Fanfiction Glamor ep34

سلااام بعد از یه فاصله ی کوچیک دوباره اومدم،دلم نمیاد منتظرتون بذارم.شمیمکم برام باز پوستر  ساخته خیلی خوشحالم که نویسنده ی خوبی مثل تو حمایتم میکنه.ممنون آبجی

 

ای اهل بیت من همانا اجازه دارید با این قسمت نعره ها سر دهید و جامه ها بدرید

توضیحات اضافه نمیدم خودتون برین ببینین نویسنده تون چه کرده

.

.

قسمت34 (بخشش)

.

تمام مسیر به این فکر کردم که آیا واقعا ممکنه با تموم شدن این جاده دغدغه های منم تموم بشه؟؟

میشه وقتی رسیدم منو با آغوش باز بپذیری؟؟

میشه یک روز تمام هیچی نپرسی و منم هیچی نگم؟!

میخوام سرمو به جایی که متعلق بود برگردونم.دقیقا روی قلب تو.

میخوام هواتو نفس بکشم و با گرمای تنت آرامش بگیرم. نمیشه؟؟

قبلا اینجا نیومدم.به خیابون های شهر ناآشنا نگاه میکنم.یه شهر شلوغ و نورانی،ولی از این شهر خوشم نمیاد.حس میکنم روشنایی شدیدش چشممو خیره میکنه و اجازه نمیده ببینمت.البته این حس فقط مخصوص بوسان نیست من همیشه از شهرهای بزرگ بدم میومد.

محیط شلوغ رقابتو زیاد میکنه و قطعا من آدم مناسبی برای جنگ نیستم.میترسم بجای قهرمان،عنوان ضد قهرمان شرور رو دریافت کنم.هرچند لایق صفت زیباتری نیستم.تنها مشکلم با اینه که هیچ داستانی با رسیدن نقش اول به ضد قهرمان تموم نمیشه…

تو مال من نمیشی و من مثل تموم شخصیتهای نفرین شده ی بد به جنون میرسم…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

نزدیکهای ساعت هشت و نیم شب رسیدم جلوی خونه ای که آدرسش روی کاغذ نوشته بود.

مسافرت با ماشین شدیدا خستم کرده بود و تا حدودی احساس تهوع داشتم.

از صبح. دقیقا از زمان طلوع خورشید دارم به این فکر میکنم که تو این لحظه چکاری باید انجام بدم!ولی هنوزم نتونستم جواب مناسبی براش پیدا کنم…

میترسم لوهان.

من برای جبران اومدم ولی نمیدونم تو اجازشو میدی یا نه…

همه چیز اونقدر در نظرم تیره و تاره که حتی نمیتونم واکنشتو موقع دیدنم تصور کنم.هرچند هر رفتای نشون بدی رَواست، ولی منو پس نزن؛التماست میکنم…

با یه نفس عمیق در خونه رو زدم.نمیخواستم با حالت متجاوزانه وارد حریمش بشم.باید اجازه میدادم خودش منو بپذیره…

 وقتی جوابی ازش نشنیدم دوباره و دوباره زنگ در رو زدم.دیگه دستم داشت به سمت جیبم حرکت میکرد تا کلید رو در بیاره که در تاحدودی باز شد و از اون لایه ی باز با لوهان چشم تو چشم شدم.بدون هیچ واکنشی یه مدت به همدیگه نگاه کردیم ولی وقتی چشمهامو از چشماش گرفتم و رد خونی که از روی پاش به زمین میریخت رو دیدم یه قدم به جلو برداشتم که در خونه به روم بسته شد.

یبار دیگه زنگو فشار دادم.ولی چون مجتمع مسکونی بود نمیتونستم بیشتر از این سر و صدا راه بندازم.

دهنمو به در نزدیک کردم و با صدای ملایمی گفتمsad(لوهان باید حرف بزنیم.))

ولی نه صدایی میومد نه جوابی.

برای بار دوم صدامو یخورده بالاتر بردم ولی بازم خبری نشد.

لوهان عزیزم خیلی دلم میخواست پشت درهای بسته باهات صحنات سریالهای کی درام رو زنده کنم ولی این زندگی واقعی ماست و اون رد قرمز روی پاهات خون خودته!!

سریع درو باز کردم.خونه با اینکه نا آشنا بود ولی سریع تونستم اتاق خوابشو پیدا کنم اما اونجا نبود.کوله پشتیمو رو تخت پرت کردم و به طرف دری که سمت دیگه ی اتاقش بود راه افتادم.لای در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم وان پر از خون بود…!دقیقا مثل خوابم…

sad(تو..تو چطوری اومدی تو؟؟))

sad(چیکار کردی لوهان؟!؟))

sad(اینجا خونه ی منه و من سوالارو میپرسم.بگو کی کلید اینجارو بهت داده؟))

sad(از مامان قرض گرفتم.))

sad(چرا باید کلید خونه ی منو به تو بده؟))

sad(داره ازت خون میره و تو درگیر این مسئله ای که کلید کوفتی این خونه رو کی بهم داده؟؟!))

با هر کلمه نزدیکترش شدم و وقتی بهش رسیدم اون همچنان سر جاش وایستاده بود و خشمگین نگاهم میکرد.

مقداری هلش دادم ولی تکون نخورد.دستمو روی شونه هاش گذاشتم و با زور نشوندمش روی در بسته ی توالت فرنگی.

دستمو پس نمیزد ولی با غضب عجیبی بهم زل زده و بود و باید اعتراف کنم از اینکه باهاش چشم تو چشم بشم میترسیدم.به طرف جعبه ی کمک های اولیه رفتم و وسایل پانسمانو برداشتم.حس میکردم شدت نگاهش داره بدنمو سوراخ سوراخ میکنه

sad(چرا اومدی؟))

اومدم چون داشتم بدون تو میمردم لوهان..

sad(بذار پانسمانت تموم شد حرف میزنیم.))

روبروش زانو زدم و مشغول تمیز کردن زخمش شدم.

sad(من نخوام تو بهم دست بزنی کیو باید ببینم؟))

پاشو عقب کشید ولی دوباره با ملایمت سرجای قبلی برگردوندمش.

sad(لوهان خواهش میکنم اینطوری پسم نزن بقدر کافی دارم عذاب میکشم.))

sad(پس من چی؟؟تو چرا و چطوری به خودت اجازه دادی پسم بزنی؟؟بدون هیچ دلیل واضحی؟))

sad(واضحتر از اینکه اعتراف کردم مقصر این ماجرا منم؟؟))

sad(تو فقط گفتی مقصری و بهتره خودمو از شرت خلاص کنم.حتی توضیح ندادی دلیل اینکه تو مقصری چیه؟؟))

sad(چه فرقی به حالت داره وقتی این منم که ده سال از زندگیتو به گند کشیدم؟؟))

sad(تو واقعا احمقی اوه سهون.))

sad(این روزا همه همینو میگن.))

دستشو با کلافگی بین موهاش فرو برد و بهمشون زد.و وقتی دستشو پایین آورد حوله تنیش گشادتر شده بود و سینش جلوی چشمم نمایان شد.

پانسمان رو همونطور نصفه ول کردم و دستمو به سمت حولش دراز کردم. دستشو به سمت کناره های حوله آورد که خودشو بپوشونه ولی اجازه ندادم.آثار حماقتمو برای اولین بار دارم با دقت میبینم.تمام سینش پر از زخمهایی بود که مسببش منم.ناخودآگاه نوک انگشتمو رو آثار زخمهاش کشیدم.

کم کم داشتم عمق فاجعه رو درک میکردم.حوله رو تا روی شونش کشیدم کنار.

sad(سهون))

مانعم شد ولی من از دستش خلاص شدم و به کارم ادامه دادم.

سراسر سینه و کمرش پر از رد چاقوهای طویلی بود که نفس کشیدنو برام سخت تر میکرد.

sad(سهون بسه.))

لوهان بلند شد و حوله رو روی سر شونه هاش برگردوند.وقتی سرشو بلند کرد دقیقا روبروی هم بودیم .نفس تو نفس هم.

فاصله ی کممون حتی اجازه نمیداد به یاد بیارم فرآیندی به نام تنفس وجود داره. از طرفی بغض توی گلوم و از طرفی این هیجان ناگهانی داشت هرچه سریعتر عصاره ی روحمو از تنم خارج میکرد.

و دقیقا همه چیز به فاصله ی پلک زدن بود.تو همون فاصله توسط لوهان بو*سیده شدم و تو همون فاصله اشکهام که انگار منتظر این اتفاق بوده باشن پشت سر هم روی گونم سرازیر شد.

ولی این گریه از خوشحالی نبود.

این بو*سه هیچ حس خوبی نداشت چون بیشتر احساس میکردم دارم میمیرم.لبهای لوهان روی لبم استراحت میکردند و من هر لحظه بیشتر اشک میریختم.

sad(شششش سهون آروم باش))

روی لبهام زمزمه کرد و همزمان اشکهامو با نوک انگشتاش پاک میکرد.پیشونی هامونو به هم چسبوند و زمزمه کرد.

sad(من دوستت دارم سهونا.))

و اشک هام عمیقتر و قلبم فشرده تر شد.سرمو تند تند به طرفین تکون دادم.

sad(نه ،نه ،نه….))

من لایق عشق تو نیستم،نبودم و نمیتونم باشم لوهان…

من هیچ تضمینی برای آسایشت ندارم.

بغلم کرده بود و دستشو به حالت تسکین دهنده ای روی کمرم میکشید.از اینکه نمیتونستم متقابلا بغلش کنم شرمنده بودم.دستهای آویزونم به بدنم سنگینی میکرد و بیشتر عذابم میداد.

نفسمو حبس کردم و تمام سعیمو برای متوقف کردن اشکهام به کار بردم،تا حدودی هم موفق شدم.لوهان که متوجه شد آرومترم ازم فاصله گرفت

sad(سهونا برو تو اتاق بذار پانسمانمو تموم کنم و بیام.))

به حرفش گوش دادم و از حموم خارج شدم.

دستامو روی صورتم کشیدم و سعی کردم قویتر باشم.بی اختیار خودمو روی تختش انداختم و سرمو توی بالشتش فرو بردم.

عطر تنت که تو ریه هام میپیچه همه چیز به نظر حل شدنی میرسه ولی حقیقت اینه که من حتی نمیدونم چطور باید موضوعو برات توضیح بدم.

نمیدونم چند دقیقه به اون حالت دمر که صورتم تو بالشتش فرو رفته بود باقی موندم تا اینکه با حس سنگینی روی تمام بدنم به خودم اومدم.

از پشت رو بدنم دراز کشیده بود دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود.

احساس خفگی بهم دست میداد ولی نمیخواستم از روم تکون بخوره.

sad(لوهان…))

sad(چرا حس اضافی بودن میکنم؟))

sad(لو…))

sad(درست وقتی بهت تکیه کردم ازم خواستی ترکت کنم…درست وقتی به همه چیز عادت کرده بودم.به آغوشت ،به صدات ،به عطرت…اینقدر تحملش سخت بود؟؟))

sad(لوهان من…))

sad(من دلم میخواد دوستت داشته باشم سهون.برام مهم نیست از لحاظ قانونی برادرمی.من میخوام بهت اعتماد کنم سهون،برام مهم نیست تو گذشته چه اتفاقی افتاده…به حد کافی تو این سالها تنهایی کشیدم. تو حق نداری درست وقتی که آرامشمو پیدا کردم ازم بگیریش میفهمی؟؟))

sad(من لایق اعتمادت نیستم…))

sad(این چیزی نیست که به تو ربط داشته باشه این تصمیمیه که من باید بگیرم نه تو…))

سنگینی روی بدنم از بین رفت و باعث شد خودمو تو یه پوچی محض حس کنم.سریع به پشت برگشتم و متوجه شدم پشت به من دراز کشیده.منم بهش پشت کردم وباصدای آرومی گفتم

sad(لوهان من متاسفم…))

جوابم یه سکوت کاملا سنگین بود.میتونستم درک کنم که منتظر توضیحمه.

sad(فکر میکنی برای من دوری از تو آسون بود؟؟بعد اینکه رفتی هر دفعه که از اتاق بیرون میومدم به امید اینکه شاید برگشته باشی در رو باز میکردم و با یه اتاق خالی مواجه میشدم.))

sad(خودت خواستی برم!))

sad(درسته…ولی…دیگه نمیتونم بهت دست بزنم لوهان.نمیتونم تو چشمهات زل بزنم.نمیتونم در حالی که زخماتو میبینم بخندونمت لوهان…))

sad(پس فرق تو با بقیه چی میشه؟!))

sad(فرقم اینه که اونا بهت آسیب نزدن ولی من…))

از روی تخت بلند شد و رو به من فریاد زدsad(پس برای چی دوباره پیدات شد؟؟اگه اینقدر عذاب وجدان داره خفت میکنه که احساس منم نادیده میگیری برای چی دوباره جلو روم پیدات شد لعنتی؟؟))

منم رو به روش نشستم و شقیقه هامو با دستام فشار دادم.

sad(لوهان آروم باش..))

sad(آروم؟دارم بهت میگم آرامشمو ازم گرفتی اوه سهون.آرامشی که بعد از سالها به زور پیداش کرده بودمو با چهارتا حرف مزخرف به هم زدی.جادوگری؟خب باش.خون آشامی؟زامبی؟گرگنما؟هر کوفتی میخوای باش اوه سهون برام مهم نیست…))

sad(اگه واقعا مهم نبود چرا به محض اینکه گفتم برو رفتی؟؟))

صدای بلندم با فرود اومدن دست سنگینش روی گونم خاموش شد.کمی بعد چونم گرفته شد و مجبورم کرد بهش نگاه کنم.

sad(الان طلبکارم هستی حتما؟!همیشه طلبکار بودی نه؟اگه طلب نداشتی که یه بچه ی دوازده،سیزده ساله رو طلسم نمیکردی…))

sad(لو…))

sad(شاید تو آلزایمر گرفته باشی ولی من همه چیزو یادمه…تو بهم قول دادی یه طلسمی انجام بدی که دوباره پیشت برگردم…یادت نمیاد؟))

sad(لوهان تو …تو اون موقع میدونستی؟))

sad(پس اولین دیدارمونم یادت نمیاد؟؟))

sad(من واقعا یادم نمیاد…))

sad(من با آدمی که هیچکدوم از قول و قرارهامونو به یاد نداره حرفی ندارم.از اینجا برو…))

چونمو به طرف دیگه برگردوند و دستشو پس کشید.

دستاشو روی سینش به هم گره زد و به دیوار تکیه داد.انگار که واقعا منتظر رفتنم باشه. از روی تخت بلند شدم و نزدیکش ایستادم.

sad(من بدون کمک تو نمیتونم اون طلسمو بشکنم …))

sad(برام اهمیتی نداره  من باهاش مشکلی ندارم.))

sad(چون طلسم تا حدودی رونمایی شده ممکنه تاثیراتش شدید بشه و خارج از کنترل.))

sad(گفتم که برام اهمیتی ندار..))

sad(ممکنه دوتامونم بمیریم لوهان.))

دستامو دو طرف بدنش گذاشتم و تکونش دادم.و ایندفعه من بودم که فریاد میزدم.

sad(واقعا زنده موندم برات مهمه؟))

sad(البته که مهمه…))

با حرفم چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید.

sad(اوه سهون داری دیوونم میکنی؛هم میگی که باید ازت دور بمونم هم بعد یه ماه میای اینجا و بعدشم میگی نمیتونی دیگه پیشم بمونی و از طرفی هم میگی من برات مهمم من الان باید چیکار کنم؟؟))

صداش رفته رفته با بغض خفه تر میشد و قلب من فشرده تر.تمام تصمیمات و افکارمو دور انداختم و بغلش کردم.وقتی اون همه چیو در نظر میگرفت و بازم میخواست با من باشه من چرا باید مصّرانه باهاش مخالفت میکردم؟؟

طولی نکشید که دستاش دور گردنم حلقه شد و بدنامون به هم نزدیکتر…

sad(ده سال دوری کافی نیست،هونی؟))

انعکاس صدای غمگینش توی مغزم میپیچید و باعث میشد به خودم لعنت بفرستم.

من چه مرگمه؟؟! از وقتی اومدم فقط دارم ناراحت و عصبانیش میکنم ولی در واقع اینو نمیخوام،هیچوقت نمیخواستم…

sad(بیا و کمکم کن این طلسمو بشکنیم و بعدش قول، هر کاری ازم بخوای برات انجام میدم…))

دستشو گرفتم و روی تخت نشوندمش.کوله پشتیمو باز کردم و کتابو در آوردم

بیرون و وسط تخت گذاشتمش.

sad(لو…بعد باز کردن این کتاب…نمیتونم تضمین کنم سالم میمونیم یا نه.))

و جوابمو با بو*سه ای که روی گونم فرود اومد گرفتم. اون بهم اعتماد داره.اون دوستم داره و من با این وجود چیزی برای ترس ندارم…

دستم روی جلد کتاب میلرزید اما وقتی دست لوهان روی دستم اومد دیگه قوی بودم.همه چیز اهمیتشو از دست داده بود ؛فقط لوهان مهم بود،من مهم بودم،ما مهم بودیم…

جلد کتابو باز کردیم و صفحه ها خود به خود ورق خوردند…صحفه ای که طلسم ما توش نوشته شده بود دقیقا روبرومون نمایان شد و من در حالی که دست لوهانو میفشردم سریع شروع به خوندنش کردم.

sadهرگز فراموشت نخواهم کرد

حتی میان سیلی از خون

و زمانیکه اسارت عشق عذاب آور میشود

تورا خواهم دید میان اشک های خون آلودم

و پیمانم هیچگاه شکسته نمیشود

مگر به هنگام اسارت دوباره ی ما)

Print Friendly

51 Responses

  1. میشه برم محو بشم …. چرا انقدر خوشگل مینویسی آخه …. چقدر ابله بودم که این همه وقت طول کشید تا ادامشو بخونم …. واااااااااااااااااای خدای من یعنی عاشق تک تک دیالوگاشونم …. تک تک تفکار سهون قبل از اینکه به خونه لوهان برسه …. خشم و عصبانیت لوهان از اینکه سهون پسش زده بود …. درموندگی سهون و سردرگمیش …. احساسات بینشون …. یعنی اصلا نمیدونم چطور حسمو توضیح بدم :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

    خیییییییییییییییلی عاشقتم مااااااااااای هانی …. خییییییییییییییلی خوشحالم که فرصت اینو پیدا کردم که یه داستان پر مفهوم و فوق العاده رو بخونم …. مرررررررررررررسی از اینکه انقدر محشر مینویسی …. لاو یو سو مااااااچ :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

  2. سلام خانوم نویسنده خوبی؟
    میگم احیانا این جناب لوهان تو حموم اونطور بو.ید سهون رو ، سهون نباید میبو.یدش؟؟
    بعد باز این سهون چطوری لوهان روی کمرش خوابید ولی برنگشت بغلش کنه لوهان رو؟
    نوشته بودی : بدنامون بهم نزدیک تر…
    چرا بعدش سه نقطه میذاری؟ خوب توضیح بده خانوم نویسنده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    منتظر قسمت بعد هستمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

  3. وای چه احساسی .خیلی خیلی قشنگ و عالی بود
    مرسی خسته نباشی
    خیلی این قسمت شیرین و دوست داشتنی بود گل کاشتی .عالی بود

  4. میخوام اعتراف کنم من به این فیک معتاد شدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مثل همیشه عالیییییییییییییییییییییییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  5. سلام به دنیای دوست داشتنی شمیم ، خوبی عزیزم؟ اول که برای پوستر خواهش مندم و خرسند از این که دوست داشتی پوستر رو و این که چقدر جالب که به این قسمت بسی میومد پوستر از نظرم
    و اما در مورد خود فیک
    اول از همه در مورد افکار سهون قبل از رسیدن به خونه ی لوهان خیلی جالب بود مخصوصا اون پارگراف اول که گفت یک روز تمام هیچی نپرسی و بذاری به جایگاهم برگردم و صدای قلبت رو بشنوم … خوب حقیقت هم اینه که خیلی وقتا حرف و کلا کلمات می تونه احساس رو از بین ببره … خیلی وقتا آدما بهتره اول به دنبال توضیح نباشن ، چه توی یه رابطه ی عاشقانه چه رابطه ی دوستی و چه حتی روابط خونی و خانوادگی … گاهی باید آدم هم به خودش و هم به طرف مقابل فرصت بده و حرف زدن فقط می تونه باعث سوتفاهم یا از بین رفتن چیزایی باشه که برای هر دو طرف می تونه خیلی مهم باشه
    این که سهون به جای انداختن کلید توی قفل در اول زنگ زد خیلی کار عاقلانه و درستی بود چون رعایت و احترام شخصی افراد همیشه مهم بوده و هست و این نشون داد سهون صرفا به عاشق دل خسته ی بی منطق نیست و برعکس حتی اگر عاشق باشه یه عاشق عاقل و اهل منطقه
    این که گفت اگر الان کی دراما بود و… ولی این زندگی واقعیه هم کاملا به جا بود ، رویا و خیال از لازمه های زندگیه و اگر از یه آدم رویاهاش رو بگیرن می تونه به نابودی کامل برسه ولی همیشه این قانون هم هست که خیال تا یه حد درسته و باید یاد گرفت زندگی گاهی می تونه تیره تر و بی رحم تر از رویاهای شیرین و شاد باشه ، درسته شادی لازمه ولی باید آدم هواسش باشه گاهی لازمه شش دونگ هواسش جمع زندگیش باشه
    وقتی با لوهان رو در رو شد مکالمه ی بینشون کاملا منطقی و طبیعی بود و مخصوصا وقتی سهون گفت تو این موقعیت نگران اون کلید کوفتی هستی
    وقتی لوهان پیش زد ولی سهون پا پس نکشید هم خیلی قشنگ بود
    وقتی حوله ی لوهان رو کنار زد و زخماش رو دید و وقتی لوهان برای اثبات احساسات قلبیش به سهون و یه طورایی برای نوازش قلب و روح سهون اونو بو.ید این واقعا عالی بود … این که سهون گفت لباش رو روی بیام استراحت داد خیلی قشنگ بود
    وقتی سهون سرشو به دو سمت تکون داد و گفت نه نه نه خیلی طبیعی بود واکنشش، در واقع خیلی به سهون فیکت میومد
    وقتی اومد بیرون و لوهان بهش گفت حق نداری آرامشمو ازم بگیری واقعا عالی بود دنیا ینی منتخب دیالوگ من توی این پارت می تونم بگم این دیالوگ هست … کپی سایت بسته هست ولی این چند دیالوگ رو خودشو می نوشتم اینجا ولی می دونم متوجه هستی کدوم حرفای لوهان رو می گم ….خیلی عالی بود این چند دیالوگ لوهان و خیلی غمگین و چقدر حس عشق پشمکی این دو نفر باهمدیگه قشنگه و حتی شاید برای خودشون کمی ترسناک مخصوصا برای سهون
    وقتی که لوهان یه کم خشونت به خرج داد و چونه ی سهون رو گرفت و ول کرد هم کاملا واکنش طبیعی بود
    وقتی سهون بغلش کرد و بهش گفت بعد این طلسم باطل بشه هرکاری بگی می کنم درسته که شاید اولش گفتم سهون بد نیست به جمله احساسی تر هم بهش بگی ولی بعد که الان به سردرگمی و ترس و تردید سهون فکر می کنم می بینم همینم که بالاخره واکنش داد خودش خیلیه
    وقتی لوهان گونه ی سهون رو بو.ید از صدتا جمله ی اطمینان بخش که می تونست به سهون بگه این کارش بهتر و زیباتر و با معناتر بود و من خیلی خوشم اومد
    ——
    این قسمت رو دوبار خوندم و واقعا عالی بود
    اگر توی کامنتم یه زمون غلط املایی بود ببخشید
    و اینکه خیلی خیلی خیلی خوشحالم که می تونم یه فیک به این با معنایی بخونم

  6. وای اصن الان نمیدونم چی بگم !!
    هیچ توصیفی براش ندارم … ولی از الان من عاشق هونهان شدم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  7. من تا الان فکر می کردم لولو کلن هیچی یادش نیست
    وااااایییب لولو عجب چیزی
    اونی لااااااایییییییکککککک

  8. خیلی خوب بووود.
    من کلی تایپ کردم نظرمو گفتم.ولی شرمنده بخاطر اینترنت عالی!!!!همش پرید.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    احساسات سهون خیلی برام قابل درکه که نشون میده کار نویسنده توی توصیف احساس کاراکترا عالیه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    لوهان خیلی گناه داره.سهون باید قبل از طرد کردنش یه توضیحی بهش میداد که اینجوری دلخور نشه.لوهان واقعا حق داشت که ناراحت باشه.
    وااااو.شخصیت لوهان چقد خاصه.تمام این مدت خاطرات بچگیشون و به یاد داشت و هیچی بروز نداد؟؟!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif َ

  9. اخی هونهان
    فکر می کردم لوهان سهونو یادش نیست چرا قراراشون یادش بود
    مرسی عالی بود و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  10. مگر به هنگام اسارت دوباره ی ما.واییییی چقد قشنگ بود عالی بود.خیلی دوسش داشتم .ممنون واقعا که گل کاشتی.آفرین^^

  11. اووووه لوهان میدونست؟؟؟؟؟؟؟
    پ چرا چیزی نگفت این مدت خون به جیگرسهون کرد؟؟؟؟
    یا چون سهون بهش گفت تقسیر اون بوده و طلسمش کرده یادش اومد؟؟؟؟؟
    وااااای خیلی رمانتیک بوووود … بیچاره لوهان بیچاره سهوننننننohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسیییییییییی عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  12. عرررررررررررررررررررر ….
    جامه هااااا دریدم….. نعره هااااااا سر دادم…..
    سر ب بیابان نهادم…. تو چه کردی با من دنی….. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    دختره عنتر …..
    عالی بود… عرررر زدمااآااااا
    وایییییییییییییییییییییی…….
    عالی بود.. اصلا من میگم همه نویسنده ها بیان یه کلاس تقویتی فشرده پیش تو نوشتن یاد بگیرنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
    حرف نداشت….
    میدونی من دلم نمیخواد تموم بشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    از بس خوب مینویسی موضوعش خوبه ….
    عالیه ….
    هزارسالم بشینم بخونم خسته نمیشم . ….
    از بش عالیه….
    خسته نباشی کلی….
    امیدوارم کنکورتو بترکونی ….. بعد بیای گایا رو ادامه بدی …
    من بخونم بازم نعرههاااا سر بدم….
    *-*ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  13. واااااااااااااااااااااااااای فوق العاده بود
    محشر بود
    عالی
    بهتر از این نمیشه
    اصلا غیر قابل توصیف بود ممنون

  14. یسسسسسسسسسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    شاعر میگه:
    بهم رسیدن امشب….باز همو دیدن امشب…برای ما بودنشون نقشه کشیدن امشبohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    ینی ترکوندی ??…انقدر ذوق مرگم که نمیدونم چی بگم….یه حس خیلی خوبی داشتم…واقعا یجور آرامش ته دلم احساس کردم….
    ممنون محشرررررر بود خسته نباشی ????

  15. نه خوبه داستان داره طبق چیزی که خواستم وپیش بینی کردم پیش میره!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    باهاش گریه کردمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    خیلی خوب بود
    مررررررررررسی

    • فقط یه چیزی میشه بعد ازتموم شدن داستان فایل پی دی اف رو بذاری!آخه میخوام دوباره بخونمش

  16. Nare sar [email protected] daridsm awli bud…cheghad hunhan khubo motefavete inja…akh akh luhanam elahi bemirm..merci fogholade bud…montazere ghesmate badam kheili shadid

  17. جامه ها دریدندندی و نعره ها سر دادندندی عرررررررررر بهم رسیددددن واییییی جییییییییغ هورااااا لوهان میدونست پس؟؟
    عالیییییی بودد محشررر بود هرچی بگم کم گفتمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  18. حال من جامه دریده و سر به بیانان گذاشته و همچون خرس زوزه کشیده و همچون شترمرغ فرسخ ها دویده و زمین را گاز گرفته ام!
    عاغا جون من طلسم میشکنه…خو مگه نگفته پیمانم شکسته نمیشود مگر به هنگام اسارت دوباره ما. ..خو الانم دوباره برگشتن پیش هم دیگه..بعد از ده سال! طلسم هم طلسم اسارت بود که دوباره برگردن! الان حله دیگه! جون من اجی ضد حال نزنیا! ما با امتحانا به اندازه کافی ضدحال خوردیم!
    مررررررسی یه دنیا❤

  19. میگم وقتی همه این اتفاقا به خوبی تموم بشه مشکل اصلی با پدر و مادرشون شروع میشه

  20. ااااااههههه. ای نویسنده گل
    من از اهل بیتت هستم
    من هم اکنون در اندرونی هستم و جامه دریده و در میان چشمان بهت زده خانواده رقصان میشعرم

  21. وووووووووووووووووووووااااااااااللااااااهههههههههههااااااااااییییییییییییی…..زنندنلطتزسهبسههصصصصبضیصصخ…ووبیییی نمدونم چی بگمم اصلا…وااااااییییییییییییییییییییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    فکر کنم اثرات جانبی این طلسمع رو من بود اینقدر خودمو به دیوار زدم سرم درد گرفتهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    اینقدی ه این یه قسمت رومن تاثیز گذاشت کل ساعتای دینی عمرم نداشت-_-
    الان چیییی میششههه نمیرن یه وقت …ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    گناه دارنااا.خوب تموم شه کاشکی…..
    مرسی دنیاااااااااااا ….کارتتتتت حرف ندارهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  22. وااااای الهی. هونهانم چه قدر قشنگ بود هعی خودا مرسی و خسته نباشی
    واقعا دوست ندارم هیچ بلایی. سر هیچکدومشون بیاد

  23. وای خدا…وای…وااااااااااااااااااااااااااااااای…
    جامه ها بدریدم و نعره ها سر دادمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    درمیان سیلی از خونشون هم باید ببینم دیگه…
    ارامش قبل از طوفانه لابد..
    مرسی…بوس به توohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • شایدم ارامش قبل از طوفان نیس…
      یعنی…مگر به هنگام اسارت دوباره ی ما…
      پس خلاص دیگه..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Comments are closed.