هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep24

 

من اومدمممممم،دستمال کاغذیو آبقند کنار دستتون باشه ಠ_ಠ

سلااام عزیزانم زیاد وقتتونو نمیگیرم فقط یه مورد هست که میخوام بهش اشاره کنم.
پایین داستان یه کادر به عنوان بیوگرافی هست دقیقا بالای اون کادر سمت راست نوشته پسندیدن مطلب.قرمز کردن اون نوشته زحمتی برای شما نداره ولی روی پنل و داستان من تاثیر گذاره، پس اگه فیکمو دوست دارین و تعقیبش میکنین روی اون نوشته بزنین که منم خوشحال بشم.(^~^)

.

.

قسمت24(حقایق)

.

:((شما دوتا حالتون خوبه؟؟))
:((اوهوم))
لوهان هم مختصر سرشو به نشونه ی تایید تکون داد،ولی به نظر نمیومد جوابمون هیونگ رو راضی کرده باشه.شام زیر نگاه سنگین ییشینگ هیونگ گذشت و من بهش حق میدادم اینقدر کنجکاو باشه ،چون خودمم هنوز نتونستم این تغییرات فاحش رو تو رفتار لوهان باور کنم.
بعد از شام سه نفره روی کاناپه نشستیم و یه فیلم سینمایی اکشن دیدیم،ولی الان که فکر میکنم بجز صدای شلیک گلوله ها هیچی از محتوای فیلم یادم نمیاد چون بیشتر از صدای کاراکتر های فیلم صدای دونگهه تو گوشم بود.

+بهم گفتن هیچ چاره ای جز پیدا کردنش نداریم،همونطور که از دستش دادی باید به دستش بیاری.خیلی خودمو به این ور اونور کوبیدم تا بلکه یه نشونه ای بهم بدن ولی گفتن زمانش برسه خودش ظاهر میشه و از اونجایی که مدت مشخص سر اومده احتمالش خیلی زیاده امروز فردا سر و کله ی جیون پیدا شه
-اون دیگه چرا؟!
+یادت رفته نصف مسئولیتتو اون به عهده گرفته؟اومدنش به نفعمونه چون دستمون باز تر میشه
-خوابم درست بود مگه نه؟؟باز آسیب دیدی؟
+من از خودم مطمئنم سهون اینقدر نگرانم نباش

:((سهونا~))
:((بله؟))
:((میگم میشه کمک کنی لوهانو ببریم اتاقش بخوابه ؟؟))
:((اوه البته))
هر دومون زیر یکی از بازوهای لوهانو گرفتیم و به سمت اتاق راه افتادیم.
:((فیلمش زیادی طولانی بود ظاهرا حوصلش سر رفته و خوابیده))
:((منم چندان اهل فیلم نیستم،چندین بار با دونگهه خواستیم فیلم ببینیم ولی من هر دفعه تو تیتراژ اولش خوابم برده))
:((وای خدای من…حتی عصر هم بخوای فیلم ببینی اوضاعت همینه؟؟))
:((اغلب اوقات همینطوره))
ییشینگ خندید و با دست آزادش در اتاق لوهانو باز کرد،روی تخت خوابوندیمش و روش پتو کشیدیم.وقتی از اتاق خارج شدیم ییشینگ گفت
:((از یه طرف خوشحالم و از طرف دیگه متعجبم که چطور رابطتت تو این مدت کوتاه اینقدر با لوهان خوب شده))
:((فکر کنم فقط زیادی باورش کردم))
◽◽◽◽◽◽◽◽

لب تابمو خاموش کردم و کتابامو بستم ساعت حدود یازده و نیم شده بود و کم کم باید میخوابیدم.
عینکمو در آوردم و به سمت سرویس بهداشتی راه افتادم.
صورتمو چندین بار با آب سرد شستم و بعد مسواک به اتاقم برگشتم.
به محض ورودم اول یه سکته ی ناقص کردم چون وقتی اتاقمو خالی ترک کردم موقع برگشتم یکی رو تختم پشت به در دراز کشیده بود.
میدونستم کسی جز لوهان نمیتونه باشه پس آروم لباس خوابمو پوشیدم و طرف دیگه ی تخت دراز کشیدم.
با بالا پایین شدن تشک متوجهم شد و به سمتم برگشت.
یکی از دستامو زیر سرم گذاشتم و بهش زل زدم.
این کارای ناگهانیش درسته خیلی متعجبم میکرد ولی نمیتونم حس خوبی که بهم دست میده رو انکار کنم.همین که میدونم تو این مدت کوتاه تونستم اعتمادشو جلب کنم برام با ارزشه.جانگ لوهان فقط به من اعتماد داره،فقط به من…
:((چرا چیزی نمیپرسی؟))
در حالی که تماس چشمیمون رو یه لحظه هم قطع نمیکرد با زمزمه پرسید.
:((این دو روز به قدری اعصابم خورد بود که موضوع به این مهمیو فراموش کردم،خب اون یه روزو در نظر نگیر))
:((نمیشه حق سه تا سوالت از دست رفته))
:((هوف پس سهم امروزمو استفاده میکنم هنوز یه ربع وقت دارم))
مثل من دستشو زیر سرش گذاشت و منتظر سوالم موند.
:((دیروز ناراحتت کردم؟))
:((نه))
:((پس چرا اونطوری نگاهم میکردی؟))
:((چون اون روز زخمی نشده بودم))
:((خودت نمیدونی کی زخمی میشی؟؟))
:((معمولا موقع غروب خوابم میبره و وقتی بیدار میشم اون زخمها هستن))
نفسم تو سینه حبس شد و مات و مهبوت نگاهش کردم
:((چرا اینطوری میشی؟))
:((روانشناسی که مامانم منو پیشش برده بود گفت احتمالا وقتی میخوابم مثل خوابگردا بیدار میشم و خودمو خط خطی میکنم))

:((ولی اون زخما جایی نیستن که دست خودت برسه!!))
با قیافه ی ناراحتی نگاهم کرد و کمی بعد پشت به من خوابید.
میدونستم این کار یعنی سهمیه ی سوالم تموم شده.
ولی باید امشب همه چی رو میفهمیدم.
دستمو روی کمرش گذاشتم و بلیزشو کشیدم بالا.بر خلاف انتظارم جلومو نگرفت و منم با نوک انگشتام بدن نحیفشو نوازش کردم.انگشتام رو هر یک از زخم ها کشیده میشد و حس میکردم خودمم دارم عذاب میکشم.
از پشت توی گوشش خم شدم.
:((بیا همین امشب همه چیو برام روشن کن،من میتونم کمکت کنم مطمئن باش))
سرشو به علامت نه تکون داد و چشمهاشو بست.

انگشتامو روی بازوش حرکت دادم و مچشو گرفتم.سرشو کمی عقب برگردوند و با حالت (چیکار میکنی ؟!)نگاهم کرد.
مچشو بالا آوردم و جلوی چشمش گرفتم.
:((ساعت دوازده شبه و شروع فردا،پس میخوام از حق پنج تا سوالم استفاده کنم جانگ لوهان))

بدون اینکه منظوری داشته باشم لحن و حرکاتم اغواگرانه بود! اما الان حاضرم از هر ترفندی برای فهمیدن موضوع استفاده کنم.
نفس عمیقی کشید و به سمتم برگشت
:((خیلی خب))
ولی چون قبلش به کمرش چسبیده بودم موقع چرخشش تو نزدیک ترین حالت ممکن بودیم!!
دستشو رو شونم گذاشت و کمی عقب هلم داد.منم سریع خودمو عقب کشیدم تا راحت باشه.

:((از کی داره این اتفاق میوفته؟))
:((دقیقا از وقتی رفتیم چین،سیزده سالم بود.))
:((اولین بار چجوری این اتفاق برات افتاد؟))
:((روز اولی که به چین رفتیم و تو خونه ی جدیدمون ساکن شدیم من و بچه های همسایه تا عصر یه عالمه بازی کردیم ولی من برای اولین بار حس میکردم وسط روز خوابم میاد.
پس بازیو ول کردم و رفتم اتاق خودم ،نمیدونم چقدر خوابیدم اما وقتی بیدار شدم ییشینگ با چشمهای از حدقه در اومده بهم نگاه میکرد و خیلی نگذشت که مامانمو صدا زد،من هنوزم نمیدونستم چه خبره که با جیغ مامانم به خودم اومدم.
تازه تازه داشتم درد پاهامو حس میکردم و وقتی نگاهشون کردم با بریدگی هایی سراسر کف پام مواجه شدم.
بعد این داستان ادامه پیدا کرد ،همیشه تا زیر گردنم زخم میشه و دوباره از اول کف پا تا زیر گردن
به اندازه ی روزهای زندگیم روی بدنم زخم دارم از اون موقع.))
:((برخورد خانوادت چی بود؟))
:((به تعداد موهای سرم وقت مشاوره و روانشناس برام گرفتن،حتی فکرشم نمیتونی بکنی چقدر اذیت کنندس یه بچه ی سیزده چهارده ساله از این مشاور پیش اونیکی مشاور بره و بدتر از همه انگ دیوونگی بزنن بهش.در حالی که حتی خودشم نمیدونه چه مرگشه.))

:((اوه خدای من))
نفسم تو سینه حبس شده بود و فقط یه سوال دیگه داشتم که مطمئن بشم.
:((لوهان،زمان دقیق برای زخمی شدنت داری؟))
:((به ساعت نه ولی هر روز موقع غروب بی اختیار خوابم میگیره و بعدش))
:((دیگه هیچی نگو)) سریع بغلش کردم .
:((ها؟!))
:((بیا بخوابیم فردا یه عالمه کار داریم))
:((سهون چته؟!))
:((خوشحالم که بهم اعتماد کردی)) تقلا میکردم اشکهامو تو چشمهام نگه دارم ولی نفس کشیدن هر دقیقه برام سخت تر از قبل میشد.
با حس کردن لمس شدن کمرم و صدای آرومش دم گوشم شوکه شدم و نفسم تو سینه حبس شد
:((عیبی نداره پیش من گریه کنی.میخواستم باهات همراهی کنم ولی اشکهامو خیلی وقت پیش ریختم))

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 55 نظر 25 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
ghazal
مهمان

من به شخصه یه نظریاتی دارم مشتاقم ببینم درستن یا نهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

kimkaijun
مهمان

اخی الهی لوهانی چه قشنگ بود من عاشق هونهانم خییلی خوبن
عالیه عالی مرسی که داستانشو نوشتی و خسته هم نباشی

bhr_iam
مهمان

akh ke luhan daghunm kard hata tasavore inke zendegim intori bashe hm sakhte adam hamechio az dast mide be jorme gheire adi budn khoshhalam ke sehun umad tu zendegisho darkesh kard
merci awli bud

narsis69
مهمان

خیلی خوب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
عزیزم،لوهان،چقد واسش سخته که درمورد مشکلش حرف بزنه.واقعا دردناکه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifهرچند خود سهون هم مشکلاتی داره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
واااای،چرا اینقد رابطه ی سهون و دونگهه مرموزه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

tina
مهمان

خیلی عالی و فوق العاده بود

ناهید
مهمان

لوهان همونه …. همونی که دونگهه داشت در موردش به سهون میگفت … وااااااااااااااای خدای من … عجب هیجانی

فقط اینکه یعنی قبلا همدیگرو میشناختن …. البته اینا همش در حده حدس و گمانه
اگه با توجه به رفتارای سهون اینجوری برداشت کنیم که خودشم از همون سن اینجوری شده پس ممکنه این حدسم درست باشه

چرا انقدر خوب بود آخه این قسمت …. مرررررررررررررسی عقشم … خسته نباشی مای هانی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

b.boom
مهمان

ای بابا ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifاین یهون اگه همچین کارایی با ادمایه معمولی کرده بود الان طرف سه قلو حامله بودا!

Anahita
مهمان

خیلییی کنجکاوم بدونم دقیقا لوهان مشکلش چیهههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
عالیییی بوددد قسمته بعدو زود بزاررر پلیززززز
مرسییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

فاطی
مهمان

سلام :)
خیلی خوشحالم که دوباره اینجایی
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی چه قسمتی بووووووووووووووووووووود من هنوزم دلم بغل لوهان میخوااااااد چه کنم آخه ای خداااا ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
هییییی روزگار
بیخیل خخخخخ
خیلی خوب بود عزیززززم من شدیییید منتظرم

Baran ^^
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifاجی خیلی کم بود من بازم میخوام ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifزودتر بزارohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Admin ♛ MehXingSoo LeeNushKyu
ادمین

اوه مای گاد ? چرا یه حسی به من میگه لوهان و سهون شبیه همن ؟ عاغاااا مغز مرا درگیر بکردی…
مرررسی ددیمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

فاطمه
مهمان

چه قدر جذابه !!!!
لوهان چشه یعنی ؟؟؟
وای خدا ادامشو بنویس لطفا

sahelam
مهمان

دیگه واقعا دلم می خواد بدونم چه بلای سر لوهان اومد اصلا این بیماری چیه
مرسی زودتر قسمت بعدی رو بزار بازم ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

fatima_p
مهمان

من نمیدونم کامنت گذاشتم یا نه برا همین دوباره میزارم .____.
لولو جدی جدی طلسم شده ینی؟؟؟؟ .______.
ای هوااااار ._____.
دونگهه هم خیلی عجیب غریبه اصلا درکش نمیکنم هیچی نمیفهمم ازش .________.

مرسیییییی عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

amber
مهمان

اخی الهی چه رمانتیکن اینا
عاشق این پاراگراف اخر شدم
مرسی خسته نباشی .
عالی بود.

Setayesh
مهمان

لولو طلسم شده؟؟؟ مرسی عزیزم

fojika
مهمان
M.A
مهمان

عررررررر یعنی لولو بچم طلسم شده؟؟؟ وقعنی؟؟؟ کدوم دیوثی (ببخشیدا) طلسم کرده طفل معصوممو؟؟؟؟
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
این دونگهه دقیقا چیکار میکنه؟؟؟ این خاله سهون دقیقا چه مرگشه من متوجه نشدم هنوز
مرسی گلم ادومه ادومه

ژاله
مهمان

چ خوب که اپ شد….
یعنی لوهان طلسم شده؟
من هنوز نفهمیدم دونگه پی چ کاری رفته بیرون

wpDiscuz