هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep26

سلاااااام عزیزانم بفرمایید ادامه واسه خوندن یکی از حساس ترین قسمتهای طلسم…

تو دو قسمت جداگانه OST داریم که هر کدومو تو قسمت مربوطه برای دانلود گذاشتم .امیدوارم لذت ببرید. در ضمن لطفا طلسم رو به دوستاتون معرفی کنین تک خوری کار خوبی نیستಠ_ಠ.

.

.

قسمت26(آشناهای قدیمی)

.

#
:((خودتم میدونی که موفق میشی مگه نه؟))
:((حالا که فکر میکنم…نه نمیدونم!))
:((چرا همچین فکری میکنی؟))
:((اونا خیلی قوی ان ییشینگ،من چندین سال دور از پیانو بودم ولی اونا مشخصه حتی یه لحظه هم از تمرین دست نکشیدن،چطور انتظار داشته باشم در مقابلشون برنده بشم))
:((انتظار نداشته باش ،باور کن.اونا هیچ خصوصیت غالبی نسبت به تو ندارن،و تو تلاشتو کردی مهم همینه که تموم انرژیتو روی این کار گذاشتی میفهمی چی میگم؟))
:((نه))
:((بیا به هم بزنیم))
:((چی؟!))
:((وقتی تشویق جوابگو نیست مجبورم با تهدید حواستو جمع کنم))
:((شوخی کثیفی بود))
:((من با آدم بی اراده نمیتونم زندگی کنم ،این یه حقیقته.))
:((چی؟!زندگی؟؟چی گفتی))
قبل از اینکه سوالشو تکرار کنه از ماشین پیاده شدم و به سمت حیاط دانشکده راه افتادم.
:((یااا،استاد جوابمو بده))
:((جوابت منم ،پس دنبالم راه بیوفت بچه))
:((شت…))
غر غر کنان پشت سرم راه افتاد و باهم وارد ساختمان شدیم.
اول صبحی دانشکده خلوت بود ولی چند ساعت بعد مطمئنا جای سوزن انداختن پیدا نمیشد چون کارهای تدارکاتی برای مسابقه شروع میشد و علاوه بر دانشجو های خود دانشکده یه عالمه هم مهمان داشتیم.
جونمیون رو به اتاق خودم بردم تا زمان شروع مسابقه همونجا بمونه.
دور تا دور اتاقمو بررسی میکرد و سرشو به نشونه ی رضایت تکون میداد ،منم در این حین دو فنجون قهوه درست کردم تا به خودمون بیایم.
وقتی صدای قدم هایی که به کف اتاق برخورد میکرد قطع شد خواستم برگردم تا ببینم کجاست ولی با حس دست هایی که دور کمرم حلقه شد نیازی به این کار پیدا نکردم.
:((جونا))
:((حتی شوخیشم قشنگ نیست،میفهمی؟من نمیخوام به هیچ وجه از دستت بدم))
:((گفتم که…))
:((اگه ببازم باهام به هم میزنی؟؟منظورت واقعا اینه؟))
:((میخوای همینطوری بمونیم؟؟پس سعی کن برنده بشی))
:((اگه نشدم؟!))
دستاشو از دور کمرم برداشتم،بغلش کردم و گذاشتمش رو میز کنار قهوه ساز.با انگشتم صورتشو بالا آوردم و تو چشمهاش زل زدم.
:((چرا به جنبه ی بدش نگاه میکنی؟؟تو اینو در نظر بگیر که برنده شدی و من به عنوان جایزه میبرمت رستوران و تو هرچی دلت بخواد از من تقاضا میکنی و من همشونو برات انجام میدم،خودشم با کمال میل))
:((زندگی همیشه اینقدرام روشن نیست))
:((در حدی که تو تصور میکنی هم تیره نیست.پس بیا گرگ و میش تصورش کنیم.تو برنده میشی و من بجای رستوران میبرمت دکه ی کیک ماهی فروشی کنار رود هان))
:((من تسلیمم)) با خنده دستاشو بالا برد.
:((پس بریم قهوه هامونو بخوریم))
و قبل از اینکه تکون بخورم با بوسه ای که روی گونم فرود اومد همونجا خشکم زد.
:((این چی بود؟))
:((بوسیدن از روی گونه به معنی تشکر بود ،یادت رفته؟))
نه یادمه،فقط منتظرم ببینم کی میخوای قلبمو ببوسی جونا…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

:((لوهان))
صدایی از اونور خط نمیومد .
:((لوهاااان))
:((بله؟))
میدونم شوکه شدی که برای اولین بار بهت زنگ زدم،ولی چون نمیتونستم بیام خونه خواستم تو تلفن بهت بگم))
:((چیو بگی؟))
:((توام با مامان و بابا بیا واسه مراسم))
:((نمیخوام،بهتون خوش بگذره))
:((لو…))
:((درس دارم سهون،میخوام قطع کنم))
و قبل از اینکه منتظر جوابم باشه منو با بوق های ممتد تنها گذاشت.
:((میدونستم قبول نمیکنه))
:((ضرر که نکردی،عمو بهم زنگ زد و گفت کمی زودتر بریم .))
:((چرا زودتر؟!))
:((مثل اینکه یه مهمون ویژه دارن،میخواد ما ازش پذیرایی کنیم))
سوار ماشینش شدیم و به طرف دانشکده راه افتادیم.
:((دونگهه من نمیدونم باید از این به بعد باهاش چه رفتاری داشته باشم))
:((تا حالا هر طوری که پیش رفتی ادامه بده))
:((اون حق نداره بفهمه که اینهمه سال داره چه بلایی سرش میاد؟؟))
:((سهون این مسئله چیزی نیست که هر کسی بتونه باور و هضمش کنه خودت میدونی))
:((بنظرت کسی که سالها با انگ دیوونگی زندگی کرده هم براش سخته؟؟))
:((نمیدونم،واقعا نمیدونم.امیدوارم خودت موقعیت مناسبو تشخیص بدی و هروقت لزومشو حس کردی براش توضیح بدی))
:((هیونگ))
:((هوم؟))
:((بعد از پنج سال چی باعث شده برگردی دانشکده؟))
:((عمو و مامان مجبورم کردن،در واقع خودم هم دوست داشتم برگردم،دلم واسه شاگردام تنگ شده اما الان شرایط متفاوته نمیدونم چرا ولی مامان واسه عموم شرط گذاشته فقط در صورتی که مدیر بخش هنری شدم اجازه دارم برگردم و خیلی جالبه که عمو هم قبولش کرده ولی خب…من نمیخوام مسئولیتشو به گردن بگیرم))
:((طبیعیه که از همچین چیزی فراری باشی.به حد کافی تموم این سالها بار مسئولیت منو به دوش کشیدی…))
:((اینطور نیست…))
:((البته که هست))
البته که هست دونگهه ،متاسفم.
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

#
موقع شروع این کار هیچوقت فکر نمیکردم روزی تو این وضعیت باشیم؛طوری که برای رفع استرس شاگرد محبوبم(!) روی سینم بخوابونمش و موهاشو نوازش کنم.
به این مسئله بارها فکر کردم که چی باعث شد بخوام چنین رابطه ای باهات برقرار کنم و تنها جوابی که به ذهنم میرسه اینه که بهت ترحم کردم.
اعترافش سخته ولی نمیتونم سر خودم کلاه بذارم…درسته بهت ترحم کردم ولی الان از این تصمیمم خوشحالم ،خوشحالم که تنها قایق نجاتت از یه کشتی مخروبه شدم…
این حس…خیلی خاصه؛باعث میشه احساس با ارزش بودن بکنم و این حس به تنهایی میتونه منجر به این بشه که عاشقت بشم…
با حرکت دو تا دست رو گردنم حواسمو به جونمیون دادم.با دیدن نگاهم نفسشو داد بیرون و لبخند زد.
:((اونقدر آروم نفس میکشی که یه لحظه ترسیدم…))
دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و شقیقه شو بوسیدم.
:((نگران نباش،امروز هیچ اتفاق بدی نمیوفته))
البته امیدوارم…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
:((خیلی خب نفس عمیق بکش،آروم باش و بدون استرس وارد سالن شو.بعدش به گروه داوری که میزشون وسط جمعیته تعظیم کن و پشت پیانوت بشین.همینقدر ساده…بقیه شو خودت بلدی و من مطمئنم محشر اجرا میکنی .))
نگاه نگران و نامطمئنشو با لبخند اطمینان بخشم جواب دادم.
پاپیونشو صاف کردم و موهاشو جوری که به هم نریزه نوازش کردم.
ازم جدا شد و به سمت راهرو رفت ولی وسط راه برگشت و بغلم کرد.دستامو دورش حلقه کردم و تو گوشش گفتم موفق میشه.
بعد چند لحظه ازم جدا شد و از پله ها بالا رفت
منم سریع به طرف سالن اجرا رفتم و رو یکی از صندلیهای خالی نشستم.
قطعه ی اول نقطه ی قوتشو به کار بردیم و از آثار شوپن انتخاب کردیم.این مرحله باید از بین هفت شرکت کننده پنج تاش قبول بشن و من میدونم که جون این مرحله رو به آسونی رد میکنه.به عنوان اجرای پنجم انتظار اینهمه تشویق و استقبالو نداشتم ولی ظاهرا مردم هم این پسرو پسندیدن.
من بهش اعتماد دارم.
ohsehun40-42 (2)
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
در طی دو اجرای بعدی و زمان تصمیم داور ها ما تو اتاق استراحت مشغول حرف زدن بودیم و با اینکه اجراش بی نظیر بود ولی میترسید و این ترسشو بروز میداد و من نمیخواستم اجرای بعدی چنین حسی داشته باشه چون قطعه ی بعدی شدیدا سخت و حساس بود و البته رقابت شدیدتر…
در طی اون یک ساعت و بیست دقیقه ی کذایی پیش مامان و بابا رفتیم و اونارو با جونمیون آشنا کردم.خبری از سهون نبود ولی مامان و بابا میگفتن قرار بود بیاد و لوهان…البته که نمیومد اگه چنین انتظاری داشتم این حماقت من بوده نه کم لطفی اون…
نتایج باب میلمون اعلام شد و طبق قرعه کشی جونمیون اولین اجرا تو دور دوم بود. آرامششو تحسین میکردم و میدونستم این قسمتو هم با موفقیت طی میکنه ،البته اگه قیافشو موقع مواجه شدن با همراه سهون نمیدیدم.
:((جونا،چیزی شده؟؟))
ولی اون بدون هیچ واکنشی فقط به صورت دوست سهون زل زده بود و البته در ادامه به بازوهای به هم قفل شدشون…
:((خوشحالم که بعد اینهمه سال میبینمت کیم جونمیون))
و غریبه دستشو به سمت جون دراز کرد اما تنها واکنشی که دریافت کرد نگاه های عمیق و آزرده ی جون به خودش بود.
بخاطر اینکه هر چه زودتر جوّ به وجود اومده آروم بشه در حالی که کمر جونمیون رو نوازش میکردم از سهون پرسیدم
:((ظاهرا دوستت شاگردمو میشناسه سهونا))
و با این جمله جونمیون نگاه های متعجبشو به من دوخت.
:((اوه تو برادر کوچیکه ی منو نمیشناسی ،بذار معرفیتون کنم.سهون برادر کوچیکه ی منه و همراهش هم…))
سهون سریع ادامه ی حرفمو آورد:((دونگهه پسر خالمه))
و اونو به طرفم هدایت کرد،باهم دست دادیم و من هرچه سریعتر کنجکاوی خودمو ابراز کردم.
:((نمیدونم چرا ولی قیافتون بنظرم خیلی آشنا میاد))
:((ولی من شمارو کاملا میشناسم آقای جانگ.شما هم دورادور منو میشناسین مطمئنا.من همون چویی دونگهه ی سابق هستم.))
:((اوه خدای من باعث افتخاره که از نزدیک باهاتون آشنا شدم،ولی شما با جونمیون…))
:((جون شاید منو یادش نیاد چون اون دوره کم سن و سال بود.من استاد پیانو ی این پسر فوق العاده بودم.))
و با این حرف همه چیز برام روشن شد.مثل فیلمی که رو دور تند گذاشته بشه. چویی دونگهه همون معشوق قدیمی جونمیون بود،همونی که باعث تمام مشکلاتش شده بود و خدای من،من اجازه دادم اونا همدیگه رو ببینن…
قبل از اینکه اوضاع قمر در عقرب بشه دست جونمیونو به سمت اتاق استراحت کشیدم و از سهون و دونگهه خداحافظی کردم.
به محض رسیدن به اتاق جونمیون رو نشوندم و خودم روبروش زانو زدم.
بهم نگاه نمیکرد،در واقع هیچ جا رو نگاه نمیکرد،نگاهش رنگ سرد و بی روح قبلی رو گرفته بود میدونستم بزرگترین شوک زندگیشو تو یکی از حساس ترین لحظات عمرش تجربه کرده.
و من برخلاف تموم زندگیم تو چنین شرایطی دست پاچه بودم.
دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و پیشونی هامونو به هم تکیه دادم.
:((جونا به من نگاه کن.)) ولی نتیجه ای نگرفتم.
:((جون الان نمیتونی اینطوری باشی تمومش کن و زحماتتو به باد نده،تو الان باید…))حرفم با صدای ضعیفش قطع شد.
:((منو بب*س))
:((باعث خجالته ولی به عنوان یه مرد بیست و هشت ساله بلد نیستم چجوری بب*سمت عزیزم.))
ولی دستهایی که دور صورتمو گرفتن با جوابشون قانعم کردن. اون بهم یاد میده…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

به این نتیجه رسیدم که با فرستادن جونمیون روی اون صحنه و خودشم با اون روحیه بزرگترین اشتباه زندگیمو انجام دادم…

بجای قطعه ی باخ با قطعه ی بتهوون مواجه شدیم و بجای یه اجرای ده دقیقه ای اون میخواست یه اجرای پونزده دقیقه ای اجرا کنه.

ohsehun40-42 (2)

از این لحظه به بعد هیچ کاری ازم ساخته نبود و جونمیون داشت قطعه ای اجرا میکرد که حتی تمرین هم نکرده بودیم.میدونستم با این کارش حذف شدن از لیست فینالیست هارو به جون خریده پس به صندلیم تکیه دادم و از گوش دادن به مهتاب غم انگیز لذت بردم.

بعد از اتمام اجرا با نهایت سرعت به سمت اتاق استراحت دویدم و با صحنه ای مواجه شدم که همه ازش متنفرن.اون بغل یکی که من نبودم گریه میکرد و من فقط یه تماشاگر بودم!

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 61 نظر 5 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kimkaijun
مهمان

اخی الهییی چه قشنگ بود هعی جون خوشگلم تو بغل کی داره گریه میکنه
از اولشم یه حسی بهم میگفت جونمیون قبلا عاشق دونگهه بوده
عالی بود عالی عالی مرسی و خسته نباشی
به لطف تو و داستانات احساسات خیای قشنگی بهم منتقل میشه و بیشار از قبل به موسیقی علاقم از قبل بیشترش شده واقعا عالی نوشتی عاشق موسیقی بودم و بیشتر عاشقش شدم

bhr_iam
مهمان

oh donghae ostade ghadimish bud…delm vase suho sukht kheili azab mikeshe
merci khaste nabashi

narsis69
مهمان

وااااای.عالی بوووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
چه سوپرایزی.دونگهههه؟ جونمیون؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
آخی.چرا سوهو رفت بغل یکی دیگه،که احتمالا دونگهه بوده؟ییشینگ بچم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifفایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

sara 13
مهمان

اوکییییییییییی … بگذارین برم دونگهه رو بکشم راحت شم !
عالییییییییی

ساحل
مهمان

اقااااااااااا گنگگگگه من نمیفهمم چی شده اقلا یر لو چ بلایی اومده یا چرا یهون عروبا خوابه.؟؟.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.؟؟؟…

barf.azar
مهمان
سلام عزیزم خوبی؟ این قسمت هم مثل همیشه خیلی دوست داشتم…وقتی که سوهو توی اتاق شوک زده بود و به لی گفت ببو.یم خیلی حالت شوک زدگیش رو خوب نشون داد ، مثل این بود که بخواد با این کاره لی از فکر کردن به دونگهه و خاطرات گذشته بیرون بیاد یا بخواد به خودش ثابت کنه که الان لی رو دوست داره و دیگه گذشته و اونی که توی گذشته شخصیتش بوده تمام شده و الان یه سوهوی جدید با یک عشق جدید هست…یه طورایی کلا به نظرت این تیکه برای اثبات سوهو به خودش بود نیومدن لوهان قابل… Read more »
Helia
مهمان

ممنونم آجی مثل همیشه عالییییی بود
دونگهه و سوهو شوکه بزرگی بودن!!! هنگ کردم
بیچاره ییشینگ فقط امیدوارم رابطشون خراب نشه
درمورده هونهانم که دارم از فوضولی میمیرم که قضیه ی لوهان چیه و بدتر از اون این که دونگهه چیو گردن گرفته که مربوط به سهون بوده
آجی تیری خیدا ادامشو زود بزار
خدا رو خوش میاد خوانندهاتو اینجوری بزاری تو خماری عایا؟؟؟
و اینکه مرسیییییییی بابت داستان فوق العادت
خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Asal
مهمان

Bazi mogheha mikham b jaye un 300 nafari k bazdidi krdn nazar nazashtan nazar bzaram bad hamashuno khafe konm ba ejaze ??

laila
مهمان
سلام خانوم نویسنده خوبید؟ خوب من اومدم ، خیلی هم خوش اومدم ، بله اینجوریاس ، اعتماد به سقف کاذب من در این حد بالاست خوب خوب بریم سر وقت صحبت های گران بها و با ارزش من اول اینکه اون دختره توی پوستر کیه؟ دوست دختر سابق لی هست به فرض؟ دوست دختر سابق دونگه؟ خواهر گمشده ی لی و لوهان؟ جوونی های مادر دونگه؟ بعد اینکه سوهو چرا اینقدر بی لیاقت تشریف داره؟ تا دونگهه رو دید رفت چپید توی بغل اون؟ خجالت هم خوب چیزیه سوهو خان خو سهون تو نمی‌رفتی کنسرت میموندی خونه پیش لوهان دوتایی… Read more »
nazanin
مهمان

خیلی عالییییییییییییییییییی بود …..تشکرohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

ala
مهمان

ا؟!!!!؟؟؟؟؟؟تو اینجایییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
دختر تو اسمونا دنبالت میگشتیم,تو سایت فن فیکشن پیدات کردم.
تو قصد نداری سکرتو ادامه بدی؟جون به لب شدم.من کاراتو خییییییلی دوس دارم.یه جورایی فنتم خخخخ.i love you in my dream رو هم خونده بودم عالی بووووود.
عاغا فقط جون من بیا سکرتو تموم کن دگ مردم از انتظار

sahelam
مهمان

چرا هر دفعه پیچیده تر از دفعه قبلش میشه اینا از کجا می دونند چه بلای سر لوهان اومده
اخی طفلی جونمیون چقدر کم شانسه اخه الان وقت دیدن دونگهه بود اه
مرسی عالی بود و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

asal
مهمان

gheir montazare bud asln hads nmizdm eshghe suho dunghe bashe merci kheili alii budohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

tina
مهمان

وااااای عالی بود واقعا ممممنون

Negin
مهمان

خورد تو حسم به سولی.چرااااااا؟!نهههههه.عالی بود خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

lulu
مهمان

سلام خیلی قشنگ بوووووود مرسیییی والبته ……….حسسسسسسسااسسس

hadis
مهمان

نه لی گناه داره ایش ینی دونگهه قشنگ گند زد به همه چی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

wpDiscuz