سلام . قسمت اول فصل دوم سریع و خشن 

و قسمت 21 از کل فیک 

به نویسندگی : soo yung

 

قسمت اول

دایان(پسر عموی کریس) توی پیست داد زد:

-زنده باد اژدهای سیاه!!!برو پسر.

دانیکا خواهر دایان هم بلند سوت زد و گفت:

-پیست رو به نابودی بکشون کریس!!!!

بیول ئی نقشه رو باز کرد.روی صندلی شاگرد نشسته بود.

بیول ئی:همه چیز خوبه.

کریس پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:

-خوبه بیول.آماده باش.

پاش رو روی پدال گاز فشار میداد.چراغ های بالای پیست تغیر رنگ دادن.قرمز…زرد…سبز…

بیول ئی:برو!!

سیگارش رو از شیشه پرت کرد بیرون.موستانگ زیرپاش با صدای غرشی به حرکت دراومد.

بیول ئی:50متر جلوتر.45درجه به راست.خیابان دوطرفه!

پیچ رو با مهارت رد کرد.از بین ماشین ها سبقت میگرفت.

کریس:میان بر نیست؟

-75متر جلوتر 80درجه به چپ یه زیرگذر دوبانده.خروجیش 25درجه شیب رو به پالا داره!

از آینه به پشت سرش نگاه کرد…رفت روی دنده ی 5…با نهایت سرعت پیچید و افتاد توی زیر گذر.مثل یک عقاب از سراشیبی بعد از زیرگذر به بیرون پرواز کرد.از روی یک ماشین عبور کرد.بیول ئی با تحسین به همسرش خیره شد.روی جاده کشیده شدن.یه سبقت سریع و…خط پایان.از ماشین پیاده شدن.طرفداراشون محاصرشون کردن.شروع کردن به تشویق و جیغ زدن.کریس با لبخند به همسرش خیره شد و بهش چشمک زد.بیول ئی خندید.کریس آدم سردی بود.عاشق بیول ئی نبود…اما بالاخره اون همسرش بود و توی اون دو سال حسابی کمکش کرده بود.نمیتونست نسبت به اون زن بی تفاوت باشه.بیول ئی کنارش قرار گرفت.کریس دست بیول ئی رو گرفت و همراه دست خودش بالابرد.همه شروع کردن به جیغ زدن و تشویق کردن.از بین اون همه جمعیت چشم کریس به چهره ی آشنایی افتاد.یه لحظه شکه شد.لحظه ی بعد قهقهه زد و به سمت اون پسر رفت و بغلش کرد.

کریس:این جا چه غلطی میکنی؟تو شیلی!!

چانیول:اومدم خیر سرت بهت یه خبر خوب بدم.

کریس دست چانی رو کشید و به بیول ئی اشاره کرد سوار ماشین بشه.قبل از سوار شدنشون یه مرد آمریکایی سمت کریس رفت و پاکتی رو بهش داد و گفت:

-پول شرط بندی.

کریس پاکت رو گرفت و سوار ماشین شد.چانی عقب نشست و بیول ئی هم پشت فرمون ماشین.کریس با گوشیش به دایان زنگ زد:

-دایان من میرم خونه ی خودم.به عمو بگو فردا میام پولو بهش میدم.یه مهمون ویژه برام رسیده.

-اوه اون پسر کره ایه؟

-آره.تو دیدیش؟

-سراغتو از من گرفت.

-باشه.ممنون دایان.

-فعلا.

کریس:خب چان.خبر خوبت چیه؟

بیول ئی:خبر خوب؟

چان:آم…راستش من خودم اصلا معرفی نکردم.من پارک چانیول هستم.پسر وزیر هانسول و خب یه جورایی اسپانسر اژدهای سیاه توی کره.از دیدنتون خوشحالم .راستش اینقدر کریس زود ازدواج کرد و رفت که من و همسرم(چانبک شیپرا بسی ذوق کنید) فرصت خداحافظی و حتی دیدن شما رو هم پیدا نکردیم.

بیول ئی:ایرادی نداره.حالا خبر خوبت چیه چانی؟

چانی دستاشو کوبوند به هم و گفت:

-تو دایی شدی کریس!

کریس برگشت و هاج و واج نگاهش کرد.

چانی:دایی شدی.برای بار دوم.

اخم کریس باز شد.یکم فکر کرد و گفت:

-میگی که…سهون و سویون…

چانی:آره…سه روز پیش به دنیا اومد!

کریس:حرو//مزاده ها الان باید بیاید به من بگید؟

چانی:یااا..سویون میخواست سورپرایز بشی!

-پسره یا دختر.زودباش بگو.

-شیوون یه برادر کوچیک گیرش اومده.

بیول ئی:خب پس منم خاله شدم.

چانی:آه راستی آره!خالش محسوب میشی.

کریس:پس پسره.اسمشو چی گذاشتن؟

-ریووک…سهون گفت دوست داره فامیل سویونو داشته باشه.

کریس:پس میشه کیم ریووک!

چانی:نمیای کره؟تا ببینیش؟

بیول ئی:وقتش نشده که برگردیم کره؟

کریس اخم ریزی کرد.بعد خندید و گفت:

-چمدونامون رو جمع کن بیول…برمیگردیم کره!

**

سوهو:آیریییییین!آیرین حوله آبی کجاست؟سرم یخ کرد.

آیرین هوفی کرد و در اتاق رو باز کرد.

آیرین:تو کمدته.میشه داد نزنی؟

در کمد سوهو رو باز کرد و حوله ی آبی کوچیکی رو پرت کرد تو صورت سوهو!

سوهو:خشن!

آیرین:چرا این تیشرتت رو پوشیدی؟

-مگه بده؟

-جونمیون…خواهر من و همسرش دارن میان این جا میشه محض رضای خدا یه بار درست جلوشون لباس بپوشی؟

-مگه این چه ایرادی داره؟

-پر روغن و گیریس ماشینه.عوضش کن.

-اوه این لکه هارو ندیدم.

-عوضش کن!

-نمیدونی که حرص دادنت چه حالی میده.

-تو از قصد…وای خدایا.دارم دیوونه میشم.

-بودی عزیزم.

-جونمیون!

-خیله خب الان آماده میشم میام پایین.برو دیگه.

آیرین از اتاق بیرون رفت.سوهو یه لباس عادی و در عین حال مناسب پوشید.موهاش رو خشک کرد و رفت پایین.روی مبل نشست و شروع کرد به جابه جا کردن کانال ها.زنگ در به صدا دراومد.

سوهو داد زد:

-من باز میکنم.

با لبخند در رو باز کرد و از مهمون هاش استقبال کرد.

سوهو:خوش اومدی ته یون.

ته یون لبخندی به سوهو زد و ازش تشکر کرد.سوهو با لیتوک،همسر ته یون و همکارش دست داد و همه توی سالن نشستن.

آیرین:چندماهی میشه که ندیدمتون.

لیتوک:چین و ژومی!!!این دوعاملی هستن که نذاشتن ما برگردیم.

سوهو:کارها تو چین چه طور پیش میره؟

ته یون:تونستیم ژومی رو ببینیم.وقتی فهمید تو الان از کریس جدا شدی و یه گروه برای خودت داری چندان خوشحال نشد اما گفت میتونه بهت کمک کنه.کیونگسو رو هم پیدا کردم.الان وضعش اونجا خوبه.

سوهو:خوبه.

لیتوک:راستی اون همکارت جونگین چیزای عجیبی میگفت.

آیرین:راجع به چی؟

لیتوک:ظاهرا کریس داره برمیگرده کره.

سوهو:چـ…چی؟؟مطمئنی؟

ته یون:آره.پدر خوندت بهش گفته بود.ظاهرا کیونگسو هم داره جمع و جور میکنه که برگرده کره.انگار کریس دوباره میخواد اژدهای سیاه رو راه بندازه.البته به این اسم برنمیگرده به کره.گفته داره میاد تا خواهر زادش رو ببینه.

آیرین:شیوون؟پسر سویون و تاپ؟بهانه ی مسخره ایه.

لیتوک:نه شیوون نه.ظاهرا در جریان نیستید.پسر سویون و سهون.یه جورایی تو دایی شدی سوهو.

سوهو:جدا؟

ته یون:آره.اسمم براش انتخاب کردن.یه پسره.ریووک!فکر کنم کای گفت اسمش اینه.

سوهو:باشه.من یه لحظه برم.الان میام.

بلند شد و رفت تو اتاق.لیتوک آهی کشید و گفت:

-هنوز فراموش نکرده؟

آیرین:میگه فراموش کردم.ولی میفهمم فراموش نکرده.براش سخته.درکش میکنم.

ته یون:خب.ما دیگه میریم.

آیرین:شام پیشمون بمونید.

ته یون:

بهتره بریم.حال سوهو رو درک میکنم.تنها باشه بهتره.

لیتوک:حق با ته یونه.ما میریم.کمکی بود حتما خبرمون کنید.

آیرین:ممنون توکی.و همین طور تو ته یون.

ته یون:خوشحال شدم دیدمت.فعلا.

**

جی دی با عصبانیت گفت:

-چوی شیوون یا میگی موبایلمو کجا گذاشتی یا من میدونم و تو!

شیوون یه قدم عقب رفت و زل زد به جی دی و گفت:
-به جان مامان سوسو من برنداشتم.

تاپ اومد تو اتاق و با اخم گفت:

-جون مادرتو قسم نده شیوون.

و مشغول ور رفتن به وسایلای کمد خودش شد.

جی دی چشماشو ریز کرد و گفت:

-تو یه بچه 5ساله منو خر فرض کردی؟

تاپ:شیوون گوشی عمو جی دی رو بهش بده.

شیوون:اولا داییمه نه عموم.دوما من برداشتم ولی نمیدمش.

جی دی پاشو کوبید رو زمین و گفت:

-و چرا؟

شیوون:چون نمیذارید برم مامانمو ببینم.

تاپ:الان پس داریم کجا میریم؟میریم خونه ی مامان و سهون دیگه.

شیوون با اون چشمای گردش زل زد به پدرش و گفت:

-یعنی میذاری داداشمو ببینم؟

جی دی:آره…حالا میشه گوشی منو بدی؟

شیوون چشماشو ریز کرد و گفت:

-دروغ که نمیگی؟

جی دی:اوووووف.نخیر.نمیبینی داریم آماده میشیم؟گوشیمو بده.

شیوون رفت تو اتاق خودش.گوشی جی دی رو از زیر بالشش برداشت و رفت داد بهش.

تاپ:خواستی اذیت کنی گوشی منو بردار.میدونی که مامان جی دی یکم حساسه.

جی دی:به عمت بگو مامان جی دی.

شیوون ریز ریز خندید و گفت:

-لباسام کو؟

تاپ یه پیرهن سفید با یه شلوار جین داد به شیوون.شیوون دوید تو اتاقش و لباساشو عوض کرد.

جی دی:بعضی وقتا منو میترسونه.

تاپ:چرا؟

-خیلی باهوشه.بیشتر از سنش میفهمه و از نظر جثه هم بزرگتر از دوستاشه.

تاپ:به خودم رفته.منم تو سن اون بودم قدم بلند بود.قدش به خودم بره خیلی خوب میشه.هوششم به مادرش رفته.

جی دی:آره.باهوشه.

پیرهنش رو درآورد.تاپ از پشت بغلش کرد و گردنش رو بو/سید.

جی دی:الان نه!میخوای جاش بمونه و مسخرمون کنن؟

-دست بردار!6ساله که همسرمی.همه میدونن مال منی جی یونگ.

جی یونگ خندید.برگشت و دستاشو دور گردن تاپ انداخت و گفت:

-خیلی دوست دارم.

تاپ خندید.چشمکی به همسرش زد و گفت:

-اجازه هست؟

آروم بوسه ای رو شروع کرد.ناگهان یه صدا اومد:چیلیک!!!

برگشتن و زل زدن به شیوون که گوشی تاپ دستش بود.جی دراگون سرخ شده بود.

تاپ:مگه نگفتم در بزن؟تو کی میخوای ادب یاد بگیری؟؟گوشی رو بده به من.

شیوون گوشی رو چپوند تو جیب شلوارش و گفت:

-نچ!باید مامان سوسو ببینه.خیلی سوژه ی خوبیه.تازشم میخوام با شیرایت(share it)بفرستمش برای عمو سهون بذارتش تو صفحه ی اینستاش!

دهن جی دی و تاپ باز مونده بود.شیوون زبونشو درآورد و بدو بدو از پله ها رفت پایین.جی دی چپ چپ به تاپ نگاه کرد و گفت:

-این عکس جایی منتشر بشه تمام حرمت های زندگیمون رو میذارم زمین با پام لهش میکنم.بعدم تو رو له میکنم!

تاپ سرشو تکون داد و جی دی لباسش رو عوض کرد و سمت خونه ی سهون و سویون راه افتادن.

**

بکی:درسته سوهو.

-پس واقعا داره برمیگرده.

-آره.چرا به سهون زنگ نزدی؟

-اون عوضی حتی راجع به بچه دار شدنشون چیزی به من نگفته بود.

-نمیخواسته یاد کریس بیوفتی.

-به هرحال.ته یون و لیتوک همین الان این جا هستن.من نمیتونم خودمو برسونم بهتون.آیرینم تازه هست.فقط وقتی کریس رو دیدی بهم خبر بده.

-باشه.از کای چه خبر؟

-کای هم خوبه.گفت داره با دی او برمیگرده.

-رابطه ی اون دوتا مشکوکه ها.من که میگم چند وقت دیگه ریل میشن!

-الانم هستن.

-اوه خدای من.فرض کن چانی اینو بفهمه!

-آره.این دفعه دیگه مامان میشی.

-یاااا…کیم جونمیون.

-ولش کن.راستی بک…

-بله؟

-تو همسرشو تاحالا دیدی؟

-مون بیول ئی؟خواهر جی دراگونه.میگن خیلی باهوش و با سیاسته.چانی زنگ زد گفت زن باوقاری به نظر میرسه.

-رابطش با کریس چی؟

-مثل تو و آیرینه!

-باشه.من دیگه میرم.شب منتظر تماست هستم.

-چشم رئیس!فعلا.

-فعلا بک.

از اتاق بیرون رفت.آیرین با دیدنش گفت:

-خوبی؟

-آره.مشکلی نیست.

-سوهو؟

-بله؟

-میخوای بریم دیدنش؟

-نه.نمیخوام کریسو ببینم.

-سویون چی؟اون خواهرته.

-امشب نه.همشون اونجا هستن.

-پس با بکی حرف میزدی.

-خواهرت کجاست؟

-رفت.

-خوبه.

-من میفهمم سوهو.واقعا درکت میکنم.و این جام که کمکت کنم.لطفا اینقدر تودار نباش.

-نیستم آیرین.شب یه رالی هست.میرم.ممکنه دیر وقت بیام.

-مواظب خودت باش.

-باشه.فعلا

**

سهون در رو باز کرد.اشک تو چشماش حلقه زد.محکم کریسو گرفت تو آغوشش و گریه کرد.

کریس:بالاخره پدر شدی!

سهون:عوضی.کدوم گوری بودی این دوسال؟دلم برات تنگ شده بود.

کریس خندید.بیول ئی هم اومد داخل و با سهون دست داد و گفت:

-تبریک میگم سهون.

سهون:ممنونم.جی دی و تاپ هم امشب میان اینجا.

-خیلی خوشحالم.ممنون که دعوتشون کردی.

چانی هم اومد تو وبه سهون سلام کرد.

سهون:بکی کجاست پس؟

چانی:خونه است.الانا پیداش میشه.خودش میاد.

-باشه.بیا تو.

کریس بالای گهواره ایستاد.خندید.آروم گونه ی اون بچه رو نوازش کرد.بیول ئی لبش رو گاز گرفت.داشت خودشو کنترل میکرد تا اون بچه رو بغل نکنه و از خواب بیدارش نکنه!

چانی:خیلی نازه مگه نه؟

کریس خندید و گفت:

-ریووک!!!یه ذره زیادی کوچولو نیست؟

سهون خندید و گفت:
-دکترم همینو میگفت.اگر به خانواده ی من رفته باشه کوچولو میشه!از همه نظر.

چانی زد تو کمرش و گفت:

-باید از سویون بپرسم ببینم تو کوچولویی یا نه!!

سهون مثل لبو سرخ شد و زد تو سر چانیول.

بیول ئی:بالای سرش سر و صدا نکنید بذارید بخوابه.بیاید بریم.

همه از اتاق رفتن بیرون.

کریس:سویون کجاست؟

سهون پوزخندی زد.

کریس:مشکلی هست؟

سهون:نه!فقط رفته دنبال اون یکی پسرش!

چانی:تو عجب آدمی هستیا.شیوون لابد به جی دی اصرار کرده تا زنگ بزنه که مامانش بره دنبالش.این کجاش پوزخند داره دیگه؟

سهون کلشو خاروند و گفت:

-خانم شخصا گفتن میرن دنبالشون تا بیارنشون.قرار بود تاپ اونارو بیاره.

چانی چیزی نگفت.زنگ در به صدا دراومد.کریس درو باز کرد.سویون به محض دیدن کریس با اشک بغلش کرد.کریسم محکم خواهرشو تو آغوشش فشرد و گفت:

-تبریک میگم سویون من.

سویون:خیلی نامردی…

-میدونم.ازت معذرت میخوام.

سویون از بغل کریس جدا شد.به بیول ئی نگاهش کرد.اونا هم همدیگه رو بغل کردن و گریه کردن.بکی هم همون لحظه رسید.پرید بغل کریس و تا میتونست گریه کرد.

کریس:بکی آروم…تو دیگه چته؟

بکی:دلم برات تنگ شده بود.عجب آدم بی احساس و مزخرفی هستی!

کریس خندید.بکی به بیول ئی نگاه کرد و گفت:

-معذرت میخوام.من بیون بکهیون هستم.همسر چانی.

بیول ئی باهاش دست داد و گفت:

-تعریفتو از کریس زیاد شنیدم.

بکی:این بی احساس از این کارا هم بلده بکنه؟

کریس:کی من راجع به بکی حرف زدم؟چرا حرف تو دهن من میذاری؟

بیول ئی:به ذره قدردانش باش.معلومه که همشون دوست دارن.

کریس:هوووف.

تازه نگاه کریس به تاپ و جی دی و شیوون افتاد.چشماشو ریز کرد و گفت:

-این همون شیوونه؟

شیوون رفت پشت پدرش قایم شد.

جی دی با کریس دست داد و خوش آمد گفت.تاپ هم همینطور.شیوون همچنان به پاچه ی شلوار تاپ چسبیده بود.

کریس با اخم با نمکی گفت:

-منو یادت نمیاد؟هوووم؟من داییتم شیوون.یادت رفت؟

تاپ شیوون رو کمی هل داد جلو و گفت:

-فکر نکنم اون شب یادش بیاد.شیوون این مرد دایی دومته…کریس

شیوون با خجالت به کریس نگاش کرد.دستش رو برد جلو.کریس خم شد و باهاش دست داد.شیوون به بیول ئی هم نگاه کرد.بیول ئی هم خندید و گفت:

-من هم خاله ی ناتنی تو محسوب میشم هم زن داییت!

تاپ:واو…خیله خب خیله خب.من خودمم هنگ کردم با این رابطه ها.جمع کنید بریم تو دیگه.شیوون رفت سمت مادرش و سویون هم حسابی بغلش کرد و گفت:

-برو ریووکو ببین و بیا.فقط بیدارش نکن.

شیوون سر تکون داد.

تاپ:منم باهاش میرم.

جی دی:منم برم بهتره.

سویون:باشه.بیدار شد صدام کنید.

بکی:خیلی نامردی که حتی یه خبر از ما نگرفتی.

سهون:اون به سویونم که خواهرشه زنگ نزد.به تو باید زنگ بزنه آخه؟

چانی:اوه سهون من رفیق چندین و چندسالشم.در طول دوران رفاقت یه بار به آدم سلامم نمکیرد.انتظار نداشته باشید حالا که میره آمریکا بهتون زنگ بزنه.

کریس:ببندید دهناتونو.

سویون:آمریکا چه طور بود؟

کریس:بد نبود.

سهون:خوبه.

کریس:از لئو خبری دارید؟

سویون:من خیلی وقته باهاش کار نمیکنم.

کریس:پس هنوزم اژدهای سیاه رو سرپا نگه داشتی.

سویون:چانی کارها رو انجام میده.من سرم شلوغ بود این اواخر.

کریس:پس سهون چی؟

سکوت مرگ آوری تو سالن پیچید.

کریس با اخم گفت:

-مطمئن بودم کشوندن من به این جا دلیلی به جز اون بچه داره.دهناتون رو باز کنید بگید چی شده.

سویون با اخم به سهون و بکهیون خیره شد.گفت:

-دو هفته بعد از این که رفتید آمریکا یه گروه خیابونی پیدا شد به اسم مروارید سیاه.مقابلمون ایستاد و برامون شاخ و شونه کشید.بازار قاچاق رو ازمون گرفت و ما محدود شدیم به رالی خیابونی.خیلی ها وقتی میشنیدن تو رفتی و منم خیلی تمایلی به اداره ی گروه ندارم بلافاصله با مروارید سیاه متحد شدن.در عرض این دوسال اونا چنان قدرتمند شدن که کره رو گرفتن تو دستشون.حالا لئو بهشون کمک میکنه و رئیس پلیس یانگ هم گندکاریاشون رو میپوشونه.کاری که برای ما میکرد.

کریس اخم کرد.پاش رو کوبید روی زمین.گفت:

-چرا زودتر بهم خبر ندادی؟

-نمیتونستم.کشوندت به این جا تو اون اوضاع اشتباه محض بود.جریان تو و سوهو تو کل گروها صدا کرد.اعتمادشون نسبت به ما از بین رفته بود.همه چیز ریخت به هم.وقتی دیدم اوضاع این طوریه قبول کردم بکشم کنار.درضمن.لی برادر گمشده ی لئو بود.الان لی با لئوئه.لوهانم که از اول پشت لی بود.تائو هم که دیگه هیچی.ژیومینم که خودش گفت لئو رو ترجیح میده.از چن هم از همون دوسال پیش خبر ندارم.گوشیش رو اصلا جواب نمیده.دی او هم که تو چینه.دوتا از بهترین اعضامون یعنی سهون و بکهیونم گفتن با مروارید سیاه همکاری میکنن و کلا کشیدن کنار.انتظار داشتی با این وضع اجازه بدم اژدهای سیاه بمونه؟محال بود.کسی توی گروه نبود که بتونه گروهو سرپا نگه داره.تا همین الانم اگر چانی نبود معلوم نمیشد چه بلایی سرمون میومد.

کریس نگاه بدی به بکی و سهون انداخت.بعد از چند لحظه گفت:

-آدم به پستی و کثیفی تو ندیدم سهون.این به جهنم!!رهبرشون کیه؟

نفس تو سینه ی همه گره خورد.کریس داد زد:

-لال شدید؟

سهون:کیم…

کریس:اسم نداره؟

-سوهو!کیم سوهو.

کریس با بهت زل زد به سهون.زد زیر خنده و گفت:

-شوخی خوبی بود.پاشید برید پی کاراتون.خستم باید استراحت کنم.

و بلند شد بره تو یکی از اتاقا که سهون و بکهیون ایستادن.

سهون:یادت نمیاد؟کریس تو هنوز نفهمیدی اون کیه؟

سویون ایستاد و داد زد:

-بسه سهون.نباید بگی!!!

سهون:نه…وقتش رسیده بگم.یکم فکر کن کریس.یادته اون کی بود؟افسر جونمیون…کیم جونمیون.جونمیون برات آشنا نیست؟این اسمو قبلا نشنیدی؟

کریس سرجاش خشکش زد.زیر لب نالید:

-برا…درم…

سهون:آره برادرت!همون که گم شده بود.احمق اون همون سوهو بود.رئیس پلیس یانگ اون و لی رو خودش بزرگ کرده بود.چون یه گناه نابخشودنی در حق خانوادت انجام داده بود میخواست این طوری جبران کنه.برای همین یانگ این سال ها ازمون حمایت کرد.برای همین از قصد سوهو رو فرستاد بین ما.چون فکر کرد ممکنه تو به عنوان برادرت به خاطرش بیاری.ولی نقشه هاش نقش برآب شدن.زد و تو عاشق سوهو شدی.اونم عاشقت شد.با هم بودید.با هم رابطه پیدا کردید.با این که هیچ کدومتون نمیدونستید برادر همدیگه هستید.به من نگو کثیف و پست چون مطمئنم کسی که با برادر خودش عشق بازی میکنه خیلی کثیف تر و پست تر از منه!!

سویون:دهنتو ببند سهون…تمومش کن همین الان!

بکهیون:نه سویون.الان بهترین وقتش بود.باید حقیقتو میگفتیم.باید این راز یه زمانی فاش میشد.

چانی:بگیر بشین بکهیون.

بکهیون:نه چانی.الان باید میگفتیم.تا کی میخواستید ازش مخفی کنید؟

زانوهاش شل شد.بیول ئی به همسرش خیره شد.بین بحث اون ها داد زد:

-کررررریس!!!!

کریس بیهوش روی زمین افتاد.

در قسمت بعد:

کریس:حتی حیوون ها هم این کارو نمیکنن!من احمق…

بیول ئی:نذار سوهو نابودت کنه.چون قسم میخورم اگر اون بشه عامل نابودیت…من میشم فرشته ی مرگش!

سهون:من و بکی از این جا میریم.دیگه نمیخوایم بیشتر از این از سوهو دور بمونیم.

دانیکا:فکر کردی چی کار داری میکنی؟فکر کردی میتونی خاطراتت با کریسو پست سرت رها کنی؟هرکاری هم که بکنی.اون تنها عشقته!اینو خوب میتونم از توی چشمات بخونم.

لئو:دوگروه شناخته شده وجود داره و یک محموله!اژدهای سیاه و مروارید سیاه.هردوگروه خوب گوش کنید.یکی از شما انتخاب میشه.

لی:این که چه کسی انتخاب میشه به این بستگی داره که توی یک ماه کدومتون بتونید شهر رو در دست بگیرید!یادتون نره.رئیس یانگ از هردوتون حمایت میکنه.

تاپ:خواستم بهت بگم که…مافیای روسیه بدش نمیاد از یه نفر مثل تو حمایت کنه کریس.این یه جنگه بین تو و سوهو.فکر نکنم سوهو بتونه با روس ها مقابله کنه.اونا میخوان حمایتت کنن.نظرت چیه؟

دی او:اومدم تا باهات بمونم کریس!دیگه تنها نیستی.من…سویون…همسرت…چانیول…و از همه مهم تر.کل چین به خواست ژومی پشت سرتن!پس…مروارید سیاه رو خرد کن!با دستای خودت

حرفای نویسنده :

سلاااااام و درود بر دراگون های گوگولی (ابداعات منه به خواننده فیک میگم دراگون گوگولی از این به بعد) . خب فصل دومم شروع شد . با نظراتون حمایتم کنید.دوم این ویدیو رو حتما دانلود کنید دانلود نکنید نصف عمرتون برفناست واقعا . سوم کسانی که جایزه رو بردن برای چالش ها هم ،نیک،آیرین و زهرا هستن که 5 قسمت اول رو دریافت کردن و خوندنش . چهارم این که من چندتا شخصیت جدید اضافه کردم به داستان که به نظرم حضورشون لازم بود و جریان داستان رو با کمک شخصیت ها به پیش میبرن . و در آخر هم نظر و لایک فراموش نشه .

برای دانلود ویدیو روی آیکون زیر کلیک کنید .

ohsehun40-42 (2)

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)