپ اشاره کرد :جی دی باهاش بحث نکن.

جی دی:گوش میکنی یانگ؟بذار این ماجراها تموم بشه.بعدش برای تصویه حساب باهات میام سراغت.فهمیدی؟

-تهدید میکنی جی دی؟

-نه.تهدید نیست.کاریه که میخوام واقعا انجامش بدم.

-من توی مرگ پدرت مقصر نیستم.

-شوخی نکن یانگ.هستی.تو میتونستی ازش دفاع کنی ولی این کارو نکردی.گذاشتی دنیل وو اونو بکشه.

-خودتم داری میگی پدر کریس مسئول مرگ پدرته نه من.

-منتظر تلافی باش و همینطور،پیغامتو بگو.من به کریس میگم.

-به کریس بگو زودتر یه تیم بفرسته دبی.دلم نمیخواد اون یارو پاش به کره باز بشه.خدانگهدار کوان جی یونگ.

جی دی گوشی رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید.

تاپ:از شیوون خبری به دست آوردن؟

جی دی سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.

لی:باید کینه ای که نسبت به یانگ داری رو فراموش کنی جی دی.

جی دی برگشت و به لی گفت:

-تو چت شده ییشینگ؟اون مرد کسیه که اجازه داد پدر من و تو بمیرن.چشماتو باز کن.

لی:یانگ چنین آدمی نیست.مطمئنم وقتی میگه نمیتونسته بهشون کمک کنه واقعا نمیتونسته.

-هه…خوبه.تو رو هم شست و شوی مغزی داده.

کریس و سوهو از پله ها پایین اومدن.

تائو:بهتری سوهو؟

سوهو سرش رو تکون داد.در اتاق کریس هم باز شد.بیول و آیرین هم پیدا شدن.

سوهو:غذا چیزی داریم؟

آیرین:الان صبحانه درست میکنم.

و همراه بیول ئی رفت توی آشپزخونه.

کریس:چرا گوشی من دست توئه؟

جی دی:یانگ بود.گفت زودتر یه تیم بفرست دبی.

کریس:تو فکرش هستم.دانیکا کجاست؟

هارو:خوابه.

سهون در حالی که ریووک بغلش بود خیلی خوشحال از اتاقش بیرون اومد.ریووک با دیدن کریس شروع کرد دست و پا زدن.سهون خندید.کریس هم با لبخند ریووک رو از سهون گرفت.ریووک به سوهو نگاه کرد.خجالت کشید و سرش رو توی گردن کریس پنهان کرد.سوهو لبخند زد.کریس زد پشت ریووک و گفت:

-هی!!ریووکی.این دائیته.مثل من و جی دی که دایی تو هستیم.دایی سوهو.

خود کریس خندید.سوهو به ریووک نزدیک شد و بهش لبخند زد.ریووک بی حرکت به سوهو نگاه میکرد.سوهو خنده اش گرفت.نگاه ریووک پر از شیطونی و شرارت بود.ازش پرسید:

-اسم این پسر بچه ی خوشگل چیه؟

تائو:سوهو!اون بچه 3ماهشه.

دانیکا با قیافه ی خواب آلود از اتاقش اومد بیرون و بعد از کشیدن خمیازه گفت:نزن تو ذوق بچه.دلش میخواد از خواهر زادش بپرسه اسمش چیه.به تو چه آخه.

تائو:چرا هار میشی سر صبحی؟

دانیکا:هار خودتی.

سهون:بابا بزرگا بسه.تکلیف چیه کریس؟کی میره دبی و کی نمیره؟

کریس ریووک رو داد به سهون و گفت:

-بعد از صبحونه!

گوشی تاپ زنگ خورد.تاپ با دیدن یه شماره کمی به خودش لرزید.این اواخر شماره های ناشناس ترسناک بودن.جواب داد:

-بله؟

-ناشناسم آقای چوی.اگر میخوای از طرف دوستات سوال پیچ نشی و بتونی به پسرت برسی تظاهر کن من زیر دستت هستم.

تاپ نگاهی به همه که منتظر نگاهش میکردن انداخت و گفت:

-شناختمت چانگ…بگو…چیزی شده؟

ناشناس:آفرین آقای چوی.یانگ نمیتونه گوشی تورو کنترل کنه چون شماره ای که داری از سفارت روسیه بهت داده شده پس راحت باش.میخوام یه چیزی بگم.

تاپ:آم…آره حتما.

– میشنوی آقای چوی؟شیوون پیش منه.اگه میخوای ببینیش برو به خونه ای که الان خاکستر شده.اونجا پیداش میکنی.

-من …خودمو میرسونم.

-لازم به ذکره که بگم نباید به همسرت چیزی بگی.

تاپ:باشه مشکلی نیست.همین الان میام.

-الان نه سونگ هیون عزیزم.بعد از برنج و لوبیایی که به عنوان صبحانه خواهی خورد.ساعت11منتظرتم.روز خوش.

و تماس قطع شد.

جی دی:خب؟

تاپ:چانگ بود جی دی.گفت بهش یه سری بزنم.

جی دی باشه ای گفت.گوشی کریس رو بهش برگردوند.

ژیومین:تنها میخوای بری؟خطرناک نیست؟

تاپ:نه خطرناک نیست.

دیمیتریک:تاپ خودش یه تنه 10تا مرد رو حریفه.

ژیومین:آره.اگر منفجرش نکنن البته.

همه پوزخند زدن.آیرین همین موقع گفت:

-آقایون…صبحانه آماده است.

همه راه افتادن سمت آشپزخونه.کریس یه صندلی برای سهون که ریووک بغلش بود کشید عقب و گفت:

-چی داریم بیول؟

بیول ئی:برنج و لوبیا…

و لرزه ای بود که به بدن آقای چوی افتاد.

**

تاپ به سر قرار رفت و برگشت.وقتی برگشت غم چند ماه گذشته توی چهرش نبود.آروم شده بود.همه تو تعجب بودن اما کسی جرئت سوال پرسیدن از مرد شماره ی یک مافیا توی کره رو نداشت.همه دور اون پرونده های مجهول جمع شده بودن.لوهان یه بار دیگه غر زد:

-آخه وقتی خط هست این اشکال بی سر و ته چیه که اینا میشینن رسم میکنن؟

تائو زد تو سر لوهان و گفت:

-غر نزن دیگه!

گوشی لی زنگ خورد.همه با وحشت نگاهش کردن.

چن:این جور که شما به این بدبخت نگاه میکنید هیچ کس هم پشت خط نباشه خود به خود میاد!

لی:لئوئه.

سوهو:جواب بده.

لی جواب داد.وقتی گوشی رو قطع کرد گفت که لئو داره میاد اونجا.کریس چیزی نگفت و به دانیکا و هارو خیره شد که داشتن سعی میکردن اون رمز رو باز کنن.نیم ساعت گذشت همه تو سکوت به اون دوتا زن خیره بودن.انگار رمز باز شده بود.هارو پوزخندی زد و زیر لب گفت:

-مثل همیشه عالیه.

کریس اخم کرد و گفت:

-چی عالیه؟

هارو نگاهش کرد.چند لحظه تو چشماش خیره شد و گفت:

-مهارت رمز شکنی دانی و من.

دانیکا:اون یارو داره صدات میزنه.

کریس دستاشو قفل کرد تو هم و گفت:

-یعنی چی؟

دانیکا:این یه نامه است.

ژیومین:واو…میشه بخونیش؟

دانیکا کاغذرو بالا آورد و شروع کرد:

-از هیچ کس به آقای وو

باید اعلام کنم که از ابتدای کار و فعالیتت نظر منو به خودت جلب کرده بودی.گفتم شاید این پسر اون چیزی نیست که هست!شاید به درد خورد!اما کمی که دقت کردم دیدم تو به درد سیستم نمیخوری.آره سیستم.مقابل تو من نایستادم یی فان.یه سیستم ایستاده.یه نظام.یه جهان بزرگتر.من و افرادم فقط ذره ی کوچکی از این نظام هستیم.افرادی که در کنارت هستن،من و همه فقط و فقط یه مشت عروسک خیمه شب بازی هستیم.زیر دستات برای تو تو برای گروهت و گروهت برای یانگ!این روند و قانونه.زیر مجموعه…نظم…سیستم…این چیزیه که تو نمیتونی هیچ وقت بهش دست پیدا کنی.

همین موقع لئو هم بهشون ملحق شد.در سکوت کنار لی نشست و با سر به کریس و سوهو سلام کرد.

دانیکا ادامه داد:و اما من چرا باهات درگیر شدم؟این سوال اصلیه.من ازت متنفرم…به دلایلی که شاید بعدا بهت بگم.اما من که سرخود نمیام مقابل تو بایستم.میام؟قطعا نه!سیستم به من این اجازه رو نمیداد تا این که…اون اشتباه رو انجام دادی…تو به کسی کمک کردی که مقابل سیستم بود.و با این کار عصبانیت رئیس منو موجب شدی و خب میدونی.من نامرد نیستم.اجازه دادم گروهت دور هم جمع بشن.اما نه همشون.اونایی که من میخوام کنارت هستن.امیدوارم این جنگ طولانی نشه چون در این صورت انسان های زیادی میمیرن.بچه های بیگناه…شیوون خیلی نازه…(تاپ نفس عمیقی کشید)و همین طور ریووک(سهون دستاشو مشت کرد)پس بذار یه نصیحت در حقت بکنم…درست مثل یه پیامبر که بندگانش رو راهنمایی میکنه و یا درست مثل یک پدر که پسرشو نصیحت میکنه…پس خوب این نصیحتو گوش کن…به خاطر خانوادت بجنگ…اگر به خاطر خانوادت جنگیدی…میتونی منو بکشی…اما!!هرگز فراموش نکن منم یه خانواده داشتم…خانواده ای که تو ازم گرفتی…پس!این یه نبرد آسون نخواهد بود.توی دبی…منتظرتم…28جولای 2016 امضا:هیچ کس.

دیوید با اخم به کریس گفت:

-من…مطمئن نیستم اما…

کریس:چیزی میدونید عمو؟

دیوید:این مرد…عادی نیست!خیلی چیزا میدونه…مطمئن حرف میزنه.انگار میدونه ته این ماجرا چی میشه.

جی دراگون:ولی ما رو هم خیلی دست کم گرفته!

دیوید:نه جی یونگ.اون خیلی قویه.اون تو دبی منتظره ماست.

سوهو:عمو؟

دیوید با شوق به سوهو نگاه کرد.خوشحال بود که توسط سوهو عمو خطاب شده.گفت:

-بگو سوهو.

سوهو:منظورتون از مطمئن حرف زدنش چی بود؟از این که خیلی چیزا میدونه.به نظرم الان حرفای شما مشکوک تر از اون نامه بود.

دایان:کریس نمیخوای اون فلش رو رمز گشایی کنی.الان بیارش و اونو بده به دانی و هارو.این کارو برات میکنن.

هارو:من خستم!

تائو:یااا هارو…لطفا.اذیت نکن دیگه.

هارو چپ چپ به کریس نگاه کرد.بعد از اون یه نگاه به آیرین و بیول ئی انداخت.

لئو:به نظرم بهتره این کارو بکنید.

آیرین:کنجکاوم بدونم چی توی اون فلشه.

بیول ئی:منم همین طور.

دانیکا:برو فلش رو بیار کریس.ظاهرا کار خودمه.

هارو به دیوید نگاه کرد و گفت:
-چیز خاصی توی اون فلش بود؟

دیوید به هارو نگاه کرد.کمی بعد اخم کرد و گفت:

-نه!

کریس بعد از چند لحظه از اتاقش اومد بیرون و گفت:

-مطمئنم گذاشته بودمش توی کشوی میزم.اما نیست.

دانیکا:کریس یعنی چی که نیست.گذاشتیش یه جای دیگه.کل اتاقتو بگرد.

دی او و چان بلند شدن و رفتن کمک کریس.بیست دقیقه بعد هر سه تا از اتاق بیرون اومدن و ناامید نشستن روی مبل.

دی او:نیست.

چان:کل اتاقو گشتیم اما نبود.

چن:سابقه نداشت تو چیزی رو گم کنی کریس.

کریس:من مطمئنم گذاشتمش همون جا.کسی اونو برنداشته؟

جی دی:من تمایلی به داشتن یه فلش به زبان رمز ندارم پسرا.

سوهو:منم تا حالا اونو ندیدم.میخوای کل خونه و پارکینگ رو بگردیم؟

هارو:این خونه و پارکینگ اون قدر بزرگ هست که راه رفتن توش به تنهایی یک ساعت طول بکشه تو میخوای همه اش رو بگردی؟

سهون:نظر دیگه ای داری؟

هارو:نه!

دایان:پس غر نزن بذار کار خودشون رو بکنن.

هارو:باشه!!بگردید.

کای:بگردید چیه؟پاشو کمک کن هارو!

هارو:من قرار دارم.

لئو:با کی؟

هارو:با زیر دستت.

لئو:چی؟

هارو:هونگبین.میدونی راستش از من خوشش اومده.

لی:اوه!!

هارو:میشه برم؟

لئو چشمکی بهش زد و گفت:

-بفرمایید.

هارو از پارکینگ بیرون رفت.همه بلند شدن تا کل خونه رو بگردن.اما در نهایت…هیچ چیزی پیدا نشد.و این عجیب بود.

**

در اتاق رو باز کرد و وارد شد.پسر پوزخند کجی زد و گفت:

-دیر کردی گرگ کوچولو!

دختر روی مبل نشست.مافوقش روی صندلی خودش نشسته بود و پشتش به اون دختر بود.دختر غر زد:

-چرا گفتی نقشه رو تغییر بدم؟

مافوقش که به ظاهر عصبانی بود گفت:

-خواست رئیس بود!

دختر هوفی کرد و گفت:

-حالا چی کار کنم؟

مافوقش به سمتش برگشت.چشم های آبیش رو به دختر دوخت و گفت:

-کاری که ارباب میخواد.بذار بفهمن.

دختر:اما قرارمون این نبود.به این زودی بفهمن؟

-رئیس برنامه هایی داره.چوی سویونگ رو به خاطر داری؟

پسر خندید و گفت:

-خواهرخونده ی اوه سهون؟

مافوقشون پوزخندی زد و گفت:

-آره اون.

پسر موهای بلوندش رو از روی صورتش کنار زد و گفت:

-اگر درست یادم بیاد…اون و کریس یه زمانی با هم بودن.

دختر:چیزی در مورد سویونگ وجود داره؟

مافوق به طبق عادت همیشگی سیگار برگی رو روشن کرد و گفت:

-هست!حتما هست که رئیس میخواد ازش استفاده کنه.تو فقط اجازه بده کریسهو دوباره شکل بگیره.رئیس میخواد با جدا کردنشون درآینده بدجور ضربه ای به کریس بزنه.

-سوهو…اون چه گناهی کرده؟اون توی این ماجرا نیست.

-رئیس،حساب شده کار میکنه دختر.کاری که گفتم رو انجام بده.

-پس آیرین…

-همه چیزو بسپار به رئیس.اون میدونه ما توی چه جهتی در حرکت هستیم.حتی اگر مردی هم باید با تیمی که کریس میفرسته بری.رئیس احضارت کرده.

-احضار؟اوضاع جدی ایه؟درسته؟

-یکم فراتر از جدی.

پسر:من فقط مرگ جی دی رو میخوام.همین!

مافوق پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:

-آروم باش دسونگ!فرصتش پیش میاد.

دسونگ باز هم دستی به موهاش کشید و گفت:

-میخوام جنازشو ببینم آلفرد.فقط اینه که آرومم میکنه.

دختر پوزخندی زد و گفت:

-چرا خودت دست به کار نمیشی ده(مخفف دسونگ)؟

دسونگ:خودت چرا خفه خون گرفتی؟

دختر:من دلیلی برای شورش ندارم.من فقط با رئیس قرار داد 10ساله دارم.1سالش مونده.من گوش به فرمانم مثل یک سرباز اما ماجرای تو انتقام شخصیه.

آلفرد:بچه ها بچه ها!آروم.

دسونگ ایشی کرد.

آلفرد:با هردوتونم.میتونید برید.

هر دوشون از اتاق خارج شدن.دسونگ از اون دختر جدا شد.اون دختر به پارکینگ رفت.در ماشین رو باز کرد و توی ماشین نشست.وقتی بغل دستش رو نگاه کرد شوکه شد.یه جعبه بود.روی اون رو خوند.(برسونش به دست خودش)در جعبه رو باز کرد.با دیدن چیزی که توی جعبه بود لبخند پهنی صورتش رو گرفت.زیر لب گفت:

-هرکاری هم که بکنی.خانواده خانواده است.اینو خوب یادم دادی پرنسس.

**

کل پارکینگ رو گشته بودن اما فلش نبود.این بین ریووک هم بیقراری میکرد و مدام بین همه دست به دست میشد اما تو آغوش هیچ کس آروم نمیگرفت.در خونه باز شد.همه به در نگاه کردن.

تاپ با خنده گفت:

-خوش گذشت؟

هارو با لبخند نشست روی مبل کنار آیرین و گفت:

-هونگبین پسر خوبیه.

لئو:بر منکرش لعنت.

هارو به ریووک نگاه کرد که تو بغل سهون بیقراری میکرد.کیفش رو باز کرد.یه خرس سفید پنبه ای رو بیرون آورد.رفت سمت ریووک.ریووک اولش بی هیچ حالت خاصی به عروسک و هارو نگاه میکرد و اشک میریخت.هارو کمی عروسک رو به ریووک نزدیک تر کرد.ریووک در یک لحظه عروسکو قاپید.بهش نگاه کرد.محکم با دستای کوچیکش اونو فشار داد و آروم گرفت.ریووک داشت عروسک رو بو میکرد!

لوهان:با یه عروسک؟ما یه ساعته داریم تلاش میکنیم ساکتش کنیم ولی نمیشه.اونو از کجا آوردی؟

هارو شونه ای بالا انداخت و گفت:

-هونگبین پیشنهاد داد.گفت یه عروسک برای ریووک بخرم.ریووک پسر سویونه و سویون رفیق فابریک من بود.من مثل خاله ی ریووکم.وظیفم بود.

سهون همونطور که اخم کرده بود گفت:

-ممنون هارو.

هارو دست کرد توی جیبش و یه چیزی بیرون کشید و پرت کرد سمت کریس و گفت:

-عرضه ی یه فلش نگه داشتنم نداری.

سوهو:کجا بود؟؟؟

هارو:جلوی در پارکینگ.کی پارکینگو گشت؟

دایان و دانیکا با هم:ما!

هارو:پس با این حساب چشمای فروزانتون به درد جرز دیوار میخورن .

تائو:اوه هارو ممنون.ما خیلی دنبالش گشتیم.

کریس:خیله خب کافیه.

فلش رو به هارو برگردوند و گفت:

-رمزشو باز کنید برام.با کمک دانیکا.

دانیکا:اوکی.

دیوید:کریس؟

کریس:بله عمو؟

دیوید:تصمیم بگیر.بالاخره کیا باید به دبی برن؟

کریس اخم کرد و گفت:

-قبلا مشخص کردم.

چن:بگو.

بکی:کنجکاویم بدونیم.

کای:زیادی کنجکاو.

چانیول:بریم تو پارکینگ؟اونجا آرامش بیشتری هست.

دی او:با چانی موافقم.

کریس بلند شد ایستاد و گفت:

-قبل از اون…میخوام بدونید…که…ما یه تیم هستیم.

بیول ئی:قطعا هستیم کریس.

کریس دستش رو جلو برد و گفت:

-یکی برای همه…

دی او و چانی و سهون دویدن سمتش و دستشون رو روی دست کریس گذاشتن.سوهو نفر بعدی بود.کای و بکی و لوهان و تائو و چن و ژیومین هم بهشون پیوستن.جی دی هم فحش داد:

-حرو/مزاده این اداها لازمه؟

و دستش رو روی دست کریس گذاشت.بیول ئی هم دستش رو روی دست برادرش گذاشت و گفت:

-لازمه جی دی.

دانیکا و دایان و دیوید هم اومدن جلو.لی هم جلو اومد.دستش رو گذاشت و گفت:

-تا آخرش!

لئو،هارو و تاپ و آیرین یه نگاه به هم انداختن.

هارو:کریسه دیگه.چه میشه کرد.

جلو رفت و دستش رو گذاشت روی دست بقیه.لئو و آیرین و تاپ هم پیروی کردن.

سهون:آماده اید؟

کریس بار دیگه گفت:

-یکی برای همه!

و همه فریاد زدن:همه برای یکی!

بکهیون:میگم نمیخوام این وضعیت تراژدیک رو قهوه ایش کنما اما اون یه نفر دقیقا کیه؟

سهون زد توی سر بک و گفت:

-مسلما شوهر تو نیست.

چانی:دلتون هم بخواد.

و همه خندیدن. 

 

************

سلام.حالتون خوبه؟اول از همه یه عذرخواهی بابت آپ نشدن داستان تو روز چهارشنبه.دوم این که متاسفانه بنده یه مدت طولانی باید برم اما این مسئله تاثیری تو آپ شدن داستان نداره داستان روی روال پیش میره با کمک چند نفر از عزیزان که کمکم میکنن.سوم این که قسمت بعد رمزیه.رمز عمومیه و فایل پی دی اف رو برای دانلود میذارم و فقط کافیه تعداد دانلود ها با نظرات همخونی نداشته باشه.اون وقت ممکنه منم بدقول بشم.پس نظر بذارید.(این جا باید اشاره کنم رمز قسمت 17به اونایی میرسه که نظر بدن.پس بیاید نظر بدید خب؟؟؟).چند قسمت آینده آنچه در قسمت بعد میبینید نداریم چون تمام قسمت های این فیک حساسه منم میخوام سورپرایز شید.و از همه مهم تر.این فصل تا پایان(یعنی تا آخر قسمت40) طبق برنامه ی همیشگی یعنی دو روز در هفته آپ میشه اما به احتمال زیاد یعنی حتما فصل سوم که میوفته داخل مدارس فقط هفته ای یک بار آپ میشه.من کنکورررر دارم.بعد کنکور انشالله جبران میکنم.و در آخر میخوام این داستان رو تقدیم کنم به عزیزترین فرد زندگیم.میخواستم قسمت آخر فیک اینو بگم اما به دلایلی دیدم الان بهش بگم بهتره.

دوستون دارم.یک دنیا سپاس

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)