هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep28

سلاااام عزیزانم این پوستر محشرو دختر ارشدم یکی یدونه ی من زهرا ساخته
با تشکر بفرمایید ادامه


یه صحبت کوتاه دارم باهاتون و اونم اینه که:

ظاهر قضیه قرار نیست همیشه با باطنش متفاوت باشه ولی از اونجایی که حتی صادق ترین افراد هم برای زندگی توی جامعه مجبورن خودشونو تا حدودی تغییر بدن پس اینو بدونیم هر کس برای خودش یه نقاب داره،چه زشت چه زیبا هر فرد بر اساس ذاتش دو فرد متفاوتو تو خودش پرورش میده برای همین سعی نکنین حتما نیت درونی افرادو به ظاهر رفتارشون ربط بدین چون شاید خود اون فرد هم نمیدونه الان داره با کدوم شخصیتش باهاتون حرف میزنه…

.

.
قسمت 28(خوشحال)

.
: ((لوهان باید باهات حرف بزنم…))
ازم فاصله گرفت ولی نذاشتم خیلی دور بره.در حالی که با انگشت شستم بازوهاشو نوازش میکردم موضوعات آشفته و پراکنده ی افکارمو سرو سامان میدادم.
: ((من راه جلوگیری از زخمی شدنتو پیدا کردم.))
: ((نه نکردی سهون لعنت به این زندگی ولی تو پیداش نکردی فکر کردم از این به بعد همیشه مثل اون دو روز سالم از خواب بیدار میشم ولی نشد.همه چی خراب شد.ببین…من دوباره زخمی شدم و دوباره دارم توی خون لعنتیم غوطه ور میشم.))
: ((ازت خواسته بودم بهم اعتماد کنی))
: ((اعتمادم به تو فقط باعث شد بیشتر از همیشه ناامید بشم .))
: (( چی؟؟منظورت چیه؟!))
:((چون فکر میکردم توئه لعنتی باعث شدی اون دو روزو زخم نشم))
: ((فکرت اشتباه نبود…))
: ((نمیفهمم واقعا نمیفهمم…))
: ((این گردنبند…)) زنجیرمو از زیر بلیزم کشیدم بیرون و مدالمو جلوی چشمش گرفتم. : (( این سنگ ازت محافظت میکرد…))
متوجه شدم میخواد سوال بپرسه و زودتر انگشتمو روی لبش گذاشتم.
:((فقط بهم گوش کن؛من فهمیدم وقتی پیشتم تو زخمی نمیشی و برات از همین سنگ تهیه کردم فقط چون میترسیدم فکر کنی دیوونم زیر بالشتت قایمش کردم ،ولی اشتباه کردم.باید بهت میگفتم که موقع به خواب رفتنت همیشه روی تختت بخوابی و جای دیگه نری و برای زخمی شدنت من مقصرم متاسفم.))
:((چرا باید این حرفاتو باور کنم؟))
:((چون بهم قول دادی))
:((قول من بره به درک اوه سهون تو داری شعور منو زیر سوال میبری.))
صورتمو نزدیک صورتش بردم جوری که بینمون به اندازه ی یه نفس فاصله بود،تو چشمهاش زل زدم و گفتم:((پس چرا اینطوری زخمی شدنت شعورتو زیر سوال نمیبره؟چه دلیل منطقی و موجهی غیر قبول کردن دیوونگیت سراغ داری؟؟))
سردرگم به چشمهام نگاه میکرد و کاملا متوجه بودم مغزش در حال انفجاره پس نگاهمو ازش برداشتم و فاصله گرفتم.
:((برای من قول و قرار خیلی مهمه اگه به حرفات پایبند نیستی بیشتر از این اذیتم نکن.بهتره دیگه حرف نزنیم.))
و با خشم به اتاق خودم برگشتم.
هرچند این حرکات همشون شامل مهارت بازیگریم میشد و من ازش ناراحت یا عصبانی نبودم که هیچ،بلکه عذاب وجدان هم داشتم.ولی خب…شرایط ایجاب میکرد اینطوری رفتار کنم،و به همونقدر که اطمینان دارم اسمم اوه سهونه ،مطمئنم لوهان حرفامو باور میکنه…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
:((آقای کیم باید بهتون تبریک بگم اجراتون واقعا تاثیر گذار بود))
آقای چویی در حالی که نزدیکمون میشد دست میزد.
جونمیون تا حدودی عصبی شده بود و من اینو حس میکردم ولی چاره ای جز روبرو شدن با این مشکل وجود نداشت.
:((آقای چویی…))
:((آه بهتره لی دونگهه صدام کنید چون بنا به دلایلی فامیلیمو عوض کردم))
:((جناب لی دونگهه))
:((نیازی به اینهمه الفاظ احترام آمیز نیست آقای جانگ عزیز،در ضمن من از شما کوچیکترم اینطوری مؤذبم میکنید.))
:((آه که اینطور))
:((بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم و از الان ورودتونو به جمعمون تبریک میگم آقای کیم جونمیون.))
با این حرفش یه نگاه اجمالی به هردومون انداخت و دور شد.
جونمیون سرشو پایین انداخته بود و پوزخند مزخرفی روی لبش داشت.
:((جونا؟))
:((میبینی چقدر درخشانه؟ کافیه یک دقیقه باهاش هم صحبت بشی تا گرفتارت کنه))
:((نه زیاد..))
:((پس اون لبخند احمقانه ی روی لبت چیه؟))
با این حرف تازه متوجه میمیک ناخودآگاه صورتم شدم و سریع به حالت قبلیم برگشتم.
آه کوتاهی کشید و در حالی که سرشو به طرفین تکون میداد گفت:(( اون همیشه همینطور بوده در ظاهر همه رو جذب میکنه،همه موقع حرف زدن با اون لبخند میزنن و بعد یه مدت عاشقش میشن ولی همه چیز در همین حد میمونه،اون هیچوقت اجازه ی نزدیک شدن نمیده،به هیچکس))
:((میدونی اشتباه ترین حرفهایی که بعد اولین بوسه میزنن رو به زبون میاری؟!))
:((یعنی تو حسودیت میشه؟))
:((البته که حسودیم میشه پسر احمق .همین یه ساعت پیش اگه نمیفهمیدم طرف هنری بوده به احتمال زیاد ترورش میکردم.جدی میگم))
:((یه پیانیست هیچوقت دعوا نمیکنه.))
:((یه پیانیست همیشه تنهاست و کسیو نداره که حسودیشو بکنه.))
:((میشه ببو*مت؟))
:((نه))
خندیدیم و به سمت سالن برگشتیم تا نتایجو اعلام کنن.
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
با سروصدای مامان و بابا از اتاق بیرون اومدم.
:((چه خبر چی شد؟؟))
:((همونی که انتظارشو داشتیم))
:((اوه خداروشکر))
:((پسرم شام خوردین؟))
:((اوهوم،با اجازتون میرم بخوابم فردا صبح زود کلاس دارم.))
:((راحت باش عزیزم.))
بعد یه شب بخیر کوتاه اونارو تنها گذاشتم و به اتاقم برگشتم.
لباسامو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم.ولی احساس خستگی نمیکردم،پس تصمیم گرفتم برم حموم.
بعد یه حموم طولانی موهامو خشک کردم.باد گرمی که به پوست سرم برخورد میکرد تاثیر خواب آوری مخصوص به خودشو داشت،دلم میخواست زودتر به تخت عزیزم برسم.لباسامو پوشیدم و به اتاقم برگشتم.
به محض باز کردن در با لوهان مواجه شدم که روی مبلم نشسته بود.
بی توجه به طرف تختم رفتم پشت به مبل دراز کشیدم،در واقع پشت به لوهان!
میدونم حرکاتم تا حدودی بچگانس ولی این رفتار یجور نشونه ی قهر بودن کلاسیکه…(!)
کمی که گذشت سکوت بینمون توسط لوهان شکسته شد:((متاسفم))
قصد نداشتم چیزی بپرسم یا حرفی بزنم پس با سکوتم نشون دادم که منتظرم ادامه ی حرفاشم.
:((خودت میدونی من راحت نمیتونم به کسی اعتماد کنم،در واقع این مشکل منه نه تو و بجای اینکه ازت تشکر کنم اونطوری برخورد کردم پس منو ببخش…
راستش وقتی بچه بودم به این فکر میکردم که این اتفاق یه مشکل معمولی نیست و راستش هنوزم فکر نمیکنم اینطور باشه،فقط…من نمیفهمم …هیچ توضیح منطقی و حتی غیر منطقی واسه این اتفاق وجود نداره…))
:((چرا، داره.))
با جوابم صداشو پایین تر آورد و مثل یه زمزمه پرسید:((اون چیه؟))
به سمتش برگشتم و بهش زل زدم.
:((تو طلسم شدی))
مدتی به هم خیره شدیم ،هر لحظه منتظر بود لبخندی یا علامتی دال بر مسخره و شوخی تو چهرم پیدا کنه ولی من جدی بودم.
:((تو چی میدونی؟؟))
:((عصر موقع غروب خورشید بی اختیار خوابت میبره،وقتی از خواب بیدار میشی دو تا زخم عمیق رو طرف چپ و راست بدنت پیدا میشه که بیشتر شبیهه رد چاقو هست.این اتفاق به اندازه ی تمام روزهای عمرت رو بدنت تکرار شده ،از سر تا پا.پس این اتفاق نه میتونه کار خودت باشه نه اطرافیانت ،این دقت عمل فقط تو جادو ممکنه لوهان،فقط تو جادو))
حرفم که تموم شد تلو تلو خوران پیشم اومد و لبه ی تختم نشست.
:((پس چاره ی این مشکلو هم میدونی))
:((بهت دادمش))
:((سهون باید یه راهی باشه یه درمانی یه ضد طلسمی چه بدونم…))
:((هیچ راهی نیست لوهان.))
:((از کجا انقدر مطمئنی؟))
:((چون خودمم تو وضعیت توام))
ناباورانه بهم زل زد و زمزمه کرد:((چی؟))
به حالت نشسته در اومدم و به پشتی تخت تکیه دادم.دستمو کنارم به تشک زدم و گفتم:((بیا اینجا))
نزدیکم شد و من بلیزمو کشیدم بالا،چراغ آباژورو روشن کردم و اجازه دادم زخممو ببینه. تماس انگشتهای سردش با پوستم به بدنم لرزه انداخت ،نمیدونم با چه منطقی داشتم رازمو بهش میگفتم و اجازه میدادم زخممو ببینه ولی ته دلم آرامش خاصی داشتم ؛میدونستم الان دیگه کاملا باورم داره.
حرکت نوک انگشتاش روی پوست سینم باعث شد هرچه سریعتر حواسمو جمع کنم.بقدری آروم زخم روی سینمو نوازش میکرد که انگار اگه کمی نوک انگشتاشو فشار بده ممکنه دوباره زخمی بشم…
و باید اعتراف کنم لمسش هیجان زده م میکرد،بطوری که خیلی واضح تپش قلبمو حس میکردم،تمومش کن…
دستمو روی دستش گذاشتم تا برش دارم که لمس نقره ی روی انگشتش منصرفم کرد.اون انگشترو دستش کرده بود و خدای من چرا اینقدر احساس خوشحالی میکنم؟!
:((بیا بخوابیم.))
دستشو از زیر دستم در آورد و طرف دیگه ی تخت زیر پتو خزید.
فکر کنم دیگه نتونم بدون تو روی این تخت بخوابم لوهان.
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
دستمو لای موهای نرمش فرو بردم و در حالی که نوازشش میکردم از هوای سرد ولی دلچسب ساحل لذت میبردم و جرعه جرعه از محتوای فنجون قهوم کم میکردم.
طبق قرارمون به یه دکه ی کیک ماهی فروشی رفتیم و خودمونو سیر کردیم بعدش به ساحل اومدیم .کمی قدم زدیم و قهوه خریدیم و بعدش زیر اندازی که همیشه پشت ماشین داشتمو روی شن ها پهن کردیم تا کمی استراحت کنیم.جونمیون روی پاهام دراز کشیده بود و هر دو مون از بابت نتایج خرسند بودیم،هرچند اون میتونست بهترین باشه ولی الان که دارم بهش فکر میکنم خوشحالم که اول نشد؛ اینطوری وقتی وارد دانشکده میشد همه به اسم میشناختنش،یه عده حسودیشو میکردن و یه عده سعی میکردن آویزونش بشن و مسلما من تحمل این شرایطو به هیچ عنوان نداشتم.
:((چه حسی داری؟)) مدت زیادی ساکت مونده بود و حس کردم دلم برای صداش تنگ شده.
جونمیون:((دوم بودن ،حس عجیبیه.اگه کمی بیشتر تلاش میکردی اول میشدی در حالی که اگه تلاشت فقط کمی کمتر میشد ممکن بود سوم بشی.یه حسی مثل برزخ و دوراهی بهم دست میده.نمیدونم از سوم نشدنم خوشحال باشم یا از اول نشدنم ناراحت؟!))
:((حس میکنم تاثیرات منه که جدیدا فیلسوفانه حرف میزنی))
خندید و به سمتم برگشت،حالا میتونستم چهره ی درخشانشو ببینم.
:((احساس خوشبختی میکنم.))
:((از اینکه میتونی فیلسوفانه حرف بزنی؟!))
:((از اینکه تورو دارم.))
: ((فکر کنم دارم خجالت میکشم یک مقدار…))
خندید و از روی پام بلند شد.پشت به دریا دقیقا کنارم نشست و گفت: ((ایندفعه نمیخوام اجازه بگیرم.))
لبخند زدم و سرمو نزدیکتر بردم :(( بهرحال من اجازه میدم.))
بو*ه صرفا یه حرکت رمانتیک نیست.حس آرامشی که اون لحظه بهت دست میده چیزی فراتر از رمانتیزمه یه حسی مثل عروج… و البته فقط زمانی میشه حسش کرد که عاشق باشی وگرنه حرکت دو جفت لب روی هم چقدر میتونه معنی دار باشه؟!
بی استعداد و ناشیانه همدیگه رو میبوسیدیم شاید مقداری هم استرس و نگرانی بخاطر راضی شدن یا نشدن طرف مقابلمون داشتیم ولی می ارزید.حسی که بهمون ثابت میکرد مورد عشق و محبت همدیگه قرار گرفتیم.
با جدا شدن لبهامون پیشونی هامون به همدیگه تکیه دادند.
جونمیون زمزمه کرد: ((متاسفم که زحماتتو به باد دادم.))
: ((ممنونم که سربلندم کردی.))
: ((متاسفم که دیر شناختمت.))
: ((خوشحالم که باهم روبرو شدیم.))
: ((ممنونم که اینقدر خوبی.))
: (( متاسفم که هنوز نتونستم عاشقت کنم)) با این حرفم بوسه های پروانه واری روی لبم فرود اومد و باعث شد تاسفمو فراموش کنم، چون میدونستم.
اون خیلی وقته که عاشقمه…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
نمیدونم چی باعث میشه هر دفعه که تصمیم به خوابیدن میگیریم سرمو روی قلب لوهان پیدا میکنم.
دونگهه همیشه میگفت اگه زیاد به صدای قلب کسی گوش کنی روحت با اون صدا خو میگیره و میشه درمان تموم دردهات. فکر کنم برای همینه که هر شب با وجود تو آرامش میگیرم لوهان.

: (( چرا این گردنبد و دستبند با طرح زنونه ساخته شدن؟؟)) لوهان سوالی که میدونستم بالاخره میپرسه رو به زبون آورد.
: ((شاید چون یه زن اونارو ساخته.))
: ((اونو میشناسی؟!))
: ((کدوم بچه ای مادرشو نمیشناسه؟؟))
: (( اوه…میشه در موردش بپرسم؟البته اگه اذیتت نمیکنه.))
: ((مشکلی نیست))
: ((مامانت از…این موضوع خبر داشت؟))
:((فکر کنم آره))
:((یعنی مامانت میدونست مشکلت با این گردنبد حل میشه؟؟))
: ((نمیدونم.چیز زیادی یادم نیست… من یه بخش از حافظمو ندارم.))
: ((چرا ؟!))
: ((خب راستش مامانمو تو یه تصادف از دست دادم.که البته خود تصادف هم یادم نمیاد ولی بابا میگفت وقتی تو دفترش بوده بهش زنگ زدن و خبر دادن مامان وقتی منو از مدرسه برمیگردونده تصادف کرده .من زخمی نشدم ولی مامان دووم نیورده بود.))
: (( من واقعا متاسفم که با یادآوریش ناراحتت کردم سهونا.))
: (( دیگه مثل قبل اذیتم نمیکنه ناراحت نباش.الان مثل یه زخم کهنس که خونش بند اومده.فقط اثر باقی موندش قلب آدمو به درد میاره.))
:((پس برای همینه از مکان بسته و تاریک میترسی؟))
: ((تو از کجا میدونی؟))
: ((دفعه ی اولی که رفتیم بیرون متوجهش شدم.))
: ((من اونموقع فکر میکردم تو بهم اهمیت نمیدی .))
: ((البته که اهمیت میدادم.تو تنها کسی بودی که با وجود اینکه پسش زدم هنوزم کنارم مونده.))
: (( پس خوشحالم که سماجت کردم.)) دستشو لای موهام حس میکردم که خیلی آروم نوازشم میکنه.
:((منم خوشحالم سهونا…منم.))

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 55 نظر 14 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
coupon codes american girl shipping
مهمان

I¡¦ve been exploring for a bit for any high-quality articles or blog posts on this sort of house . Exploring in Yahoo I ultimately stumbled upon this web site. Studying this info So i am happy to exhibit that I have a very good uncanny feeling I found out exactly what I needed. I so much for sure will make certain to don¡¦t forget this web site and provides it a look regularly.

sheyhan
مهمان

من مرگگگگگگگگگگ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifلولو چقد خواستنیه خیلی اخلاقم مثه لو باشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

kimkaijun
مهمان

چه قشنگ بوددددد خودایا منو از اینهمه زیبایی و عشق و احساس بکش
خیلی قشنگبود مرسی و خسته نباشی

bhr_iam
مهمان

sulaya in dastan ravanim mikone unghad khub minevisio tosif mikoni ke har chn bar ke bekhunm khaste nemishm dar mored buse kheili awli neveshte budi…merci

B.boom
مهمان
Negin
مهمان

هونهان..سولی…عالییی.قافیه رو.قبلا گفته بودم شخصیت سهون خیلی خیلی بهش میاد الان درمورد لی ام همین نظرو دارم خیلیییی بهش یاد اینجوری باشه.من یه دلهره هایی دارم.مثل آرامشه قبل طوفان میمونه این قسمتا واسم.ممنون.خسته نباشی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

Admin ♛ MehXingSoo LeeNushKyu
ادمین

اووو ددی …
هائه فیشی منو از دسترس شین خارج کن … حس میکنم میخواد بزنه شتکش کنه ?
طلسم… به نظرم که سهون و لوهان از بدو تولد بهم گره خوردن که جفتشون طلسم شدن… عجیبه…
جوونااا ??
سولی نفس زندگی عشق دنیای من ??
سولی عیز ریل ✌?
ای لاو یو ددی ?

narsis69
مهمان

اوه مااااای گااااادohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif<img class='wpml_ico' alt='ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/w بلاخرررره.راز سهون و لوهان مشخص شد.البته یکی از رازای سهونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
عالی بووووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
سولی هم معرکه بوووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
خیلی خوووووب بود.وای دم هنری گررررم.فرشته ی نجات سولی شدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
هونهان هم خییییلی خوب بود.آخی،بلاخره لوهان میتونه راحت تر بخوابه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

zari
مهمان

منم خوشحالم خوندن این داستانو شروع کردم! پس اگه دونگهه با جونمیون ارتباط داشته امیدوارم کارایی که اون میکنه باهاش مرتبط نباشه! عشق بین اون دوتا تازه داره شکل میگیره و به شکل کاملا شگفت انگیزی زیباست! اجی فک کنم من خواننده تموم فیک هات بشم چون حرفایی که ییشینگ میزنه رو با تموم قلبم میپرستم!

شکلات
مهمان

خیلی خوب بود من امروز همه ی این فیک رو از اول خوندم واقعا عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

tina
مهمان

عالی بود مخصوصا هونهان مومنتش

Marzi
مهمان

مرسی
عالی بود
مخصوصا هونهان!
سولی هم خوب بودن !
یکم بی بخارن دوتاشون !

Anahita
مهمان

وایییی خدایی هرچی از هونهان مومنتاش تعریف کنمم کمهههه عاشقشونمممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
عالیی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Farnaz H.H
مهمان

وای من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
سهون ولوهان با روح وروانم بازی میکنن
ولی چرا لوهان طلسم شده؟؟؟
مرسی عشقم عالی بود
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

amber
مهمان

مرسی خیلی قشنگ بود عالی خسته نباشی
عاشق تمام قسمتایی هستم که لوهان و سهون باهم هستن

فرناز
مهمان

محشر بود گلم مررررررسی

viris
مهمان

راستیییییی یادم رفت بگم……
پوسترت عالیه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
محشره ……ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
حرف نداره ….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
دست یکی یدونمون درد نکنه *-* ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
خسته نباشین هردوتا….*-*
بعد یه چیز دیگ… چیز پیچ شدم من…-_-
کی اینارو طلسم کرده… حتما ب اون خاله جادو گره سهون ربط دارهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
در کل خیلی کنجکاوم…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
دوباره میگم کارت عالیییییییهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

viris
مهمان
وااااااایییییییی بالاخره بوسیدششششششش واییییییی باورم نیمشه… عررررررررر……. یکی بیاد منو جمع کنه…… خیلی خوشحالم……. سهونم بالاخره دهن وا کرد ….. داشتم دیگ میترکیدم……1 بالاخره حرف زد پسره عنتر-_- دلم واس لوهان سوخت یه لحظه….. پسره مظلونه من ولی واقعا شوکم کرد ک سهونم همون طلسمو داشته واقعا غیر قابل پیش بینی بود …. اینکه سهونم دچار همون طلسم بوده… همینطور جالب… البته اون قسمت ک رفت دیدن خالش یجورایی میدونی …خالش شبیه جادوگرا بود :/ بدبخت سهونم این همه مدت اون جایه زخمارو داشت…. ولی عجیبه اونکه قبلا اینجوری بود چرا اولین بار ک لوهانو تو اون وضعیت دید اونقد… Read more »
:/
مهمان

زود اپ کن ساع 4:3 دق صبه من تموم کردم فیکو تا اینجا

wpDiscuz