سلام . قسمت اسپیشیال فیک سریع و خشن 

با زوج چانبک

به نویسندگی : soo yung

Kپارت ویژه اول

کاپل:چانبک

 

زمانی که وقایع داخل وانشات اتفاق میوفتن آخر فصل دوم هست.قبل از ربوده شدن سوهو توسط هیچ کس.بابت پوستر هم از آیرین جانم تشکر میکنم.پوسترهای پارت های ویژه همگی کار خودش هستن.و مسئله ی خیلی مهم…این که دیروز تولد نیک گلم بود که سریع و خشن رو بهش مدیونم و این وانشاتم تقدیم میکنم بهش.تولدش مبارک!!!سه روز از من بزرگتره باید بهش احترام گذاشت…بلهههه…72ساعت…برید ادامه برای وانشات…دستمال کاغذی فراموش نشه!لینک چنل فیک رو هم میذارم آخر این پارت.اخبار آپ و رمز ها اون جاست ممکنه تو چنل اصلی سایت اخبار آپ اعلام نشه!!بیاید اونجا…غلط املایی بود ببخشید فرصت ویرایش نداشتم.یه سورپرایز هم برای روز سه شنبه دارم براتون توی چنل.ممنون

**

 

 

از خواب بیدار شده بود.با هیجان رفت سمت سمت آشپزخونه و همسر عزیزش رو در حال آشپزی دید:

-گفتم بوی سوختن میادا…استعداد نداری آشپزی نکن!

چانی چپ چپ به بکی نگاه کرد و گفت:

-باز چشمت به بابام افتاد پررو شدی؟

-ایششش…بابای تو دایی منه.داییمه اصلا دلم میخواد به تو چه.

+چی میگید شما دوتا باز؟خونه رو گذاشتید رو سرتون.

هردو به پارک هانسول خیره شدن!وزیر اقتصاد…

چانی که مثل زن های حامله دست به کمر پشت اجاق گاز ایستاده بود گفت:

-از عروست بپرس.

هانسول با مهربونی نگاهی به بکی کرد و گفت:

-اون یه فرشته است.هرچی آتیشه از گور تو بلند میشه.

چانی:ممنون بابا.

-میگم چند ماهه ای چانی؟

چانی با چهره ی گیج و گنگ وار به پدرش نگاه کرد و گفت:

-چی؟

هانسول و بکهیون نگاهی رد و بدل کردن و هردو زدن زیر خنده.چانی که تازه فهمید جریان چیه محکم پاش رو کوبید زمین و با کمال اعتماد به نفس فریاد زد:

-من خیلی هم خوش هیکلم!

هانسول که کم کم داشت گریه اش میگرفت گفت:

-آره…یکی تو خوش هیکلی یکی برادرت.با اون شیکماتون.خودتون رو جمع کنید.جفتتون از وقتی ازدواج کردید چاق شدید.

چانی با لبخند منحصر به فردی گفت:
-چون که همسرانمون غذای مضر به خورد ما میدهند.

-تو و اون چانمین هردوتون بهانه میارید.منو نگاه کنید.با 60سال سن چه خوش هیکلم.

چانی پوکر به بکی خیره شد و گفت:

-تمام این آتیش ها از گور تو بلند میشه.

هانسول خندید و گفت:

-جدا میگم…نمیخواید به فکر یه بچه باشید.

چانی با چشم های گرد زل زد به پدرش و بکی سرش رو پایین انداخت.

هانسول:هوم؟؟تو فکرش نیستید؟من نوه میخوام.

بکی شروع کرد سرفه کردن.چانی یه لیوان آب براش ریخت و داد دستش.بالای سرش ایستاده بود که هانسول دوباره گفت:

-پسرا بچه دار شدن براتون لازمه.

وقتی هانسول اینو گفت بکی دقیقا زل زده بود به چانی و این باعث شد دوباره به سرفه بیوفته و نتونه خوب نفس بکشه.

هانسول:واقعا که جامعه دست کیاست.هوووف.نابغه ها…من با یه پرورشگاه هماهنگ کردم.

چانی:احتیاج نیست پدر.من خودم میتونم از عهدش بر بیام.

و بکی این بار از فرط سرفه روی زمین غش کرد.

هانسول کوبید به سرش و گفت:

-از تو بعید نیست حتی بتونی یه صندلی رو بار…اهم…میدونم تو میتونی مسئله اینه اگه همینطور ادامه بدی همسرت خفه میشه! 

**

بکهیون که کاملا از یک مرگ ناگهانی در اثر خفگی فرار کرده بود حالا با آرامش داشت ناهار میخورد.از بعد از اون صحبت ها هر سه سکوت کرده بودن.و کسی به دیگری نگاه نمیکرد.اما هانسول بچه هاش رو زیر نظر داشت.دست آخر بعد از اتمام ناهار به سرخدمتکار اشاره کرد.لومی با سر اطاعت کرد و بعد از چند لحظه همراه دوتا فرم برگشت.یکی از اون فرم های کاغذی رو جلوی چان و دیگری رو جلوی بکی گذاشت و یک خودکار داد دستشون.

چانی:این چیه بابا؟

هانسول شفاف سازی کرد:

-خب…این دوتا فرمه که اطلاعات شخصیتون رو داخلش مینویسید.و درآخر…توی برگه ی سوم که دست منه.جنسیت و سن تقریبی بچه رو مشخص میکنید.تمام ضمانت های مالی رو من به عهده گرفتم.

چان:بابا من فکر میکردم شما شوخی میکنید.

هانسول:ابدا…ببین چان..زندگی تو و بکی الان خوب داره پیش میره.مشکلاتی هست…به علاوه اون کار مخفیتون که حاضر نمیشید بهم بگید چیه.من احمق نیستم چان میدونم توی کار خلافید و این برام مهم نیست.چون میدونم پسرم و همسرش اینطور نیستن که بخوان به کسی آزار برسونن و به علاوه ی تمام این ها من حساباتو چک میکنم چان.تو اسپانسرشونی و اونا تو کار ماشین هستن و من اهمیت نمیدم دقیقا چه غلطی میکنن خیله خب.چیزی که برای من مهمه این که شما دوتا تا آخرش با هم بمونید.این اواخر جفتتون ریخته بودید به هم.تحقیق کردم و به شخصی به اسم دانیکا وو رسیدم و خب جریان تا حدودی بعد از این که با خود دانیکا حرف زدم روشن شد.

بکی:چی؟؟با خودش حرف زدید؟

هانسول:آره بک..بذار صحبتام تموم شه.من مرد سیاست هستم و میدونم این سیاست کثیفه.بکی…امیدوارم فهمیده باشی چانی شبیه من نیست و سیاست نداره اما اون دختر برای دور کردن تو از چانی و آسیب ندیدنت سیاست به خرج داده و چانی رو…اهم…خب هرسه مون اون جریان رو باید تموم شده فرض کنیم.زندگی شما الان افتاده روی مسیر اصلی…الان درست زمانیه که شما احتیاج دارید چیزی پیوند بینتون رو قوی تر کنه و اون چیز قطعا حضور یکی دوتا بچه توی زندگیتون خواهد بود.من دنبال کار هاش بودم.همونطور که میبینید شما فقط باید اون برگه ها رو امضا کنید.هیچ سابقه ای ازتون نیست به علاوه با کمک آشناهام این مسئله رو حل کردم و کسی به خاطر گذشته ی بک ازش سوالی نمیپرسه باشه؟پس الان وقتشه تصمیمی گیری کنید.من بچه های اون پرورشگاه رو دیدم.همشون خوب و باهوشن.ازتون میخوام با دقت انتخاب کنید.باشه؟این برگه ها باید فردا روی میز اتاقم باشه چان..امشب با بکی مشورت کنید.حرف هاتون رو بزنید.فردا دلم میخواد بدونم نوه ام دختره یا پسر…

چانی سرش رو انداخت پایین.بکی با لبخند به داییش خیره شد و گفت:

-بابا…من میفهمم که شما برای ما اهمیت قائلید و برامون نگرانید و میخواید زندگیمون خوب باشه اما…به نظرتون من واقعا توانایی اینو دارم از یک بچه نگهداری کنم؟و یا چانی..اون میتونه بار پدر شدن رو به دوش بکشه؟مسئله ی کمی نیست.این یه بچه است.یه بچه که اگه ما انتخابش کنیم مسئولیتش رو هم باید به عهده بگیریم.و اونو خوب بزرگ کنیم.به علاوه اون بچه باید بین گروهی که ما داخلشیم بزرگ شه و خواه ناخواه پا جای پای ما میذاره و رشد میکنه.و میشه یکی از ما و طبعا ممکنه جونش به خطر بیوته و در تمامی این مراحل.من و چان مسئولشیم و خب…منظورم از تمام این حرفا اینه که ما آمادگی نداریم…

هانسول چند دقیقه سکوت کرد.بعد انگار خاطره ی جالبی یادش اومده باشه لبخند زد و گفت:

-یه زمانی همسر منم همین هارو به پدرم گفت اما اون اصرار داشت ما یه بچه…

چانی کوبید رو میز و گفت:

-پدر…

بکی:چی؟من…من نمیفهمم…بابا میشه توضیح…

چانی:چیزی نیست که بخواد توضیح بده بک…ما به بچه احتیاج نداریم پدر.اگرم احتیاج پیدا کنیم خودمون از پس مخارجش برمیایم پس حامی مالی و دستگاه ساپورت نمیخوایم!ممنون

و بلند شد و رفت توی اتاقش و درو محکم به هم کوبید.لومی با نگرانی به اربابش خیره شد.هانسول لومی رو مرخص کرد.بعد از چند لحظه به حرف اومد:

-چانی پسر واقعی من نیست…

بکی نفسش رو حبس کرد.

هانسول ادامه داد:

-من و ماریا جوون بودیم که با هم آشنا شدیم.اون دختر یکی از سفرای انگلیسی بود.وقتی دیدمش ازش درخواست ازدواج کردم.اونم قبول کرد.بعد از دوسال فهمیدیم که بچه دار نمیشیم.مشکل از من بود…من از ماریا خواستم از من جدا بشه و با یه مرد دیگه ازدواج کنه.اما اون پافشاری کرد و قبول نکرد که ازم طلاق بگیره.پدرم که این اوضاع رو دید ازمون خواست یه بچه از پرورشگاه برداریم.ما این کارو کردیم.توی همین اوضاع بود که خواهرم با یه مردی که مورد تایید پدرم نبود ازدواج کرد و تو به دنیا اومدی.پدرم تو رو نپذیرفت.اون موقع به خوبی یادمه که چه طور خواهرم التماس میکرد تو رو بپذیره و بزرگت کنه.پدرم سر باز زد.خواهرم ناپدید شد.و همسرش و تو…من و ماریا چانیول و چانمین رو رو به فرزندخوندگی قبول کردیم.و یک دختر انگلیسی به اسم ویکی.اونا هر سه بچه های من هستن.ویکی از همشون بزرگتر بود.گوشه گیر بود و آروم.وقتی 14سالش شد بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفت.ماریا از غم اون سکته کرد و من مجبور شدم اونجا به پسرا بگم که بچه های واقعی من نیستن.چانمین پذیرفت.خیلی راحت…اما چانیول…اون تا 4سال با من قهر بود.کم کم که بزرگ شد از خونه زد بیرون.صبح زود میرفت و دیر میومد.نگرانش بودم.درسش رو درست نمیخوند با این که خیلی باهوش بود.افتاده بود دنبال یه گروه رالی.الانم باید تو همون گروه باشید درسته؟به هرحال..بعد از یه مدتی چانی یکم بهتر شد و من فهمیدم اینا به خاطر اون گروهه.پس ازشون ممنون بودم که پسرم رو بهم برگردونده بودم.بعد از مدت ها دوباره به من گفت پدر.منم محدودیت هاش رو کمتر کردم و گذاشتم آژاد باشه.اون عاقل بود.خودش روی پای خودش ایستاد.توی چندتا شرکت سرمایه گذاری کرد و سود زیادی گیرش اومد.ازش خواستم وارد سیاست بشه اما رد کرد.اوضاع میگذشت تا این که گفت داره میره چین…و وقتی برگشت بهم خبر دادن یکی دیگه همراهشه.تحقیق کردم و به یک اسم رسیدم…بیون بکهیون…خواهر زادم…اونجا بود که فهمیدم شاید دست سرنوشت چانی رو به سمت تو کشیده.اون بهت علاقه داشت.دیوانه ات شده بود.و خب..چی بهتر از این…اعتراف میکنم دلم میخواست دختر بودی تا همسر کاملی برای اون میشدی اما…همینم که هستی از سر من زیاده.من فقط شادی چانی رو میخوام.اون تمام زندگیمه.اون پسر چشم درشت با اون گوش های محشرش…اون واقعا دنیای منه..اولش نسبت به بچه ای که از پرورشگاه قراره بیارم بی تفاوت بودم اما بعد…

دستش رو روی دست بکی گذاشت و گفت:

-بذار مزه ی پدر بودن رو بچشه…به خودت این شانس رو بده که بتونی به یه بچه که تشنه ی محبته محبت کنی.بکی…عزیزم…به خودت و چان…شانس زندگی بده.

و بعد با لبخند بکی رو تنها گذاشت.بکی عمیقا در حال فکر بود.ناگهان پوزخند زد.امضای چان رو بلد بود.برگه رو برداشت و امضاش رو جعل کرد.برگه ی خودشم امضا کرد.برگه هارو همراه با یک نامه ی خصوصی از زیر در اتاق پدرشوهرش به داخل فرستاد و رفت تو اتاق خودش تا نقشه ی شیطانیش رو عملی کنه…

**

به اصرار پدرش کمی تو حیاط قدم زدن و با هم صحبت کردن.چانی از این که بکی حقیقت زندگیش رو فهمیده بود حس خیانت داشت.این که خودش نتونسته بود اون حقیقت رو به همسرش بگه اونو ناراحت کرده بود.پدرش بهش گفت نیم ساعتی هوا بخوره و بعد بره داخل خونه.کمی بعد هانسول و خدمتکارها با ظرافت تمام از خونه جیم شدن…چانی بلند شد..برگشت داخل خونه.دمپایی هاش رو درآورد و سرش رو بالا کرد تا بره سمت اتاقش که دهنش باز موند…چراغ های اصلی خاموش شده بودن.شمع های کوچیک کل خونه رو روشن کرده بودن.هزاران گلبرگ کف خونه ریخته شده بود.بوی رز سرخ فضا رو محشر کرده بود.جام های خوش دست و یک شامپ/این خونین رنگ روی میز بود.آهنگ آرام بخش…عطر گل ها…اون نور ملایم و دلنشین…و از همه بدتر…پسری که توی یک لباس خواب سفید توری رنگ روی مبل انتظارش رو میکشید…با لب هایی سرخ و آرایشی غلیظ…بکی لبخند زد و به کنار خودش اشاره کرد و گفت:

-بشین جناب پارک…

چانیول سلانه سلانه راه افتاد سمت بکی…داشت وا میرفت.نشست کنار بک و زل زد توی چشماش.بکی با لبخند مظلومانه ای گفت:

-چرا این طوری نگاهم میکنی؟

چانی نفس عمیقی کشید تا عطشش رو کنترل کنه و بعد گفت:

-از بدبخت کردن من چی گیرت میاد؟

بکی با ناز خندید و خودشو به چان نزدیک کرد.زبونش رو روی لباش کشید.چانی حتی اسانس توت فرنگی اون برق لب رو میتونست تشخیص بده.مردم چشماش گشاد شده بود و هر لحظه بیشتر احساس درد میکرد.بکی با لبخند گفت:

-من بچه میخوام…

چانی با چشم های گرد نگاهش کرد:

-من قادر به تولیدش نیستم!

هر دو زدن زیر خنده.چانی خوب منظور بکی رو میفهمید.بعد از چند ثانیه ی کشنده گفت:

-همیشه میخواستم پدر یه پسر زیبا باشم.پسری که به همه کمک کنه.مردم رو دوست داشته باشه.بهشون زندگی و امید ببخشه…میدونی…من عاشق این بودم که یه دکتر بشم..وقتی خودم به اون آرزو نرسیدم…میخواستم پسرم برسه.میدونی…احمقانه به نظر میرسه اما من همیشه توی ذهنم یه تصور از خانواده ام توی آِنده داشتم.یه پسر و یه دختر خوشگل.بچه های من…بچه های چارک چانیول…از همشون تصویر ذهنی داشتم.از بچه هام…از دخترم با موهای بلند و نرمش و از پسرم با زیبایی خیره کننده اش ولی همسرم…من هیچ تصوری از اون نداشتم تا این که تو رو دیدم.وقتی به خودم اومدم که دیدم قلبم بدون تو نمیزنه و من میمیرم…و بعد…فکر کردم اون یه پسره و گفتم به جهنم.من میخوامش.رویاهام رو دور ریختم و جای تموم اون تصورات از یه خانواده ی شاد فقط عکس تورو کشیدم.بکی من واقعا بدون تو نمیتونم ادامه بدم…تو برای من کافی هستی.بعضی وقت ها که بداخلاق و مریض میشم مثل یک مادر ازم پرستاری میکنی.وقتایی که کم میارم و یه تکیه گاه میخوام مثل یه پدر پشتمی و منو قوی نگه میداری.وقتایی که دلم میخواد از یه نفر حمایت کنم چهره ی تو به عنوان همسرم توی ذهنم نقش میبنده و وقتایی که بازیگوش میشی…تو از بچه هایی که ممکن بود داشته باشم شیرین تری…بکی تو برای من همه ی این هایی…گذشتم…زندگی الانم و آیندم…بکی من…داری گریه میکنی؟

چانی به بکی خیره شد.بکی آروم اشکاش رو پاک کرد و به چانی نگاه کرد:

-من…نمیدونم…چی بگم…

چانی محکم بغلش کرد.زیر گوشش زمزمه کرد:

-امضاش میکنم…هر چی تو بخوای…

بکی هم دستاش رو دور کمر عشقش حلقه کرد و گفت:

-یه پسر…یه پسر که دکتر بشه و آدم ها رو نجات بده…

-بهش حسادت نمیکنی؟

-عاشقش میشم..

-پس من چی؟

-تو منی و من تو…من و تو هم دیگه ایم!پس از هم جدا نمیشیم.هیچ چیزی نمیتونه منو ازت بگیره.و همین طور تو رو از من.

-این از اون جمله ها بودا…

چانی ازش جدا شد.صورتش رو قاب گرفت و جای اشکاش رو بوسید.به چشم های زیبای زندگیش نگاه کرد و گفت:

-اسمشو چی بذاریم؟

-دونگهه!

-این اسمو دوست داری؟

-توی دفترچه ی خاطراتت نوشته بودی دوست داری اسم پسرتو بذاری دونگهه!

چانی چپکی نگاهش کرد:

-مارموزه ی نیم وجبی!

-خب آخه گذاشته بودیش روی میز…منم خوندمش.

-کم حرف بزن بیا این جا ببینم.هوا خیلی گرمه!

و با بو/سه ای تن زیبای ظریفش رو به آتش کشید.از نوک موها تا پاهاش رو بوسه بارون میکرد و حرفای عاشقانه زیر گوشش زمزمه میکرد.عادتش بود.مدت زیادی با هم بودن اما چانی از زدن این حرفا خسته نمیشد.هربار بهش میگفت.و بکی هم هربار…بیشتر عاشقش میشد…دستش رو دور کمر چان حلقه کرد و گفت:

-تا نیم ساعت دیگه میان.بدو

چانی خندید.تن برهنه ی زیبای شکننده اش رو به سمت خودش کشید و برای هزارمین بار زیبای خفته اش رو به مالکیت خودش درآورد.درد وحشتناکی توی بدن بکی پیچید.این دردها گاه اهی اذیتش میکردن و بکی خوب میدونست این دردها آثار چیه…اما نذاشت چانی چیزی بفهمه و سکوت کرد تا با سکوت جز دارایی های ارزشمند پارک چانیول باشه!و بچه ای که قرار بود باهاشون زندگی کنه…کسی که میدونستن دنیاشون رو عوض میکنه…پسری به اسم دونگهه…پسری که هانسول مدت ها بود بین بچه های یتیم خونه اون رو به عنوان نوه اش قبول کرده بود چون از علاقه ی پسرش به اسم دونگهه خبر داشت…

…………………………………..

لینک کانال تلگرام فیک 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)