هدر سایت
تبلیغات

fanfiction fly with me ep 4 . end

سلااااااام ملت :)

اومدم با قسمت چهارم یا همون قسمت آخر فیک

با من پرواز کن با زوج های شیوهان . هونهان (هانهون)

بفرمایید ادامه ^^

 

سریع ازجام پریدم و با دقت به صورت سفید و ل/ب های نیمه باز سهون نگاه کردم … گوشمو روی سی/نه ی راستش (میدونم قلب سمت چپه :/ ولی مردم لوندرا قلبشون سمت راسته موهاهاهاها )گذاشتم تا به صدای ضربان قلبش گوش بدم .. هیچ صدایی نمیومد … هیچی … اصلا نمیخواستم مرگ سهونو قبول کنم برای همین شونه های بر/هنه شو گرفتم و محکم تکون دادم … دیگه نمیتونستم درمقابل اشکام مقاومت کنم برای همین ولشون کردم تا به حال خودشون سر بخورن …

همونطور که با بهت سرمو به چپ و راست تکون میدادم چشمم به کاغذ کوچیکی روی میز کنار تخت افتاد …

سریع به سمتش شیرجه زدم و برش داشتم … با ترس بلند بلند شروع به خوندن کردم …

– سلام لوهانی … میخوام بازم ازت بابت رسوندم به آرزویی که خیلی وقت بود داشتم تشکر کنم …

 شاید با خودت فکر کنی که من واقعا یه ادم مزخرف و کثیفم … ولی دراصل هدف من این بود که شاید با اینکار بتونم تصور کنم تو منو دوست داری … لطفا بهم نخند و فقط منو ببخش … الان که بهش فکر میکنم یه کم چگونه و خودخواهانه بنظر میاد .. ولی ازش پشیمون نیستم …

ببخش که نتونستم خودم بهت بگم … من همیشه یه آدم بی مصرف و خجالتی بودم و شاید بهتر باشه جونمو بدم تا عشق کسی که همیشه دوسش داشتم زنده بمونه … وجود من توی لوندرا فایده ای نداشت ولی حداقل اینجوری خیالم از بابت شیومین و تو راحته …

پس خیالت راحت باشه و فقط جایی که همیشه با شیومین میرفتی منتظر بمون …

اون باید امروز می مرد … ینی توی کتاب سرنوشت اینطور نوشته بود… ولی خب … من میتونم نجاتش بدم … توی همون کتاب سرنوشت چیزی نوشته بود که باعث شد برای اولین بار احساس با ارزش بودن بکنم … نوشته بود که من “اوه سهون” کوچیک ترین آینده بین لوندرا میتونم شیومین رو نجات بدم و بذارم عشقم و معشوقش برای همیشه باهم باشن …

پس خیالت راحت باشه و همونجا که خودت میدونی منتظرش بمون …

خدانگهدار لوهان … من همیشه حواسم به تو هست …

بعد از خوندن نامه سرمو بالاگرفتم  و چشمای سرخ و پف کرده مو بهم زدم …

به پشت برگشتم تا برای یه بار دیگه ببینمش …

ولی دیگه روی تخت نبود !!

خنده ی بی صدا و غمگینی از اعماق وجودم بیرون اومد و همون خنده رفته رفته تبدیل به ضجه های عمیقی شد که از سر پشیمونی سر می دادم …

کاغذ رو با دو دستم گرفتم و به سینم فشار دادم …

– تو انقدر پاک بودی سهون ؟؟ انقدر پاک که جسدت بعد از گذشت فقط چند دقیقه ناپدید شد ؟؟

ولی چطور ؟؟؟ جنازه ی پدر تو روز ها روی زمین موند و تازه بعد از چند روز تمام گناهاش بخشیده و آماده ی رفتن شد !!

فکر نمیکنم تو کسیو داشته باشی که برات عزاداری کنه یا رسمای لوندرا رو اجرا کنه …

فک کنم من بتونم بخشی از اینکارو برات بکنم …

از جام بلند شدم و با بی حالی لباسامو پوشیدم … نامه رو توی جیبم گذاشتم و روی زمین به سمت تخت زانو زدم .. به جلو خم شدم و دستامم روی زمین گذاشتم …

– متاسفم سهونی …یادته ؟؟ سهونی اسمی بود که من تو مدرسه صدات میزدم …

متاسفم که باعث شدم دوسم داشته باشی … تو نیازی به بخشش من نداری … منم که تو باید ببخشیش سهون … من همیشه دوست داشتم … ولی به عنوان یه برادر …

***

سوهو و چن با نگرانی دنبالم میومدن و مدام میپرسیدن چی شد …

خودمو روی مبل پرت کردم و نامه ی سهون رو از جیبم دراوردم …

– تموم شد ! من انجامش دادم !! ولی اون اصلا مهم نیست …

نامه رو به سمت شون گرفتم …

– اینو بخونید و ببینید چه درخواستی ازش کردیم !

سوهو به سرعت نامه رو از دستم قاپید و با چن که کنارش ایستاده بود مشغول خوندنش شدن …

چشمای چن موقع خوندن نامه پرشده بود و هرلحظه امکان داشت اشکاش پایین بیان …

ل/بای سوهو از هم فاصله پیدا کرده بودن و ابروهاش بالا رفته بود …

نامه خیلی راحت از دست سوهو افتاد …

پاهاشو به سختی روی زمین کشید و کنارم نشست … دستای سردمو توی دستاش که از شدت تعجب و شوک درحال لرزش بود گرفت و فشار داد …

– لوهان التماست میکنم بگو این سهون همون سهون دبیرستان نیست … التماست میکنم بگو یکی دیگست …

سرمو تکون دادم و دستمو از دست سوهو بیرون کشیدم …

– بالاخره یادت اومد سوهو …

سوهو سرشو پایین انداخت و آرنجاشو روی زانوش گذاشت … سرشو توی دستاش پنهان کرد و نفس عمیقی کشید …

چن با صورت درهمش جلو اومد … پایین پام نشست و دستشو روی شونم گذاشت

– سهون … واقعا برام مثل یه برادر بود …

چن دماغشو بالا کشید و ادامه داد …

– لوهان … شیومین امروز تو میدون جنگه نه ؟؟ برو به جایی که تو نامه سهون نوشته بود … منتظر شیومین باش … مطمئنم که حرفای سهون درسته … برادر من پاک ترین و بهترین بود … مــ .. من پشیمونم که زود قضاوت کردم..

چن همونطور که گریه می کرد روی شونم دست می کشید … خدای من … اصلا حواسم نبود که امروز شیومین میجنگه !!

فوری از جام بلند شدم ..

– مــ .. من فک می کنم الان باید به حرفای سهون گوش بدم ! باید برم پیش کسی که اون خودشو به خاطرش فدا کرده …

نفس عمیقی کشیدم و به محض بیرون رفتن از خونه تا دروازه پرواز کردم …

از دروازه که با ابرای سرمه ای و ستاره های نورانی تزئین شده بود عبور کردم و با آخرین سرعت از بین ابرای سفید و آسمون آبی روز گذشتم …

خورشید دقیقا وسط آسمون قرار داشت و این ینی الان ظهره …

با دیدن درختای سبز و بلند جنگل که حتی از این بالام معلوم بود خوشحالی مثل

یه آمپول بهم تزریق شد …

***

Xiumin pov

– آه … فک می کنم تیر به پایین قلبم خورده تاعو …

تاعو دستشو روی دستم گذاشت و به چشمام نگاه کرد …

– حق نداری تکون بخوری تا من کمک بیارم … فهمیدی ؟؟

سرمو تکون دادم و بهش اشاره کردم تا زود تر بره …

تاعو دستشو لای موهاش کشید و سریع راه افتاد تا کمک پیدا کنه …

دندونامو بهم فشار دادم و دستمو بیشتر روی زخم گلوله فشار دادم … واقعا درد داره !!

چشمامو بستم و تند تند نفس کشیدم … دست راستمو بیشتر روی زخم گلوله فشار دادم .. با تمام توانم ..

با دست چپم به خاک های روی زمین چنگ زدم  همین باعث شد یه کم از خون تازه ای که به دستم مالیده بود با خاک قاطی شه ..

مــ … من باید زنده بمونم … من به لوهان قول دادم .. لوهان منتظرمه …

– معلومه که باید زنده بمونی … لوهان از آدمای بدقول خوشش نمیاد !

چشمامو باز کردم و با دیدن یه پسر با لباس سفید بلند و موهای قهوه ای و همینطور دوتا بال طلایی تعجب کردم ..

اروم ل/بای خشک شده مو از هم باز کردم تا بتونم حرف بزنم …

– تـــ .. تو کیــ..ستی ؟؟

پسر شونه هاشو بالا انداخت و لبخند مهربونی زد …

– یکی که به لوهان قول داده نذاره تو بمیری …

باید با دیدن بالهاش حدس میزدم ..

– ینــ..ینی اهل لوندرایی ؟؟

 با این حرفم چشمای پسر غمگین شد …

– بودم … ولی فعلا این حرفا مهم نیست …

آروم کنارم زانو زد و دستشو روی دست خونیم گذاشت …

– دستتو از روی زخم بردار … باید قبل از اینکه دیر بشه نجاتت بدم ..

سعی کردم بهش اعتماد کنم … دستمو برداشتم و کنارم گذاشتم …

پسر سمت زخمم خم شد و هردو دستشو روش گذاشت … چشماشو بست و بعد از چند لحظه با دستاش فشار کوچیکی وارد کرد و همین باعث شد سوزش عمیقی رو حس کنم …

چشماشو باز کرد و لبخند نیمه ای زد …

– گلوله از بدنت خارج شد .. خوشحالم که تونستم کمک کنم .. شیومین !!

پسر تیکه ای از لباس سفیدش کند و روی زخمم گذاشت.. خونریزی به طرز عجیبی بند اومده بود !!

دستمو به شونش گرفتم و بلند شدم …

خدای من !! حالم کاملا خوب بود !!

– تو … چطوری اینکارو کردی ؟؟

پسر سرشو پایین انداخت ..

– مهم نیست …باید بری پیش لوهان .. اون توی جنگل منتظرته …

یکی از ابروهامو بالا دادم و به پسر که ناجی من بود نگاه دقیقی انداختم …

– اسمت چیه ؟؟

– اسمم … سهونه .. بهتره به لوهان درموردش چیزی نگی .. فکر نکنم زیاد از من خوشش بیاد ..

پسر لبخند غمگین و تلخی زد و فقط چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و ببینم که اون دیگه نیست …

***

Luhan pov

بالهامو بهم زدم و بالا و پایین رفتم تا از استرسم کم شه …

– لوهان …

صدای گرفته ای از پشت توجهمو جلب کرد !! فک کنم منو صدا کرد !!!!!

خیلی سریع سمت بوته های تمشک پرواز کردم … صدا از اونجا میومد …

– شیومین !!

با دیدن شیومین که داشت به سمتم میومد و لباس هاش پر از خاک و خون خشک شده بود قلبم درد گرفت !!

سمتش دویدم و بازوهاشو گرفتم …

– حالت خوبه ؟؟ صدمه دیدی ؟؟!!

شیو لبخند کمرنگی زد و به چشمام نگاه کرد ..

– من حالم خوبه لوهان .. کاملا خوبم …

نفس عمیقی کشیدم و خودمو تو بغل شیومین پرت کردم ..

– میدونی چقد نگران شدم ؟؟  تقریبا داشتم میمردم !!

شیو متقابلا بغلم کرد و دستشو پشتم کشید …

– دیگه هیچ جا نمیرم لوهانی .. همیشه پیشت میمونم …

با این حرفا انگار کاملا اروم شده بودم …

ل/بامو بهم فشار دادم و از آغوش شیو بیرون اومدم ..

– بیا بریم لوندرا …

شیو تعجب زده شد ..

– نمیتونم لوهان ! من توی زمین بدنیا اومدم !! هیچ موجود خاصی نیستم ..

خنده ای کردم و دستمو روی کمرش گذاشتم ..

– پس با من پرواز کن … آرزوی تو همیشه پرواز بوده …

به محض تموم شدن جملم ل/بامو رو ل/بای شیومین کوبیدم و دستامو دور کمرش محکم کردم …

بال هامو بهم زدم و از زمین فاصله گرفتم … همونطور که مشغول ب/وسیدن شیومین بودم بالا و بالاتر رفتم …

دیگه تقریبا به محدوده ی ابرا رسیده بودیم .. سمت ابر بزرگ و کلفتی رفتم و به پشت روش دراز کشیدم .. جوری که شیومین دقیقا روی من باشه …

بالاخره دست از ب/وسیدن هم کشیدیم …

به چشمای درشت شیومین زل زدم ..

– برای همیشه دوستت دارم شیومین …

شیو به ارومی از روم بلند شد و روی ابر زرد مایل به نارنجی زیر پامون نشست ..

– منم همینطور .. لوهان ..

با خوشحالی دستامو بهم کوبیدم و به سمت خورشید که درحال غروب بود اشاره کردم …

– نگا کن … اون .. واقعا عالیه ..

شیومین بهم نزدیک شد و بو/سه ی ارومی به موهام زد …

– لوهان من از خورشیدم زیباتر و نورانی تره .. کسی که من باهاش پرواز کردم و باهم روی ابرها نشستیم …

the end

***

خب ملت فلای ویت میم تموم شد :)

دوسش داشتین ؟؟ 

پایانش چطور بود ؟؟

امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه .. من تمام سعیمو کردم تا قشنگ تمومش کنم . ممنونم از تمام کسایی که فیکو خوندن چه اونایی که نظر گذاشتن و لایک کردن چه اونایی که فقط میخوندن :/

اگه تا الان سایلنت بودین لطفاااااا تو این قسمت نظرتونو بهم بگین .. این فیک به خاطر سبکش برام یه ریسک خیلی بزرگ بود :/

همچنین خیلی خیلی ممنونم از soo yung ژون به خاطر کمکایی بهم کرد و همچنین E A R L (درست نوشتم ؟ ) عزیز به خاطر پوستر خیلیییییییییی قشنگش :)

هاها اصن اشک تو چشام حلقه زده :/

بهرحال هنوز با روح اهرام در خدمت تونم ^^ 

دوستوووووووون دارم *_* 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 24 نظر 2 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
stephanie
مهمان

من از هونهان متنفرم ولی واخا این جا دلم واسه سهکونیه بدبخته بیچاره فلک زده عاشق در ب در سوخت الهیییییییییییی :aaar: عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عاخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟

دلارام
مهمان

عررررررر عرررررررررر
ععرررررررررررررررررر :aaar: آخه چرااااااااااااااااا سهونیییییییییی :gerye:

Zhr
مهمان

چقدددددد فانتزییی‌…خسته نباشی

narsis69
مهمان

عرررررررررررر. :gerye: مرررررررررررسی. :cry: :rose: خییییییییییلی خوووووب بود. :yehetohorat: :yeees: :like:
همونجور که حدس زدم شد!!!!! :nish: :myheart:
الهیییییییییییییییییی.سهونی !! :cry: چقد از خودگذشته!!! :aaar: عخییییییی. :heartme: :gerye:
سهون!!! :gerye: خیلی گناه داشت!!!! :cry: نامهه،خییلی تاثر برانگیز بود. :nanahat: :mazlum:
ولی پایان خوبی بود. :yehet: :like:
خسته نباشی. :myheart: :rose:
فایتینگ :heartme: :byebye: :like:

mahsa
مهمان

خیلی خوب ععععععععععععععععععععععععععععرررررررررررررررررررررررررررررر :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: دیوانه شدم!!!!!

RED
مهمان

من دیگه عروسی به اسم هدیه ندارم-_-
سهــــــــــــــــــــــــــــونکمT.T

.

Min
مهمان
zahra f
مهمان

سهووووووووووووووووووووووووووووون :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:
اونی ببخشید ولی اگه نگم تو دلم میمونه!!!! :nish: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :daqun: :daqun:
ای هیولااااااااااااااااا :qorqor: :qorqor: :qorqor:
بازم ببخشید اونییییییی :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :becharkh: :becharkh:
عالیییییییییییییی بود. :like: :like: :like: :myheart: :myheart: :myheart: :rose: :rose: :rose:
ممنون. :heartme: :heartme:

fatho
مهمان

واااااااااااااااااای خیلی قشنگ بووووووووود!سهون :aaar: :aaar: ولی کاشکی نمیمرد!ولی خوب شد که هپی اند شد :yeees: ممنون خوب بووووووووود خییییییلییییییییی :rose:

rani
مهمان

سهوووون :gerye: :gerye: :gerye:
بچم پاک بود :gerye: :gerye: :gerye:
خیلی قشنگ بود :gerye: :gerye: :gerye:
مرسی :heartme: :heartme: :heartme:

فرناز
مهمان
Elena Salvatore
نویسنده

عررر های فراوان!!!! :gerye:
ملت رو کشتی فرزند با این پایان تراژدیکت! :gerye:
سهون!!! :gerye: دوست دارم گردنتو بشکونم…ولی چه کنم که فرزندمی! :heeey:
آه خدای من خیلی تراژدیک بود!!! ولی خوب بود! به عنوان شخصی برجسته :/ تاییدت می کنم! :heartme:
این روح اهرامم آپ کن ملت ترکیدن! :heeey: :heartme:

sahar
مهمان

عررررررررر سهونی :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
اتفاقا ابجی هم شروعش هم داستانش وهم پایانش پر از حس بووود وخیییلی قشنگ بود من که خییلی خوشم اومد :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like:
:heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

ghazal
مهمان

:gerye: :gerye: :gerye: :gerye: دلم برا سهونی سوخت
خیلی خوب تمومش کردی :myheart:

wpDiscuz