Fanfiction Glamor ep27

سلاااام عزیزانم .بابت قسمت قبلی شرمندم که اشکتونو در آوردم بیاین بخلم ببینم

قسمت بیست و هفتم شده کی باورش میشه؟؟!!

من واقعا شرمندتونم که نمیتونم جواب کامنتاتونو بدم.اکثریت میدونین کنکور دارم و سرم واقعا شلوغه بعد کنکور کلی سوپرایز خوب براتون دارم .یه دو سه ماه ناقابل هم صبر کنید با دست پر برمیگردم

با تشکر از خواهر هستی عزیزم بابت پوستر3>

.

.

قسمت27(بی ملاحظه)

.
دیدن چنین صحنه ای تو این موقعیت تمایلمو برای رفتن و خراب کردن تموم پل های پشت سرم بیشتر کرد…ولی این زندگی واقعی من بود.زندگی من یه سکانس مزخرف تو یه سریال عاشقانه نیست…
میتونستم به این صحنه پشت کنم و برم و شاید در ادامه برای عاشق ومعشوق قدیمی آرزوی خوشبختی کنم ولی من خودخواهم،برام مهم نیست قبلا چه حسی به اون مرد داشته و داره؛از وقتی باهاش آشنا شدم باعث تموم لبخندام اونه،باعث شادی همه ی لحظاتم اونه پس چرا باید ازش فاصله بگیرم؟! اون مال منه حتی اگه خودش اینو ندونه …
همونطور جلوی در منتظر موندم که این ماجرای بغل کردن مزخرف تموم بشه.فقط…
الان که دقت میکنم موهای اون مرد که نمیتونه در عرض بیست دقیقه از سیاه به قهوه ای تبدیل شده باشه! نه؟؟
کمی نزدیکتر رفتم و عطر آشنا به مشامم رسید! خدای من،الان میتونم یه نفس عمیق بکشم…
بعد جمع و جور کردن خودم نزدیکشون شدم و هر دو رو باهم بغل کردم.
sad(خوش اومدی رفیق))
با این کارم همه از همدیگه جدا شدیم.
جونمیون نگاهم نمیکرد و در حین اینکه نگاه هنری به چشمهای خیس جونمیون بود گفتsad(واقعا کنجکاوم بدونم چرا از اجرای یه قطعه ی معرکه ناراحت و پشیمونی،و قبل از اینکه هرگونه مخالفتی بکنی باید اعتراف کنم اجرات محشر بود جونمیون اینو بی تعارف میگم باور کن.))
بدون توجه به اون دوتا روی مبل نشستم و پرسیدمsad(کی اومدی؟))
هنری دوباره جوابمو نداد.
sad(جونا تمومش کن دیگه چرا گریه میکنی؟))
و من دوباره اصرار کردمsad(چرا بهم خبر ندادی میومدم استقبالت.))
و بالاخره صبرش لبریز شد.
sad(لعنت بهت ییشینگ اون دوست پسرته بجای سوال پیچ کردن من باید اونو دلداری بدی ))
sad(تو همشو زودتر از من انجام دادی ،اتفاقی نیوفتاده که نیاز به دلداری چند طرفه داشته باشه.))
ناباورانه بهم زل زد و گفتsad(شماها چه مرگتونه؟!))
sad(از خودش بپرس))
هنری به جونمیون نگاه کرد ولی جون ترجیح میداد بی صدا به گریه کردنش ادامه بده.
هنری کنارم نشست و آروم گفتsad(آغوش من و آغوش تو هیچوقت در نظر اون هم ارزش نیست ،لجبازی رو بذار کنار و برو تسکینش بده.همین الان که داره پیشت نفس میکشه مسبب آرامشش باش.))
حق با اونه،هیچکس بقدر هنری ارزش وقتو درک نمیکنه…
و الان ،فکر کنم پشیمونم ،از تهدیدم،از رفتارم و از قضاوتم …
پا شدم و به سمتش رفتم.تا نزدیکش شدم مثل اینکه منتظر این لحظه باشه خودشو تو بغلم انداخت و دستاشو دور گردنم حلقه کرد.
قدم به قدم همه چیزو یاد میگیریم…
من ملاحضه گر بودنو،تو خوش قول بودنو…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

دیروقت شده بود و نمیدونستم میتونم تا اجرای آخر بمونم یا نه،ولی ترجیح دادم ریسک نکنم و برگردم.دونگهه ماشینو به سمت خونه میروند ولی ترافیک شدیدی که وجود داشت مانع از سریع رسیدنمون میشد.به ساعت نگاه کردم و فهمیدم نمیتونیم حالا حالاها به خونه برسیم پس صندلی رو خوابوندم ،چشمهامو بستم و دوباره تقدیرمو با آغوش باز پذیرفتم…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
sad(من نمیخوام لیستو نگاه کنم.))
جونمیون در حالی که سرش پایین بود ناله کرد.
هنری از پیشمون جدا شد تا لیستو ببینه و در این حین تنها کاری که از دستم برمیومد بغل کردن جونمیون بود.

sad(چرا سونات مهتاب رو انتخاب کردی؟؟))
sad(نمیخوام در موردش حرف بزنم.))
sad(ببین جونا من دارم تمام جوانب و شرایطو در نظر میگیرم تا تحت فشار نباشی ولی تو هم باید منو درک کنی ،میخوام اصل مطلبو همیشه از خودت بشنوم نه از زبون و نقل قولهای بقیه…ما دو تا مرد بالغیم و منم اونقدری درک دارم که بخاطر صداقتت ازت آزرده نشم.))
sad(میخوای چی بشنوی ییشینگ؟؟اینکه هنوزم دوسش دارم یا نه؟میترسی اون قطعه یه جور آهنگ عاشقانه بین ما دوتا باشه؟؟ پس بذار بهت بگم،هیچی بین منو اون وجود نداشته جز یه عشق پلاتونیک از جانب من،حتی از همین که منو به یاد میاره متعجبم.و اون قطعه…نمیدونم چرا اینکارو تو چنین روزی انجام دادم.))
روی مبل نزدیکتر شد و سرشو روی شونم گذاشت .
sad(حتما ماجرای عشق مخفیانه ی بتهوون به کنتس گوچاردی رو شنیدی.همه از این اثر بتهوون به عنوان یه شاهکار رمانتیک یاد میکنن که در حین رمزآلود بودن قلب مخاطبو به درد میاره. سونات مهتاب داستان یه عشق ممنوعه و آزار دهندس،بتهوون فقیر نمیتونست عاشق یه کنتس هفده ساله باشه…
ولی هیچکس به این قسمت از ماجرا فکر نکرد که چرا بتهوون در وصف عشق دست نیافتنیش یه شب مهتابی رو تصویر کرد…تو میدونی؟؟))
سرمو به علامت منفی تکون دادم، دستمو روی دستش فشردم و به ادامه دادن تشویقش کردم.

sad(بخش اول، بتهوون سرشار از ناامیدیه ولی تو موومان دوم نسبتا سرزنده ولی سر در گم میشه و اما موومان سوم …دیوانگی محض…بتهوون عزای عشق جوونه نزدشو با دیوانگی بروز میده و دست از ناراحتی برمیداره،چون میفهمه هیچکس اونقدری ارزششو نداره که تا آخر عمرش بخواد منتظر بمونه…اون میدونه جولیا به زودی با یه کنت دیگه ازدواج میکنه و مسیر زندگیشو از حدود تخیلات بتهوون هم فراتر میبره و شاید در ادامه ی زندگی پر سعادتش حتی یکبار هم بیاد بتهوون نیوفته…پس همه فکر میکنن به عنوان آخرین یادگاری بتهوون قطعه رو تقدیم به عشق قدیمیش میکنه .
در حالی که بتهوون هیچوقت عاشق جولیا نبوده.جولیا آرزوی بتهوون بود نه عشقش…بتهوون احساسشو مثل یه شب مهتابی که رفته رفته با طلوع خورشید محو میشه تصویر میکنه،نوری که با طلوع خورشید دیگه اثری ازش باقی نمیمونه…
سونات مهتاب داستان تدفین یه عشق بی آغازه…))

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
وقتی خبری از هنری نشد دست در دست هم به طرف سالن رفتیم تا نتایج رو ببینیم.
و در کمال تعجب هیچ لیستی روی بورد نصب نشده بود.
تا اینکه از بلندگوها همه رو به سالن اجرا دعوت کردند.مسئول اعلام نتایج داوری بالای سن اومد و از همه بابت تاخیرشون در تصمیم گیری عذر خواهی کرد.در ادامه توضیح داد بخاطر شدید بودن رقابت و عدم توانایی تو انتخاب تنها دو نفر برای فینال،تصمیم گرفتند یه فینال برای چهار نفر برتر برگزار کنند ولی این اجرا یک اجرای معمولی نخواهد بود چون بجای تک نوازی باید با یک ساز جانبی هم نوازی کنند.
اسامی رو اعلام کردند و برخلاف انتظارمون اسم جونمیون هم بینشون بود.
دست همو فشردیم و لبخند زدیم. میدونستم ،امروز روز اتفاقات خوب بود و هیچ چیز تغییرش نمیداد…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
وقتی چشمهامو باز کردم هنوزم توی ماشین بودم ولی دونگهه پیشم نبود .
اطرافمو بررسی کردم و دیدمش که بیرون در حالی که به در ماشین تکیه داده قهوه شو مزه مزه میکنه.
صندلی رو به حالت قبلی برگردوندم ،هوا تاریک شده بود ، بدنم درد میکرد و هر چه زودتر میخواستم به تخت عزیزم برسم.
شیشه ی طرف دونگهه رو پایین کشیدم و توجهشو به خودم جلب کردم.
sad(من زندم))
و علامت پیروزی نشون دادم.با لبخند ضعیفی داخل ماشین برگشت و به طرف خونه راه افتادsad(هیونگ؟چیزی شده؟))
sad(چطور مگه؟))
sad(زیادی ساکت بنظر میای ))
sad(فقط یه کم نگرانم چیز خاصی نیست.))
متوجه شدم نزدیکیای خونه بودیم چون در عرض چند دقیقه رسیدیم.
sad(نمیای تو؟))
sad(نه باید برگردم دانشکده ،تو برو استراحتتو بکن ))
سرمو با موافقت تکون دادم و ازش خداحافظی کردم.
وقتی وارد خونه شدم فضای تاریک خونه رو نور تلوزیون روشن میکرد و به نظر نمیومد کسی در حال تماشای تلوزیون باشه. پس به سمت کاناپه راه افتادم و کنترل رو برداشتم تا تلویزیون رو خاموش کنم که متوجه لکه ی قرمز روی کاناپه شدم.
سریع تلویزیون رو خاموش کردم و دوباره به سمت لکه برگشتم .و متوجه شدم سراسر مسیر کاناپه تا راه پله رد خون باقی مونده!
گندش بزنن ،من باید بهش میگفتم ،باید میگفتم…
سریع به سمت آشپزخونه رفتم و با دستمال خیس و اسپری لکه گیر مبلو تمیز کردم،بعدش سراسر راهرو و راه پله هارو هم به این منوال عاری از لکه های خون کردم.
دونه به دونه ی پله هارو بالا میرفتم و هر لحظه بیشتر به یاد خوابم میوفتادم .
تمام صحنه ها جلوی چشمم زنده میشد و قلبم درد میگرفت. تا جلوی در اتاقشو تمیز کردم و بعد یه نفس عمیق وارد اتاقش شدم.
طاق باز دراز کشیده و با هر دو ساعدش روی صورتشو پوشونده بود.
بدون اینکه زیاد سر و صدا کنم کف اتاقو هم تمیز کردم ،بعدش وارد سرویس شدم و دستامو شستم .
لبه ی تخت نزدیک لوهان نشستم و یکی از ساعداشو از روی صورتش بلند کردم،بیدار بود و با چشمهای بسته لبشو گاز گرفته بود.
اونیکی دستشو هم از روی صورتش برداشتم و بلندش کردم.وقتی به حالت نشسته در اومد تو آغوشم کشیدمش و پشتشو نوازش کردم.
اول ساکت بود و چیزی نمیگفت ولی کمی بعد که گردنم خیس شد مسمم شدم که امشب همه چیو بهش بگم،حتی اگه فکر کنه من یه دیوونم …
فکر کنم دوتا دیوونه بتونیم خوب باهم کنار بیایم…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

#
قطعا یکی از بزرگترین شوک‌های زندگیمون دیدن هنری ویالون به دست بالای سن بود.
هیچوقت فکرشو نمیکردم بخواد دوباره روی این سن برگرده ،صحنه ای که پر از خاطرات خوب و بد قدیمی بود.ظاهرا خاطرات برای هنری با ارزشتر از تصمیماتی بود که در مورد انجام کار هاش میگرفت و من از این بابت خیلی خوشحالم.
بعد دیدن مهمون افسانه ای به سمت اتاق استراحت رفتیم تا نوبت جونمیون برسه.
مشخص بود با دیدن هنری روی سن آرومتر شده .
و بعد همه چی با یه سیر آروم و خوش طی شد…جونمیون روی صحنه رفت ،قطعه رو شروع کرد و هنری در ادامه به کمکش اومد …

پشت هر احساس بدی یه احساس خوب و در کنار هر اتفاق ناگواری یه سری عواقب خوب منتظرتن…
فقط باید صبر کنی ،رنگین کمون همیشه از لابلای ابرهای تیره پدیدار میشه…

ohsehun40-42 (2)

Print Friendly

54 Responses

  1. عالی بوووود.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifوای .استرس اجرای سوهو رو خیلی قشنگ توصیف کردی.خواننده راحت میتونست خودشو تو اون شرایط و تحت استرس احساس کنه.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    واااای.جریان لوهان داره مشخص میشه.آخخخخ جووون.دارم میمیرم از کنجکاوییییی.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
    فایتینگohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  2. اول از همه ممنون بابت لینک آهنگ …. من یانی خیلی دوست دارم …. با اینکه آهنگاشو خیلی گوش کردم ولی هر دفعه برام تازگی داره مررررررررررررسی مای هانی … خیلی خوجل بود …. خسته نباشی ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    اوفففففف پس حدسم درست بود … اون اصلا دونگهه نبود که جونمیونو بغلش کرده بود…. خوشم میاد آدمو میزاری تویه آمپاس … کلی به خاطر اینکه ییشینگ یه همچین صحنه ایی رو دیده غصه خوردیم …. ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

    چقدر توضیحاتت در مورد سونات مهتاب خوشگل بود … دنیا باورت نمیشه روانی این قطعه شدم … مخصوصا موومان آخرش … اوففففففففف یعنی اون حرکتایه دست با اون سرعت …. حس میکنی قلبت میخواد از جاش در بیاد …. به خالمم دادم گوش کرد …. اصلا اون صحنه دیدنی بود من و خاله هر دو رفته بودیم تویه حس …. موومان آخر مثل دیوونه ها تمام بدنمون تکو میخورد …. خیلی خیلی مرررررررررسی بابتش ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    واااااااااااایی لوهان دوباره زخمی شد …. خب خدارو شکر مثل اینکه داریم نزدیک میشیم به زمانی که دیگه همه چیز روشن بشه …. سهون سرم لطفا سریعتر این کارو بکن … چون ممکنه از کنجکاوی تلف شیم ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

    بازم مررررررررسی مای هانی … لاو یو سو ماچ ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  3. وااااااااااای عین دیوونه ها افتادم رو فیک کلش رو خوندم!عالیه عالیه عالیه!راضی ام ازت یعنی!این نظر رو برای کل داستانت ازاول تا الان درنظر بگیر خواهشا!ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    ببین داستانت یه مرموزی خاصی داره که جذب میکنه!من کلا داستای مرموز رودوست ندارم ولی به شدت جذب این داستان شدم!ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    خیلی قلمت خوبه!ادامه فایتینگ اونیohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  4. این قسمت خیلی آرامش داشت….خیلی دوستداشتنی بود….یجور محبت بی صدایی داشت….محشر بود عزیزم??
    ممنون عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی و این دو سه ماه لعنتی هم زود واست بگذره….من مثل خودت کنکوری….اکور پکور موفق باشی??

  5. مرسی عزیزم
    منظورت از حرفایه اولی ک گفتی چی بود ؟
    مگه میخوای بری ؟
    شبیه خدافظی بود ! ترسیدم !؟
    مرسی از بابت خماری !
    من میگم قسمت بعد , یه جوری مینویسی انگار همه چی رو ب لوهان گفته !
    بعد 7-8 قسمت دیگه شاید فلش بک بزنی !
    مگه آزار داری ؟ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  6. Wowwwهنری عجب ورود غافل گیرانه ای داشت خیلی دوسش دارم مخصوصا وقتی ویولون میزنه عالیهههه.خب پس احتمالا باید منتظر باشیم راز سهونو بفمهمیم دیگه نه؟!سولیی ^^ایول لی.خیلی ممنون.نه خستهohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  7. اوخخییییی گوگولییی…چیزه حالت نمیشد تو همین قسمت سهون به لوهان بگه چشه ما هم از این بی خبری نجات پیاد کنیمم خیلی خوب میشدااا…ولی بازمم مرسییییی..ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  8. سلام
    چه قدر دلم میخواست آپ کنی ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    اول بگم که من چند دفعه اومدم و این قسمتو خوندم به خاطر یه سری مشکلات الان چند دفعه نظر بذارم ؟
    و درباره این قسمت باید بگم که عالی بود دلم برا جونمیون میسوزه ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    خلاصه که مرسی
    تا بعد
    موفق باشی

  9. سلاااام خیلی ممنون!من کاملا یهویی تصمیم گرفتم که این داستان رو بخونم وسعی کردم تقریبا برای همه قسمتها نظربذارم!امیدوارم که من رو به جمعتون بپذیریدohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  10. این قسمت واقعا محشر بود. واقعا…..♡.♡
    حس خیلی خوبی بهم دست داد وقتی فهمیدم اون فرد دونگهه نیست و بلکه هنریه.
    حرفای لی… ملاحضه گر بودن و خوش قول بودن…
    و توضیحات جونمیون درمورد سونات مهتاب…
    واقعا بی نظیر بود. از سراسر متن میشد احساسات کاراکترا رو دریافت کرد.
    واقعا این فیکشن برام خیلی ارزش داره دنیا جون چون بهترین فیکشنیه که درمورد زوج دوست داشتنیم یعنی سولی خوندم!
    لوهان و سهون…
    من واقعا این نگرانیای سهون رو دوست دارم. بغل کردناش و تسکین دادن درد لوهان. این بهترین قسمت درمورد هونهانه!♡.♡
    امیدوارم قسمت بعدی هم پر از احساس باشه و امیدوارم با این چیزی که سهون ازش حرف میزنه رو به رو شیم!
    ممنون اونی♡.♡

  11. واااااای…چقد خوب بوذ…اخییی هنری اومده بود…الانم می خواد باهاش ویالون بزنه…چه هیجان انگیز
    سهون و چی و می خواد به لوهان بگه?!اینکه چرا اینجوری میشه?!یا اینکه دوسش داره?!.من کلی هیجان دارم واسه قسمت بعد و کلی منتظرشم.
    شماهم کنکور دارید?!منم همین طور.ایشالا موفق باشید

  12. وااااو میدووونستم باس بت اعتماد کنم ? مگه میشه سر سولی مقدس و لطیف من بلایی بیاری ??
    اصن عشق میکنم با هنری ?
    عررر اون قسمت که گفت جولیا ارزوی بتهوون بود نه عشقش .. به نظرم واقعا یه جمله پر محتوا و عمیق بود…
    دوسش داشتم…
    خسته نباشی عشقohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

  13. سلام خانوم نویسنده ، خوبید؟ این قسمت هم قشنگ بود…ولی من دوست داشتم سوهو دونگه رو بغل کرده بود اینطوری لی حسودی میکرد بعد کلی وقت باهم قهر میکردن داستان هیجان میگرفت الان به نظرم اینطوری هیجان فیکت کم شد
    اون تیکه در مورد بتهوون حرف زد نفهمیدم منظورش چی بود؟ ینی عاشق دونگه بوده ولی الان لی رو میخواد؟
    بعد چرا دونگهه هیچی در مورد سوهو برای سهون توضیح نداد؟ کلا چرا سهون نپرسید چیزی ازش؟
    بعد مگه دونگهه عاشق سهون نیست؟ چطوری از سوهو خوشش میومده؟
    من توقع داشتم آخرای اجرا یهو لوهان بیاد ولی نیومد ، بهتر نبود بیاد؟ اینطوری نشون میداد دوست داره تغییر کنه و بچه ی خوبی بشه
    آقا این قسمت های رمزی فیکت کِی شروع میشه؟ خو من خسته شدم از بس منتظر بودن هونهان تشکیل بشه
    راستی چرا اینقدر هونهانه این قسمت کم بود؟
    بعدشم لوهان چرا به سهون نمیگه دوستت دارم؟
    ممنون خیلی قشنگه فیکت …فقط حیف بار احساسی فیکت کمه

  14. من واقعا لذت بردم از خوندنش..
    بنظرم موضوع دیگ کم کم داره باز میشه…
    این خیلی خوبه داستانو طولانی نمیکنی تا حوصله خواننده سر بره…
    یه تقارنه خاصی تو نوشتنت وجود داره ک ادم نع خسته میشه از خوندن نع حس میکنی ک خیلی ساده و کلیشه ایه…
    جملاتت توصیحاتت بجا و خیلی خوبه…
    درکل قلمت تکه تک سایت….ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    دیگ هیچکی مث تو پیدا نمیشه ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    لاووو یوووو دنیتایه من *-* منتطرم واس قسمت بعدی ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  15. در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن
    همدلی صادقانه , اعتماد کن
    سهون با در آغوش گرفتن لوهان و سکوتش
    داشت اینو بهش می گفت
    خیلی دوست داشتم مرسی گلم

  16. سلام به دنیای عزیز و دوست داشتی خودم
    خوب آقا این قسمت هم بسی خوب بود
    چیزی که خوشم اومد این بود که از کلیشه ی شدیدا تکراری و خسته کننده ی دیدن یه نفر در آغوش عشق قدیمیش استفاده نکردی و نشون دادی که جونمیون بغل دونگهه نبوده
    چیزی که دوست داشتم این بود که تا لی رفت سمت جونمیون اون سریع بغلش کرد ، بدون اینکه تعلل کنه
    از این خوشم اومد که لی گفت من ملاحضه گر بودن رو یاد بگیرم و تو خوش قول بودنو
    وقتی سهون رفت پیش لوهان و بی هیچ حرفی تمام محبتش بهش و نگرانیش رو با در آغوش گرفتنش نشون داد خوشم اومد چون یه طورایی این بغل کردنش از صد تا حرف دلداری بهتر بود برای لوهان ، اینکه به جای گفتن هزار جمله ی الکی که سعی کنه به نحوی آرومش کنه با آغوشش سعی کرد حس امنیت رو بهش بده خیلی خیلی خوب بود
    ممنون برای این قسمت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *