سلام . با قسمت دوم فیک با من پرواز کن 

با کاپل های شیوهان هونهان (هانهون) اومدم  ^^

برید ادامه 

***

از وسط ابر کوچیکی رد شدم و همین باعث شد سوراخ بامزه ای توش شکل بگیره …

فک می کنم اونقدر بالا اومده باشم که به دروازه برسم … به سمت ابرهای سرمه ای و ستاره های درخشانی که رده های رنگی و محوی توشون مشخص بود پرواز کردم و لبخند کوچیکی زدم …

این جنگ واقعا باعث بهم ریختن اعصابم میشه !! هرچی بیشتر ازش دور باشم به نفع خودمه …

ا..اون سرباز عوضی چطور دلش اومد زن بیچاره رو همراه با بچه ی توی شیکمش بکشه ؟؟

واقعا پستن …

به دروازه کوچیک و رنگی ای که دورتا دورش رو ابرای سرمه ای احاطه کرده بود و از پشتش درخشش ماه مشخص بود رسیدم …

نفس عمیقی کشیدم و تمام سعیمو کردم صحنه مرگ اون مادر و بچه بدنیا نیومده اش رو فراوش کنم و … خب تا حدودی موفق شدم !!

انگشتامو دور ستاره بزرگ و نقره ایه روی دروازه پیچیدم و با فاصله پلک کوتاهی توی لوندرا بودم …

اینجا سرزمین منه !!

جایی آروم و شاد … بدون جنگ …

از توی مه غلیظ جلوی دروازه رد شدم و با بالا بردن دستم به سوهو که یه کم اونطرف تر منتظرم بود علامت دادم …

با نزدیک شدنم بهش لبخندی زد و انعکاس نور ستاره های کنارمون اطراف بالهای بزرگ و نقره ایشو همراه با موهای بلند من که با بالهای سوهو همرنگ بود روشن کرد …

مردم لوندرا نیروشونو از ستاره ها میگیرن و تقریبا میشه گفت برای همین اینجا همیشه شبه …

نقره ای رنگ مقدس ماست …

رنگ ستاره ها …

همینطورهرکدوم از ما زمان تولد چیزی داریم که اون باعث جذب انرژی از ستاره ها میشه …

موهای من و بالهای سوهو علت جذب انرژی مونن …

سوهو بالهاشو بهم زد و با صدایی که کنجکاوی و هیجان توش موج می زد شروع به سوال پرسیدن کرد …

– زمین خوب بود ؟ شیومینو دیدی ؟ چیـــ…

– سوهو !! همرو برات تعریف میکنم !! من همین الان رسیدم …

سوهو لبخند کج و کوله ای زد و دستشو روی دهنش گذاشت …

آه عمیقی کشیدم و بین ابرای سرمه ای و آبی زیر پامون ولو شدم …

– توی زمین همه چی بهم ریخته .. یه جنگ بزرگ کوفتی شروع شده و ژاپن از کره درخواست کمک کرده … شیــ … شیومینم مجبوره بره جنگ …

با آخرین جمله قطره اشک کوچیکی روی گونم افتاد …

سوهو با آرامش کنارم نشست و دستشو پشت کمرم کشید …

– لوهان … جنگ برای انسانا یه چیز عادیه … هر اتفاقی ممکنه برای شیومین بیوفته … تو باید اروم باشی …

دستمو روی صورتم کشیدم و سمتش برگشتم …

– سوهویا … نمیخوام برات یاداوری کنم ولی … یی شینگو یادته ؟؟

با اوردن اسم یی شینگ رنگ سوهو پرید و مردمک چشماش به لرزش افتاد …

– یــ … یادمــه …

سرمو بهش نزدیک تر کردم …

– اگه یی شینگ زنده بود … تو حاضر بودی ولش کنی ؟؟

اشکای براق سوهو آروم آروم شروع به ریختن روی گونه هاش کردن …

با هق هق جوابمو داد ..

– هـــ … هیــ…هیچوقت …

دستمو روی موهای نرم و طلایی رنگش کشیدم …

– منم نمیتونم بیخیال شیومین بشم …

سوهو همونطور که سعی داشت اشکاشو کنترل کنه زمزمه کرد ..

– میخوای چیکارکنی ؟؟

یه دستمو زیر سرم گذاشتم و دست دیگمو از توی ابرایی که آبی تیره و شدیدا نرم بود رد کردم …

– نمیدونم … خدای من نمیدونم !!

سوهو آه عمیقی کشید و با نوک انگشت اشاره ش به سرم ضربه زد …

– واقعا داری خل میشی لو هان !!

اینو گفت و خودشو روی ابر کنارم پرت کرد …

دستاشو بالا برد … انگشت اشاره دست راستشو روی شصت دست چپش گذاشت و شصت دست دست راستشو هم روی انگشت اشاره دست چپ قرار داد …

– به ستاره ها نگاه کن … چی میبینی ؟؟

سرمو کج کردم و نگاهی اجمالی بهشون انداختم …

– شیومین !

با خارج شدن این حرف از دهنم ضربه کوتاهی از طرف سوهو به بازوی چپم زده شد …

آخ بلندی گفتم  … یکی از ابروهامو بالا دادم و با دست راستم یه کم جاشو مالیدم …

هردو توی سکوت و به خونه های کوچیکی که نوری نقره ای رنگ از پنجره هاشون خارج می شد خیره شدیم … صدای زنگ بلندی توی شهر پیچید و بعد از اون … موسیقی آروم هرشب که برامون حکم لالایی رو داشت …

همیشه با شنیدنش آروم میشم …

– ساعت دوازده شد ؟!

سوهو سرشو تکون داد …

– میدونم کنارم انقدر بهت خوش گذشته که حتی گذر زمانوهم حس نکردی …

خنده ی نسبتا طولانی ای کردم و تقریبا از وسطاش سوهو هم باهام همراه شد …

قطعا سوهو یکی از بهترین دوستاییه که یه نفر میتونه داشته باشه … اون از 10 سالگی همیشه پیشم بوده … تو هر موقعیتی !!

– لوهان !! یه فکری دارم … شاید بهتر باشه بریم پیش یه پیشگو … خودتم میدونی پیشگو های لوندرا عالین !! امکان اشتباه توی کارشون … خیلی کمه !!

با این حرف از جام پریدم …

– هی … چرا به فکر خودم نرسید ؟؟؟ ولی .. پیشگوی مطمئن از کجا پیدا کنیم ؟؟

اروم کنار ابروشو خاروند و به سمت غرب شهر اشاره کرد ..

– یکی از دوستام فک کنم بتونه بهمون کمک کنه … اون بیشتر پیشگو های شهرو میشناسه …

بلند شدم و تیکه های ابری که به بالها و لباسام چسبیده بود رو کندم …

– زود باش سوهو … نباید وقتو هدر بدیم …

سوهو به ساعت مچیش اشاره کرد ..

– ساعت از دوازده گذشته لوهان .. بهتر نیست فردا بریم دیدنش ؟؟

لوهان زیر لب غر غر کرد …

– فردا باید پیش پیشگو باشیم …

سوهو چینی به بینیش داد …

– دعا کن خواب نباشه .

***

فاصله ی زیادی رو تا خونه ی دوست سوهو طی کردیم و حالا … جلوی در خونه ی  کوچیکی با دیوارای آجری و دری قهوه ای که پایینش گلهای آبی رشد کرده ، بودیم …

سوهو جلو رفت و با انگشتای خم شده به در ضربه زد …

چند دقیقه طول کشید ولی با صدای قدم های کوتاهی که از اون ور در میومد ، به وضوح قابل تشخیص بود که کسی داره به در نزدیک میشه …

در عقب رفت و پسری با موهای مشکیه بهم ریخته و لباس خوابی آبی رنگ و چروک در آستانه ی در ظاهر شد …

چشمای نیمه بازشو چرخوند و با گیجی به سوهو زل زد …

– سوهو ؟؟ این موقع شب … چی شده ؟؟ ساعت یکه …

سوهو لبخند مصنوعی ای زد و دستشو روی شونه ی پسر گذاشت …

– سلام چن !! اوه خیلی وقته ندیدمت …

با انگشت به من اشاره کرد ..

– این دوستم لوهانه .. نمیخوای دعوت مون کنی تو ؟؟

پسر که اسمش چن بود خمیازه ای کشید و با تکون سرش بهمون فهموند که بریم تو …

همونطور که به سمت مبل های کرم رنگ وسط اتاق میرفتیم چن دولا شده بود و با عجله رختخواب بامزه و صورتی شو جمع می کرد ..

سوهو خنده ی آرومی کرد ..

– هنوزم دوس داری رو زمین بخوای ؟؟

چن اوهوم آرومی گفت و سریع تو اتاقش رفت …

چند دقیقه بعد بیرون اومد و سمت آشپزخونه رفت … موهاشو مرتب کرده و توی چشمش ریخته و لباس لیمویی ای با شلوار آبی آسمونی پوشیده بود …

– خوش اومدین … سوهو ؟ چرا اینموقع شب دوستتو آوردی .. خب راستش … سر و وضع من زیاد مرتب نبود …

چن اینو گفت و با گونه های سرخ شده مشغول درست کردن قهوه شد …

سوهو خندید

– تو همیشه خوشتیپی چن .. نیازی به نگرانی نیست .

چن سرشو به دو طرف تکون داد و با سینی ای که 3 تا قهوه توش بود به سمت مون اومد …

احساس می کردم خیلی معذبه … سعی کردم منم چیزی بگم

– اگه این موقع شب قهوه بخوریم فک نکنم دیگه بشه خوابید …

چن سینی رو اول به سمت من گرفت و با لحن بامزه ای جواب داد …

– من که امشب دیگه نمیتونم بخوابم و سوهو ام … در هر شرایطی خوابش میبره !!

بالهامو جمع کردم و یکی از قهوه هارو برداشتم …

– متاسفم که این موقع شب مزاحمت شدیم …

سینی رو با مهربونی سمت سوهو گرفت ..

– در هر حال فک نمی کنم برای احوال پرسی اینجا باشید ..

چشماشو ریز کرد ..

– اتفاقی افتاده ؟؟

سوهو سرفه ساختگی ای کرد ..

– چن واقعا بابت اینکه الان اینجاییم معذرت می خوام تقصیر لوهان بود که عجلــ …

حرفش با لگد من توی ساق پاش نصفه موند …

– سوهو لطفا برو سر اصل مطلب

سوهو نفسشو با حرص فوت کرد و به چشمای چن خیره شد …

– ما دنبال … یه پیشگوی ماهریم …

***

خب بچه ها … بابت تاخیرم شرمنده … 

سر اپ روح اهرامم بخدا اصن روم نمیشه تو چشم تون نگاه کنم :/

فایلش گم شده بود که تازه پیداش کردم :) به زودی آپ میشه .

بعد من میخواستم یه چیزی بگم … با من پرواز کن مینی فیکه و دو قسمت دیگم تموم میشه .

ازتون خواهششششش میکنم از گذاشتن نظرایی که مثلا فقط گفته مرسی خودداری کنید :\

برای روح اهرام اصن اشکالی نداره هاااااا فقط برای این فیک سعی کنید احساسی که موقع خوندنش پیدا میکنیدو بگید ^^

دیدگاهی که ازش دارید و حدساتون . فضاش و اینجور چیزا . هدفم بیشتر از این فیک این بود که خودمو تو این سبک بسنجم پس لطفا کمکم کنید ^^

ممنان که سخنانمو خوندید *_*

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)