با تشکر از آبجی برف آذر عزیزم برای این پوستر محشر و پر مفهوم

سلااااام عزیزانم؛ممنون بابت حمایت همیشگیتون واقعا بهم لطف دارین .خیلی خوشحالم که خواننده های فهمیده ای مثل شما دارم.با کامنتاتون خیلی انرژی میگیرم و خیلی دوستتون دارم.شما هم منو دوست داشته باشین

.

قسمت33 (آرزوی خوشبختی)

.

همینجا بود.دقیقا همین لحظه بود که صدای روشن شدن اون جرقه ی ناگهانی رو شنیدم که دیوارهای قلبمو دوباره به لرزه انداخت…

جرقه ی امید…

ولی منطقم همچنان فضا رو ساکت نگه میداشت،بهم یاد آوری میکرد من هنوزم گناهکارم،هنوزم توی کارنامم یه لکه ی تیره و تار دارم که همه چیزو تحت الشعاع خودش قرار میداد.

این من بودم که پای لوهانو وسط این بازی کشوندم…

ولی بالاخره باید جبرانش بکنم یا نه؟؟

جیون کتاب سیاه رو روی زانوهام گذاشت :((دیگه وقتشه این کتابو به خودت تحویل بدم.اما اینو یادت باشه تا زمانیکه هنوز آمادگیشو پیدا نکردی با لوهان مواجه بشی نباید این کتابو باز کنی چون بار دومی که این کتاب باز بشه طلسم محافظتون دیگه کار نمیکنه. ))

:((من باید چیکار کنم.حتی نمیدونم چطور باید از این کتاب استفاده کنم.))

خاله در حالی که با اندوه خاصی کتاب رو نگاه میکرد گفت:((تموم طلسم ها حالت شعر مانندی دارن.تو باید مفهوم اون شعرو درک کنی و انجامش بدی.این شعر ها در حالی که خودشون زهرن ولی پاد زهرشونم توی خودشونه.))

به یاد صحناتی که با مادام..در واقع با خاله دیده بودم افتادم و بی اختیار همون شعری که بچگی من میخوند رو زمزمه کردم.

:((هرگز فراموشت نخواهم کرد

حتی میان سیلی از خون

و زمانی که اسارت عشق عذاب آور میشود

تورا خواهم دید میان اشک های خون آلودم

و پیمانت هیچگاه شکسته نمیشود…))

جیون:((اینو از کجا شنیدی؟؟))

:((موقعی که خاله دست شمارو رو دستم گذاشت و من همه چیزو دیدم.بچگی من تو یه کتابخونه ی تاریک در حالی که کتاب سیاه جلو روش باز بود این شعرو میخوند.و حالا که فکر میکنم یبارم اون تیکه ی و زمانیکه اسارت عشق عذاب آور میشود رو تو خوابمم دیدم ولی بعدش کل صفحه خون آلود شد و نتونستم ادامشو بخونم.))

جیون:((یه بیت دیگه مونده…))

دونگهه:((یعنی ادامه داره؟؟))

جیون:((آره احتمالا.چون شعر ناقصه.))

:((میشه دوباره ادامشو تو خواب یا هیپنوتیز…))

جیون:((اوه سهون اینقدر ترسو نباش الان که همه چی به هم ریخته توام به لوهان اعتراف کردی همه چی تقصیر توئه پس برو قلبشو به دست بیار و بعدش اون کتاب لعنتیو باز کن.شاید من بتونم تا آخر عمرم اون کتابو برات نگهدارم ولی بنظرت ده سال برای خلاص شدن از همچین بار سنگینی کافی نیست؟؟))

:((تمام نگرانی و ترس من از اینه که این کتابو باز کنم و یه مشکل دیگه پیش بیاد.میترسم همه چیز خرابتر بشه.مخصوصا که ده ساله از قدرتام استفاده نکردم.))

دونگهه:((تو فقط بعد جلب اعتماد دوباره ی لوهان کتابو باز کن و ادامه ی شعرو بخون.بعدش من کتابو میبرم و یه جایی گم و گورش میکنم))

:((همه چیز اینقدر راحت تموم میشه؟؟))

:((نمیتونیم از چیزی مطمئن باشیم ولی حدس میزنیم خوابات نشونه ی این باشه که طلسمتون آمادگی شکسته شدنو داره.در ضمن هیچ بدبختی همواره ای وجود نداره سهونا.حتی خاندان های نفرین هزار ساله شده هم میتونن بالاخره از شر این مصیبت خلاص بشن.و طلسم تو درسته خیلی قوی و خطرناکه ولی از سر عشقه…

عشق حتی در ویرانگرترین حالتش شفا دهندس سهون.اگه هنوزم عاشقشی دوتاتونم از این مهلکه بکش بیرون.))

ولی من چطور میتونم از لوهان طلب بخشش کنم؟وقتی تمام بدنش پر از آثار حماقت منه؟؟

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

هر ذره از بدنم روز به روز بیشتر لوهان رو میطلبه.بی خوابی های شبانه رو نادیده بگیریم بیشتر از همه دلم برای صداش تنگ شده بود.صدایی که در طول یه ماه آرامش روحم شده بود.

طلسمت کرده بودم .یهطلسم اسارت.طلسمی که فکر میکردم باعث میشه تو تا همیشه مال من بشی هرچند حالا که دارم بهش فکر میکنم بنظر میرسه بازم بخوام همچین طلسمیو انجام بدم چون نمیخوام بجز من محبتت توجهت و لبخندت نصیب کس دیگه ای بشه.

ولی بیاد آوری زخمهات پشیمونم میکنه .

کاش بلد بودم،کاش میتونستم به روش سالم تری دوستت داشته باشم!

ولی نشده و هنوزم که هنوزه نمیشه…

چون تقریبا مطمئنم دفعه ی آخر هم قلبتو شکستم!

میبینی من هیچوقت نتونستم بدون آسیب زدن تورو پیش خودم نگهدارم.

و حالا با اینکه تمام روح و تنم تورو میخواد ولی فکر نکنم بتونم خودمو راضی کنم؛چون نمیتونم مطمئن باشم بعد این میتونم برات بی خطر باشم یا دوباره قراره ناراحتت کنم…

روز ها میگذره، زخمهام خوب میشه،رد اشک روی صورتم خشک میشه ولی دلتنگیم از بین نمیره.وقتی قلبم پیش تویی که نمیدونم کجایی گیر کرده باشه مثل آدمی ام که هویتشو گم کرده…

و بیشتر از همه از شبها متنفرم.وقتی دغدغه های روزانه تموم میشه،سکوت و تنهایی و یه تخت و بالش سرد باعث هجوم خاطرات هرچند کم ولی دلگرم کنندمون میشه.و دقیقا همین موقع به چشمهام التماس میکنم که اجازه اشک ریختن بده ولی با بی رحمی تمام خواهشمو نادیده میگیره و من توی دریای بغضم لحظه به لحظه بیشتر غرق میشم.

مامانی طاقت نمیاره و چندین بار دردمو میپرسه ولی چی میتونستم بگم؟؟

چی داشتم که بگم؟؟

پدرم،اون سعی میکنه به روم نیاره که میدونه.ولی میدونست ،مطمئن بودم که بابا میدونست من به خاطر لوهان تو این احوالم.

بالاخره بیست و دو سال بزرگم کرده وبه تمام کوچه پس کوچه های روحم آشناست.مگه نه؟

هرچند من پسر دروغگو و متظاهری براش بودم ولی حد المکان تمام سعیمو کردم تعداد دروغام از تعداد موهای سرم کمتر باشه!!

و اما ییشینگ..

کوچکترین همکاری و مروتی به این موضوع نشون نمیداد.جوری وانمود میکرد که انگار هیچوقت شخصی به اسم لوهان تو زندگیمون وجود نداشته چون معتقد بود مقصر زخم و ناراحتی من لوهانه.

خیلی مشتاق بودم بدونم اگه میفهمید باعث و بانی تمام مشکلات لوهان منم چه واکنشی نشون میداد…!

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

#

:((شینا باید بیای…))

:((جونمیون بچه بازی رو بذار کنار و برو ببینش.مثل یه مرد بالغ و منطقی با قضیه برخورد کن.))

:((شین التماست میکنم من جرئتشو ندارم .))

:((جونا…))

:((خواهش میکنم.این واقعا برام مهمه که تو پیشم باشی.من..من میترسم حرف احمقانه ای بزنم یا برخورد اشتباهی داشته باشم لطفا بیا و کمکم کن.))

:((نظرت چیه که بیخیالش بشی و دعوتشو پس بزنی…))

مدتی سکوت پشت خط برقرار شد.

:((جون…))

:((اون هیچوقت بهم این موقعیتو نداده بود.این تنها شانسم برای شنیدن حرفاشه.نمیخوام از دستش بدم.))

:((چرا یه حس مزخرفی بهم میگه بعد از این ملاقات تو بهم خیانت میکنی؟؟!!))

 :((به اون حس مزخرفت بگو با اونهمه زحمت دوست پسر پیدا نکردم که بعد یه ملاقات زپرتی بخوام از دستش بدم؟؟))

:((چی؟!))

:((آه فراموشش کن باشه؟خودم تنهایی میرم.))

و قبل از اینکه جوابمو بشنوه گوشی رو قطع کرد.با شنیدن صدای بوق ممتد عذاب وجدان گرفتم و خواستم دوباره بهش زنگ بزنم اما…

لعنت با چهاراتاق فاصله چرا داریم اصلا با گوشی صحبت میکنیم؟؟!!

از دفترم اومدم بیرون و دنبالش گشتم.توی کلاس و سالن ها نبود.دانشجوها با تعجب نگاهم میکردند و چندتا دانشجوی دختر هم برای اهداف انسان دوستانه به دنبالم افتادن تا تو پیدا کردن گمشدم کمکم کنن.

و وقتی دیدمش رد کردن دخترای خیّر(!)پی کارشون چندان وقتمو نگرفت.

در حالی که از پشت سر نزدیکش میشدم فانتزی های زیادی برای غافلگیر کردنش داشتم ولی این واقعیتم نباید فراموش کرد که اینجا محیط کار منه و اعمالم تحت نظر صد خورده ای دانشجوی خیّر(!) آنالیز میشه!!

بهش اس ام اس دادم (ناراحتی؟!) و دیدم که پیاممو خوند ولی دوباره صفحه رو بست.پس دوباره پیام دادم (من که دارم گریه میکنم…) و موقعی که داشتم صدامو براش ضبط میکردم متوجه حضورم شد.

بدون اینکه بهش نگاه کنم پیام دادم (دارم میرم سر قرارت کوچولو..نمیای؟)

و به سمت سالن بالا راه افتادم.

در حالی که غرغر میکرد پشت سرم با فاصله میومد .با اینکه میدونستم عوض این زورگویی های منو جای دیگه تلافی میکنه ولی همینکه تو دانشکده رعایتم میکرد خودش جای شکر داشت.

به اتاق رییس بخش هنری رسیدیم و بعد از من جونمیون هم وارد اتاق شد.

:((آقای جانگ خیلی…آه کیم جونمیون عزیز هم اومده…))

:((در اصل من با جونمیون اومدم آقای لی.))

با شنیدن حرفم یه ابروشو بالا برد و مثل اینکه منتظر توضیحات بیشتری باشه نگاهمون کرد.سریع دستم گرفته شد و صدای ضعیف جونمیون رو شنیدم.

:((ما باهمیم.))

دونگهه لبخند ناخوشایندی زد و از سر جاش پاشد.

:((خوش اومدید .فرمایید بنشینید…))

به سمت مبلمان روبروی میز کاریش رفتیم و خودشم رو مبل تک نفره ی روبرومون نشست.

:((نوشیدنی میل دارین؟))

:((نه.))

خیلی مشتاق بودم دلیل این صدای ضعیف و کم سوی جونمیون رو بدونم.به طرز وحشتناکیآروم صحبت میکرد!

:((خب راستش دلیل اینکه خواستم ببینمت صرفا جهت پرسیدن موقعیتت تو دانشکده و حال و احوالت نبوده.بنظرم یه موضوع حل نشده بینمون باقی مونده که ممکنه در آینده مارو دچار مشکل بکنه پس من ترجیح دادم باهات در موردش صحبت کنم.و البته منتظر خودت بودم…))

و آخرای صحبتش بهم یه نگاه تو دیگه چرا اومدی؟ انداخت.

از نگاهش واقعا معذب شدم :((من به جون گفتم که بهتره دوتاتون تنها…))

جون:((گفتم که.اون با منه.)) و دستشو روی پاهام گذاشت.

دونگهه:((چه برداشتی باید از این حرکتت داشته باشم؟))

جون:((من دیگه یه نوجوون تازه به بلوغ رسیده نیستم استاد و الان یه رابطه ی جدی دارم نمیخوام جای هیچگونه سوال و قضاوتی برای همراهم باز بشه…))

:((پس رابطتون جدیه…))

:((همینطوره.))

دونگهه:((پس فقط باید براتون آرزوی خوشبختی کنم مگه نه؟))

سر در نمیاوردم ،یعنی اگه من نبودم امکان بودن دوباره با عشق قدیمیش فراهم شده بود؟!

دونگهه:((فقط خواستم بدونی تو پسر فوق العاده ای هستی جونمیون.حتی همون موقع نوجوونیتم که من استادت بودم اینو میدونستم ولی شرایط جوری نبود که بتونم اجازه بدم توام وارد زندگیم بشی.امیدوارم بتونم اون ناراحتی و اذیتی که بخاطر رفتار سرد من تحمل کردی رو یجوری تلافی کنم.الان شاید تا حدودی ناراحت شده باشم ولی خوشحالم که اجازه دادی یکی خیلی بهتر از من وارد زندگیت بشه.))

جون:((چیزی برای جبران نیست. من صبر کردم و پاداش صبرمو گرفتم.))

و انگشتامو بین انگشتهای خودش حبس کرد.دونگهه با نگاهش به دستهامون لبخند دردناکی روی لب آورد و گفت:((پس حرفی برای گفتن نمیمونه امیدوارم منو بخشیده باشی.))

جونمیون از سر جاش بلند شد و منم به تبعیت پاشدم.

جونمیون دست دراز شده ی دونگهه رو فشرد و کاملا رسمی ومحترمانه ازش خداحافظی کرد.منم به همراهش میخواستم از اتاق خارج بشم که صدای دونگهه متوقفمون کرد:((آقای جانگ میشه شما چند لحظه بمونید.))

جونمیون وحشت زده نگاهم میکرد ولی من با لبخند آرامش بخشی فرستادمش که بره اتاق خودم.

بعد راهی کردن جون دوباره روبروی دونگهه نشستم.

:((میدونید عامل آرامش خاطر دو نفر شدن چقدر حس لذت بخشیه؟؟))

:((تا حدودی..))

:((امیدوار بودم در طول این مدت متوجه یه سری مسائل واضح شده باشین ییشینگ عزیز.))

:((خوشحال میشم بدون کنایه و رمز و راز حرف بزنین.))

:((کنایه ای در کار نیست فقط میخواستم اشاره کنم به یه سری از افرادی که هر دومون میشناسیم و میدونیم حالشون خوب نیست.من ترجیح میدادم بهشون کمک کنم که حال بهتری داشته باشن.))

:((منظورتون سهونه؟!))

:((من اگه جای شما بودم در نظر میگرفتم ممکنه اطرافیانم هم باهام هم درد باشن.کمک کردن حس قشنگیه آقای جانگ.ببخشید که وقتتونو گرفتم.))

و از سر جاش پاشد و باهام دست داد.وقتی میخواستم از اتاقش خارج بشم دوباره صدام کرد.

:((آقای جانگ..لطفا مراقب شاگرد قدیمیم باشید.))

:((هستم.))

و از اتاق زدم بیرون.این مرد…این مرد واقعا مشکوکه.طریقه ی حرف زدنش بیشتر از موسیقیدان مثل یه فیلسوف و ادیبه!آدمو مجبور میکنه ساعت ها به حرفهاش فکر کنه.حالا میفهمم منظور جونمیون از درخشان چیه…

اون همیشه هاله ای از خاص و قابل احترام بودن داره که با نور خیره کنندش اجازه نمیده زیاد نزدیکش بشی…

به محض اینکه وارد اتاقم شدم کمرم به در کوبونده شد و بین جونمیون و در گیر کردم.

:((چه خوش آمد گویی جذابی…))

:((برای چی خواست باهات تنها حرف بزنه ییشینگ؟؟))

:((انتظار داری تو این پوزیشنی که منو نگهداشتی مغزم در مورد مسائل جدی کار کنه؟!))

با این حرفم سریع خودشو عقب کشید ولی من از کمرش گرفتم و همونطور نزدیک خودم نگهش داشتم و در حالی که به چشمهاش نگاه میکردم لبامو رو لبش گذاشتم.

متعجب نگاهم میکرد ولی من با کشیدن دستام رو چشمهاش مجبورش کردم چشمهاشو ببنده و باهام همکاری کنه.

دستامو دور صورتش قاب کردم و با انگشت اشارم پشت لاله ی گوششو نوازش کردم.این حرکت همیشه آرومش میکرد.

متقابلا دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و مشغول بو*سیدنم شد.

حالا میفهمیدم چرا میخواست منم تو اون ملاقات کذایی حضور داشته باشم ؛

چون نمیخواست از دستم بده.چون نمیخواست وجود منو فراموش کنه.شاید این حس نفر سوم بودن اذیت کننده باشه ولی قطعا باعث افتخار و خوشحالیمه که منو به عشق چندین سالش ترجیح داده.

:((عشق کوچولوی من…

خیلی خوشحالم که اینقدر برام ارزش قائلی…))

تو فاصله ی بین بو*سه هامون ازش تشکر کردم و تو آغوشم کشیدمش.

همه چیز همینقدر خوب و آروم پیش میره به شرط اینکه همواره در نظر بگیری طرف مقابل بیشتر از معشوق برات یه همسفره…

همسفری که تو مسیر زندگی پا به پای تو قدم برمیداره و همونطور که موفقیت تو سربلندش میکنه،اشتباهاتت هم ممکنه بهش آسیب بزنه.باید همیشه بیاد داشته باشی مسئولیت کسیو پذیرفتی که روزی عاشقانه دوستش داشتی…

شاید در طول زمان این عشق و آرزوی با تو بودن هم از بین بره ولی من همیشه بیاد خواهم داشت که من در قبال اعتماد تو مسئولم عزیزم…

در قبال قلب تو،عشق تو و آینده ی تو…

 ◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

دوباره همون صحنه ی آشنا…

کتاب سیاه روبروم باز شده بود و در حالی که خون روی صفحاتش به زمین میچکید گردنبندم پاره شد و مدالم روی بیت همیشگی افتاد.میخواستم کنار بزنمش و بیت آخرو بخونم که صدای گریه ی بلندی سراسر مغز و روحمو فرا گرفت .در همین لحظه سنگ بنفش گردنبندم از وسط ترک خورد و من تو تکه ها چهره ی خودم و لوهان رو دیدم.کتابو رها کردم و با سرعت به طرف منبع صدا دویدم.توی تاریکی یه نقطه ی روشن بود و وقتی نزدیکش شدم یه وان پر از خون دیدم و لوهانی که سر روی زانوهاش گذاشته وگریه میکرد…

دستمو رو شونش گذاشتم و سردی بدنش باعث شد از خواب بپرم.

کمی بعد متوجه شدم این سردی دستهای بابا بود که روی پیشونیم گذاشته بود.

:((سهونا یکم آب بخور.))

و از سر جام بلندم کرد.لیوان آبو ازش گرفتم .بابا انگشتهاشو روی گونه هام کشید و اشکهامو پاک کرد.

:((دوباره تو خواب گریه کردی…دارم نگرانت میشم سهونا،میخوای بریم پیش یه دکتری روانشناسی..چه بدونم بالاخره یکی باید دوای درد تورو بدونه یا نه؟؟))

قبل از اینکه من جواب بدم صدایی که متعلق به من نبود در جواب پدرم گفت :((اینا اثرات جانبی شوک عصبی تصادفشه پدر اینقدر نگران نباشین به زودی درست میشه.))

و وقتی توجه کردم ییشینگ رو که روی مبل کنار تختم نشسته بود تشخیص دادم.

:((فقط خداروشکر آسیب جدی به بدنت وارد نشده پسرم.))

:((آره پدر خداروشکر.))

:((من میرم پایین با مامانتون میز شامو حاضر کنیم. سهونا توام دست صورتتو بشور و با ییشینگ بیا پایین.))

:((چشم بابایی.))

لیوانو برداشت و از اتاق خارج شد.

:((هنوزم نمیفهمم چطور تصادفی رو برای پدرم توضیح دادین که فقط باعث زخمی شدن دستام شده باشه!!))

:((شرایط سخت باعث میشه ذهن آدم واسه دروغ گفتن خلاق تر بشه برادر عزیزم.بهش گفتیم شیشه جلویی ماشین با برخوردت به کامیون توی جاده پودر شده و چون بلیزتو بالا زده بودی شیشه ها به دستات اصابت کرده و زخمی شدن.در ضمن سه چهارتا هم چسب بیخود به صورتت زدیم که دروغمون واقعی تر جلوه کنه و ماشین دونگهه هم الان تو تعمیرگاهه محض اطلاعت…))

:((و بابا هم اینو باور کرد؟؟!))

:((وقتی دوتا مرد عاقل و بالغ دارن شهادت میدن مجبوره  قبول کنه…))

لبخند مسخره ای روی لب هر دومون نشست.

ییشینگ:((فقط در عجبم چرا زودتر از این ،متوجه نشدم…))

:((چی رو؟))

:((که تو و لوهان…))

:((راستش من…))

:((نیازی به توضیح نیست کاملا درکت میکنم چون منم عاشق شاگردم شدم و الان که دارم فکر میکنم دوری از اون پسر اذیتم میکنه.مخصوصا وقتی از احوالش بی خبر باشم…))

:((هیونگ…))

:((آدرسو برات نوشتم و اینم کلید خونس.هرچند از مامان کش رفتم ولی فکر کنم تو بیشتر از اون لازمت بشه.))

هنوزم از درک اینکه داره چه اتفاقی میوفته عاجز بودم ولی با وجود اون خواب و بعدش حرفهای ییشینگ مطمئن شدم،همه ی اینها نشانگر یه اتفاق بده…

من باید برم…

:((ممنونم هیونگ))

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)