هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep32

سلاااام میدونم میدونم منم شماهارو خیلی دوس دارم بفرمایید ادامه؛

استقبالتون از بیوگرافیم واقعا خوشحالم کرد .بابت نظرات دلگرم کننده و قشنگتون هم بسی ممنونم دیشب همشو خوندم و کلی خوشحال شدم،بازم میگم ببخشید که وقت نمیشه به کامنت هر تک تکتون جواب بدم.بدونین خیلی برام عزیزین

.

.

قسمت32 (خائن)

.

همه چیز تموم شده بود.

تموم احساس خوبی که در طول زندگی بیست و دو سالم داشتم از بین رفت.

حالا دارم جای خالی خیلی چیزارو حس میکنم که قبلا حتی بهشون فکر نمیکردم.زندگی من پر از دروغ و تظاهر وفراموشی بود…فقط من در طول این مدت یاد گرفته بودم بهشون بی توجه باشم.

من یه دروغگو ام.پسری که تمام عمرش جادوگر بودنشو از پدرش پنهان کرده.

من یه متظاهرم.پسری که تموم زندگیش برای کارهای عجیب خودش و خانواده ی مادریش هزاران بهانه تراشیده و با زل زدن تو چشمهای اطرافیان به راحتی دروغ میگه و بقیه رو وادار میکنه این دروغ هارو باور کنن.

من یه آدم بی اختیارم.تموم کارهای من توسط افرادی که حتی اسمشونم نمیدونم کنترل میشه. اگه اونا بخوان من میتونم همه چیمو از دست بدم.خاطراتمو,مادرمو و حتی زندگیمو …

و حالا هم عشقمو از دست دادم.خیلی راحت…

قبل از اینکه عاشقانه ای باهاش بسازم.

قبل از اینکه بوی عطر همدیگه رو بدیم.

قبل از اینکه نفسهامون طوری باهم مخلوط بشه که نفهمیم کدوممون داریم بازدم اونیکی رو نفس میکشیم….

قبل از اینکه بتونم عشقم خطابش کنم…اون رفته بود.

بدون هیچ حرفی،هیچ نشونه ای و هیچ نامه ای..

طوری ترکم کرد که انگار هیچ وقت نبوده.

و فقط خودش ترکم نکرد.عطر و بو وگرمای آغوشش هم بعد مدتی ترکم کردن…

خیلی سخته به گرمای کسی خو بگیری…

به احساس وجودش کنار دستت,زیر سرت و میون بازوهات…

بعدش دقیقا همون نقاط از بدنت سرد میشن,سرد میشن و در آخر یخ میزنن…

 و حالا با خودم میگم که ای کاش اینقدر روی قلبت به خواب نمیرفتم لوهان…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

روزها میگذره و تو هر روز بهم سر میزنی.برام غذا میاری.نوازشم میکنی.موهامو میبوسی و ساعت ها تو چشمهام زل میزنی فقط این منم که با دراز کردن دستم به سمتت محوت میکنم.

درست به محض اینکه میخوام بگیرمت و تو آغوشم حبس کنم تو قاطی گرد و غبار فضای اتاق میشی…

طوری که انگار هیچوقت نبودی…

برام مهم نیست که دیگه این گردنبندو داشته باشم.درش میارم و به گردن تو میندازمش…تو به محافظت بیشتری نیاز داری…ولی نمیدونم چرا گردنبندم دور گردنت نمیمونه و میوفته زمین…

شاید دیگه نمیخوای حتی گردنبندمو هم قبول کنی.

برام مهم نیست که خورشید غروب کنه و گردنبدم تو یه نقطه دور از من قرار بگیره. و آره برام مهم نیست که قراره زخمی بشم چشمهامو میبندم و اجازه میدم زخمهایی که تمام این مدت به جای روح من ,تن تو رو خط خطی کرده روی بدنم شیارهای خونین ایجاد کنه.

شاید ایندفعه واقعا بمیرم و برای بار آخر چهرتو از نزدیک ببینم لوهان…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

:((من کجام؟))

به زور پلکهای سنگینمو تکون میدم و تو فضای سفید و نورانی دنبال یه چهره ی آشنا میگردم.

:((اوه خدای من سهون بیدار شده.سهون بیدار شده.ییشینگ برو پرستارو خبر کن.))

صدای باز و بسته شدن در و دویدن به گوشم رسید و طولی نکشید که وجود بوی خوشی رو کنارم حس کردم.دستی صورتمو نوازش کرد و با صدای خوشحالی شروع کرد به حرف زدن.

:((خدارو شکر سهونا.خداروشکر که بیدار شدی داشتیم از نگرانی میمردیم.خداروشکر که پیشمون برگشتی پسرم.))

نمیفهمیدم.هیچ کدوم از حرفهاش برام مفهوم نبود.من که جایی نرفته بودم!!

کمی بعد اتاق تا حدودی پر شد و چند پرستار به همراه دکتر شروع به معاینم کردن.چیزی حس نمیکردم.حتی وجود دست و پامو هم حس نمیکردم.

:((آقای اوه خوشبختانه حالتون بهتر شده.بهتون تبریک میگم.ولی باید تا زمانیکه دوره ی درمانیتون تموم بشه وسلامتی کاملتونو به دست بیارین مهمونمون باشین.))

مامان از دکتر تشکر کرد . بلافاصله بعد رفتنشون صدای پدرمو شنیدم.

:((سهون.))

میخواستم کمی تکون بخورم و بلند بشم ولی نتونستم.سریع خودشو پیشم رسوند و با دیدنش لبخند محوی روی لبم اومد.نزدیکم شد و پیشونیمو بوسید.هر دو دستمو گرفت و کنارم نشست.

:((پسره ی عوضی میدونی چقدر ترسیدم.وقتی دونگهه بهمون خبر تصادفتو داد نزدیک بود سکته کنم.))

تصادف؟!

:((حالا بعدا حسابتو میرسم که بدون گواهینامه اقدام به رانندگی کردی فعلا مجازاتت اینه که هر چه زودتر خوب شی چون دیگه حال هممون از این بیمارستان به هم میخوره.))

:((من..))

:((عیبی نداره دونگهه بهم همه چیزو گفت نیازی نیست توضیح بدی.عزیزم وقت ملاقاتمون تموم شده شب دوباره بهت سر میزنم خب؟؟اگه چیزی نیاز داشتی بهمون زنگ بزن.))

و دوباره پیشونیمو بوسید.مامانی هم برام دست تکون داد و به همراه بابا از اتاق خارج شد.کمی نگذشته بود که در دوباره باز شد و ییشینگ رو وسط اتاق دیدم.

:((سهون؟خیلی نگرانم کردی پسر.))

سریع خودشو پیشم رسوند.

:((هیونگ…من چند وقته اینجام؟))

:((حدود سه روز بستری شدی سهونا.هنوزم نمیفهمم چرا همچین کاری با خودت کردی. اصلا تصورشم نمیکردم.))

:((نمیفهمم..))

:((فکر نمیکردم نشست و برخاست با لوهان باعث بشه اخلاقای گندشو تقلید کنی.فکر نکردی اگه دیر میرسیدم ممکن بود  وارد کما بشی.برای چی دستاتو خط خطی کردی سهون؟؟یه توضیح منطقی بهم بده.))

:((تقصیر لوهان نیست.))

:((همین؟ تموم حرفی که میتونی بگی همینه؟!))

:((متاسفم که نگرانتون کردم.))

:((تاسفت به درد هیچکدوممون نمیخوره سهونا.خودتو جمع و جور کن و به زندگیت برگرد.یه هفته هیچ کاری به کارت نداشتم و مجبور شدیم با دونگهه به مامان بابا دروغ بگیم ولی دیگه حق نداشتی این کارو با خودت بکنی.میفهمی چی میگم؟؟))

:((سعیمو میکنم.))

:((آفرین پسر خوب.من دیگه برم، شب با بابا دوباره بهت سر میزنم.زود خوب شو.)) موهامو به هم ریخت و اونم از پیشم رفت.

حالا تنها بودم و میتونستم بهش فکر کنم که این سه روز چه بلایی سرم اومده که راهی بیمارستان شدم.

به یاد گردنبندم افتادم و ناخودآگاه دستم به سمت گردنم رفت.دوباره همونجا بود.

سر جای قبلیش.سر جای ده سالش.

ده ساله که بخاطر این گردنبد هیچ صدمه ای نمیبینم.تنها ارثیه ی مادرم منو از تموم سختی ها دور نگه میداره.

مادر…

کاش اجازه میدادی تاوان کارمو خودم پس میدادم.

کاش به جای این گردنبند الان خودت پیشم بودی. و ای کاش بجای من از همون اول این گردنبدو به لوهان میدادی.

من لایق اینهمه امنیت نبودم…

پرستار وارد اتاق شد و به سِرُم بالای سَرم محتوای سرنگ رو تزریق کرد و من تازه الان متوجه دست چپم شدم.

سراسر ساعدم پانسمان شده بود و درست محل تموم شدن پانسمان سوزن سرم رو بهم وصل کرده بودن.

دست راستم هم دقیقا تو همین شرایط با این تفاوت که بوسیله ی سوزن سوراخ سوراخ نشده بود.

چشمهامو بستم و خودمو به دست خواب سپردم.

من تمام عمرمو خواب بودم بدون اینکه خودم متوجهش باشم.ولی الان با آغوش باز خواب رو میپذیرم چون حتی مقاومتم برای نخوابیدن هم چیزیو عوض نمیکرد.

همه چیز خیلی وقته که خراب شده….

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

:((سهونا…سهووون…))

صدای آشنایی دم گوشم اسممو زمزمه میکرد.چشمهامو باز کردم و صورت مهربون پدرمو دیدم که با لبخند بهم نگاه میکرد.

:((بابایی..))

:((دلم واسه بابایی گفتنتم تنگ شده بود کوچولوی من.))

و صورتمو نوازش کرد.

:((پاشو ببین مامانت چیا پخته…هووم خودشم تو خونه حتی یه قاشقم بهم نداد گفت اینا مال سهونه و باید همشو خودش بخوره.))

با کلمه ی (مامانت)لبخند روی لبم محو شد.اینهمه وقت بدون هیچ عذاب وجدانی میتونستم یکی دیگه رو مامان صدا بزنم ولی الان…

همه چیز عوض شده بود.دیگه همون حس قبلی رو به هیچکس و هیچ چیز ندارم…

خیلی اذیت کنندس.

بابا تختمو جوری تنظیم کرد که بتونم حالت نشسته مانندی پیدا کنم.

:((سلام هیونگ.))

:((بهتری سهونا؟))

اوهوم آرومی گفتم و از دستور بابا که قاشق رو جلوی لبم گرفته بود پیروی کردم.

سوپ جلبک؟!

باید اعتراف کنم مزه ی سوپ لوهان بهتر از سوپ مامانشه…

و دوباره اون حس خفگی ؛مثل اینکه یه توپ تنیس تو گلوم گیر کرده باشه.

بعد از چند قاشق سرمو برگردوندم.میلی به ادامه ی خوردن نداشتم.

:((باشه اصرار نمیکنم.ولی غذاهارو میذارم اینجا.هروقت خواستی به پرستار بگو بهت بده باشه؟؟))

:((پدر دیگه بهتره که بریم.سهون هم استراحتشو بکنه.))

:((خیلی خب.سهونا خوب استراحت کن.هوم؟))

بغلم کرد و دم گوشم گفت :((بابا خیلی دوستت داره سهونا.))

بی معتلی جوابشو دادم :((سهون هم خیلی باباشو دوس داره.))

این چیزی نبود که توش ذره ای تردید داشته باشم.این مرد یکی از مهمترین دلیلای نفس کشیدنم بود.به قدری که حتی نمیتونه فکرشو بکنه دوسش دارم و بهش وابستم.

موقع خارج شدن از اتاق ییشینگ هیونگ رو صدا زدم و ازش خواستم چند لحظه پیشم بمونه.بابا رفت و تنهامون گذاشت.

:((هیونگ؟))

:((بله؟))

:((لوهان کجاست؟؟))

:((همونجایی که باید میبود.))

:((هیو…))

:((سهونا.همون روزای اول هم بهت گفتم ولی تو به حرفم گوش ندادی و الان داری ضررشو میبینی…از لوهان دوری کن.فراموشش کن مثل اینکه هیچوقت شخصی به این اسم وجود نداشته.اون رفته سر خونه زندگی خودش.توام استراحت کن و بعد مرخص شدن از اینجا زندگی خودتو از سر بگیر.))

حرفهاشو گفت و پشت سرش در رو بست.بدون اینکه بفهمه من پشت اون در بسته شکستم و نابود شدم.

لوهان رفته بود اینو میدونستم.اینو صبح چند روز بعد از اعترافم که از اتاقم اومدم بیرون تا برم دستشویی فهمیدم.

در اتاقش باز بود.اتفاقی که در طول اینهمه وقت بعید بود دیده بشه. قبل از اینکه به سمت اتاقش برم میدونستم.میدونستم با یه فلاکت محض مواجه میشم.و حق داشتم…چون وقتی وارد اتاق شدم چیزی به اسم زندگی توش دیده نمیشد.تنها علائم نشون دهنده ی وجود لوهان تو اون اتاق دیوار های سیاهش و تخت بدون تشکش بود.

همونجا وسط اتاق زانو زدم.

درسته خودم اینو خواستم ولی یه سوسوی کمرنگ امید توی قلبم باعث میشد باور کنم اون هیچوقت ترکم نمیکنه.

ولی اون واقعا رفته بود. و بعد صدا و حرفاش تو ذهنم پیچید…

+بذار همون لوهانی که ساکت و صامت وارد این خونه شده ,ساکت و صامت از این خونه بره.

+من دو ماه دیگه از این خونه میرم.پس بیا تو این دو ماه دیگه حرف نزنیم…

لعنتی چرا اینهمه وقت ازش نپرسیدم کجا میخواد بره؟؟!

و لعنت به من که هنوزم دارم بهش فکر میکنم.لوهان راه درستو انتخاب کرد.خودشو ازم خلاص کرد.اون کاری که باید انجام میداد رو انجام داده ولی پس من چرا اینقدر عذاب میکشم؟!

اون خوشحال و سالمه پس باید منم خوشحال باشم.

قطرات بزرگی که پلک هام تحمل نگهداشتنشون رو نداشت یک به یک پایین ریختند و کمی نگذشته بود که تمام صورتم با خیسی اون قطره ها پوشیده شد.

میدونستم بالاخره همین قطره های بزرگ هم بزودی خشک میشن.منم دوباره میخندم.دوباره شیطنت میکنم.دوباره به زندگی قبلی خودم برمیگردم.فقط دیگه نمیتونم بخوابم…بدون تو…

ولی عیبی نداره؛

 بذار بی خوابی یادگار حس قشنگی باشه که بهت داشتم.حداقل اینطوری یادم میمونه زمانی منم کسی رو بیشتر از خودم دوست داشتم.

حداقل یادم میمونه تقاص اشتباهمو هرچند کم،ولی پس دادم…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

 با صدای جر و بحث نسبتا بلندی بیدار شدم…

تو اتاق سه نفر بودن ولی تشخیصشون نمیدادم.چشمهامو چند بار باز و بسته کردم تا بتونم دقیق تر ببینم ولی تو این مدت فضا ساکت شد و از بوی فردی که نزدیکم میشد میتونستم بفهمم اون دونگهه ی منه.

بغلم کرد و منو به حالت نشسته در آورد.

:((لعنت، مث پر قو سبک شدی سهونا.))

نگرانیش لبخند کوچیکی به لبم آورد.

:((من خوبم.))

:((گردنبندتو چرا در آوردی؟؟میخواستی بمیری.اگه ییشینگ بهم زنگ نمیزد الان احتمالا تو کما بودی.))

:((هووم به نظر جذاب میاد.))

:((آه پسره ی احمق منو با این کارات دیوونه میکنی.))

 

:((دقیقا لایق اسمتی گاراباتو.))

:((مادام؟!))

:((مادرت بخاطر اون گردنبند خودشو فدا کرد.این اصلا برات مهم نیست؟؟تو که نمیتونی زمان رو برگردونی پس حداقل به کارهایی که تو گذشته بخاطر محافظتت انجام گرفته احترام قائل باش.))

:((مادام من…))

:((تو یه ابلهی اوه سهون.این ویژگیت اونقدر بارزه که تقدیر هم همین اسمو برات انتخاب کرده.خواهر من بخاطر تو خودشو فدا کرد تا اون گردنبند و انگشتر لعنتی خاصیت محافظ پیدا کنن ولی تو خیلی راحت اونو میندازی کنار.))

نمیفهمیدم…خواهر؟..مادام؟؟

و کمی بعد که مادام به تختم نزدیک شد و کلاه شنلش رو از روی سرش برداشت تازه فهمیدم من همیشه وسط یه صحنه ی نمایش بودم.

این زندگی من بود.و تموم افراد توی زندگیم با نقاب های چندلایه تمام عمرشونو برام نقش بازی کردن.

:((خاله؟!!))

:((اوه اوه رسیدیم به حساسترین قسمت فیلم.جایی که قهرمان داستان میفهمه همه داشتن گولش میزدن و اون بدبخت از همه چیز بی خبر دقیقا مثل یه عروسک خیمه شب بازی مورد سواستفاده واقع شده…آه عزیزم چقدر دردناکه.))

:((جیون خفه شو الان وقتش نیست.)) دونگه غرید و من همچنان درگیر خاله بودم.

:((یکی بهم توضیح بده تو این جهنم چی میگذره؟؟و لطفا فقط همین یبار رو بهم دروغ نگه..خواهش میکنم…))

دونگهه دستمو نوازش میکرد تا بلکه آروم بشم ولی نمیشد .نمیشد چون من تموم عمرمو از تنها کسایی که تو زندگیم برام باقی موندن  دروغ شنیدم.

:((من همه چیزو برات تعریف میکنم.ما تمام این هفته رو مشغول کسب اجازه و پیدا کردن راه حل برای مشکل تو بودیم.اما اونا اجازه نمیدادن ما تو هیچ کارت دخالت کنیم.و درسته که شاید بخاطر این کارم باقی عمرمو برام جهنم کنن ولی نمیتونم تنها یادگار خواهرمو تو این حال و روز ببینم.))

:((خاله..))

:((تو جریان طلسم تو ما هم مقصریم سهونا پس بذار برات توضیح بدم…

مادرت با وجود مخالفت خاندانمون با پدرت ازدواج کرد.زندگی خوب و با سعادتی داشتن.تا زمانی که تو بدنیا اومدی و برخلاف انتظارمون تو برعکس پدرت یه آدم عادی نشدی.ظاهرا نیروی خواهرم اونقدری قوی بوده که تو هم به ماها شبیه بشی. ماهیت تو باعث شد از بدو تولدت تحت نظر باشی.پدرم خیلی خوشحال بود چون تنها کسی که میتونست ادامه گر نسلش باشه تو بودی.تو وارث خاندان لی بودی .بچه ی ما.نور چشم ما.

پدر دونگهه رو احتمالا یادت نیاد ولی خاندان چویی برعکس ما تو جادوی سیاه هم دست داشتند .حیف که اینو خیلی بعد از تموم اتفاقات متوجه شدیم ولی گویا ازدواج منو اون حروم زاده همش یه نقشه بوده.اونا از همون اولشم قصد نابودی خاندان مارو داشتن.هرچند الان دخترم و پسرم هر دو یه جادوگر سیاهن ولی من هیچوقت اجازه ندادم راه پدرشونو ادامه بدن.من احساس گناه داشتم سهون.برای همین همیشه طردت میکردم.چون طاقت مواجه شدن با تورو نداشتم.ببخش اگه ناراحتیمو گاهی با خشونت  بروز میدادم ولی امیدوارم درک کنی این طلسم همونقدر که زندگی تورو خراب کرده مال منم نابود کرده.من همه کسمو از دست دادم؛پدرمو،شوهرمو،بچه هامو،خواهرمو و من حتی تورم از دست دادم سهون.چون اون کتاب بوسیله ی شوهر من وارد اون کتابخونه شده بود و تو تحت جادوی اون از بین اونهمه کتاب یه کتاب سیاه رو انتخاب کردی.شاید اگه اون کتاب لعنتی اونجا نبود تو یه طلسم خیلی عادی تر انتخاب میکردی.چه بدونم…شاید الان سنا هم زنده بود.))

:((البته این چیزی از حماقت تو کم نمیکنه چون تو یه طلسم اسارت انتخاب کرده بودی ،خودشم برای طلسم کردن یه پسر بچه…))

:((عشق زن و مرد نداره جیون…))

:((منو نخندون داداش یه بچه ی دوازده ساله چی از عشق میفهمه؟!!))

:((جیووون..))

:((حق با اونه دونگهه من بیشتر از عاشق بودن خودخواه بودم که خواستم یه پسر همسنمو طلسم کنم.))

:((بعد اون اتفاق همه خبردار شدن که وارث خاندان لی یه طلسم سیاه انجام داده و قرار شد مجازاتت کنن.ما هیچکدوم تا لحظه ای که سنا برای آخرین بار بغلم کرد و تو گوشم گفت با تمام جونم ازت محافظت کنم خبر نداشتیم که اون میخواد مجازات تورو گردن بگیره.

بخش بزرگی از حافظتو پاک کردن.دیگه حق نداشتی باهیچکدوم از اعضای خاندان مادریت رابطه داشته باشی.برای همین من در قالب مادام همیشه دور و برت بودم.

و همچنین حکم ممنوعیت استفاده از قدرتتو صادر کردن.ولی چون نمیتونستن تمام قدرتتو ازت صلب کنن یکی باید مسئولیت تورو قبول میکرد.ما بخاطر دسیسه ی شوهرم عذاب وجدان داشتیم و دونگهه خواست با گردن گرفتن این مسئولیت تا حدودی برات جبران کرده باشه.

به بهانه ی محافظ کتاب و تضمین وفاداری دونگهه ،جیون رو با خودشون بردن.

مادرت قبل از مرگش اون گردنبند و انگشترو طلسم کرده بود.و طلسم محافظت تکه ای از روح جادوگر رو میطلبه.برای همینه که تو نباید اون گردنبدو از خودت جدا کنی چون اون همون مادرته که داره ازت محافظت میکنه.))

:((چرا اینهمه طول کشید تا اینارو بهم بگین؟؟))

:((چون تو باید روند عادی زندگیتو طی میکردی.ما حق دخالت تو تقدیرتو نداشتیم اوه سهون.وگرنه منم دلم نمیخواست ده سال با اون عجوزه های خرفت کار کنم.))

:((من واقعا ازت ممنونم جیون.و از تو دونگهه…تموم این سالها تو برام هیچ فرقی با یه برادر واقعی نداشتی.منو ببخش اگه هر از گاهی بی اختیار از نیروم استفاده میکردم و تورو به دردسر مینداختم…و خاله از شما هم ممنونم.ببخشید اگه ندونسته در موردتون قضاوت کردم ولی الان واقعا ناراحتم که شما بخاطر کاری که مقصرش نبودین اینهمه عذاب وجدان کشیدین…من ؛من میخوام دیگه ابله نباشم.برای همین نمیخوام دیگه هیچ واکنش غیر معقولانه ای نشون بدم.حالا که همه چیزو میدونم فقط میخوام ازتون تشکر کنم و امیدوارم یه روزی همه ی این محبتاتونو جبران کنم.))

سکوت به وجود اومده دوباره توسط صدای خودم شکسته شد

:((فقط الان بهم بگین راهی برای شکستن این طلسم لعنتی وجود داره یا نه…؟؟))

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 50 نظر 25 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

خیلی خوب بوووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifمعرکه بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
واو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifچقد اتفاقات عجیب غریب افتاد تو این قسمت. لوهان ؟مادام؟خاله؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif وااااای.خیلی سوپراز کننده بود.دمت گرم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

sachankyul
مهمان

محشر بود ممنون خسته نباشی ????

kimkaijun
مهمان

اخییییی عزیزم چه قشنگ بود یه خرده مطالبش سنگین بود ولی هرجور بود فهمیدمش خیلی قشنگ بود مرسی و خسته نباشی

Nahal
مهمان
“روزها میگذره و تو هر روز بهم سر میزنی.برام غذا میاری.نوازشم میکنی.موهامو میبوسی و ساعت ها تو چشمهام زل میزنی فقط این منم که با دراز کردن دستم به سمتت محوت میکنم. درست به محض اینکه میخوام بگیرمت و تو آغوشم حبس کنم تو قاطی گرد و غبار فضای اتاق میشی… طوری که انگار هیچوقت نبودی…”این تیکه رو خیلی دوست داشتم:’) “ا ین زندگی من بود.و تموم افراد توی زندگیم با نقاب های چندلایه تمام عمرشونو برام نقش بازی کردن.”و با خوندن دوباره سورپرایز شدم 0_0جالبه که همیشه توی هر قسمت میتونی هممونو قافل گیر کنی فیکت اصلا خسته کننده… Read more »
BeHiXx
مهمان

جاست فقط عرررررررررررررررررررررررررررررررررر
لولوم کو؟

a
مهمان

عجب چیزی بود این قسمت
فوق العاده بود
چرااااااا لوهانی رفت
خیلییییییییییییییی قشنگ و توپ بود
دمت گرم و مرسی

tara_m
مهمان

خیلی خیلی خوب بود ممنونم ^____^

fj-baeky
مهمان

ممنون خسته نباشی بووووووووووووووووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

laila
مهمان
سلام خانوم نویسنده ی بد خوبی؟ خوشت میاد اشک ما رو دراری؟ الان این همه اشکی که من برای این قسمت ریختم رو کی میخواد پاسخ گو باشه؟ لوهان بی جنبه چرا ولش کردی سهونو؟ مگه اون طفلی از عمد این کار رو کرده؟ چقدر این لوهانه فیکت گاهی احمق میشه رفتارش سهونی گوناه داره پیشی ملوسه دوست داشتنی دوست داشتم مثل فیلم هندی بشه یهو وقتی سهون توی بیمارستانه لوهان بیاد پیشش :)) تصادف کرده بعد نه سرش شکسته نه بدنش فقط دستاش زخمی شده؟ چقدر باباهه و ییشینگ آی کیوشون کمه خو ییشینگ اینقدر به لوهان فحش بده… Read more »
farnoush_afm
مهمان

این فیک عاااااااااااااااالیهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
من تازه شروع به خوندن کردم ولی عاشقش شدمممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
کلا چند قسمته؟!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

Marzi
مهمان

مرسی
اگه راهی واسه شکستن طلسم باشه , میزارن مال لوهان هم شکسته بشه!
عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

sara 13
مهمان

عععععررررررررررر چه خفن ! عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

barf.azar
مهمان
سلام به دنیادی دوست داشتی و عزیزممممممممم خوبی؟ من خودم ممنون =))))) حالا دارم جای خالی خیلی چیزارو حس میکنم که قبلا حتی بهشون فکر نمیکردم. چقدر این جمله معنا دار و خوب بود و حالا هم عشقمو از دست دادم.خیلی راحت… قبل از اینکه عاشقانه ای باهاش بسازم. قبل از اینکه بوی عطر همدیگه رو بدیم. قبل از اینکه نفسهامون طوری باهم مخلوط بشه که نفهمیم کدوممون داریم بازدم اونیکی رو نفس میکشیم…. قبل از اینکه بتونم عشقم خطابش کنم…اون رفته بود. دلم کباب شد سرونه ی این جمله ها برای سهون و حالا با خودم میگم که ای… Read more »
M.A
مهمان

شعری که سهون یحتمل بهش فکر میکرده اون زمان که فهمیده لو رفته : لولویم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی عزیزم بی من کجایی؟؟ عررررر چه قافیه دارم دراومد
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
الکی خوشما ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
وووییییی خدا کنه بشه شکست طلسمه رو … گوناه دارن
پس سهونم همچین تقصیر کار نبوده شوهر خالهه دسیسه داشته
عرررررر محشر بود ادومه ادومه

Negin
مهمان

این قسمت عجب چیزی بود .اصن خیلیییییی…چقدنبود لوهان حس میشد.لوهان کجایی؟سهون برای اینکه لوهانو داشته باشه اون طلسمو خونده بود.عزیزم از همون اول عاشق هم بودنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifامیدوارم زودتر لوهانو پیداکنه.ولی الان یهو یه حس مزخرفی اومد سراغم که اینا بهم نمیرسن نههههههه.خسته نباشی عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

ناهید
مهمان

لوهانم کجایی …. عزیزم سهون گناه داره …. خب بچه بود اون موقع … میخواست پیش خودش نگهش داره … چه پدره دونگهه بد بود … از سهون استفاده کرد … برای مادره سهونم دلم میسوزه … و همینطور لوهانیم … اینکه لی و بقیه یه همچین نظری در موردش دارن ولی اون هیچ تقصیری نداشته …. خیلی عذاب کشیده … این همه سال ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

چقدر گناهین هر دوشون … ولی هنوز به اون دیالوگ خوشگله تویه تیزر نرسیدیم … پس یعنی یه امیدی هست … خیلی فوق العاده بود مای هاااااااااااااانی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

خسته نباشی و خدا قوت ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

wpDiscuz