قسمت بیست و پنجم داغ داغ از تنور در اومد بفرمایین ادامه ಠ_ಠ

سلاااام به عزیزان دل،طبق قول و قرار هامون دارم زود زود آپ میکنم.و بسی ممنونم از اون چهل و پنج نفری که به حرفم ارزش قائل شدن و لایک کردن.نویسندتون کلی دوستتون داره (♥️ω♥️*)
.
.
.

قسمت 25 (بد عادت)
.
.
قطعا هیچ بد مطلقی وجود نداره؛
اثرات هر اتفاق حداقل دو حالت داره،کمی به نفعته و کمی به ضررت…
شاید بیدار شدنمون با صدای بابا یه اتفاق بد بنظر بیاد ولی خوبیش اینه که مجبور نیستم بعدش چیزیو توضیح بدم.
و آره اون دوتا مارو سوپرایز کرده بودند.
در حالی که ما برای فردا عصر منتظرشون بودیم با صداشون بالای سرمون از خواب بیدار شدیم.
و قیافه ی نگران مامانی یحتمل بخاطر پیدا نکردن لوهان تو اتاقش بود وگرنه چه دلیلی برای نگرانی داره ؟؟!
جالب اینجاست لوهان بعد فهمیدن حضور مامان و بابا تو اتاق حتی زحمت رفتن به اتاقشم به خودش نداد و دوباره خوابید.برعکس من که به نوعی هول کرده بودم و دست و پام به هم پیچیده شده بود!
وقتی با جمله ی :((فعلا بخوابید صبح حرف میزنیم.)) ترکمون کردن به زور تونستم یه نفس عمیق بکشم.
بی دلیل داشتم تا مرز خفگی پیش میرفتم و دوباره صدای لوهان بود که به آرامش دعوتم میکرد.
:((بگیر بخواب اوه سهون فردا بهش فکر میکنیم.))
دستشو کنارش کوبید و منتظرم شد. حرفش در نظرم جذاب جلوه کرد و بی معطلی کنارش دراز کشیدم.چشمهامو بستم و برنامه ی فردامو از ذهنم گذروندم.
اون گفته بود (فکر میکنیم) پس نمیخواد روششو عوض کنه…جانگ لوهان با منه.با من.
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
طبق معمول به محض باز کردن چشمهام تو تخت به دنبال لوهان گشتم ولی دوباره طرف دیگه پر از خالی بود.سرد و بی روح ،مثل اینکه هیچوقت طرف دیگه ی تخت پر نبوده…
از تخت بلند شدم و به تماشای این صحنه ی آزار دهنده پایان دادم.هر چی که باشه اون هنوزم اینجاس دقیقا به فاصله ی یک دیوار.
و متاسفانه با دیدن ساعت متوجه شدم دوباره دیر کردم.آه لوهان چرا وقتی بیدار میشی منم بلند نمیکنی آخه؟!!
با هزار زحمت در عرض پنج دقیقه حاضر شدم و رفتم پایین ،مامان و بابا رو از پشت سر بغل کردم و از جلوی لوهان شیرینیشو برداشتم و پریدم بیرون .
تو راه در حالی که کیکمو میخوردم با دونگهه تماس گرفتم و سپردم بعد کلاس منتظرم باشه دقیقا تو همون لحظه ماشین سفید آشنا جلوم ترمز کرد.
:((آقا خوشگل شلخته بپر بالا.))
:((دونگهه عاشقتم پسر))

مثل بچه های ذوق مرگ شده دو سه بار بالا پایین پریدم و خودمو انداختم تو ماشین.
:((از کجا میدونستی دیر کردم؟))
:((چون از صبح منتظرتم))
:((هی،چیزی شده؟))
:((نه اومده بودم دنبالت و بعدش نخواستم تنها برم،بگو بعد کلاس چی میخواستی برام تعریف کنی))
:((الان تازه از خواب بیدار شدم و مغزم درست کار نمیکنه که ریز به ریز توضیح بدم فقط فکر کنم به اون انگشتر نیاز داشته باشم))
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
:((سهونا))
:((جونم بابایی))
:((بیا یکم حرف بزنیم))
:((چیزی شده؟))
:((بیا میگم))
پشت سرش وارد آشپزخونه شدم و رو یکی از صندلی ها نشستم.
:((بابا راستشو بگو من تحمل شنیدنشو دارم.))
:((تحمل شنیدن چیو؟! -_-))
:((که قراره صاحب یه نی نی کوچولو بشیم(♥️ω♥️*)))
به محض شنیدن حرفم از اونیکی طرف میز بهم حمله کرد ولی صندلیمو کشیدم عقب و از دستش فرار کردم.
:((پسره ی عوضی،کی میخوای آدم بشی))
:((اهم معذرت))
و در نهایت ادب برگشتم سر جام،ولی همین لبخند بزرگی که رو لب هر دومون بوجود اومده بود دلخوشم میکرد.
:((خب نمیخوام بیخودی بحثو بپیچونم پس یدفعه میریم سر اصل مطلب،چرا لوهان تو تختت بود؟))
:((میفرستادمش رو مبل بخوابه؟))
:((سهوناااا))
:((باشه باشه میگم؛ با اجازتون دیشب داشتیم باهم حرف میزدیم و اونقدر حرف زدیم که خوابمون گرفت همونجا))
:((چی؟!))
:((میدونم خیلی عجیبه ولی تونستم باهاش دوست بشم و رفتار اونم متقابلا باهام خوب شده))
و یه قیافه ی از خود راضی گرفتم.
:((اینکه عالیه،چطور تونستی؟؟!!!.))
:((از جذابیتم استفاده کردم))
و با یه چشمک از جام بلند شدم.
:((کجا،هنوز میخواستیم حرف بزنیم.))
:((منم عاشقتم و میخوام باهات وقت بگذرونم عزیزم ولی از خستگی چشمام داره بسته میشه))
به سمت در آشپزخونه که برگشتم مامانی وارد شد.
:((سهونا با کی حرف میزنی؟!))
:((مامانی نگران نباش ردش کردم، بهش گفتم من با مردای متاهل کاری ندارم ))
:((اوه سهوننننن))
با هشدار بابا از آشپزخونه با سرعت هر چه تمام زدم بیرون.
در حالی که از صدای خنده ی مامان و بابا مثل یه ملودی گوش نواز لذت میبردم به سمت اتاقم رفتم.
من خوشحالشون میکنم و این بهم حس خوبی میده.
از کیفم جعبه ی کوچیکو برداشتم و به سمت اتاق لوهان رفتم.
دوباره خوابیده بود و قبل اینکه خودمم پیشش خوابم ببره سریع جعبه و زیر بالشش گذاشتم و به اتاق خودم برگشتم.
امیدوارم بتونم تو رو هم خوشحال کنم لوهان…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
به محض بیدار شدن خودمو به اتاق لوهان رسوندم.
هنوز بیدار نشده بود. روی تخت نشستم و شروع کردم به چک کردن بدنش.با اینکه آروم تکونش میدادم ولی بیدار شد و خواب آلود نگاهم کرد.
:((سهون))
از خوشحالی بغلش کردم و در حالی که به خودم میفشردمش دم گوشش زمزمه کردم
:((زخمی نشدی لوهان،آه خدای من تو سالمی.تو زخمی نشدی))
لوهان خودشو ازم جدا کرد و یقشو آورد ‌پایین و حق با من بود،اون زخمی نشده بود.
:((ولی چطور؟!))
:((داری خوب میشی،این عالیه))
:((هنوزم نمیتونم باور کنم!))
:((مگه دیروزم همینطوری نبود؟شاید مشکلت داره حل میشه.))
:((امیدوارم همینطور باشه))
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
:((میخوام واسه یه مراسم دعوتتون کنم))
سر میز شام از سکوت بوجود اومده سواستفاده کردم.مامان با کنجکاوی پرسید
:((چجور مراسمی؟))
:((میدونید ما هر سال تو دانشکده یه گزینش برگزار میکنیم تا افراد لایقو بورس کنیم و شاگرد منم امسال تو رقابت شرکت میکنه و رقیب های سر سختی هم داره،در کل جشواره ی امسال جذابه و اگه میخواین میخوام براتون جا رزرو کنم.))
سهون:((همون پسره که براش کلاس خصوصی میذاشتی؟))
:((آره خودشه))
:((بنظرم که دیدنیه))
بابا نظر مثبتشو گفت و بقیه هم موافقت کردند.
میخوام ثمره ی تلاشمو ببینن و‌ شاید هم بخوام یجورایی با شریک زندگیم آشنا بشن…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
نزدیک به یه ساعته دارم روی تخت غلت میزنم ولی هر کاری میکنم خوابم نمیبره.
سرمو به طرف خالی تخت میچرخونم و دلیل بی خوابیمو میفهمم.
سریع بلند میشم و به سمت اتاق لوهان حرکت میکنم.وارد اتاقش میشم و کنار تختش روی زمین میشینم.فکر کنم الان دیگه خوابم بگیره ولی هنوز موفق نشده بودم بخوابم.
به سمتش برگشتم و چهره ی آرومشو تماشا کردم.بی خجالت یکی از دستاشو بین دستام گرفتم و روی صورتم گذاشتم.
کم کم داشت خوابم میبرد که حس کردم انگشتاش داره نوازشم میکنه و کمی بعد صدای گرفته و خواب آلودش به گوشم رسید.
:((اوه سهون چرا مثل گربه هایی که یبار از دست آدم غذا میخورن و دیگه ول کنش نیستن رفتار میکنی؟!))
:((من زود عادت میکنم و خیلی زود وابسته میشم جانگ لوهان.))
:((صفت خیلی بدیه))
:((همینطوره))

 

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)