سلام . قسمت اول از فصل سوم فیک 

سریع و خشن 

به نویسندگی : soo yung

 

مقدمه:

دستش رو گذاشت روی سرش و زد زیر گریه…سکوت بس بود…دیگه نمیتونست تحمل کنه…یه انسان مگه چه قدر توان داشت؟

4ماه گریه نکردن و محکم ایستادن کافی بود…

4ماه دم نزدن از درد عظیم توی قلبش کافی بود…

4ماه کافی بود.

4ماه بود خودشو به آب و آتیش زده بود تا عشقش رو پس بگیره.

پسری که زندگیش رو دگرگون کرده بود…پسری که در ظاهر برادر خونیش بود اما…اون عاشقش بود.چه ایرادی داشت؟عشق عشقه

سرش رو بالا آورد.مقصر کی بود؟یه قاتل…قاتلی که زندگیش رو خراب کرده بودکی فکرشو میکرد کار خانواده ی بزرگش به این جا کشیده بشه؟تمام درها به روش بسته شده بود.به کی باید التماس میکرد؟از کی کمک میخواست؟

همه تلاششون رو کرده بودن اما…

یعنی میشد نجاتش بده؟پسری که همه ی زندگیش بود و الان 4ماه با یه زجنیر به صندلی یه قاتل به بند کشیده بود…

میتونست؟

یعنی امیدی بود؟چرا اون قاتل میخواست زندگیشو نابود کنه؟

چرا؟

 

قسمت اول

-خودتم میدونی که این کار دیوونگیه.

-میدونم چانی.ولی راه دیگه ای ندارم.

-میخوای بری تایلند؟

-مجبورم.

-کریس این طوری راه به جایی نمیبری.میخوای بری اونجا چی کار کنی؟میخوای دست خالی چه طور پیداش کنی؟

کریس جوابی نداشت که بده.دستش رو گذاشت روی سرش و گفت:

-اون تمام زندگیمه.فقط همینو میدونم.

-2ماه ونیم گذشته کریس.

-دهنتو ببند چان.اگر تقویم بخوام روی میز هست!لازم نیست روز شماری کنی.

-از من گفتن بود.کمکی خواستی روم حساب کن.

-ممنون…بابا هست.گفته کمکم میکنه.

-خوشحالم که به عنوان پدرت قبولش کردی و آوردیش پیش خودت.بعد از اون اتفاقی که افتاد و …خب براش سخت بوده کنار بیاد.

-تصادف ساختگی و ماجرای کما رفتن دایان.خیلی اذیتش کرد.نمیتونستم اجازه بدم با خطراتی که تهدیدش میکرد تو شیلی بمونه.

-کار خوبی کردی.کی راه میوفتی؟

-امشب.

-چند نفرو بفرستم باهات؟

-نیازی نیست…خودم از پسش برمیام.

-هوووف…موفق باشی.

-ممنونم.

در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.رفت داخل خونه و کریس رو توی ماشین سوهو تنها گذاشت.در خونه رو که باز کرد پسر بچه ای چسبید به پاهاش:

-بابا…مامان نمیذاره برم تو آشپزخونه.

چانیول پسر کوچیکش رو بغل کرد و با صدای بلندی خطاب به همسرش گفت:

-بکهیون…چرا ماهی منو اذیت میکنی؟

بکهیون از آشپزخونه داد زد:

-دونگهه دوباره رفتی شکایت کردی نیم وجبی؟

دونگهه خندید و گفت:

-بابا…میای اذیتش کنیم؟

چانی یه ابرو اش رو انداخت بالا و گفت:آزار داری دونی؟

دونگهه:آخه وقتی مامان حرص میخوره خیلی جذاب میشه.

چانیول اون لحظه با خمیر وارفته برابری میکرد.کای که روی مبل نشسته بود و شاهد بحث کردن پدر با پسر 5ساله بود زد زیر خنده و گفت:

-به زنت چشم داره…گفتم یه دختر بردارید.این چیه…گودزیلا!!

دونگهه غر زد:

-عموووو!!

کای به بغلش اشاره کرد.دونگهه از بغل چان پرید پایین و رفت سمت کای.

چانی:کای یه لحظه زمینه سازی میکنی برام؟

کای:با کمال میل…

و بعد دی او رو صدا زد:

-دی او عزیزم میشه یه لحظه بیای.من و دونی میخوایم یه چیزی بهت بگیم.

دی او از آشپزخونه خارج شد و گفت:

-چی؟

کای بهش چشمک زد.دی او فهمید.لبخندی به چان زد و گفت:

-من و کای میریم بیرون یه گشتی بزنیم.کریسم از پارکینگ حالا حالاها نمیاد بیرون…راحت باشید.

چانی:ممنون دی دی.

چانی آروم رفت تو آشپزخونه.دست به سینه ایستاد.بکهیون با بی تفاوت ترین حالت ممکن به آشپزیش ادامه داد.

چانی رفت کنارش ایستاد.به سوپ در حال آماده شدن نگاهی انداخت و گفت:

-کی این سوپ رو درست کرده؟همسر مهربان من؟

-من خر نمیشم چانی…گمشو بیرون بذار آشپزیمو بکنم!

چانی خندید.به بد دهنی همسرش عادت داشت.عاشق این بد دهنی هاش بود.

چان:برای دونگهه کی تولد بگیریم؟

-آخر همین هفته.

-خوبه.میتونی خودت براش کیک درست کنی؟

-آره.

-اوه چه هنرمند.

بکی لبخند محوی زد.چانی آروم نزدیکش شد و کنار گوشش گفت:

-هیچ وقت بهت گفتم چه قدر شبیه پاپی هستی؟

بکی خندید.چانی گونه ی بکی رو بو/سید و گفت:

-با من هیچ وقت قهر نکن.

بکی چیزی نگفت.چانی آروم از پشت بغلش کرد:

-آشپزیت کی تموم میشه؟

-کمرم درد میکنه.بیخیال شو.

-چرا؟

-نمیدونم.از هفته ی پیش تا الان.

-چرا زودتر نگفتی؟

-نمیخواستم دردسر بشه.

-بکی باید به من میگفتی.آماده شو میبرمت دکتر..

-نههه!

-بیون بکهیون همسر گرامی و مادر پسرم..آماده میشی.همین الان!

-هوووووف!

و از آشپزخونه رفت بیرون.چانی با نگرانی روی صندلی نشست.بار اولی نبود که بکی اینطوری میشد.قبلا هم اینطور شده بود.و این به گذشته ی نه چندان جالبش مربوط میشد…این اواخر اون درد بیشتر بکی رو اذیت میکرد و این مسئدله باعث دیوانه شدن چان شده بود.و ترس وحشتناکی رو مدام به دلش می انداخت…یعنی ممکن بود به خاطر این بکی عزیزش رو از دست بده؟

**

گوشی رو قطع کرد و پاش رو انداخت روی پاش:

-نظرت چیه وون شیک؟

راوی نگاهی به همسرش کرد و گفت:

-واقعا نمیدونی سوهو کجاست؟

چشماش رو گردوند و گفت:میدونستم که این قدر خودمو به آب و آتیش نمیزدم.

راوی چپ چپ نگاهش کرد:سویونگ؟

سویونگ:راوی واقعا نمیدونم.

راوی نفس عمیقی کشید.به مبل تکیه داد و بعد از نگاه کردن به چهره ی تیفانی به سویونگ گفت:

-چرا احضارم کردی؟

سویونگ با لبخند به خواهرش نگاه کرد و جواب راوی رو داد:

-برام پیداش کن.

راوی با تمسخر گفت:ویار بارداریه؟سوهو هوس کردی؟

هردو خندیدن.سویونگ لبش رو گاز گرفت و گفت:

-ویار خون ریختن دارم وون شیک!

راوی:تورو خدا!اگه میدونستم از اون خانم های بدویاری با بچه موافقت نمیکردم.

سویونگ چپ چپ نگاهش کرد و بلند گفت:

-لوهان اون بیرونی؟

در اتاق باز شد و لوهان وارد شد:

-بله سو؟

سویونگ:سوهو رو میخوام.

لوهان و راوی نگاهی رد و بدل کردن.

سویونگ:شنیدی لو؟

لوهان:شنیدم منتهی نمیدونم از کجا باید برات بیارمش.

-دست بردار.یه ماه پیش اومدی گفتی میخوای عوض لئو و اون باند روبه نابودیش به من خدمت کنی.باور کن هیچ کس راحت تر از من قبولت میکنه.

-هوووف…ازم خواستی دایان وو رو از دور خارج کنم.هدفت سوهوئه؟باید بکشمش؟نفوذ کنم بین افراد همیچ کس و بعدش بنگ…سوهو رو بفرستم پیش مادرش؟

سویونگ جدی شد.وون شیک فهمید این چهره ی همسرش یعنی مسئله خیلی خیلی جدیه!

سویونگ:من شوخی ندارم.همین که وقتی با خبر زنده بودن دایان برگشتی نکشتمت بهت لطف کردم.سوهو باید زنده از پیش هیچ کس برگرده!نه مرده لوهان…من…اونو…زنده…میخوام.

راوی با بهت به سویونگ نگاه کرد.چیزی از حالت چهره ی سویونگ نفهمید.لوهان هم گیج بود.راوی بالاخره به حرف اومد:

-شوخی میکنی؟

سویونگ:چتون شده؟مرگ سوهو به نفع هیچ کسی نیست.

لوهان:نمیفهمم.باید مردنش سود داشته باشه نه زیان!

سویونگ به خواهر و خواهر زادش که تا اون لحظه تو سکوت بودن نگاه کرد:

-تیف!

تیفانی:واقعا کودنید!سوهو الان معش/وقه ی کریسه.اون بمیره کریس وحشی تر میشه.محض اطلاعتون در کمال ناباوری افراد کریس کل سئولو گرفتن تو مشتشون داره به هر دری میزنه که سوهو رو برگردونه.ژومی هم این وسط آتیش بیار معرکه شده و از کریس حمایت میکنه.هیچ کس هم که مشخص نیست کجاست و گروگان گرفتن سوهو رو بدون هماهنگی انجام داده پس یعنی کار به تصویه حساب خانوادگی کشیده.در نتیجه ما الان تنهاییم.

سویونگ:و این اوج حماقته اگه مرگ سوهو رو بخوایم.گوش هاتون رو باز کنید.من سوهو رو میخوام….زنده!ما اونو میگیریم.کریس رو هل میدیم تا بره سر جاش.ژومی رو با استفاده از ایونهیوک میندازیم تو تله و بعد از اون نوبت تصویه حساب من با آقای وو میشه!جوری بهش ضربه بزنم که دیگه فکر تهدید کردن من به سرش نزنه.

راوی:پس الان…باید بهشون نفوذ کنیم درسته؟

سویونگ به صندلی تکیه داد.پوزخندی زد و گفت:

-لو…زنگ بزن سهون بگو بیاد!بهش بگو من میتونم کاری کنم اون ریووک و سویونو ببینه.

لوهان چشماش رو باریک کرد:

-تو این کارو میکنی؟

سویونگ:سویون مثل خواهر منه.مطمئنم من ازش بخوام نه نمیگه.کاری که بهت گفتم رو انجام بده و بقیه اش رو بسپار به خودم.تیفانی…میخوام بری با سویون حرف بزنی.متقاعدش کن!بدون اون برنگرد این جا.

همه سرهاشون رو تکون دادن و از اتاق خارج شدن.به جز ایونهیوک.اون داشت با گوشیش بازی میکرد.سویونگ نفس عمیقی کشید و گفت:

-هیوک؟

هیوک نگاهش کرد.

سویونگ:چی بازی میکنی؟

-استارکرفت…

-کیوهیون بهت یاد داده؟

-اوهوم…برات بریزم بازی کنی؟خیلی خوبه.

سویونگ خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد.سویونگ خندید و گفت:

-چه عجب آقای کیم جونگهان…از این طرفا.

جونگهان به مادرش لبخند درخشانی زد و گفت:

-اومدم دنبال هیوکی.

هیوک با دیدن جونگهان به صورت اتوماتیک وار درحالی که از چشماش قلب میریخت به سمتش پرواز کرد !جونگهان با لبخند دست هیوکو گرفت و کشید و رفت.سویونگ پوزخند زد:

-خوبه!یکیشون 24ساعته استارکرفت بازی میکنه اون یکی رویای شاهزاده ی سوار بر اسب سفید داره.و هردو رفیقای کیوهیون شدن.کیوهیون بالاخره سمت کیه…من…یا ژومی؟

**

توی اتاقش بود.مثل تمام این روزهای اخیر به سقف سفید اتاق خیره بود.در آروم باز شد.لی رفت داخل و در رو بست:

-عصرونه آماده است کریس.چانی و بک و همینطور دی او و کای رفتن.

کریس نگاهی به لی انداخت و گفت:

-نمیفهمم تو چرا از این جا نمیری.

لی سرش رو انداخت پایین:

-وقتی مطمئن باشم حضورم بهت کمکی نمیکنه از این جا میرم.به علاوه..تو همه رو از این جا انداختی بیرون.کای و دی او و چانی و بک…اونا با همن پس طبیعتا نمیتونن خیلی برات وقت بذارن.دانیکا بالای سر برادر بیهوششه و پدرت هم یه خونه داره و نمیتونه 24ساعته پیش تو باشه.لئو هم که…و یانگ…خب تو الان…نمیخوام مثل اونا باشم.برم و پشت سرمو نگاه نکنم…من نمیتونم ولت کنم کریس

کریس بهش نگاه کرد.بلند شد ایستاد و رفت سمتش.محکم بغ/لش کرد و گفت:

-میدونی که نمیتونم جواب علاقه ای که داری رو بدم.و از این بابت متاسفم.

لی دستاشو دور کمر کریس حلقه کرد و گفت:

-شاید اگه زودتر بهت میگفتم دوست دارم و نمیذاشتم سوهو تو دلت جا بشه…هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد.

-ییشینگ؟

-هووم؟

-باور کن دلم میخواست تو اون برادر گم شده باشی…باور کن همیشه این آرزو رو ته قلبم داشتم…که تو اون باشی.

لی بغض کرد و گفت:

-من تنهات نمیذارم کریس…هیچ وقت ترکت نمیکنم.میمونم و ازت دفاع میکنم.حتی اگر به خاطرش بمیرم…هرگز ولت نمیکنم.هرگز…

کریس آروم اشک ریخت:

-کمکم کن پیداش کنم لی…خواهش میکنم…میدونم حس خوبی نسبت بهش نداری.با این برادرخونده ی توئه اما کسیه که قلب منو داره.خواهش میکنم کمکم کن.

لی نفس عمیقی کشید:

-امشب راه میوفتی؟

کریس:آره.

-منم باهات میام.نمیتونم اجازه بدم تنها بری.

-اما لی…یه نفر باید این جا باشه…

-نگران اون نباش.منم آدمای خودمو دارم.

کریس از لی فاصله گرفت.لی آروم اشک های کریس رو پاک کرد.جای اشک هاش رو بو/سید و گفت:

-از مثلث متنفرم…

-چرا؟

-چون یه رأسش تویی یه رأسش سوهوئه و رأس آخر من…و هیچ مثلثی رو به جلو حرکت نمیکنه…

-نمیفهمم چی میگی…

-اگر یه رأس با ضلع هایی که بهش وصلن حذف بشه.یه خط باقی میمونه و اون خط میتونه رو به جلو حرکت کنه.

کریس با ناباوری گفت:

-چی داری میگی؟

لی خندید و گفت:

-مطمئنم اونی که حذف میشه منم…ولی…نمیدونم کی…عصرونه یخ کرد.بجنب.

و کریس رو رها کرد و رفت.کریس نفس عمیقی کشید.زندگیش از این رو به اون رو شده بود.و خودش نمیدونست چرا.کجا رو اشتباه رفته بود که این طور شده بود؟

خواست بره بیرون که گوشیش زنگ خورد.بلافاصله رفت سمتش.جواب داد:

-بله؟

-کریس…

-سویونگ!

-گوش کن کریس…من آدم خوبی ام.نظرت راجع به کمک گرفتن از من چیه؟

-چی؟؟؟؟

-من طرف تو ام…شنیدم میخوای بری تایلند.نمیتونم اجازه بدم پدر پسرم خودشو تو خطر بندازه.

-چی توی سرته؟

-اوووم…میدونی که من تو گم شدن سوهو نقشی ندارم.

-که چی؟

-خب…بذار کمکت کنم.در عوض موثعی که خواستی با دشمنات حساب هاتو صاف کنی.منو از لیست خط بزن

-تو از من قویتری سویونگ.از من میترسی؟

-نه.فقط نمیخوام دستم به خون پدر پسرم آلوده بشه.

-منظور؟
-هیچ کس واسه ی سرت جایزه گذاشته.بذار من طرف تو باشم.اون موقع مجبور نیستم بکشمت.کمک میکنم سوهو رو پیدا کنی.من از آشوب و جنگ بیزارم.اجازه بده که سئول تو آرامش باشه.

-نمیخوای ریسک از دست دادن افرادتو بکنی درسته؟

-من عاشق ذهن بازی هستم که تو داری.

-قبول میکنم.ولی وای به حالت سویونگ اگر وسط کار جا بزنی و بکشی عقب.

-این کارو نمیکنم.قول شرافت مندانه میدم.

-خوبه.چه جوری کمکم میکنی؟

-آفرین.این درسته.یه فرد تایلندی هست به اسم (ژیاو فی).اون سال ها با هیچکس کار میکرده.میتونه خیلی دقیق حرکت بعدی هیچ کس رو پیش بینی کنه.مطمئنم اگر یکم سربه سرش بذاری چیزای خوبی گیرت میاد.

-کجا باید پیداش کنم؟

-یه پارکینگ ماشین های کلاسیک دهه80تا 90 توی شهر پاتایا.اطراف واکینگ استریت(اسم معروف ترین خیابان پاتایا).یکی از زیردستاش به اسم ویکتور اونجا کار میکنه.خیل کله شقه اما میشه باهاش کنار اومد.در ضمن.یه نفرو باهاتون میفرستم که بیاد.اون پاتایا رو مثل کف دستش میشناسه.

-خوبه.حالا کی هست؟

-میشناسیش.یسونگ.

-یسونگ مگه با توئه؟

-ژومی زیردستای زیادی نداره.باعث تاسفه که داره از بین میره.خب.یسونگم عاقل بود و میدونست باید طرف کی باشه.من دیگه قطع میکنم.موفق باشی.

و تماس قطع شد.دستش رو گذاشت روی سرش و نشست روی زمین و دوباره به سقف خیره شد…آینده ای مجهول در انتظارش بود…

 

 

در قسمت بعد:

سوهو:ولم کن…حرو/مزاده

یسونگ:هرکاری میکنم…هرکاری میکنم تا فقط یه بار دیگه بتونم تو بغ/لم حسش کنم

کریس:این بچه بازی نیست که میخوای راه بیفتی بیای دنبال من.مگه چند سالته؟

تاپ:فکر کن هیچ کس در برابر زندگی سوهو زندگی خودتو میخواد.بهش میدی وو یی فان؟

ژومی:کمکم کن سی ال…تو همسر منی خواهش میکنم کمکم کن.

سویونگ:بهم بگو…تو کجای کار هستی؟با منی یا علیه من؟

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)