هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep35

سلاااام عزیزانم بفرمایید ادامه که امروز قراره بدجوری شوکه بشین…

هیچ حرفی نمیزنم فقط بعد از خوندن این قسمت حتما کامنت بذارین.و به پست بعدی که قراره پنج دقیقه دیگه آپ کنم سربزنید…

.

.

قسمت 35 (رنگ جدید)

.

یه تاریکی سرد و مبهم وجود داشت.

با خنده ها و نگاه های تو روشن تر شد.مه غلیظش با صدای دلنشینت و سردی باقی مونده هم با گرمای دستها و آغوشت از بین رفت…

ولی الان همه چیز به طرز اذیت کننده ای عریان و مشخص بود. من بودم،تو بودی و عذاب وجدان مرگبارم…

به عنوان آدمی که گذشته ای نداره بزرگترین آرزوم فقط یکبار برگشتن به عقب و جبران اشتباهاتم بود.ولی اگه این اشتباهو نمیکردم تو هنوزم با من بودی؟؟

چشمهامو خیلی محکم بسته بودم.انگار که هرچقدر پلکهام بیشتر به هم فشرده بشن از نفوذ اتفاقات بد بیشتر جلوگیری میکنن.

ولی این چشم باید باز میشد.این روز باید سپری میشد و اگر هنوز هم زنده بودم من باید برای تو بهترین زندگی رو میساختم لوهان…

اگه هنوز هم زنده بودم میخوام قلبتو میون گلبرگهای احساسم ترمیم بدم؛

چون اون قلب برام ارزشمندترین موجودی دنیاست..

قلبی که ده سال تمام هنوز هم برای من میتپید،به امید من زندگی میکرد و بخاطر عشقش تموم گناه های منو نادیده میگرفت.

 و حالا که فکر میکنم؛من باید زنده بمونم…

من باید زنده بمونم و جبران کنم.

حالا که هنوز هم قبولم داری،دوستم داری و بهم اعتماد داری،من باید زنده باشم و جواب اعتمادتو بدم.

با شجاعت نشات گرفته از افکارم،چشمهایی که از ترس بسته بودم رو باز کردم. نوک انگشتام هنوزم نبض لوهانو حس میکرد؛به سمتش برگشتم.اونم مثل من چشمهاشو بسته بود و محکم دستمو بین دستاش فشار میداد.

نفس راحتی کشیدم و بوسه ی کوچیکی روی لبش گذاشتم.

چشمهاش رو باز کرد و نفس حبس شدشو بیرون داد.

:((خب الان چی میشه؟))

:((نمیدونم…خودمم نمیدونم..))

و وقتی به سمت کتاب برگشتم؛ نوشته های روش کاملا از بین رفته بود…

یه صفحه ی سیاه خالی روبرومون باز مونده بود.

فکر کردم شاید صفحه تکون خورده پس شروع کردم به ورق زدن کتاب ولی هیچ صفحه ای نوشته نشده بود…!

مثل اینکه از اول فقط یه دفتر سیاه بوده باشه!!

به سمت لوهان برگشتم و اونم متعجب بهم نگاه کرد.

:((من کور شدم یا توام نوشته ای روی صفحات کتاب نمیبینی ؟؟))

:((یا چشمهات سالمه یا دوتامونم کور شدیم!!))

سریع به سمت کوله پشتیم خیز برداشتم و به دونگهه زنگ زدم.

:((هیونگ..))

:((سهون داشتم دیگه نگرانت میشدم بهم بگو چیشد بالاخره چیکارش کردی؟؟))

:((طلسمو کامل خوندم و به فاصله ی چند دقیقه وقتی چشمهامونو باز کردیم دوتامونم نوشته ای روی صفحه ندیدیم.تو هیچکدوم از صفحات هیچ نوشته ای باقی نمونده،لطفا بگو که دیوونه نشدیم…))

صدای دونگهه که داشت در مورد جزئیات بیشتر سوال میپرسید قطع شد و بجاش صدای جیون به گوشم رسید.

:((احمق ،بیت آخر چی بود؟))

:((و پیمانم هیچگاه شکسته نمیشود

مگر به هنگام اسارت دوباره ی ما…))

و صدای خنده هاش بعد از شنیدن جوابم توی گوشم پیچید.خنده ها کم کم داشتن اعصاب خورد کن میشدند و من هر لحظه عصبی تر از قبل…

ولی زبونم هم از هرگونه اعتراض قاصر بود چون هنوز هم از اون دختر تا حدودی خوف میکنم.

دونگهه گوشیو گرفت و بهم گفت باید در مورد این وضعیت مشورت کنه.

صدای بوق های ممتد بهم ثابت کرد هنوزم قرار نیست از این استرس و اذیت خلاص بشیم.

به سمت لوهان برگشتم که با چشمهای کنجکاو نگاهم میکرد.

سریع بغلش کردم و اجازه دادم سرم روی شونش استراحت کنه و اعصابم با عطر تنش آروم بگیره.

و من چه انسان خوشبختی بودم که کسی مثل لوهان رو داشتم؛کسی که آغوششو ازم دریغ نمیکنه و همیشه اجازه میده به گرمای اعتمادش پناه ببرم.

حالا بهتر درک میکنم که چرا طلسمش کردم؛

چون وابسته نشدن به این آرامش ممکن نیست…   

:((سهونا…))

:((نمیدونم وقتی این تلفن دوباره زنگ بخوره قراره چه خبری بهمون بدن…ولی بیا امروز رو زندگی کنیم،مثل اینکه روز آخرمون باشه…بیا تموم حرفامونو به هم بزنیم…کارهایی که همیشه تصورشو داشتیم انجام بدیم…

بیا قبل از اینکه اتفاق بدی بیوفته خوشحال باشیم…باهم.))

:((باشه،همین کار رو انجام میدیم…)) و انگشتهای با ملاحظش پوسته ی مغز به هم ریختمو نوازش کرد.

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

و زندگی همین یک لحظه ی ارزشمندیه که انگشتهامون به هم گره خورده.

زندگی همین عاشقانه ی دردناکیه که با لبخند تو رنگ امید میگیره.

زندگی من تو همین یه نگاه خلاصه میشه؛همین نگاهی که سالها چشم به راه منِ حقیر بوده….

نمیدونم با چه منطقی به حرفت گوش دادم و تلفنمو تو خونه جا گذاشتم،بدون در نظر گرفتن خطر…

هرچند منو تو خیلی وقته که آب از سرمون گذشته ؛مگه نه؟

حالا تنها خواسته ای که دارم ادامه دادن به قدم زدن با تو و حس کردن گرمای دستت بین دستهامه…

این تویی که بی محابا خودتو به دست من سپردی ؛با بدنی سراسر پوشیده از آثار حماقت من و این منم که بی تردید به هوای عشقت نفس میکشم و با جسارتی که اعتماد تو بهم میده قدم برمیدارم.

:((هنوز هم نمیفهمم چرا تمام این مدتو به روم نیاوردی که منو میشناسی…))

:((چون نمیشناختمت…))

:((چی؟؟!))

:((من دروغی نگفتم،اون زمانی که ازم در مورد دوست صمیمی پرسیدی من واقعا نمیدونستم تو همون هونی خودمی…))

انگشتشو به سمت چونم دراز کرد و در حالی که روی خط فکم مسیر مشخصی رو طی میکرد زمزمه کرد

:((تو خیلی عوض شدی…

خیلی زیبا،خیلی قوی و هنوز هم میتونی خوشحالم کنی…))

دستمو از پشتی نیمکت برداشتم و سرمو روی شونش گذاشتم.

:((برام تعریف کن…))

:((وقتی بچگیامو بهم یادآوری کردی تنها عکسی که از اون موقع نگهداشته بودم رو بعد از مدت ها دوباره نگاه کردم و به طرز عجیبی چشمهاتون شبیهه هم دیگه بود و بنظرم آشنا جلوه میکرد.آلبومتو از اتاق ییشینگ برداشتم و وقتی عکس بچگیاتو دیدم متوجه شدم تو همون هونی خودمی…

دنبال یه فرصت بودم،یه موقعیت مناسب تا دوباره باهات حرف بزنم یا در طول زمان به روت بیارم که همه چیزو در موردت میدونم…ولی اون موقعیت جور نشد…دقیقا از اون روز دیگه پیشم نخوابیدی دیگه تو خونه پیدات نشد و بهم اجازه ندادی باهات حرف بزنم…و بعدش هم با اون سخنرانی محشر(!) پسم زدی…

برام مهم نبود قول و قرارامون یادته یا نه…

مهم نبود اگه فراموش میکردی قبلا چقدر به همدیگه وابسته بودیم ولی تو امروزِ منو نخواستی…تو باید الان عاشق من میشدی..عاشق لوهانی که رفتارش با همه جز تو متفاوته،برات ارزش قائله و اجازه داده وارد حریمش بشی…

تو لوهان جدید رو نخواستی و لوهان قدیمی هم که کلا تو خاطرت نبود پس چه معنی داشت مثل دخترهای دبیرستانی آویزونت بشم تا دوباره قبولم کنی؟؟!

یه حقیقت محض وجود داشت و اونم این بود که اگه واقعا برات ارزشمند بودم تو بالاخره میومدی…

فقط این وسط من کمی اذیت میشدم،تحملمو از دست میدادم و دلم برات تنگ میشد… و امروز بیشتر از هر روزی احساس بدبختی میکردم، با دیدن انگشتر لحظه به لحظه بیشتر به یادت میوفتادم. پس درش آوردم؛ نه بخاطر اینکه بخوام خاطراتتو دور بندازم،بخاطر اینکه تو بهم قول داده بودی نمیذاری دیگه آسیب ببینم،باید میومدی و اومدی…))

هوای سرد ساحل در قیاس با لحن سرد لوهان در نظرم هیچ جلوه میکرد.

:((من لایق اینهمه انتظار نبودم لوهان ولی تو نباید اون انگشترو در میا…))

:((ازم ناراحت نشو ولی وقتی میگم ده سال دوری به این معنی نیست که روز و شب از دوری تو گریه میکردم…ولی تو اعماق قلبم ؛موقعی که تموم امیدمو برای زندگی از دست میدادم به قولت فکر میکردم…

تو بهم گفته بودی شاید چندین سال طول بکشه ولی یه طلسمی پیدا میکنی که بتونیم دوباره پیش هم برگردیم…اون چندین سال میتونست یه سال ،ده سال ،سی سال و حتی صد سال باشه…

ولی من بهت قول داده بودم که فراموشت نکنم .

روز آخری که همدیگه رو بغل کردیم تو ازم قول گرفتی وقتی دوباره همو دیدیم محکم بغلت کنم؛جوری که انگار همین دیروز همدیگه رو دیدیم و بازی کردیم،جوری که انگار هیچوقت جدا نشدیم…))

سرشو روی سرم تکیه داد و دستامونو جلوی چشمم گرفت

:((و حالا من اینجام؛تو جایی که همیشه بهش تعلق داشتم …))

سرمو از روی شونش برداشتم و به سمتش برگشتم

:((چرا مجازاتم نمیکنی لوهان؟؟چرا سرم داد نمیزنی و زیر کتک له و لوردم نمیکنی ؟؟چرا با تموم اوضاع هنوزم اینقدر قشنگ حرف میزنی؟؟!!))

همزمان با اتمام حرفم دستشو پس کشید و گفت:((وقتی داشتم زخم میخوردم و عذاب میکشیدم تو کجا بودی؟میدونی؛حماقت تو باعث تباهی عمرم شده پس خفه شو و به خودت جرئت نده حتی یک کلمه از دوست داشتنم به زبون بیاری…))

متعجب از تغییر حالت ناگهانیش چشمهام از شدت عذاب شنیدن حقیقت پر شدند.

حق کاملا با اون بود…تمام این مدت باید همین واکنشو نشون میداد ،من لایق نوازش هاش نبودم…همچنین لایق ملاحظه و درکش…

نگاهمو از چهره ی عصبانیش گرفتم و سرمو پایین انداختم.از خودم متنفر بودم که بجای جبران فقط میتونستم گریه کنم…

و این دوباره دست لوهان بود که چونمو آورد بالا و درحالی که رد اشکمو با نوک انگشتای یخ زدش پاک میکرد گفت

:((ولی با تمام این اتفاقات بازم تنها کسی که قلبم پیشش آروم میگیره تویی.تنها کسی که میتونه روحمو لمس کنه تویی.پس دیگه بیشتر از این معتل نکن و منو ببوس.))

قرارمون این بود که  امروز رو مثل روز آخرمون زندگی کنیم مگه نه؟

پس قطعا باید لوهانو میبوسیدم،باید طعم این حسومیچشیدم…

چون اون با تمام روح و تنش متعلق به من بود و من به قدری که بعد از تمام این اتفاقات روی لوهان ادعای مالکیت کنم خودخواه و عوضی بودم…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️ 

تمام مسیر با بوسه های ریزی که هر لحظه روی گونش میکاشتم سپری شد.توی تاکسی دست در دست هم و چونم تکیه داده به شونش؛هر نقطه از گوش و گونشو با بوسه هام گرم میکردم…

خسته بودم،نه بخاطر اینکه بعد رستوران رفتیم دوچرخه سواری و بعدش تا دیروقت کنار ساحل قدم زدیم و بعدش روی نیمکت نشستیم و ساعتها صحبت کردیم و…

اولین بوسمون تو بدترین موقعیت و زمان ممکن تحقق پیدا کرد.

ولی به هیچ عنوان ناراحت نیستم؛چون حالا که فکر میکنم هیچکدوم از کارهای ما به موقع نبوده…

ما آدمای موقعیت های اشتباهیم عزیزم…

تحمل این حجم از حقیقت در طول این مدت زمانی کم ،شونه هامو خم کرده بود.

با اینکه میدونستم شاید از این به بعد تمام عمرم با دیدن زخم های لوهان آرزوی مرگ کنم ولی من باید میموندم…

چون اون اینو میخواست…

و من دیگه هیچوقت قدرت اینو نداشتم که به خواسته هاش جواب منفی بدم…

از تاکسی پیاده و وارد مجتمع شدیم.جلوی در خونه دستای همو گرفتیم.چون با وجود اینکه همه چیز خوب و خوش بنظر میرسید ولی ما هنوزم پشت اون در بسته  یه مشکل حل نشده ی خیلی بزرگ داشتیم…

:((حاضری؟))

و با گرفتن تایید من در خونه رو باز کرد.

نگران به سمت اتاق لوهان رفتیم؛و اول از همه با یه جعبه ی نسبتا بزرگ روی تختش مواجه شدیم!!

:((اون چیه؟؟!))

:((چه بدونم!!یعنی بعد ما کسی اومده؟))
به جعبه نزدیک شدیم ومن کاغذی که روش گذاشته شده بود رو سریع برداشتم. دیدن دستخط روی کاغذ تا شده باعث شد بتونم نفس راحتی بکشم.

:((سهون و لوهان عزیزم؛

خیالتون راحت حالا دوتاتونم آدمای عادی با یه گذشته ی مزخرف سحرآمیزین!میدونم خیلی شوکه کننده و عجیبه ولی شما بهش اهمیت ندین .گذشته رو فراموش کنین و فرداتونو بسازین.

گویا آخرین ذره ی قدرتهاتو صرف باز کردن دوباره ی کتاب کردی سهونا و چون الان قدرتی نداری کتاب به روت بسته شده.

 بخاطر توضیحی که مادرم تو بیمارستان بهت داد تا حدودی توبیخمون کردن و ممکنه یه مدت این دوروبر نباشیم…

این جعبه تموم وسایلیه که بعد پاک کردن حافظت از زندگیت حذفش کردیم.مارو ببخش ولی چاره ی دیگه ای نداشتیم…طلسمتون با بخشش لوهان و دوباره عاشق شدنتون شکسته شده.ظاهرا باید کلی منت میکشیدی و لوهانو عاشق خودت میکردی تا طلسم بشکنه ولی مشخصه که شما خیلی وقته درگیر اسارت همدیگه شدین…از این بابت برای دوتاتونم خوشحالم.

فقط جای زخم های لوهان…بابت اونها واقعا متاسفم ،کاریشون نمیشه کرد.چون زخم عادی نیست ،مسلما درمان عادی و جراحی پلاستیک نمیتونه حلش کنه…ولی اگه زنده موندم قول میدم یه راهی براش پیدا کنم…

سهونا از طرف ما بخاطر همه چیز از لوهان عذر خواهی کن.میدونم که اون وضعیت مارو درک میکنه چون خودشم یک عمر کتک حماقت بقیه رو خورده…

از توام معذرت میخوام،بخاطر تموم این بلاهایی که به سر خودتو زندگیت آوردیم…تو لایق زندگی بهتری هستی ،و امیدوارم بتونی بسازیش.

مواظب خوتون باشین پسرا،دلم برات تنگ میشه کوچولو…))

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

بعد از چندین ساعت تازه تونستم تا حدودی از شوک عصبی بیام بیرون .لوهان منو رو پاش خوابونده بود و موهامو نوازش میکرد.اصولا باید خوشحالی میکردم و شکر گزار میبودم ؛همه چیز تموم شده بود. به همین سادگی و سرعت!

و من نمیتونستم خودمو با این سرعت وفق بدم چون دوتا زخم بزرگ روی قلبم داشتم که روحمو سنگین تر از همیشه کرده بود و فکر کنم قرار بود تا آخر عمرم با همین زخم و سنگینی سر کنم…

:((دونگهه دوباره رفت…

دوباره همه چیو درست کرد و رفت و من حتی نتونستم رفتنشو ببینم…

نمیدونم دوباره کی برمیگرده،کی میتونه از شر اونا خلاص بشه ولی من امید دارم به دوباره دیدنش؛چون اون یه جادوگره و بالاخره یه راهی برای زنده موندن پیدا میکنه مگه نه؟؟

اون باید بیاد و حاصل زحماتشو ببینه؛باید باشه و ببینه که می ارزید به اینهمه اذیت چون من سالمم،من خوشحالم و فقط دلتنگشم،همین…))

:((بیا بخوابیم هونی…امروز فقط گریه کردی،استرس کشیدی و عصبی شدی…))

پتو رو،روی هر دومون کشید و سرمو دقیقا همونجایی گذاشت که متعلق به خودم بود.دستشو روی چشمهام کشید و به خوابیدن تشویقم کرد.

در حالی که دستش صورتمو نوازش  میکرد چندین دقیقه همه چیزو دور انداختم و فقط به لوهان فکر کردم.به همین لحظه ای که تو آغوشش بودم و دوستش داشتم. به همین لحظه ای که بنظر میرسید خدا منو بیشتر از اون حدی که بخواد کاملا مجازاتم کنه دوست داره.به همین لحظه ای که مطمئن بودم روح مامان با آرامش بهم لبخند میزنه و از دیدن اینکه ثمره ی زندگیش خوشبخته توی بهشت آروم میگیره.

با این افکار ناخودآگاه لبخند گسترده ای روی لبم به وجود اومد و دست لوهان که صورتمو نوازش میکرد متوجه این تغییر عظیم تو حالت چهره م شد.

 پس سرمو به طرف خودش گرفت و متعجب نگاهم کرد.

:((چی شده؟))

:((نترس دیوونه نشدم…

فقط داشتم به فرداهای امروز فکر میکردم؛

روزایی که موقع غروب طبق عادت روی تخت دراز میکشیم ولی بجای استرس زخمی شدن،باهم آهنگ گوش میدیم و فیلم نگاه میکنیم…

میریم دوچرخه سواری و باهم مسابقه میذاریم ولی تو هر دفعه سرعتتو بخاطر من کم میکنی که بخاطر باختنم ناراحت نشم…

بعد از دانشگاه میای دنبالم و باهم برمیگردیم خونه…

آها یادم رفت بگم که قراره به بهانه ی درس بیام سر بارت بشم و مامانی رو هم از نگرانی در بیارم که دیگه غصه نخوره پسرش تو شهر غریب تنها مونده…

موقع استراحت بین درسامون باهم بستنی شاهتوت و سیب ترش میخوریم ولی شاهتوتاش مال منه از الان گفته باشم…))

لوهان به برنامه ریزی های بچگانم میخندید و منم همچنان با شور و شوق توضیح میدادم

:((تا اون موقع دونگهه دیگه برمیگرده مگه نه؟اون پولداره ؛آخر هفته ها که برمیگردیم پیش مامان و بابا ،مجبورش میکنیم ببرتمون رستوران و گرونترین غذای منو رو سفارش میدیم…

بعد یه مدت تو از غرغر و شوخیهای مزخرفم حالت به هم میخوره و میری یه گربه میخری.منم به گربت حسادت میکنم و تو غذاش شربت خواب آور میریزم تا هی دور و برت نپلکه و خودشو برات لوس نکنه…))

:((یا اوه سهون با حیوون بدبخت چیکار داری؟؟!))

و با عصبانیت ظاهری آروم روی پیشونیم میزنه.دستشو میگیرم و روی گونم میذارم و متقابلا دستمو به سمت خط ریشش و از اونجا به سمت موهای برفی و سپیدش میبرم.

:((اول از همه فردا میریم آرایشگاه و موهاتو رنگ میکنیم.به عنوان کادوی کریسمس برات یه دوربین عکاسی میخرم و توی این مدت کلی عکس میگیریم.اونقدری که اون آلبوم قدیمی تحریف شدت پر بشه و یکی جدیدشو بخریم…

آلبوم جدید فقط مختص عکسهایی باشه که دیگه توشون تنها نیستی.

عکسهایی که تو همشون چشمهات از خوشحالی برق میزنه و لبخند به لب داری…

میخوام این لبخند گرم ،دیوار سردی رو که در طول تمام این سالها برای خودت ساخته بودی رو از بین ببره

میخوام برق نگاهت بزرگترین روشنایی برای ادامه ی مسیر زندگیمون باشه.

و به طرز خودخواهانه ای میخوام همچنان خوشبخت ترین آدم نفرین شده ی روی زمین باشم…))

 

«پایان»

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 54 نظر 9 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
شبنم
مهمان

واقعا بابت این داستان عالی ازت تشکر میکنم. همه جمله بندیا همه قسمتها همه احساسها همه و همه عالی بود !بعد از مدتها واقعا عشق واقعیو به نمایش گذاشتی نه عشقی که با شهوت و مساعلی که تازگیا تو فیکا زیاد شده خیلی کمرنگ شده. نمیگم من طرفدار اون فیکها هم نیستمو نمیخونم ولی احساس آرامشی که از خوندن این فیک داشتم خیلی بیشتر بود.
واقعا کارت حرف نداره و بی صبرانه منتظر کارهای جدیدت هستم. :kissme: :rose:

ناهید
مهمان

:cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

دنیا …. ای کاش تمومش نمیکردی …. خیییییییییییلی احساسات نهفته شده تو کلمات رو تو این داستان دوست داشتم …. یعنی فوق العاده بودن تک تکشون :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

ناهید
مهمان
آرزوهای سهون … برنامه ریزیش برای آیندش با لوهان …. خدای من چرا انقدر سهون دوست داشتنی بود آخه …. چقدر لوهان برخلاف تصور اولیه خیلی از کسایی که این داستانو خوندن خوب بود …. مهربون بود …. عاشق بود …. حتی بیشتر از سهون …. با اینکه قیافش شاید سرد و یخی بود و رفتارش با دیگرامناسب نبود ولی قلبش سرشار زا پاکی و صداقت بود …. یعنی عاشق تک تک رفتارا و حرکتایه لوهانم …. کلا عاشق لوهان طلسم شدم اونم شدیدا …. خیلی شخصیتشو دوست داشتم دونگهه …. واقعا نمیدونم چی میتونم در مورد این موجود بگم… Read more »
zhr
مهمان

عاااالی بوووود…دمت گرم…شیرییییییی…. :cry:

shb
مهمان

نظرم ثبت نشد -.- از اول ک فیکو خوندم میدونستم فیکه خوبیه داستانش خیلی قشنگ بود و تیکه های احساسیش خیلی خوب در عین حال طرز حرف زدن سهون خیلی باحال بود :))) داستان متفاوتی داشت خسته نباشی من خیلی دوسش داشتم^^

sara
مهمان

سلام میشه پی دی اف کل داستان رو بذارید واسه دانلود؟ ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Zeinab_HH
مهمان

Kheiiiiiliiii awli bud
Vaghean heyf shod ke tamum shod:(

sara
مهمان

سلام خیلی قشنگ بود. میشه pdf کاملشو برای دان بذارید لطفاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Nastaran
مهمان

سلام من امروزبرای اولین باراین فیکو خوندم خیلی عالی بود اشکم درآوردهردوشون(لوهان و سهون)گناه داشتن من نمیدونم دیگه چی بایدبگم فقط مرسی گل یاسم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

leerikai
مهمان

دنیا
دنیا
دنیا

من عاشق نوشتن کامنتای بلندم….
ولی الان واقعا نمیدونم چی بگم…
فقط اینکه
ممنون
ممنون بابت کلی جمله قشنگ ک مدت ها ذهنمو بهشون مشغول کردی…
ممنون بابت کلی هیجان ک بخاطر خیلیاش خونواده هنگ نگام میکردن…
ممنون بابت کلی صحنه قشنگ ک تصورشون حس خاصی بهم میداد….
ممنون بابت کلی صحنه و جمله ک بخاطرش ناخودآگاه لبخند میزدم….
ممنون بابت زحمتات…
ممنون. بابت همه چی…..
امیدوارم زود بری و زود برگردی…
هم موفق در زمینه درس و هم دست پر با سکرت….
موفق باشی عزیزم…
#خواننده_ای_ک_از_نویسنده_میترسه
# اریکا

Shahrzad yeol
مهمان

عخیییییی:((
واقعا این فیکو دوست داشتممم^^
ارامشبخش بوددد
خسته نباشیییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

Anahita
مهمان

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر تمومممممشدددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
فقط میتونم بگممم عالییی بود من واقعا عاشق احساسات پاک لوهان و سهون تو این داستان بودمم و این بهترین فیکی بود که خوندم و موقعه خوندنش از دنیای خودم جدا میشدممم
مرسیییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Negin
مهمان

آخی .عجب آرامشی داشت قسمت آخر.خیلی خوب بود خسته نباشی.من میخوام بیشتر تو پست خداحافظی حرف بزنم.^^

M.A
مهمان

تموم شد؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif چه زوووووووووووووود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
عررررررررررررر
خیلی خوشگل بود حیف شد تموم شد ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
من برم بگریم

sahar
مهمان

واقعا مرسی عالی بود ممنون بابت این همه زحمتی که واسه این فیک کشیدیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

negarrr
مهمان
وااااااااااى واقعن فوق العاده بود ولى نمیدونم چرا یکم زود تموم شد ولى واقعن عالى بود همینکه +18 نبود واقعا به نوشته ارزش میده .98% فیکا کلش +18 ه و واقعا ادم حس خوبى بهش دست نمیده وقتى اونا رو میخونه , یجورى حس میکنه از موضوع اصلى دور شده ولى طلسم واقعا خوب بود و تبریک میگم بخاطر این فیک .... بهترین فیکى بود که خوندم و حالا خیلى ناراحت چون احساس میکردم دارم با این ادما زندگى میکنم و حالا که تموم شده انگار دیگه تو زندگىم نىستن امیدوارم تو کنکور موفق باشى و همینطور بعدشم کلى فىک… Read more »
Naghme
مهمان

سلام!^___^ متاسفانه من اواخر فیک رسیدم اما میتونم حدس بزنم چقدر جذاب و تاثیرگذار نوشته شده..امیدوارم به زودی بتونم فایل pdf این فیک رو بخونم و پیشاپیش بهت تبریک میگم بابت همچین ذهن خلاق و طرز بیان تاثیرگذاری ❤

...
مهمان

سلام دنیای من
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که همون طور که انتظار میرفت یه پایان عالی برای یه داستان عالی خیلی زیبا و احساسی نوشته شده بود.
منتظر فیکشن های جدید از دوست جدید و عزیزم هستم . ازت میخوام به نوشتن ادامه بدی چون به نظرم واقعا نویسنده قابلی هستی و ممنون میشم آدرس ایمیلت رو بذاری تا باهات در ارتباط باشیم

narsis69
مهمان

واااای.قلبم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
خیلی خوووووب بود.عالی بوووود. خیلی خوشگل تموم شد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifمعرکه بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif.وای لوهان مهربونم.الهی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifآخی دونگهه ی مظلوم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifسهون چقد خوش شانس بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifاینهمه آدم دوسش داشتن و هواشو داشتن.ای ول.خیلی خوب بود.دست مریزاد دخترم.آفرین.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

wpDiscuz