سلااام بعد از یه فاصله ی کوچیک دوباره اومدم،دلم نمیاد منتظرتون بذارم.شمیمکم برام باز پوستر  ساخته خیلی خوشحالم که نویسنده ی خوبی مثل تو حمایتم میکنه.ممنون آبجی

 

ای اهل بیت من همانا اجازه دارید با این قسمت نعره ها سر دهید و جامه ها بدرید

توضیحات اضافه نمیدم خودتون برین ببینین نویسنده تون چه کرده

.

.

قسمت34 (بخشش)

.

تمام مسیر به این فکر کردم که آیا واقعا ممکنه با تموم شدن این جاده دغدغه های منم تموم بشه؟؟

میشه وقتی رسیدم منو با آغوش باز بپذیری؟؟

میشه یک روز تمام هیچی نپرسی و منم هیچی نگم؟!

میخوام سرمو به جایی که متعلق بود برگردونم.دقیقا روی قلب تو.

میخوام هواتو نفس بکشم و با گرمای تنت آرامش بگیرم. نمیشه؟؟

قبلا اینجا نیومدم.به خیابون های شهر ناآشنا نگاه میکنم.یه شهر شلوغ و نورانی،ولی از این شهر خوشم نمیاد.حس میکنم روشنایی شدیدش چشممو خیره میکنه و اجازه نمیده ببینمت.البته این حس فقط مخصوص بوسان نیست من همیشه از شهرهای بزرگ بدم میومد.

محیط شلوغ رقابتو زیاد میکنه و قطعا من آدم مناسبی برای جنگ نیستم.میترسم بجای قهرمان،عنوان ضد قهرمان شرور رو دریافت کنم.هرچند لایق صفت زیباتری نیستم.تنها مشکلم با اینه که هیچ داستانی با رسیدن نقش اول به ضد قهرمان تموم نمیشه…

تو مال من نمیشی و من مثل تموم شخصیتهای نفرین شده ی بد به جنون میرسم…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

نزدیکهای ساعت هشت و نیم شب رسیدم جلوی خونه ای که آدرسش روی کاغذ نوشته بود.

مسافرت با ماشین شدیدا خستم کرده بود و تا حدودی احساس تهوع داشتم.

از صبح. دقیقا از زمان طلوع خورشید دارم به این فکر میکنم که تو این لحظه چکاری باید انجام بدم!ولی هنوزم نتونستم جواب مناسبی براش پیدا کنم…

میترسم لوهان.

من برای جبران اومدم ولی نمیدونم تو اجازشو میدی یا نه…

همه چیز اونقدر در نظرم تیره و تاره که حتی نمیتونم واکنشتو موقع دیدنم تصور کنم.هرچند هر رفتای نشون بدی رَواست، ولی منو پس نزن؛التماست میکنم…

با یه نفس عمیق در خونه رو زدم.نمیخواستم با حالت متجاوزانه وارد حریمش بشم.باید اجازه میدادم خودش منو بپذیره…

 وقتی جوابی ازش نشنیدم دوباره و دوباره زنگ در رو زدم.دیگه دستم داشت به سمت جیبم حرکت میکرد تا کلید رو در بیاره که در تاحدودی باز شد و از اون لایه ی باز با لوهان چشم تو چشم شدم.بدون هیچ واکنشی یه مدت به همدیگه نگاه کردیم ولی وقتی چشمهامو از چشماش گرفتم و رد خونی که از روی پاش به زمین میریخت رو دیدم یه قدم به جلو برداشتم که در خونه به روم بسته شد.

یبار دیگه زنگو فشار دادم.ولی چون مجتمع مسکونی بود نمیتونستم بیشتر از این سر و صدا راه بندازم.

دهنمو به در نزدیک کردم و با صدای ملایمی گفتم:((لوهان باید حرف بزنیم.))

ولی نه صدایی میومد نه جوابی.

برای بار دوم صدامو یخورده بالاتر بردم ولی بازم خبری نشد.

لوهان عزیزم خیلی دلم میخواست پشت درهای بسته باهات صحنات سریالهای کی درام رو زنده کنم ولی این زندگی واقعی ماست و اون رد قرمز روی پاهات خون خودته!!

سریع درو باز کردم.خونه با اینکه نا آشنا بود ولی سریع تونستم اتاق خوابشو پیدا کنم اما اونجا نبود.کوله پشتیمو رو تخت پرت کردم و به طرف دری که سمت دیگه ی اتاقش بود راه افتادم.لای در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم وان پر از خون بود…!دقیقا مثل خوابم…

:((تو..تو چطوری اومدی تو؟؟))

:((چیکار کردی لوهان؟!؟))

:((اینجا خونه ی منه و من سوالارو میپرسم.بگو کی کلید اینجارو بهت داده؟))

:((از مامان قرض گرفتم.))

:((چرا باید کلید خونه ی منو به تو بده؟))

:((داره ازت خون میره و تو درگیر این مسئله ای که کلید کوفتی این خونه رو کی بهم داده؟؟!))

با هر کلمه نزدیکترش شدم و وقتی بهش رسیدم اون همچنان سر جاش وایستاده بود و خشمگین نگاهم میکرد.

مقداری هلش دادم ولی تکون نخورد.دستمو روی شونه هاش گذاشتم و با زور نشوندمش روی در بسته ی توالت فرنگی.

دستمو پس نمیزد ولی با غضب عجیبی بهم زل زده و بود و باید اعتراف کنم از اینکه باهاش چشم تو چشم بشم میترسیدم.به طرف جعبه ی کمک های اولیه رفتم و وسایل پانسمانو برداشتم.حس میکردم شدت نگاهش داره بدنمو سوراخ سوراخ میکنه

:((چرا اومدی؟))

اومدم چون داشتم بدون تو میمردم لوهان..

:((بذار پانسمانت تموم شد حرف میزنیم.))

روبروش زانو زدم و مشغول تمیز کردن زخمش شدم.

:((من نخوام تو بهم دست بزنی کیو باید ببینم؟))

پاشو عقب کشید ولی دوباره با ملایمت سرجای قبلی برگردوندمش.

:((لوهان خواهش میکنم اینطوری پسم نزن بقدر کافی دارم عذاب میکشم.))

:((پس من چی؟؟تو چرا و چطوری به خودت اجازه دادی پسم بزنی؟؟بدون هیچ دلیل واضحی؟))

:((واضحتر از اینکه اعتراف کردم مقصر این ماجرا منم؟؟))

:((تو فقط گفتی مقصری و بهتره خودمو از شرت خلاص کنم.حتی توضیح ندادی دلیل اینکه تو مقصری چیه؟؟))

:((چه فرقی به حالت داره وقتی این منم که ده سال از زندگیتو به گند کشیدم؟؟))

:((تو واقعا احمقی اوه سهون.))

:((این روزا همه همینو میگن.))

دستشو با کلافگی بین موهاش فرو برد و بهمشون زد.و وقتی دستشو پایین آورد حوله تنیش گشادتر شده بود و سینش جلوی چشمم نمایان شد.

پانسمان رو همونطور نصفه ول کردم و دستمو به سمت حولش دراز کردم. دستشو به سمت کناره های حوله آورد که خودشو بپوشونه ولی اجازه ندادم.آثار حماقتمو برای اولین بار دارم با دقت میبینم.تمام سینش پر از زخمهایی بود که مسببش منم.ناخودآگاه نوک انگشتمو رو آثار زخمهاش کشیدم.

کم کم داشتم عمق فاجعه رو درک میکردم.حوله رو تا روی شونش کشیدم کنار.

:((سهون))

مانعم شد ولی من از دستش خلاص شدم و به کارم ادامه دادم.

سراسر سینه و کمرش پر از رد چاقوهای طویلی بود که نفس کشیدنو برام سخت تر میکرد.

:((سهون بسه.))

لوهان بلند شد و حوله رو روی سر شونه هاش برگردوند.وقتی سرشو بلند کرد دقیقا روبروی هم بودیم .نفس تو نفس هم.

فاصله ی کممون حتی اجازه نمیداد به یاد بیارم فرآیندی به نام تنفس وجود داره. از طرفی بغض توی گلوم و از طرفی این هیجان ناگهانی داشت هرچه سریعتر عصاره ی روحمو از تنم خارج میکرد.

و دقیقا همه چیز به فاصله ی پلک زدن بود.تو همون فاصله توسط لوهان بو*سیده شدم و تو همون فاصله اشکهام که انگار منتظر این اتفاق بوده باشن پشت سر هم روی گونم سرازیر شد.

ولی این گریه از خوشحالی نبود.

این بو*سه هیچ حس خوبی نداشت چون بیشتر احساس میکردم دارم میمیرم.لبهای لوهان روی لبم استراحت میکردند و من هر لحظه بیشتر اشک میریختم.

:((شششش سهون آروم باش))

روی لبهام زمزمه کرد و همزمان اشکهامو با نوک انگشتاش پاک میکرد.پیشونی هامونو به هم چسبوند و زمزمه کرد.

:((من دوستت دارم سهونا.))

و اشک هام عمیقتر و قلبم فشرده تر شد.سرمو تند تند به طرفین تکون دادم.

:((نه ،نه ،نه….))

من لایق عشق تو نیستم،نبودم و نمیتونم باشم لوهان…

من هیچ تضمینی برای آسایشت ندارم.

بغلم کرده بود و دستشو به حالت تسکین دهنده ای روی کمرم میکشید.از اینکه نمیتونستم متقابلا بغلش کنم شرمنده بودم.دستهای آویزونم به بدنم سنگینی میکرد و بیشتر عذابم میداد.

نفسمو حبس کردم و تمام سعیمو برای متوقف کردن اشکهام به کار بردم،تا حدودی هم موفق شدم.لوهان که متوجه شد آرومترم ازم فاصله گرفت

:((سهونا برو تو اتاق بذار پانسمانمو تموم کنم و بیام.))

به حرفش گوش دادم و از حموم خارج شدم.

دستامو روی صورتم کشیدم و سعی کردم قویتر باشم.بی اختیار خودمو روی تختش انداختم و سرمو توی بالشتش فرو بردم.

عطر تنت که تو ریه هام میپیچه همه چیز به نظر حل شدنی میرسه ولی حقیقت اینه که من حتی نمیدونم چطور باید موضوعو برات توضیح بدم.

نمیدونم چند دقیقه به اون حالت دمر که صورتم تو بالشتش فرو رفته بود باقی موندم تا اینکه با حس سنگینی روی تمام بدنم به خودم اومدم.

از پشت رو بدنم دراز کشیده بود دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود.

احساس خفگی بهم دست میداد ولی نمیخواستم از روم تکون بخوره.

:((لوهان…))

:((چرا حس اضافی بودن میکنم؟))

:((لو…))

:((درست وقتی بهت تکیه کردم ازم خواستی ترکت کنم…درست وقتی به همه چیز عادت کرده بودم.به آغوشت ،به صدات ،به عطرت…اینقدر تحملش سخت بود؟؟))

:((لوهان من…))

:((من دلم میخواد دوستت داشته باشم سهون.برام مهم نیست از لحاظ قانونی برادرمی.من میخوام بهت اعتماد کنم سهون،برام مهم نیست تو گذشته چه اتفاقی افتاده…به حد کافی تو این سالها تنهایی کشیدم. تو حق نداری درست وقتی که آرامشمو پیدا کردم ازم بگیریش میفهمی؟؟))

:((من لایق اعتمادت نیستم…))

:((این چیزی نیست که به تو ربط داشته باشه این تصمیمیه که من باید بگیرم نه تو…))

سنگینی روی بدنم از بین رفت و باعث شد خودمو تو یه پوچی محض حس کنم.سریع به پشت برگشتم و متوجه شدم پشت به من دراز کشیده.منم بهش پشت کردم وباصدای آرومی گفتم

:((لوهان من متاسفم…))

جوابم یه سکوت کاملا سنگین بود.میتونستم درک کنم که منتظر توضیحمه.

:((فکر میکنی برای من دوری از تو آسون بود؟؟بعد اینکه رفتی هر دفعه که از اتاق بیرون میومدم به امید اینکه شاید برگشته باشی در رو باز میکردم و با یه اتاق خالی مواجه میشدم.))

:((خودت خواستی برم!))

:((درسته…ولی…دیگه نمیتونم بهت دست بزنم لوهان.نمیتونم تو چشمهات زل بزنم.نمیتونم در حالی که زخماتو میبینم بخندونمت لوهان…))

:((پس فرق تو با بقیه چی میشه؟!))

:((فرقم اینه که اونا بهت آسیب نزدن ولی من…))

از روی تخت بلند شد و رو به من فریاد زد:((پس برای چی دوباره پیدات شد؟؟اگه اینقدر عذاب وجدان داره خفت میکنه که احساس منم نادیده میگیری برای چی دوباره جلو روم پیدات شد لعنتی؟؟))

منم رو به روش نشستم و شقیقه هامو با دستام فشار دادم.

:((لوهان آروم باش..))

:((آروم؟دارم بهت میگم آرامشمو ازم گرفتی اوه سهون.آرامشی که بعد از سالها به زور پیداش کرده بودمو با چهارتا حرف مزخرف به هم زدی.جادوگری؟خب باش.خون آشامی؟زامبی؟گرگنما؟هر کوفتی میخوای باش اوه سهون برام مهم نیست…))

:((اگه واقعا مهم نبود چرا به محض اینکه گفتم برو رفتی؟؟))

صدای بلندم با فرود اومدن دست سنگینش روی گونم خاموش شد.کمی بعد چونم گرفته شد و مجبورم کرد بهش نگاه کنم.

:((الان طلبکارم هستی حتما؟!همیشه طلبکار بودی نه؟اگه طلب نداشتی که یه بچه ی دوازده،سیزده ساله رو طلسم نمیکردی…))

:((لو…))

:((شاید تو آلزایمر گرفته باشی ولی من همه چیزو یادمه…تو بهم قول دادی یه طلسمی انجام بدی که دوباره پیشت برگردم…یادت نمیاد؟))

:((لوهان تو …تو اون موقع میدونستی؟))

:((پس اولین دیدارمونم یادت نمیاد؟؟))

:((من واقعا یادم نمیاد…))

:((من با آدمی که هیچکدوم از قول و قرارهامونو به یاد نداره حرفی ندارم.از اینجا برو…))

چونمو به طرف دیگه برگردوند و دستشو پس کشید.

دستاشو روی سینش به هم گره زد و به دیوار تکیه داد.انگار که واقعا منتظر رفتنم باشه. از روی تخت بلند شدم و نزدیکش ایستادم.

:((من بدون کمک تو نمیتونم اون طلسمو بشکنم …))

:((برام اهمیتی نداره  من باهاش مشکلی ندارم.))

:((چون طلسم تا حدودی رونمایی شده ممکنه تاثیراتش شدید بشه و خارج از کنترل.))

:((گفتم که برام اهمیتی ندار..))

:((ممکنه دوتامونم بمیریم لوهان.))

دستامو دو طرف بدنش گذاشتم و تکونش دادم.و ایندفعه من بودم که فریاد میزدم.

:((واقعا زنده موندم برات مهمه؟))

:((البته که مهمه…))

با حرفم چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید.

:((اوه سهون داری دیوونم میکنی؛هم میگی که باید ازت دور بمونم هم بعد یه ماه میای اینجا و بعدشم میگی نمیتونی دیگه پیشم بمونی و از طرفی هم میگی من برات مهمم من الان باید چیکار کنم؟؟))

صداش رفته رفته با بغض خفه تر میشد و قلب من فشرده تر.تمام تصمیمات و افکارمو دور انداختم و بغلش کردم.وقتی اون همه چیو در نظر میگرفت و بازم میخواست با من باشه من چرا باید مصّرانه باهاش مخالفت میکردم؟؟

طولی نکشید که دستاش دور گردنم حلقه شد و بدنامون به هم نزدیکتر…

:((ده سال دوری کافی نیست،هونی؟))

انعکاس صدای غمگینش توی مغزم میپیچید و باعث میشد به خودم لعنت بفرستم.

من چه مرگمه؟؟! از وقتی اومدم فقط دارم ناراحت و عصبانیش میکنم ولی در واقع اینو نمیخوام،هیچوقت نمیخواستم…

:((بیا و کمکم کن این طلسمو بشکنیم و بعدش قول، هر کاری ازم بخوای برات انجام میدم…))

دستشو گرفتم و روی تخت نشوندمش.کوله پشتیمو باز کردم و کتابو در آوردم

بیرون و وسط تخت گذاشتمش.

:((لو…بعد باز کردن این کتاب…نمیتونم تضمین کنم سالم میمونیم یا نه.))

و جوابمو با بو*سه ای که روی گونم فرود اومد گرفتم. اون بهم اعتماد داره.اون دوستم داره و من با این وجود چیزی برای ترس ندارم…

دستم روی جلد کتاب میلرزید اما وقتی دست لوهان روی دستم اومد دیگه قوی بودم.همه چیز اهمیتشو از دست داده بود ؛فقط لوهان مهم بود،من مهم بودم،ما مهم بودیم…

جلد کتابو باز کردیم و صفحه ها خود به خود ورق خوردند…صحفه ای که طلسم ما توش نوشته شده بود دقیقا روبرومون نمایان شد و من در حالی که دست لوهانو میفشردم سریع شروع به خوندنش کردم.

:(هرگز فراموشت نخواهم کرد

حتی میان سیلی از خون

و زمانیکه اسارت عشق عذاب آور میشود

تورا خواهم دید میان اشک های خون آلودم

و پیمانم هیچگاه شکسته نمیشود

مگر به هنگام اسارت دوباره ی ما)

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)