سلااااام عزیزانم ممنون از اون پنجاه نفری که همیشه قلب خاکستری منو قرمز میکنن.بفرمایید ادامه رو بخونید که خیلی مهمه:

باید اعتراف کنم این پشتکاری که یه عده از شما برای کامنت گذاشتن نشون میدین به حد مرگ خوشحالم میکنه.

یه خبر دارم براتون و اونم اینه که مدیرای عزیزمون یه طرح واسه آشنایی بیشتر شما با نویسنده ها میخوان اجرا کنن که هر هفته دو سه نفر از ما ها یه بیوگرافی مانندی در اختیارتون بذاریم.در ضمن در ادامه ی این بیوگرافی به سوالاتتونم جواب میدیم. از قضا روز پنجشنبه قرعه به اسم من افتاده.

پس زیر همین پست هر سوالی اعم از شخصی و غیر شخصی میتونین ازم بپرسین تا جوابتونو توی اون پی دی اف درج کنم.

خب دیگه صحبتام تموم شد ممنون که حرفامو خوندین.بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم.

.

.

قسمت29(کتاب سیاه)
.

جیون با کتاب جلد چرمی بزرگی بهم نزدیک میشه.گردنبد روی سینم سنگینی میکنه و نفسهام هر لحظه تنگ تر از قبل میشه.
کتابو جلوی صورتم میگیره و وادارم میکنه بازش کنم،کتابی با صفحات سیاه…
زنجیرم با باز کردن کتاب پاره میشه و گردنبدم روی صفحات کتاب میوفته،به نوشته های روی صفحه نگاه میکنم و میخونمشون؛
( و شبهایی که اسارت عشق عذاب آور میشود
                                تورا خواهم دید میان اشکهای خون آلودم )

ولی ادامه ی متنو نمیتونم بخونم چون یک قطره،دو قطره سه قطره و کم کم کل صفحه رو خون فرا میگیره…
◽️◽️◽️

چشمهامو از شدت وحشت باز میکنم و با لوهانی که پشت به من خوابیده مواجه میشم.بدون اینکه ملاحظه ی خواب بودنشو بکنم محکم از پشت سر بغلش میکنم.
سعی میکنم نفسمو منظم کنم.کمی که میگذره پلکهام از شدت خستگی دوباره بسته میشه،ولی قبل از دست دادن هوشیاریم متوجه صدای قلب لوهان میشم.
منو تو آغوشش کشیده بود؛مثل همیشه…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
#
با ب*وسه هایی که پشت سر هم روی تمام صورتم فرود میومد بیدار شدم.بی اختیار خندیدم و دستمو روی صورتش گذاشتم.
:((جونا خفه شدم))
ولی اون به کف دستم هم ب*وسه میزد و عین خیالش نبود.
:((آه خدای من.)) به زور چشمهامو باز کردم و با قیافه ی بشاش جونمیون مواجه شدم.
:((صبح بخیر خابالو))
و بی مقدمه لباشو روی لبم گذاشت و ب*وسه ی سریعی ازم دزدید.
:((هی هی هی چی خوردی که اینقدر سرحالی؟؟نکنه تو قهوه چیزی ریخته بودن؟!!))
پشت چشمی نازک کرد و گفت:((دیروز تو یه مسابقه ی مهم دوم شدم،تموم شب وقتمو با مردی که دوسش دارم گذروندم و صبح تو بغل همون مرد بیدار شدم،چرا سرحال نباشم؟؟))
دستمو میون موهاش فرو بردم و صافشون کردم.
:((از این به بعد هرشب رو صندلی عقب ماشین میخوابونمت.))
:((اگه توام باهام بخوابی چرا که نه))
:((بیا بریم یه چیزی بخوریم شکمم سر و صدا راه انداخته.))
از روم بلند شد و اجازه داد تکون بخورم،تمام شب رو صندلی عقب ماشین خوابیده بودیم و باورم نمیشه چرا هنوز از درد پشت و کمرم نمردم…
دستاشو باز کرده بود و از کنار امواجی که به ساحل میرسیدن میدوید.به خوشحالی بچگانش میخندیدم و سعی میکردم کمی به خودم کش و قوس بدم تا بتونم هم پای اون بدوم.
حالا من یه دریای کوچیک توی قلبم دارم که با قطره های اشکت طغیان میکنه و با خنده هات امواج کوچیک و بزرگی میسازه،امواجی که با هر دفعه برخورد به ساحل،قلبمو به لرزه در میاره…
دوستت دارم جونا…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

برای اولین بار زودتر از لوهان بیدار شدم و فهمیدم اینهمه وقت خیلی چیزارو از دست دادم،مثل دیدن چهره ی خستش موقع خواب،نفسهای منظم وآرومش،موهای سفیدی که با وجود عجیب بودن همیشه بهش میاد.اون بی نظیره…
مثل سایه تاریک و مرموز
اون معصوم و زخمیه و این قلبمو به درد میاره.
وقتی به این فکر میکنم که اون طلسم شده تنها سوالی که برام پیش میاد اینه…
به چه گناهی؟؟!
دوباره تو بغلش فرو میرم و چشمهامو میبندم.
صحنه های خوابم جلوی چشمم پدیدار میشه و اذیتم میکنه،نمیدونم از اومدن جیون خوشحال باشم یا غمگین…نمیخوام از دونگهه دور بشم…
:((دوباره کابوس دیدی؟))
صدای گرفته و خش داری که به گوشم رسید خبر از بیداری لوهان میداد.
:((ایندفعه ساکت بودی.))
:((ببخشید؟))
:((همیشه موقع کابوست یه چیزایی زمزمه میکنی ولی ایندفعه فقط نفسات تند شد و بیدار شدی.))
:((تو نخوابیده بودی؟))
:((پاهام درد میکرد))
و تازه متوجه شدم دیروز هیچ توجهی به زخم لوهان نکردم.
با عجله از تخت پریدم پایین و به طرف آشپزخونه دویدم، ظاهرا مامان و بابا هنوز خواب بودن،مسکن و یه لیوان آب برداشتم.بعد به طرف اتاق لوهان رفتم و از کمد پشت آینه ی سرویسش وسایل پانسمان رو هم برداشتم و به اتاق خودم برگشتم.
به محض برگشتم لوهان به حالت نشسته در اومد و به پشتی تخت تکیه داد.در حالی که متعجب نگاهم میکرد نزدیکش شدم و قرص و لیوان آب رو روی میز گذاشتم.بعد از کشوی دوم پاتختیم یه بسته کاکائو در آوردم و دادم دستش.
بعد پتو رو از روی پاهاش کنار زدم و جوراباشو در آوردم.
:((باید قرص بخوری فعلا اونو بخور تا معدت خالی نباشه.))
بدون اینکه چیزی بگه بسته بندیشو باز کرد و منم مشغول عوض کردن پانسمان پاهاش شدم. عین این زخمو منم دارم،منم میدونم چه درد بدی داره…فقط موضوع اینجا متفاوت میشه که من فقط سه روز این مشکلو تحمل کردم ولی لوهان ده ساله که داره با این درد زندگی میکنه…
دیگه نمیخوام زخمی ببینمت لوهان…
بعد تموم شدن کارم وسایلو جمع و جور کردم و نشستم پیشش،قرص و لیوانو از روی میز برداشتم و منتظر موندم تا شکلاتشو تموم کنه.وقتی صورتمو به سمتش برگردوندم یه تکه شکلات رو لبام چسبید.متعجب نگاهش کردم ولی در جوابم خندید و دهنشو مث آآآ گفتن به بچه ها،تکون داد.
دهنمو باز کردم و مهربونیشو با کمال میل بلعیدم…!
بعد خوردن قرص و شکلاتش میخواست بلند شه که مانعش شدم.
:((اگه راه بری مرهمی که به پاهات زدم همشون به گاز استریل ها میچسبه))
:((پس میگی چیکار کنم ))
پشت بهش روی زمین زانو زدم و شونه مو نشون دادم
:((سوار شو))
:((هی اوه سهون تو خودتو چی فرض کردی آخه،دو تیکه پوست و استخونی بیام رو کولت کلا نابود میشی.))
:((یاااا تو الان چی گفتی؟))
:((دست و پات اونقدر لاغره که میترسم دستتو بگیرم.))
:((کی به کی میگه.))
:((ترجیه میدم چهار دست و پا برم تا اتاقم))
بلند شدم و با قیافه ی اخمو نگاهش کردم.از گاز گرفتن لبش میتونستم حدس بزنم داره مسخره بازی در میاره.
آه البته که مسخره بازی در میاره کی با دیدن این بازو ها حرفای لوهانو باور میکنه آخه!
روی تخت نزدیکش شدم ،نزدیکتر و نزدیکتر…در حدی که حس کردم دارم بازدم اونو نفس میکشم.تو چشمهای گرد شدش زل زدم و پیشونیامونو آروم به هم کوبیدم.
در حین اینکه متعجب داشت پیشونیشو میمالوند از فرصت استفاده سریع بلندش کردم و این حرکت ناگهانیم باعث شد زود دستاشو دور گردنم حلقه کنه.
در حالی که به طرف در میرفتم دم گوشم زمزمه کرد :((دیوونه شدی؟))
:((یه مقدار بودم از اولش.))
و با آرنجم درو باز کردم.
:((الان اگه مامان ببینه چه توجیهی میخوای ارائه بدی جناب دیوانه؟))
:((محض اطلاعت تازه ساعت پنج و نیم شده،اون دو کفتر عاشق ساعت شش بیدار میشن.))
:((چطور اینهمه اطلاعات داری در مورد اون دوتا کفتر عاشق؟!))
:((با یه خورده فضولی.))
خندید و منم با خنده هاش خندم گرفت.
نمیدونم به اینم میشه گفت دیوانگی یا نه …ولی الان هر تیکه از بدنم زیر لمست داره مثل نبض میتپه و نفسمو به شماره میندازه و فکر کنم هیچوقت پیش دونگهه این حسو نداشتم…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

: ((نمیفهمم چرا این روزا به خوابای من بی توجهی ولی دارم بهت میگم من یه تیکه طلسم خوندم مطمئنم اون یه طلسم بود.این یه موضوع عادی نیست.دیوونم نکن دونگهه.))
:((من بی توجهی نمیکنم فقط میگم عجله نکن اگه دیدی که جیون میاد یعنی فقط باید بشینیم و منتظرش باشیم.))
: ((من میخوام به لوهانم کمک کنم دونگهه.اگه طلسم ما یکیه میخوام مال اونم بشکنم.))
: ((این یه چیز حتمی نیست و تضمینی هم برای حل شدن مشکل تو وجود نداره اینو در نظر بگیر سهون.))
: ((دونگهه…))
: ((بله؟))
: ((تو دیگه مثل قبل نیستی…))
: ((توام همینطور…))
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
نطفه ی بعضیارو با بد اقبالی میبرن.این یه حقیقته .این افراد با سرنوشت شومشون بزرگ میشن زندگی میکنن و در آخر هم با یه اتفاق شوم میمیرن.

یه عده ی دیگه هم هستن که با یه طالع و استعداد خاص به دنیا میان .این عده ی قلیل هم مصائب خاص خودشونو دارن اعم از تنفر از دروغ گویی در عین دروغگویی محضشون.این افراد بخاطر دلخوشی دروغ نمیگن تنها دلیلشون درست کردن شرایط بهتر برای زندگیشونه.دروغ میگن تا بتونن تو جامعه ی پر از افراد عادی که درکشون نمیکنن دووم بیارن.

و اما اکثریت خوشبخت یه زندگی معمولی دارن .تو یه خانواده ی عادی بین افراد عادی به دنیا میان و بزرگ میشن.تنها عاملی که میتونه روند عادی زندگی این افرادو به هم بریزه روبرو شدنشون با یکی از افراد دو اقلیت بالاست…

باید گذشتتو بشکافیم لوهان…
◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️
:((میشه بپرسم چی انقدر مهم و واجبه که منو از وسط کلاسم کشوندی بیرون؟!))

:(( سوال نکن فقط انجامش بده.))

در حالی که هنوز دستم تو دست دونگهه بود پشت سرش به سمت یکی از کلاسهای ته سالن کشیده میشدم. به محض اینکه جلوی در رسیدیم .دونگهه منو داخل هل داد و گفت: ((سهونا مادام اومده پس سعی کن حرف احمقانه ای نزنی. کارت که تموم شد من پشت در وایستادم.))
میخواستم بگم خودشم بیاد تو ولی درو به روم بسته بود. و وقتی برگشتم …بعد سالها دوباره از نزدیک دیدمش …

: ((از وقتی ندیدمت زیباتر شدی گاراباتو.))

:((زیبایی در حین اسارت چه فایده ای داره .))

:(( بشین عزیزم.))

روی صندلی روبروییش نشستم و اون سریع دستامو گرفت و کف دستمو برگردوند .دست دیگشو روی دستامون گذاشت و وقتی دستشو کشید یه کارت روی میز افتاد. دستهای ظریفشو روی کارتی که افتاده بود گذاشت و به دو گوشه ی میز حرکت داد و با این کارش چهار کارت دیگه روی میز قرار گرفتند. این صحنه واقعا آشناست… دستمو گرفت و روی کارت وسط که از بین دستهامون روی میز افتاده بود قرار داد و وقتی دستهامونو برداشت کارت عوض شده بود.
بدون اینکه اجازه بده معنی کارتها رو بفهمم از روی میز غیبشون کرد و با پوزخند ملایمی گفت : ((آتیش روشن شده گاراباتو…خیلی وقته.))

:((جیون…اون کی میاد؟))

:((به زودی عزیزم. به زودی…))

میخواستم یه سوال دیگه بپرسم که در کلاس زده شد.به سمت در برگشتم و دونگهه رو دیدم که با چشمهایی نگران به سمتم میومد.سرمو به سمت مادام چرخوندم ولی هیچکس اونجا نبود.مثل اینکه هیچوقت کسی اونجا نبوده باشه…

تنها عاملی که باعث میشد به سالم بودن عقلم شک نکنم کارتی بود که روی میز قرار داشت. سریع برداشتم و نگاهش کردم.
روی کارت کلمه ای که همیشه مادام منو به اون اسم صدا میزد نوشته شده بود…   {ابله}

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)