هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep31

 

سلاااااام عزیزانم با بیوگرافی و قسمت جدید اومدم بفرمایید ادامه

 

موقع نوشتن بیوگرافی شدیدا حس میکردم دارم زیاده گویی میکنم ولی امیدوارم اینطور نبوده باشه.شاید به نظر یکم منم منم کرده باشم ولی خب اولین دفعس دارم یه همچین بیوگرافی کاملی ارائه میدم پس سخت نگیرین…

وقت خوش و ممنون از اون عزیزانی که قسمتهای تقریبا آخر طلسم بهمون ملحق شدن و برای تموم قسمتا کامنت گذاشتن

.

.

قسمت31 (گذشته)

.

من یه ابلهم…

یه ابله خودخواه…

یه ابله خودخواه گناهکار…

طلسمی که با حماقت یه ابله شروع بشه باید فقط به خودش ضربه بزنه…این انصاف نیست زندگی بقیه هم بخاطر اون عوضی به گند کشیده بشه…

من…من چرا هنوزم زندم…چرا باید زنده باشم….

هر قطره احساس خوشبختی تو وجودم با تزریق حقیقت تبدیل به بدبختی شد…و الان تنها حسی که دارم خواستن یه مرگ زجرآوره…

هرچند به ازای چنین گناهی مرگ یه پاداش محسوب میشه…

این ابله لایق یه زندگی بدتر از مرگه…

یک ساعت پیش روبروی مادام…صحنه ها تک به تک جلوم ظاهر میشن و بعد یک ساعت دیگه من ,همون من قبلی نبودم…

️️◽️

:((من گاراباتو.من.))

سریع به پشت سرم نگاه کردم و مادام رو دیدم که بهمون نزدیک میشه.

به احترامش همگی بلند شدیم و مادام جای خودشو کنار جیون گرفت.

:((مادام…))

:((گاراباتوی عزیزم ما موظف بودیم تو این مدت ازت محافظت کنیم پس حق ناراحتی نداری این ماجرا خارج از اختیار ما بود.))

:((یعنی حتی اگه میدونستید هم نباید میگفتین؟!))

دونگهه با صدای آرومی جوابمو داد :((تمام اون هفت روز من اونجا حبس شده بودم تا مبادا دخالتی توی روند پیش روی آشناییتون بکنم.))

:((نمیفهمم.))

مادام ادامه ی صحبت دونگهه رو به عهده گرفت:((از لحاظ قانونی تو دیگه یه جادوگر نیستی ما نمیتونستیم در جریان بذاریمت و مهم تر از همه تو باید بدون هیچ نیرو و کمک خارجی با جانگ لوهان روبرو میشدی.))

:((لوهان؟! اون چه ربطی به این قضیه داره.))

:((به زودی میفهمی.))

جیون سریع وارد بحث شد:((سهون…اگه ضعیف باشی همه چی از بین میره.این شانس آخرته فراموش نکن.))

از درک حرفهای همشون عاجز بودم تا زمانیکه مادام دستشو روی میز کشید و کارتها پی در پی روی میز چیده شدند.

:((کارتتو بهم میدی گاراباتو؟))

با شنیدن حرفش سریع کارتی که دفعه ی پیش جا گذاشته بود رو به طرفش گرفتم.همزمان دستمو گرفت و همراه با کارت وسط دایره گذاشت.

:((خاطراتتونو با ما تقسیم کنید عزیزانم.))

و به ترتیب دست دونگه و جیون هم روز دست منو مادام اضافه شد.

مادام:((هرگز فراموشت نخواهم کرد…))

زمان و مکان از بین رفت.همه جا تیره و تار شد.مثل اینکه روشنایی هیچوقت وجود نداشته…

:((حتی میان سیلی از خون…))

با شنیدن صدای خودم وحشت زده به اطراف  نگاه کردم.

:((و زمانی که اسارت عشق عذاب آور میشود…)) به طرف صدا دویدم.یه نقطه ی نسبتا روشن دیده میشد.فضا رفته رفته روشن تر شد و من زیر زمین خونه ی خاله رو تشخیص دادم.ولی من اینجا چیکار داشتم؟!

:((تورا خواهم دید میان اشکهای خون آلودم…))

و از پشت دیدمش.کسی که صداش عین من بود و طلسمو از روی یه کتاب بزرگ با صفحات سیاه میخوند.

:((و پیمانت هیچگاه شکسته نمیشود…))

دستمو رو شونش گذاشتم و برگردوندمش.

تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد چون دستم روی شونه ی بچگی خودم بود…

رد خونی که روی دو طرف صورتش وجود داشت از چشمهاش نشات میگرفت.

جلوش زانو زدم و دستمو به طرف صورتش بردم.با تماس انگشتام سرشو بالا آورد و تو چشمهام زل زد.تو عمق اون چشمهای خیس از خون, اونو دیدم.تصویری از لوهان…

همه چی محو شد و صدای گریه ی دو بچه به گوشم رسید. به پشت سرم برگشتم و دوباره بچگی خودمو دیدم و مطمئنا پسر زیبا و گریون توی آغوشم لوهان بود. با اشاره ی مردی که توی ماشین بود یه پسر کمی بزرگتر لوهانو از آغوشم کشید بیرون و سوار ماشین کرد.

زجه زدم و گریه کردم…شیونم برای جدایی مثل یه عمر طول کشید و بعد فضا تاریک تر شد و پسرک از من دورتر .به دنبالش دویدم.

به یه اتاق رسیدیم.و جسم کوچیکمو دیدم که روی تخت با پاهای باند پیچی شده دراز کشیده بود و کنارش زنی با حال پریشان نشسته بود.بغلم کرد و باهم سوار ماشین شدیم. رسیدیم به همون جنگلی که قبلا هم توی خوابم دیده بودم. خاله جلومونو گرفت و اجازه نداد وارد جمع ردا پوش بشیم ولی مادرم بعد بغل کردن خواهرش به طرف جمع حرکت کرد.قبل از اینکه منو به یکی از ردا پوش ها تحویل بده پیشونیمو بو*ید و گردن بندشو از گردن خودش در آور و دور گردن من انداخت.

منو روی زمینی پر از شبدر و مادرمو روی سطحی پر از الوار خوابوندند…

و بعد با دیدن شعله های آتیشی که از الوار ها بلند شد طاقت نیاوردم و با صدای بلند فریاد زدم.

کودکیِ من بی خبر از همه چیز روی شبدر ها به خواب رفته بود .

من زجه میزدم چون هیچ کاری از دستم ساخته نبود…

و مادرم…بین شعله های آتیش گناه من میسوخت…

با تکون های شدیدی که به دستم وارد میشد چشمهامو به زحمت باز کردم و قیافه ی گریون دونگهه رو دیدم .بغلم کرد ولی چیزی حس نمیکردم.

پس همه ی اینها تقصیر من بود….

تمام این مدت اونی که نباید تو آسایش زندگی میکرد من بودم…

اونی که نباید روز خوش میدید , اونی که نباید خنده به لبش میومد من بودم…

من بودم و بقیه همیشه تو سختی بودن…فقط بخاطر منِ ابله…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

#

:((ییشینگ پسرم میشه به تلفنم جواب بدی دستم بنده.))

:((البته.))

در حالی که پدر مشغول درست کردن لوله های ظرفشویی بود به سمت موبایلش رفتم و و با دیدن اسم روی صفحه یه لحظه حس کردم خون توی رگهام منجمد شده.فکر نکنم دلم بخواد با رقیبم(!) حرف بزنم ولی…

افکار بچگانمو کنار گذاشتم و مثل یه بزرگ سال عاقل و بالغ به تلفن جواب دادم.

:((ییشینگ؟))

:((اوه من حتی الو هم نگفتم از کجا منو شناختی؟))

:((لطفا صداتو بیار پایین تا کسی از بیرون متوجه جوابات نشه.خب؟

فقط بهم بگو سهون اومده خونه یا نه؟))

:((بعد از صبحانه کلا ندیدمش چطور مگه؟!))

:((ببین فکر نکنم امشب کلا بیاد خونه پس اگه باباش نگران شد بگو پیش منه.))

:((ولی آخه..))

:((لطفا باهام همکاری کن قول میدم وقتی اون عوضیو پیدا کردم بهت خبر بدم ولی فعلا نباید بذاریم موضوع خیلی بزرگ شه.هوم؟))

:((اوه.باشه بهشون اطلاع میدم.))

:((خیلی ممنون بعدا حرف میزنیم.))

با قطع شدن گوشی مثل اینکه از هیپنوتیزم خارج شده باشم تلو تلو خوران به طرف آشپزخونه راه افتادم.

:((پدر, دونگهه زنگ زده بود و گفت که سهون امشب باهاش میمونه.))

:((باشه مشکلی نیست.ممنون پسرم.))

در مقابل آسودگی خیال پدر لرزه ی استرس و نگرانی به تن من افتاد.

کجایی اوه سهون؟

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

#

دیگه باید کم کم عادت کرده باشم به این موضوع که :

لوهان به سهون اهمیت میده…

ولی هنوزم نمیتونم هضمش کنم برادر بیست و دو سالم که ده سال کامل از زندگیشو در سکوت و تنهایی مطلق گذرونده حالا به اوه سهون تازه وارد اهمیت بده.این موضوع هم عجیب بود و هم مشکوک.

به عنوان برادر تنی اعتراف میکنم تا حدودی اذیت میشم وقتی متوجهم سهونو بیشتر از من دوست داره!!

بعد شام که به اتاق های خودمون میرفتیم روی راه پله متوقفم کرد و سراغ سهونو گرفت و البته که طبق خواسته ی دونگهه بهش دروغ گفتم…ولی سوال اینجاست چرا باید لوهان نگران سهون باشه؟!

قبل از خواب به جونمیون زنگ زدم  و سعی کردم با شنیدن صداش استرسمو کاهش بدم ولی نگران بودم و این نگرانی حتی با صدا و خنده های دلنشین جونمیون هم رفع نمیشد.

تا اینکه صدای قدم های کسیو شنیدم.سریع از جونمیون خداحافظی کردم و از اتاق زدم بیرون.

خدایا شکرت بنظر سالم میومد.

:((سهونا؟؟خوبی پسر؟))

ولی جوابی نگرفتم سرش پایین بود و میخواست وارد اتاقش بشه که دستشو گرفتم و مانعش شدم.

:((اوه سهون..))

:((حالم خوش نیست هیونگ…))

با شنیدن صداش فهمیدم یه اتفاق واقعا وحشتناک افتاده چون صداش هیچ فرقی با صدای یه بیمار دم مرگ نداشت.ضعیف و کم سو…لحنش مثل سمفونی مرگ بود.و قبل از اینکه بتونم کاری انجام بدم وارد اتاقش شد و درو قفل کرد.

باید به دونگهه میگفتم؟ ولی شمارشو از کجا گیر بیارم….آه دارم دیوونه میشم…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

سه روز گذشت و بغیر از من هیچکس متوجه نشد سهون توی خونس.

تمام این مدت حتی یبارم صدای باز و بسته شدن درشو نشنیدم.

نگرانش بودم و از طرفی هم نمیخواستم سر و صدا راه بندازم چون اهل منزل هنوزم فکر میکردن سهون پیش دونگهه مونده.

از طریق دانشکده شماره ی دونگهه رو پیدا کردم وامروز قصد داشتم بهش زنگ بزنم.

وقتی عصربه خونه رسیدم اولین کار شماره ی دونگهه رو گرفتم.

بعد از اینکه خبر برگشتن سهونو بهش دادم فهمیدم شب خودش سهونو برگردونده خونه و این تا حدودی بهم آرامش داد.وقتی بهش گفتم که سه روزه از اتاقش بیرون نیومده ازم خواست با کلید یدک در اتاقشو باز کنم تا دونگهه خودشو برسونه.

در همین حین که با دونگهه حرف میزدم و نگرانیامو براش توضیح میدادم وجود فردی رو پیش خودم حس کردم و راحت میتونم بگم در شرف یه سکته ی قلبی بودم.

:((لوهان.منو ترسوندی.))

:((سهون اینهمه روز تو اتاقش بود؟؟))

وقتی مکالمه مونو شنیده بود انکار من چیو عوض میکرد ؟!جز اینکه اعتماد لوهان نسبت بهم هر لحظه کمتر از قبل بشه …

:((آره سه روزه از اتاقش بیرون نیومده.))

منو کنار زد و کلیدارو توی قفل چرخوند.

:((من پیششم تو برو.))

وارد اتاق شد و درو پشت سر خودش بست.

یه مدت به در بسته زل زدم و تازه یادم افتاد گوشیو قطع نکردم.

:((دونگهه اونجایی؟))

:((من نمیتونم فعلا بیام.خواهش میکنم مواظب سهون باش.))

:((باشه حواسم هست.))

:((ممنونم ییشینگ شی ..بخاطر همه چی…))

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

چشمهام درست میبینه؟

میگن آدم قبل از مردنش چهره ی کسایی که دوسشون داره جلوی چشمش ظاهر میشه…

و فکر کنم من خیلی دوستت دارم لوهان…

ولی من چطور میتونم تو چشمهات نگاه کنم؟؟

چطور میتونم دوباره لمست کنم؟هان؟؟

احساسم با هیچ کلمه ای قابل توصیف نیست…

شرم,حسرت,عذاب وجدان,احساس گناه…همگی اینها برای جبران اشتباه بزرگتم ذره ای ناچیزه…

نزدیک میشی و اسممو با صدایی که بنظرم الهی میومد به زبون میاری…

منو بار ها صدا میزنی …منه گناهکار رو…

کنارم میشینی و دستتو به صورتم نزدیک میکنی.

ازت فاصله میگیرم.دست پاک تو نباید به بدن موجود کثیف و بی ارزشی مثل من بخوره…

تعجب میکنی و دوباره نزدیکم میشی ولی پست میزنم.

چون تو متعلق به نیستی …نباید باشی…

ده سال از عمرتو تباه کردم ولی حالا دیگه به خودم اجازه نمیدم ادامه ی زندگیتو به گند بکشم.

سعی میکنی باهام حرف بزنی ولی صدات  فقط مثل زوزه ی کم سویی به گوشم میرسه و اهمیت نمیدم.

تو نباید با من حرف بزنی لوهان.باید زیر لگد له و لوردم کنی.باید اونقدر کتکم بزنی که روح بی ارزشم از بدنم خارج بشه.من لایق اینهمه لطافت و مهربونی تو نیستم….

نمیفهمم چی میگی ولی با صدای بلند میخوام ازم دور بمونی.

و تو ناباورانه بهم زل میزنی. باور کن لوهان.. من به همین اندازه پست و کریحم…

و تو بدشانس ترین آدم روی زمینی که با ابلهی مثل من مواجه شدی.

متاسفم که باهام آشنا شدی لوهان.

متاسفم…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

نمیدونم روزها چطوری شب میشه مثل اینکه توی اغما باشم…تمام روح و تنم بی حسه…

نمیشد اینم یکی از شوخیای مسخره ی دونگهه بود؟!نمیشد مثل یه کابوس همیشگی لوهان منو از خواب بیدار میکرد…

نمیشد همه چیز اینقدر تقصیر من نبود؟

چرا باید تا این سن کتک یه جهالت بچگانه رو بخورم؟؟

و ای کاش فقط من آسیب میدیدم و کتک میخوردم…

همه چیز اونقدر ناگهانی روشن شد که هرچقدر بهشون فکر میکنم بازم حس میکنم به زمان نیاز دارم.

 در اتاقم بعد از چندین روز باز میشه…

و اون بوی خوب و آشنا…چرا باید اینقدر خوب باشی؟؟

چرا باید اینقدر برای داشتنت نالایق باشم؟؟ اونم درست زمانیکه متوجه جرقه های روشن عشق بینمون شده بودم.

سرمو تا حدودی بلند میکنم و میبینمش که سینی توی دستشو روی میزم میذاره.پرده هارو باز میکنه و اجازه میده نور خورشید به داخل اتاقم قدم بذاره.

لبه ی تخت میشینه و به طرفم خیز برمیداره.قبل از اینکه دستش بهم بخوره خودم به حالت نشسته در میام.

لبشو گاز میگیره.میدونم که خیلی ازم گله داره ولی نمیخواد بحث کنه.

سینی رو روی پاهام میذاره.دوباره همون سوپ خوشمزه ای که روزهای اول برام پخته بود رو آماده کرده.

بی اختیار بغض میکنم.چرا داستان ما مثل یه داستان عاشقانه ی معمولی نشد…

کاش یه روز دیگه تو یه شرایط دیگه و با یه احساس دیگه این سوپ رو برام درست میکردی.کاش بجای بغضی که نزدیکه خفم کنه با اشتها غذاتو میخوردم و از دستپختت تعریف میکردم.

چرا همه چی باید انقدر غیر منصفانه باشه؟؟!

قاشقو پر میکنه و جلوی دهنم میگیره ولی صورتمو برمیگردونم.هیچ میلی نه به غذا نه به ادامه ی زندگی دارم…

:((اوه سهون واقعا نمیدونم چه مرگته ولی اگه چند روزم به همین منوال ادامه بدی به زودی میمیری.))

:((شاید همینو میخوام؟)) ناباورانه بهم زل زد و گفت

:((حس میکنم نمیشناسمت.))

:((مگه قبلا میشناختی؟؟تو هیچی از من نمیدونی لوهان…))

:((پس همه ی حرفهامون بیخودی بود.یه مشت دروغ تحویلم دادی اینهمه وقت؟!))

حالا وقتش بود.باید انجامش میدادم.باید کاری میکردم به کل ازم فاصله بگیره.به حد کافی همه چیو خراب کردم باید اجازه میدادم ازم دور شه از شر من راحت بشه و بتونه کمی نفس بکشه چون این زندگی که من با حماقتم براش ساخته بودم فرق چندانی با منجلاب نداشت…

:((من هیچوقت باهات صادق نبودم…))

:((اوه سهون.یبار.فقط یبار تو چشمهام نگاه کن و یه جمله ی صادقانه بهم بگو.))

تو چشمهاش زل زدم و کلماتی رو به زبون آوردم که میدونستم پایان همه چیز میشه.

:((مقصر طلسم شدنت منم.))

:((تو دیوونه شدی؟))

:((با تموم صداقتم دارم بهت اعتراف میکنم.باعث تموم بلاهایی که تا بحال به سرت اومده منم جانگ لوهان و واقعا به خودم جسارت اینو نمیدم که ازت بخوام منو ببخشی چون گناهی مثل این بخشودنی نیست.فقط بدون دیگه نمیخوام هرگونه آسیب و ضرری بهت بزنم.میخوام از این به بعد یه زندگی آروم و بدون درد و رنج داشته باشی چون وجود من نحسه و موندنم با تو زندگی تو رو هم دچار مشکل میکنه.پس برو.

برو و خودتو ازم خلاص کن.))

ohsehun40-42 (2)

فایل بیوگرافی ⬆️

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 47 نظر 23 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

خییییلی خفن بووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifمن حس میکردم که طلسم شدن لوهان به سهون ربط داره!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif!ولی نه در این حد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifخیلی خوووب بود.مرسی از بیوگرافیت خانم گلی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifفایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

kimkaijun
مهمان

ای بگردم الهی چه قشنگ بود هعی هوهانم هعی هعی
مرسی خسته نباشی

Nahal
مهمان

وای دنی این قسمت خیلی قشنگ بود ~~ من هنوز تحت تاثیر تمام واژه های ساده ایی ام که در طول داستان بیان شده بود و احساس گناه سهونT_T
همه ی راز ها یهو اشکار شدن و اون قصر رویایی و داستان عاشقانه خیلی ناگهان نابود شدن….خاطرات بچگی سهون و مرگ مادرش و اون طلسم ….و در اخر اعتراف صادقانه ایی که به لوهان کرد این قسمت عاااالیییی بوووود دنیییی دیگه حرفی ندارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

fj-baeky
مهمان
Admin ♛ MehXingSoo LeeNushKyu
ادمین

من الان شدیدا گیج و هنگم…
سهون جادوگر بوده؟ ?? چرا سهون باعث طلسم شده؟
چرا مامانش مرد؟ چیشد؟? چرا نمیفهمم ?
این قسمت درد خیلی زیادی رو حس کردم…
خیلی زیاد.

sahelam
مهمان

این قسمت فوق العاده بود و ممنون
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Farnaz H.H
مهمان

وای خیلی دردناک بود
جمله های سهون
باورم نمیشه تقصیر سهونه
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
خیلی دردناک بود
ممنونم عزیزممممممممممممممممم عرررر
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Zeinab_HH
مهمان

Ba in ke ye jahaye kheili kuchiko motevajeh nashodam vali be nazaram kheili awli bud
Delam baraye sehun sukht :'(

:/
مهمان

چقد جمله های سهون برام درد ناک بود

……
..
..

باید کاری کنم ازم متنفر شه..چیزیو بگم که میتدونم پایانه…

خسته نباشی..
مرسی بابت این داستان زیبا

Negin
مهمان

دلم واسه اون سهون شر وشیطون قسمتای اول تنگ شد.سهونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifلوهانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifخیلی خوب بود خسته نباشی.بیوگرافیم عالی بود.خوشحالم که بیشتر شناختمتونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifموفق باشید.

fatima_p
مهمان

یعنی سهون وقتی کوچیک بوده اون طلسمو خونده؟؟؟؟ ولی چه ربطی به لوهان داشت؟؟؟ اون زنه که هی میاد پیشش کیه هنو نفهمیدم … دونی چکارست دقیقا؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
مرسییی عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

tina
مهمان

مث همیشه عالی و فوق العاده ممنون

amber
مهمان

خوب من اگه جای لوهان بودم پیش سهون میموندم تا این همه سختی که کشیدم بیهوده نباشه
شاید گذشته سختی بوده ولی الان دیگه سهون رو داره
خسته نباشی .عالی بود

a
مهمان

چقدر این قسمت هیجانی بود
عالی بود
بچم سهونیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مثل همیشه فوق العاده بود

fj-baeky
مهمان

مرسی عزیزم بوووووووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

shabnam1986
مهمان

وااااای سهونی….
چرا مقصر اونه؟
عالی بود مرسی

fojika
مهمان

راجب طلسم راستش من قسمت ۱۵بود که رسیدم و برای اولین بار فیک دیدم وشذیدا بنظرم عالی امد راستشاون علامت سوالی که کل قسمتها تو ذهن مخاطب ایجاد میکنی باعث میشه هر روز سایت به امید اپ کردنت چک کنه
واقعا درک میکنم تا حدودی سهون خودش حبس کنه حتی تصور اینکه مادرت روبه روت بسوزه هم وحشت ناکه ،راستش یادم رفت بگم منم وقتی کوچیک بودم رمان خواندن با رمان هری پاتر شروع کردم و باید اعتراف کنم فیلمش نسبت به رمانش اصن جذابیت نداره
خیلی مشتاقم ببین موضوع لوهان قراره به کجا کشیده بشه
ممنون بابت فیک جذابت

fojika
مهمان
شاید بیشتر از طلسم بیوگرافیت نظرم جلب کرد شاید اگه ازم بخوان روزی بیوگرافیم بنویسم با کمی تقییر ۵صفحه ی اولش درست شبیه ماله توعه منم ادم هنریه ام روی تاریخ تولدم حساسم مخصوصا اینکه تو خردادم و اکثرا تو این ماه پر مشغله ان و احتمال اینکه تولدم یادشون بره زیاده منم رمان مینویسم و اولین رمانم سال سوم راهنمایی تو استان اول شد ولی هیچ وقت حامی جز دوستام و البته تا حدودی مادرم نداشتم درست مثل عاشق موسیقی ام و ویالون بخاطر استاد بد رها کردم پلی بعد فقط بخاطر حس ازادی مه توش داشتم دوباره از… Read more »
wpDiscuz