هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep 22

 

سلاااااااام عزیزانم همچنان عیدتون مبارک بفرمایید ادامه

خب امیدوارم تعطیلات عید بهتون خوش بگذره.بابت تاخیر هم شرمنده یخورده حال و احوالم مساعد نیست و بسی درس و مهمون دارم متاسفانه.قسمت بعدیو براتون آماده کردم و خیلی زود خواهم گذاشت تا یخورده جبران شه این تاخیرات.

پوسترو مدیر عزیز سایت فرزند دلبندم مهرنوش درست کرده 3>خیلی ممنونم عشقوم*ّبووووس و بغل سفت دنیا پسند*

قسمت 22 (مشاجره)

رو لبه ی دیوار وایستادم.
هر دو طرفم پرتگاه و من در تلاش برای حفظ تعادلم.
هر دو دستم درگیر یه طناب،یکی دور دست راستم و یکی دور دست چپم پیچیده شده.
با سمت راستی دونگهه رو نگهداشتم و با سمت چپی تورو…
تمام سعیمو برای از دست ندادنتون به کار میبرم ولی بدنم توانایی تحمل این سنگینیو نداره،زانو میزنم چشمهامو میبندم و برای آخرین بار از خدا میخوام بهم کمک کنه.
اما تنها صدایی که به گوشم میرسه صدای پاره شدن یکی از طناب هاست و من با سنگینی طرف دیگه به عمق سیاهی کشیده میشم…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
:((بیدار شو،خواهش میکنم بیدار شو))
با حس حرکت دو دست روی صورتم بالاخره تونستم چشمهامو باز کنم،با دیدن قیافه ی نگران لوهان هنوز نمیتونستم درک کنم چرا دستاش رو صورتمه.
مرتب انگشتاشو رو صورتم میکشید و میگفت:((همش یه کابوس بود،همش یه کابوس بود))
دستمو روی دستش گذاشتم و با حس خیسی نوک انگشتام فهمیدم داره اشکامو پاک میکنه.
:((لوهان..من خوبم))
:((البته که خوبی)) و لبخند کج و کوله ای تحویلم داد.
:((دوباره بیدارت کردم)) با شرمندگی تو چشمهاش نگاه کردم.
:((عیب نداره اینو بخور و بخواب)) یه لیوان آب به دستم داد ومنتظر موند تا سر بکشم بعدش دوباره منو خوابوند و پتو رو تا شونم بالا کشید .
چشمهامو بستم و صدایی که تو لحظات آخر خواب به گوشم رسیده بود رو به یاد آوردم،چقدر صدات برام آشناست پسرک!..
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
حدود سه دقیقس که بیدار شدم ولی چشمامو نمیتونستم باز کنم.
با حس دستهایی که دورم حلقه شده بودند،سردرد عجیبم،چشم های پف کرده وسرم که روی جایی بجز بالشتم قرار گرفته بود…
اینجا چه خبره؟!
خب آروم باش اوه سهون بذار از اول بررسی کنیم؛ موقعیت الانم با توجه به علایم بین بازوهای لوهانه !ظاهرا شب تو ب-غلش خوابیدم!!! کمی فکر کن شب چی شده که رفتی تو ب-غل لوهان؟!
کابوس.درسته کابوس دیدم و با گریه بیدار شدم اونم اشکامو پاک کرد…ولی واقعا نمیدونم چه اتفاقی باعث شده من تو ب-غلش بخوابم!!؟
تو همین افکار بودم که شنیدن صداش باعث شد مو به تنم سیخ بشه.
:((بیدار شدی؟))
نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم چون سرم هنوزم روی سینش و دست های اونم هنوز دورم حلقه بودند.
پس شاید یخورده بازیگری به کارم اومد ،باید نشون میدادم هنوزم تو شوک دیشبم و حال خوشی ندارم.
:((اوهوم))
خیلی ناگهانی سرشو پایین آورد ،جوری که چونش روی سرم قرار گرفت.
:((چرا تو خواب گریه میکردی؟؟))
:((یادم نمیاد)) من یقیناََ یه دروغگوی پست فطرتم!
:((هر چی که بود باید خیلی برات ارزشمند یا ناراحت کننده بوده باشه.))
:((همینطوره))
کمی سکوت بینمون برقرار شد درحالیکه نفسش بین موهام میپیچید و من به صدای قلبش گوش میدادم.
:((قصد داری بلند شی یا هنوز میخوای بخوابی؟))
:((اوه من متاسفم)) و با عجله خودمو از روی بدنش جمع و جور کردم،لبه ی تخت نشستم و در حالی که سرم پایین بود پرسیدم
:((میشه بدونم چطور شد که تو…تو این حالت خوابیدیم؟))
:((شب بعد اینکه با گریه بیدار شدی و دوباره خوابیدی کمی بعدش خودت ب-غلم کردی و منم نخواستم دوباره بد خوابت کنم.))
:((من واقعا شرمندتم لوهان))
:((مشکلی نیست))
اونم از روی تختم بلند شد و بالشتشو برداشت.
:((امروز کلاس داری؟))
:((آره ساعت یازده تا پنج))
:((پس تا شب خداحافظ))
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
کلاسامون تموم شده بود و قصد داشتم امروز به هر روشی شده با دونگهه مفصل حرف بزنم.
:((خب دیگه من میرم خونه))
:((تو چته؟؟داری عملا ازم فرار میکنی!!))
:((نه این چه حرفیه ،فقط مامان…))
:((دونگهه خاله آخرین بهانته،واسه ی من از این نقش ها بازی نکن دیگه))
:((نقش نیست من واقعا کار دارم سهونا))
:((اگه نقش نیست پس امروز بیا خونمون))
:((نمیتونم))
از اینکه جوابمو بدون لحظه ای فکر کردن داد بغضم گرفت و چشمهام بی اختیار پر شد،این دونگهه ی من نیست…!
وسط حیاط دانشگاه نشستم زمین و سرمو انداختم پایین.
:((یااا سهون داری چیکار میکنی؟؟؟))
:((تا بهم نگی چی شده حتی یه سانت هم از جام تکون نمیخورم))
:((پاشو میگم سهونا))
:((من دونگهه ی خودمو میخوام))
:((آه خدای من سهون، ملت فکر میکنن چیکارت کردم که اینطوری نشستی زمین))
:((مگه کاری نکردی؟؟))
:((هوووف پاشو بریم حرف بزنیم))
:((قول؟))
:((آره لعنتی ،پاشو دیگه))
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#yixing

انگشتات با ظرافت یه قطعه ی عاشقانه مینوازه ،نگاهت سرشار از شادی و آرامش نقطه به نقطه روحمو نوازش میکنه،بدون اینکه لمسم کنی یاد گرفتی روحمو تو دستت بگیری…
براساس تعبیرات همه :وقتی میبینمت قلبم تند نمیزنه،دهنم خشک نمیشه و دست و پام نمیلرزه ولی جونا…
وقتی پیشتم قلبم سرشار از آرامشه،انگار وجودت روحمو تطهیر میکنه هر لحظه سبک تر از قبل میشم…
باید ولت کنم؟؟چون قلبم قفسه ی سینمو پاره نمیکنه باید دنبال یکی دیگه باشم؟؟
نمیدونم…
برای اولین بار نمیدونم باید چیکار کنم،برای اولین بار تکلیفم با خودم مشخص نیست و این حس سردرگمم میکنه…
به چشمهات زل میزنم ،توام عاشق من نیستی مگه نه؟؟
وقتی میگن تو چشمهات عشقو میبینم دقیقا چیو میبینن؟؟ چرا من تو نگاه هیچکس این حسو نمیبینم؟!
من خیلی بی تجربم جونا…منو ببخش اگه هنوز نتونستم عاشقت بشم…!
:((شین؟))
:((بله؟))
:((اصلا حواست به من بود؟))
:((قسمت پایانی شارپ دومت خیلی کند بود کمی ریتمو ببر بالا،چون اینطوری انگار ملودی رو از نوک کوه به ته دره رها میکنی))
سمت چپ نیمکتش نشستم و قسمت مورد نظرمو نواختم ولی اون توجه نمیکرد.
:((چیزی شده؟))
:((چرا همچین فکری میکنی؟؟))
:((چون آشفته ای ،اینو از نگاهت میفهمم))
دستشو روی گونم گذاشت و با انگشت سبابه نوازشم کرد.
ناخواسته لبخندی روی لبهام نشست و چشمهام بسته شد.
فکر کنم لذت بردن از همین آرامش، عشق باشه جانگ ییشینگ…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

در خونه رو باز کردم و با دونگهه وارد شدیم.ظاهرا لوهان هنوز برنگشته بود.
به آشپزخونه رفتیم و زیر کتری رو روشن کردم.دو طرف میز نشستیم و به هم زل زدیم.
:((خب شروع کن))
:((چی بگم سهون؟))
:((دونگهه داری رو اعصابم مانور میدی رسما.مرتیکه حدود سه روزه ازت خبری ندارم،از تویی که حداقل روزی دو ساعت تلفنی حرف میزدیم.))
:((ببین سهون…))
:(( چیو قراره ببینم ؟!بهم بگو چه مرگته؟؟لابد خاله جادوت کرده که دیگه نزدیکم نشی نه؟؟متنظر فرصت بودی که از شرم خلاص شی؟؟با خودت گفتی چون الان صاحب یه خانواده ی کذایی شده میتونم تنهاش بذارم؟؟اصلا میدونی…))
:((بس کن)) دستشو روی میز کوبید و با عصبانیت تو چشمهام زل زد.
:((دونگهه..))
:((فقط خفه شو اوه سهون.من احمقو باش که بخاطر تو همه ی مسئولیت هارو گردن گرفتم همیشه.بخاطر تو حاضر شدم دوباره برم تو اون جمع جهنمی،فقط بخاطر توی احمق.و الان تو از من ناله و شکایت میکنی؟؟))
:((من همیشه مدیونتم..))
:((بایدم باشی من دارم بخاطر تو خودمو به خطر میندازم و اینه جواب من؟))
با صدای قل قل کتری از جام بلند شدم و خودمو مشغول ریختن قهوه کردم.
دستام میلرزید چون اولین بار بود دونگهه رو با این اخلاق و رفتار میدیدم. بخاطر اینکه بتونم کمی آرومتر بشم دستامو رو لبه ی کابینت گذاشتم و چشهمامو بستم تا چند نفس عمیق بگیرم.
دستهای سردش دور کمرم حلقه شد و سرشو به پشتم تکیه داد.
:((منو ببخش یه لحظه کنترلمو از دست دادم))
به طرفش برگشتم و خیلی محکم بغلش کردم
:((هیچوقت اینطوری نشو،خواهش میکنم دونگهه،عوض نشو))
:((بذار امروزم بگذره اوضاع کمی آروم بشه ،خودم به وقتش همه چیو برات توضیح میدم،روزای سختی داشتم و کمی زمان لازم دارم باشه؟))
:((داری میری؟))
:((فردا صبح خودم میام دنبالت))
گونمو بوسید و ازم جدا شد،سرمو پایین انداختم و تا در همراهیش کردم.به محض بیرون اومدنمون از آشپزخونه صدای بسته شدن در اتاق بهم فهموند یکی خونس.
بعد خداحافظی با دونگهه فنجونارو برداشتم و رفتم طبقه ی بالا و متوجه شدم لوهان خونس چون در اتاق ییشینگ باز و داخلش خالی بود.
چند بار در اتاق لوهانو به صدا در آوردم ولی کسی جواب نداد ،پس آروم وارد شدم و دیدمش که روی تخت خوابیده.
فنجونارو روی میز گذاشتم و کنار تختش روی زمین نشستم.
به طرز فجیعی خسته بودم.به صورت خسته ی لوهان نگاه کردم و ناخودآگاه دستمو رو صورتش گذاشتم. بدون اینکه بتونم برم اتاق خودم چشمهامو با دیدن آخرین تصویر از چهره ی لوهان بستم…
چه صورت معصومی…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
با تکون محکمی از ناحیه ی دستم وحشتزده چشمهامو باز کردم،هنوز نمیتونستم تشخیص بدم چی به چی و کی به کیه تا اینکه صدای بسته شدن در سرویس بهداشتی لوهان باعث شد بفهمم کجام.
زود به ساعتم نگاه کردم و متوجه شدم تو اتاق لوهان به خواب رفتم،ظاهرا اونم تازه بیدار شده بود.
باید میموندم تو اتاقش؟؟
نکنه جنون داره و بعد از اینکه از خواب پا میشه دستاشو خط خطی میکنه؟؟
آه من نباید به همچین چیزی فکر کنم .لوهان اینطوری نیست..
با اینکه نمیتونم دلیل اون زخمارو توجیح کنم ولی لوهان دیوونه نیست .از این مورد در حد اینکه میدونم اسم خودم سهونه مطمئنم.
کمی نگذشته بود که لوهان سریع از سرویسش خارج شد و روبروی منی که به طرف در راه افتاده بودم وایستاد.
به صورت متحیر و سردرگمش نگاه کردم.
:((حالت خوبه؟))
ولی جوابمو نمیداد فقط تو چشمهام زل زده بود.
یاد زخماش افتادم دستمو سمت یقه ی تیشرتش بردم و کمی پایین کشیدم ولی هیچ زخم جدیدی نبود.
:((خداروشکر سالمی ،نگرانت بودم))
دیگه نمیتونستم سنگینی نگاه و سکوتشو تحمل کنم برای همین خیلی آروم از کنارش رد شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
وقتی از اتاق خارج شدم ییشینگ هیونگ از پله ها بالا میومد و منو دید.
لبخند متعجبی زد و گفت
:((تو اتاق لوهان بودی؟))
:((اوهوم.))
:((راستی سهونا…))
قبل اینکه وارد اتاقم بشم صدام زد.
:((بله؟))
:((مامان و بابا بعد سه روز میان.))
:((عالیه))
:((بنظر خوشحال نمیای!))
:((فقط یخورده خستم ،همین))

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 17 نظر 22 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
coupon codes american girl store
مهمان

check beneath, are some entirely unrelated internet websites to ours, on the other hand, they’re most trustworthy sources that we use

target coupon codes and discounts
مهمان

The reason behind this can be primarily for the reason that value of your American money goes down, although some 40 years go, your National cardstock money ended up being backed simply by tough possessions just like silver and gold coins.

kimkaijun
مهمان

من به اون تیکه که خاله سهون بهش گفت دوست طلسم شدت و منظورش لو بود خیلی شک دارم و همش تو ذهنمه نمیدونم چرا
خیلی خوب و عالی بود مرسی خسته نباشی

bhr_iam
مهمان

baraye donghae negaran shodm hamintor khabe sehun kheili vahshatnak bud khoda kone sehun kari kone ke luhan dast az zakhmi kardane khodesh baraye hamishe bardare
merci fogholade bud

narsis69
مهمان

جریان این دونگهه چیه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
کجا رفته بوووود؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
واااای.دارم میمیرم از کنجکاوی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
خیلی خوب بوووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

tina
مهمان
Setayesh
مهمان
sasa
مهمان

سایت مبارکککککککککک
خدایی ایول خدایی ممنونممنووووون

مهسا
مهمان

وای خسته نباشید خیلی داستانتون و دوست دارم

lulu
مهمان

سلام مohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifیریم که شاهد باشیکم طلسمو توروخدا زود بذار ممنونم

fatima_p
مهمان

با اینکه تکاری بود ولی مرسی بازمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

ezma
مهمان
ezma
مهمان

منو باش ذوق کردم این تکراری بود کهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

wpDiscuz