سلاااام نویسنده ی خوش قولتون دوباره اومد بفرمایید ادامه

عزیزانم واقعا خوشحالم که طلسم مورد پسندتون واقع شده .لطفا حمایتتونو تا چند قسمت دیگه هم ازم دریغ نکنید چون بزودی دارم میرم برای یه مدت و میخوام قبل از رفتنم طلسمو براتون کامل کنم و برم.

همچنین تا پس فردا مهلت دارین که سوالهای لازمو ازم بپرسین که جوابشونو تو بیوگرافی درج کنم.کلی دوستتون دارم و خوشحال میشم که شما هم با قرمز کردن اون قلب کوچولوی پایینی علاقتونو به فیکم نشون بدین.

.

.

قسمت30(ابله)

.

ذره به ذره ی احساساتم زیر بار تاثیرات لوهان دستخوش تغییر شد.

هفت روز کامل هر ساعتمو با لبخند های پسری با موهای یخی سپری کردم.

بیست و چهار ساعت هر هفت روز رو بی اختیار به یادش بودم و در موردش فکر میکردم.من یه دیوونم ولی رفته رفته بیشتر از قبل دارم بهت دلبسته میشم لوهان.

شاید حرف مادام درست باشه… من یه ابلهم ولی اگه این جهالت بخاطر دوست داشتن تو باشه حاضرم با تمام وجود جهالتمو بپذیرم…!

بعد از آغوش محکمی که روز اول زخمی نشدن لوهان هدیه گرفتم کم حرف تر شدم ولی اون هر لحظه درخشان تر از قبل میشه…

درخشان تر.دلنشین تر.دوست داشتنی تر…

هرچند که میدونم اینهمه آرامش و احساس خوب برای زندگی طلسم شده ی ما زیادیه .حتی با اینکه میدونم این آرامش قبل از طوفانه: ولی میخوام با تمام وجودم از این نسیم دلنواز و آروم لذت ببرم.بیا همینطور ادامه بدیم؛

روزها من منجی تو از زخم های چندین ساله و عذاب آورت ,

و شبها همون من, پناهنده ی آغوش امن و مهربونت…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

:(( لوهانی))

: ((هوم؟))

:((چرا تو این آلبوم هیچ عکسی از دوران بچگیت نیست؟))

:((همشو سوزوندم.))

:((و چرا؟))

:((خودتو جای من بذار.از دیدن عکسهای نوجوونیت با موهای سفید لذت میبری؟))

:((مگه چند ساله که موهاتو این رنگی میکنی؟))

:((رنگ…من هیچوقت موهامو رنگ نکردم.))

:((پس موهات…))

:((بعد یه مدت سفید شدن.))

:((باور نمیکنم!!))

:((نزدیک یه ماهه هر روز جلوی چشمتم.تا حالا دیدی رنگ ریشه ی موهام به سیاهی بزنه؟))

:((نه…))

این یه نه با چندین معنای متفاوت بود…

نه ندیدم…

نه باور نمیکنم…

نه نمیخوام باور کنم…!!!

تصور حال و روزت هر لحظه بیشتر از قبل داره مرز های تخیلم رو تحت فشار قرار میده…

ده سال یه بدن خسته و خونین و مالین….

ده سال سازش با موهایی که هر روز برف بیشتری روشون مینشینه…

ده سال یه صورت بدون لبخند…

یه صورت زیبای بدون لبخند…

:((سهونی؟))

:((باورش واقعا سخته.احساس حقارت میکنم.))

:((چرا همچین حسی داری؟!!))

:((در مقابل درد و مشکلاتی که تو تحمل کردی وبا وجود همه ی اینها اینقدر بالغ وصبور بودنت باعث میشه از خودم شرمنده بشم.حس میکنم من زیادی تو رفاه و آسایش بودم.))

:((سخت نگیر هرکس مشکلات خودشو داره.و تو زندگی هر کس هم نقاط روشنی وجود داره که باعث میشه درداشو فراموش کنه…))

:((فکر کنم نقطه روشن تو اعتماد کردن به منه.حداقل باقی روزهای عمرتو سالم میگذرونی.))

سرشو پایین انداخت و به ورق زدن آلبوم مشغول شد.

درست به آرامی یه زمزمه و به کوتاهی یه نفس عمیق, بود اما من شنیدم.

:(( روشنایی من تویی.))

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

 :((مام؟))

:((جان؟)) هر موقع اینطوری صداش میکنم با خنده جوابمو میده و این خوشحالم میکنه.

:((میشه ازتون یه چیزی بخوام؟))

:((البته عزیزم.))

:((میشه یه عکس از بچگی ییشینگ و لوهان هیونگ نشونم بدین؟خیلی مشتاقم ببینمشون.))

:((سهونا لوهان کل عکسای بچگیشو از آلبوم برداشت و سوزوند.))

:((یعنی حتی از نوزادیشم عکسی نیست.))

:((جوری خودشو محو کرد که اگه کسی آلبوم خونوادگیمونو ببینه متوجه نمیشه که من اینهمه وقت دوتا پسر داشتم نه یکی.))

:((حیف شد.))

:((خودت چی؟فکر کنم بچگیات خیلی دوست داشتنی بوده باشی.))

:((میخواین ببینین؟))

:((چرا که نه))

بدو بدو از آشپزخونه اومدم بیرون و وارد اتاق ییشینگ شدم.از طبقه ی پایین آلبوم رو برداشتم و دوباره برگشتم پیش مامانی.

میوه هایی که تو این فاصله پوست کنده بود رو میخوردیم و با دیدن هر عکس یه دیالوگ کوچیک بینمون رد و بدل میشد.

تا اینکه یه تیکه سیب خیلی ناگهانی تو گلوی مامانی پرید.سریع براش آب آوردم . به نظر دستپاچه میومد.

:((سهون این مامانته؟))

:((اوهوم.چطور مگه؟))

:((ببینم شما قبلا تو محله ی گوانگ زندگی میکردین؟))

:((آره ولی یه سال بعد فوت  مادرم از اونجا اسباب کشی کردیم و اومدیم اینجا.چیزی شده؟))

:((اسم مادرت لی سنا بود؟))

:((اونو میشناختین؟))

:((میگم چرا از روز اول قیافت بنظرم اشنا میومد …آه خدای من چرا قبلا متوجه نشدم…تو واقعا تغییر کردی سهونا بچگیات صورتت دقیقا به شکل یه توت فرنگی بود.))

:((نمیفهمم…))

:((تو واقعا منو لوهان رو یادت نمیاد؟))

:((من…من اون روزی که مامانم تصادف کرد باهاش بودم و بعد اون اتفاق حافظمو تا حدودی از دست دادم.حتی اگه این عکس ها نباشن چهره ی مادرم هم درست حسابی یادم نمیاد.))

:((اوووه عزیزم واقعا متاسفم.تو و لوهان قبلا همکلاسی بودین من از اونجا خودت و مامانتو میشناسم…

سرنوشت باعث شد دوباره باهم روبرو بشیم ولی کاش این اتفاق هرگز براتون نمی افتاد.واقعا حیف بود زن زیبا و خوش اخلاقی مثل سنا به این زودی از پیشمون بره.))

به صورت آشکاری غم چهره ی هر دومون رو پوشوند.و فکر کنم اوضاع روحی من خرابتر بود چون هیچ ذهنیتی راجب دورانی که ازش حرف میزد نداشتم.گذشته ای برای من وجود نداشت بجز یه مه غلیظ و تیره که تنها لطفش برام سالم بودن پدرم و دونگهه و خالست و البته جیون…

من حتی دوست بچگیمو هم نمیتونم به خاطر بیارم و بدتر از همه اونم منو به یاد نمیاره…

ظاهرا اون تصادف لعنتی گرد فراموشی رو فقط روی خاطرات من نریخته…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

در حالی که مشغول مسواک زدن بودیم به موهاش زل زده بودم.

دلم میخواست بهشون دست بزنم و دنبال بهانه بودم که سنگینی نگاهمو احساس کرد و به سمتم برگشت.یه ابروشو بالا برد و با حالت به چی زل زدی نگاهم کرد…

با یه تصمیم گیری ناگهانی یه قسمت از طره ی موهاشو بین دو انگشتم گرفتم و آروم کشیدم بالا.مثل اینکه مثلا دارم چیزی برمیدارم.

شاید این حرکت تاثیری توواکنش لوهان نداشت ولی من به موهاش دست زدم…این برای خوشحالی من کافیه.

وقتی پروسه ی مسواک زدنو تموم کردیم به اتاق خودم رفتم تا لباس های خوابمو بپوشم و فرصت بدم اونم همین کارو بکنه.

میدونم که از دور شبیهه زوج های چندین ساله دیده میشیم و این باعث میشه قند تو دلم آب بشه و جالب اینجاست که لوهان عین خیالشم نیست بقیه چه فکری در موردمون میکنن.حتی براش اهمیتی نداره وقتی سر میز شام تو بشقابش گوشتی که میذارمو میخوره ,مامان و ییشینگ حیرت زده بهمون نگاه میکنن .یا وقتی بابا مارو باهم روی کاناپه میبینه که به هم دیگه تکیه دادیم و مستند حیات وحش نگاه میکنیم! یا وقتی صبح از اتاق من با همدیگه خارج میشیم و ییشینگ هیونگ این صحنه رو میبینه…

و من نمیدونم به این خاطر واقعا خوشحال باشم یا ناراحت چون مسلمه که لوهان هیچی برای از دست دادن نداره…

وقتی روی تخت نشستم لوهان هم اومده بود.رو به همدیگه دراز کشیدیم و طبق عادت به هم زل زدیم تا یه صحبتی رو قبل خواب شروع کنیم.

:((قبل از این اتفاقات …منظورم دوران بچگیته,دوست صمیمی داشتی؟))

:((هوووم بذار فکر کنم…))

و در حینی که چشمهاشو بسته بود و فکر میکرد تو دلم مرتب دعا میکردم که منو به یاد بیاره.

:((آره یادم میاد یه دوست خیلی صمیمی داشتم.حتی یادمه موقع رفتنمون به چین تمام راه اشکم بند نیومد.چطور مگه؟))

:(( یعنی اونقدر دوستش داشتی که جداییتون اشکتو در آورد؟!))

:((ما مثل دوقلو های به هم چسبیده بودیم و فکر کنم آره یکم بیشتر از زیاد دوستش داشتم .ولی بعد یه مدت فراموشش کردم چون درد بدتر از جدایی سراغم اومده بود.))

:((تا حالا نخواستی دوباره ببینیش؟))

:((فکر نکنم بخوام دوباره باهاش روبرو بشم چون حتی اسمشم یادم نیست و این شرمندم میکنه. تنها چیزی که یادم میاد این بود که وقتی میخندید چشماش تبدیل به یه خط میشد.عین تو.))

قیافه ی در هم رفته م با جمله ی آخرش تا حدودی باز شد.

حداقل خندمو به یاد داشت و این تا حدودی آرومم میکرد…هرچند فکر کردن به دلیل اینکه چرا نمیخواد با یه آشنای قدیمی روبرو بشه قلبمو به درد میاورد.

:((فکر میکنی اگه اون تو رو پیدا کنه دوباره همونقدر باهم صمیمی و خوب میشین؟))

:((فکر نکنم یه عشق و علاقه ی بچگانه بعد اینهمه سال همچنان باقی مونده باشه.))

و مدتی سکوت بینمون حاکم شد چون واژه ی عشق رو برای رابطشون به کار برده بود و کاملا حس میشد که رابطشون,یا در واقع رابطه ی قدیمیمون خیلی بیشتر از دوستی بوده…

:((ولی من فکر میکنم اگه دوباره باهات روبرو بشه میتونه دوباره عاشقت بشه.))

:((عشق با زیبایی معنی پیدا میکنه سهون.وقتی زیبا نیستم مسلما اونم نمیتونه عاشقم بشه.))

:((عمق یه احساسی مثل عشقو فقط ظاهر و نمای بیرونی میدونی؟!))

:((عمق یه عشق بچگانه در همین حد هم زیادیه سهونی.))

قلبم درد میکرد…

و نمیدونستم باید چیکار کنم.برای رهایی از افکاری که به مغزم هجوم میاوردند کاری که از سر شب برنامشو میریختم انجام دادم.

دستمو بین موهای سفیدش بردم واجازه دادم نوک انگشتام موهای معشوق قدیمیم رو نوارش کنه.

فقط یک لحظه از خودم پرسیدم اگه حافظمو از دست نمیدادم هنوزم عاشق لوهان میموندم یا نه…

و قطعا یه جواب برای سوالم وجود داشت…البته!

چون اون به حدی که منو مجذوب خودش کنه درخشانه…

چون من به حدی که هزاران بار مجذوبش بشم عاشقم….

:((و در ضمن… اون یه پسر بود.))

با حرفش حرکت انگشتام لابلای موهاش متوقف شد. چون میدونستم اون دوست قدیمی خودمم, ازش نپرسیدم که دختر بوده یا پسر ولی با تاکیدش روی این موضوع چیو میخواست بهم بگه؟

که اگه الان همون عاشق قدیمی پیدا میشد قبولش نمیکرد چون اون یه پسره؟؟!

نا خودآگاه دستمو از بین موهای یخیش کشیدم بیرون و به پشت خوابیدم.

میتونستم نگاه خیرشو به نیم رخم حس کنم ولی میترسیدم.

از اینکه سوال بیشتری بپرسم یا حرفی بزنم و جادوی بینمون خراب بشه.

تو رو پیش خودم میخوام لوهان حتی اگه نتونم علاقه ی روز افزونمو بهت نشون بدم.

تو باید باشی به هر طریقی که شده….

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

در حالی که روی صندلی لم داده و پاهاشو روی هم انداخته بود با پوزخند همیشگیش نگاهم میکرد.

جیون:((دلت برام تنگ شده بود نه؟))

:((خوشحالم که میبینمت نونا .))

:((بایدم باشی…))

:((بعد از اینهمه سال….من واقعا مدیونتم.))

:((دونگهه بهش بگو بشینه  و اینقدر مظلوم نمایی نکنه واسه من…))

وقتی به دونگه نگاه کردم چشمهاشو آروم باز و بسته کرد وبهم اشاره داد ریلکس باشم.

منو دونگهه کنار هم روبروی جیون نشستیم و منتظر موندیم تا شروع کنه.

:((میدونی که خودم دوست دارم سر به تنت نباشه اوه سهون ولی بخاطر دونگهه ی بدبخت مجبورم بهت کمک کنم.))

:((گفتم که من واقعا مدیو..))

:((یادم نمیاد اجازه داده باشم تو حرف بزنی.))

دونگهه که متوجه جو متشنج به وجود اومده بود سریع بحثو سر هم آورد

:((خیلی خب جیون بحثای قدیمی رو بذارین کنار بگو برامون چی آوردی.))

پشت چشمی نازک کرد و از داخل کیفش کتاب سیاهو بیرون آورد.

میدونستم اون همون کتاب سیاهه چون قبلا تو خوابم دیده بودمش.دست بردم تا بازش کنم که جیون با گذاشتن دستش روی دستم متوقفم کرد.

:((قبل از دوباره باز کردن این کتاب باید همه چیزو بدونی اوه سهون چون اگه اینبارم بی ملاحظه رفتار کنی لبه ی بُرّنده ی چاقو نصیبت میشه.))

دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون و پرسیدم:((شما که هیچکدوم قبل طلسم شدن منو یادتون نمیاد پس کی قراره موضوعو برام روشن کنه؟!))

و صدای آشنایی از پشت سر جوابمو داد.

:((من گاراباتو.من….))

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)