سلام دوستان با قسمت اول برباد رفته اومدم. قسمت اولو قرار نبود الان اپ کنم ولی چون می خواستم از یه چیزایی مطمئن بشم اپ کردم. امیدوارم این فصل هم مثل فصل اول مورد پسندتون باشه. در ضمن نظر فراموووووش نشه دل من خوشه به چهارتا کلمه شما… خسیس نشین یه خورده گنده دل باشین نظر بدین!

سرنگ بین انگشتایه یخ زدش جا گرفت. با عطش غیر قابل کنترلی به شیشه تو دست دیگش چشم دوخت… مایعی که این روزا حکم زندگیشو داشت… یه نوع اکسیر برای ادامه حیات… سوزن فلزی سرنگ داخل شیشه فرو رفت.
سر سرنگو بالا کشید و خیلی زد اون مایع داخل سرنگ جا گرفت.
حالا لرزش دستاش و عرق پیشونیش هم به مهمونی کوچیکش اضافه شده بود.
دست چپشو جلو اورد و خیلی زود رگشو پیدا کرد
سوزنو نزدیک رگش کرد و درست لحظه ای که قرار بود بدنش دوباره احیا بشه سرو کله مشکل پیدا شد.
صدای خندش از طبقه پایین به خوبی واضح بود.
و ثانیه ای بعد صدا شدنش :
_کیونگسو…..
کیونگسو احتمالات بعدیو از حفظ بود.
بعد از صدا شدنش توسط کای.
صدای برخود کفشاش به پله ها و کف پوش چوبی خونه بود که تمرکزو از کیونگسو می دزدید.
_کیونگسو؟
برای بار دوم صدا زده شد و همین کافی بود تا سرنگ از بین انگشتاش سر بخوره….
تپش قلبش شدت گرفت.
کمرش از قبل هم بیشتر خم شد و چشماش دوباره ابری شد.
ثانیه شماری برای کیونگسو اغاز شد….. زمانی که کایو تو چارچوب در ملاقات میکنه و بی شک نا امید شدن کایو در پی داره.
_1….2………..2.5……..3
دستگیره در پایین اومد و صدای غژ مانند در باعث بسته شدن چشمای خمار و بی جون کیونگسو شد.
جمله کای تو دهنش خشک شد.
چشمای تیزش سرنگ و شیشه مورفینو نشونه گرفت.
به یکباره کمرش از درد دیدن دوباره کیونگسو تو اون وضعیت تیر کشید و مثل همیشه عرق سرد رو کمرش نشست.
_کیونگسو…..فکر میکردم بهم یه قولی دادی؟
کای حرکت کرد و برای رسیدن به کیونگسو تخت دونفره شیکشونو دور زد.
جلو پایه کیونگسو زانو زد و سعی کرد به چشمای بی حال و فرار کیونگسو نفوذ کنه.
با انگشتش چونه لرزون کیونگسو رو گرفت:
_تو همین چند ساعت پیش مصرف کردی؟
بهم قول دادی روز به روز از دوزش کم کنی ولی…..
کای اه دردناکی از ته دل کشید و چشماشو به سرنگ دوخت
_کدوم ادمی ساقی عشقش میشه… هیچ ادمی عشقشو برای کشیدن مواد همراهی نمیکنه ولی من احمق.
سرنگو از رو زمین برداشت:
_ولی من احمق خودم با دستای خودم دارم نابودت میکنم….. فقطو فقط به خاطر یه دلیل مسخره.
دست کیونگسو رو جلو کشید و به جای سوزن هایی که هر کدوم باعث اتیش گرفتن قلبش میشد ،با تاسف و اندوهی غیر قابل انکار چشم دوخت.
لباشو رو جای کبودیا گذاشتو اروم بوسه کوتاهی رو هر کدومشون زد و زیر لب زمزمه کرد:
_یه دلیل مسخره…. اونم عشق…. هیچوقت تحمل دیدن درد کشیدنتو ندارم. سرنگو نزدیک پوست کبود کیونگسو کرد و طولی نکشید تا اکسیر زندگی تو رگایه کیونگسو جریان پیدا کرد.
سر کیونگسو به عقب مایل شد و و لباش از هم فاصله گرفتن و کای مثل همیشه صدای ناله کیونگسو رو شنید.
صدای ناله ای که نشونه لذت کیونگسو و دوباره جون گرفتنش بود.
با بی جونی رو تخت افتاد لبحند رو لبای قلبیش نشست.
_ممنووون… بهش احتیاج داشتم… دلم نمی خواست با قیافه خمار به دیدن بقیه برم.
هر دفعه شیرین تر و قوی تر از قبل میشه….
_و همین منو نگران میکنه.
کای رو بدن کیونگسو خیمه زد:
_اگه سهون متوجه بشه اینبار حتما منو میکشه… چون مقصر اصلی ادامه پیدا کردن اعتیادت منم.
موهایه مشکی کیونگسو رو کنار زد و این بار لباش پیشونیه کیونگسو رو بوسه زدن.
_فک کنم باید به پیشنهاد سهون در رابطه با کمپ ترک فکر کنم.
چشمای کیونگسو باز شدنو به چشمای مرموز پسر رو شکمش دوخته شدن:
_تو که این کار نمیکنی؟
_نه تا وقتی که خودت رضایت ندی….
یکسالی از تموم اون تنش میگذشت…. کیونگسو توسط کای از میله های زندون نجات پیدا کرد.
شیش ماه اول برای هردوشون زندگی کردن سخت بود.
برای کیونگسو دوری از خانوادش و برای کای تطبیق دادن زندگیش با شرایط پیش اومده بود.
کایی که از کودکی تو پر قو بزرگ شده بود حالا باید از ترس تعقیب پلیس شب بیداری میکرد.
اما با تموم سختیها اونا موفق شدن تموم اون استرسارو پشت سر بزارن و واسه خودشون یه زندگی اروم دستو پا کنن.
با اینکه همه چی خیلی خوبو عالی به نظر می رسید ولی یه مشکل حاد تو زندگیش وجود داشت اونم اعتیاد کیونگسو بود.
چهار بار کیونگسو رو داخل یه اتاق زندانی کرد و تصمیم گرفت ترکش بده اما بعد از دو روز با دیدن اشکا و شنیدن التماسایه کیونگسو کم اورد و خودش برای رسوندن مواد به بدن کیونگسو پیش قدم شد.
نمی دونست این عشق یه دفعه ای از کجا پیداش شد و چطور شد که اینقدر عاشق کیونگسو شدش.
درست بود که هنوز موفق به جلب اعتماد کیونگسو به خودش نشده بود ولی نسبت به اینده خوش یین بود و میدونست یه روزی حسن نیت و عشقش به کیونگسو ثابت میشه.
###############
“کلیدارو همیشه تو جیب سمت چپم میزارم”
“ساعت 8 هر روز به غیر جمعه باید برم دنبال یورا”
“روزایه چهار شنبه و شنبه چانیول شیفته شبه و دوشنبه ها نیم شیفت”
“27 ژانویه یه قرار کاری با اداره دارم….
_ایناهاش…خودشه… خودشه….
دفترچه یاداشتو به سینش چسبوند خیس شدن تدریجی چشماشو حس کرد.
این روزا ضعف حافظه یه مشکل عادی برای بیون بکهیون شده بود.
دودویی … سر دردایه شدید…. خواب بیش اندازه…. حالت تهو و خیلی اعلائم دیگه که بکهیون طی سه ماه گذشته هیچ کدومشونو به این شدت نداشت.
سردرداش خیلی معمولی بودن و هیچوقت به خاطرش از حال نمیرفت.
بیماریش جدیو حاد نبود. اون ازمایشایه کوفتی که یه سال پیش گرفت اینو میگفت.
دفترچه سبز رنگو بین لباساش قایم کرد و زود اشکشو پاک کرد.
این یه راز بود و قصد نداشت به این زودی چانیولو به خاطر چندتا مشکل بیخود ناراحت کنه. زندگیشون تازه رو روال افتاده بود… تازه داشتن معنی ارامش در کنار همو درک میکردن. یه بار دیگه کارایی که باید انجام میداد و مرور کرد و مطمئن شد که اینبار خوب به ذهنش سپردتشون.
از اتاق بیرون رفتو وقتی چانیول مشغول سر کله زدن با عروسک دوستداشتنیشون پیدا کرد لبخند رو لب خشک شدش جا خوش کرد.
اونا معجزه زندگیش بودن حالا چطور می تونست اونارو برا یه سر درد عادی و فراموشی کوچیک نگران کنه.
_یورا…. یوراااااااا. گفتم اون دامنو از تنت در بیار.
_بابا… الان سال 2016 …تو هم دوست پسرم نیستی که بهم گیر بدی….
من این دامنو دوست دارم….
_اه خدااااایا من باید با تو….
بکهیون ریز خندید و بیشتر نزدیک اون دوتا موجود با ارزش شد:
_یورا تو لباس جیون تو فیلم دختر بازیگوشو یادته؟؟؟؟ دامن صورتی با جواب شلواری سفید… نظرت راجبش چیه؟؟؟ من که فکر میکنم عالی میشی؟
یورا انگار که چانیولی وجود نداره خودشو به بکهیون رسوند و محکم دستاشو دور پایه بکهیون حلقه کرد:
_تو عالی هستی مامان……. مثل بعضیا بی سلیقه و قدیمی نیستی!!!! میشه بابارو به روز کنی ؟
_یوراااااا
با صدای دادبلند چانیول یورا به سرعت خودشو داخل اتاقش چپوند .
بکهیون اخم کمرنگی به چانیول کرد و همونطور که دستاشو دور کمر چانیول حلقه میکرد گفت:
_بهش زیاد سخت نگیر.
اون داره بزرگ میشه دنبال تنوع و ازادیه.. پس باهاش راه بیا.
_تو داری خیلی ساده میگذری ازش.
نمی خوام یکی مثل یوری بشه….
سرشو اروم به سینه چانیول چسبوند و وقتی مطمئن شد میتونه خوب صدای تاپ تاپ قلب چانیولو بشنوه چشماشو با ارامش رو هم گذاشت:
_تا وقتی که تورو داشته باشه مثل یوری نمیشه… اینو خوب میدونم.
لبایه چانیول رو سر بکهیون نشستو لحظه ای تونست بینیشو از عطر شامپویه بک پر کنه اما همین که چشمش به ساعت افتاد بکهیونو از خودش دور کرد و به پیژامه بک اشاره کرد:
_این چیه؟
_منظورت چیه؟؟؟ شلوار راحتی… دو روز پیش از بازار محلی خریدیمش!
_بکهیوووون… ساعت شیشه تو هنوز اماده نشدی!
_مگه باید اماده میشدم.
زبونشو بین دندوناش گرفتو به صورت متعجب چانیول نگاه کرد.
_تا نیم ساعت دیگه باید خونه سهونو لوهان باشیم!
معلومه این روزا حواست کجاست!
بکهیون زود قیافه نگرانی به خودش گرفتو از اینکه فراموشیش هر روز داشت پیشرفت میکرد احساس دیونگی کرد.
_اه…. من فکر میکرد مهمونی فردائه. مگه امروز دوشنبه نیست!
چانیول به سرعت قیافه حق به جانبی به خودش گرفتو همونطور که بکهیونو دنبال خودش میکشوند شروع کرد به غر زدن:
_نه خیر امروز دوشنبه نیست.. سه شنبس…
چانیول با خنده اینو گفتو همونطور که حوله سفیدو رو موهاش می کشید با لذت مشغول دید زدن بکهیونش شد.بکهیون به سرعت خودشو تو اتاقشون چپوند و به خاطر حپاس پرتیش به خودش لعنت فرستاد.
اما وقتی به وسط اتاق رسید باز فکرش از هر چیزی خالی شد.
میدونست ریش تراش برقیشو میخواد ولی اون کجا بود.
چرا یادش نمی اومد اخرین بار کجا گذاشتتش.
با کلافگی انگشتاشو رو سرش گذاشت و با هراس و ترس اتاقو از نظر گذروند.
تو کمد که نمی تونست باشه
رو میز مطالعه گوشه اتاقم نبود حتی رو عسلی کنار تخت.
_اون کجاست……
خودخورانه سمت دستشویی دویید و با استرس کمد بالایه روشویی رو گشت.
اونجا هم نبود……
_پس کجا گذاشتمش……
وقتی مچ دستاش تو مشتایه قوی چانیول گیر افتاد.وقتی چشماش تو حصار چشمای چانیول اسیر شد. تنها مرحمش بغضش بود که به دادش رسید:
_چیو گم کردی… فقط اروم باشو به من بگوووو.
بکهیون نفس نفس میزد سعی داشت اروم باشه…حالا که چهره نگران چانیولو میدید پشیمون بود که چرا چانیولو نگران کرده.
_ریش تراش. …
اخمایه چانیول به یکباره تو هم رفتن چشماش با شدت بیشتری به درون وجود بکهیون نفوذ کرد…..بکهیون اون لحظه می تونست قسم بخوره که چانیول می تونست هیپنوتیزمش بکنه.
_اونو امروز صبح بهم قرض دادی بک…..
چانیول به کناره وان حموم داخل سبد اشاره کرد
_اون دقیقا کنار پاته…..
_اه…… م… من…..
_شششش….
انگشت اشاره چانیول رو لبایش قرار گرفتو با لحنی که سعی در اروم کردن بک داشت ادامه داد:
_فردا میریم دکتر…..
بدون ول کردن مچ دست بکهیون خم شد و ماشین اصلاح صورتو از سبد برداشت:
_اونطوری نگاهم نکن…. من نگرانتم لعنتی…
کلافه لبخند عصبی ای زد و ماشین اصلاحو روشن کرد:
_اگه میدونستی چقدر دوست دارم هیچوقت با این کارا عذابم نمیدادی… اوه و در مورد اون موضوع که دیشب راجبش باهام صحبت کردی ….دیشب مخالفت خودمو اعلام کردم…. با اینحال ازم خواستی راجبش فکر کنمو منم فکر کردم….
مکثی کرد و به چشمای بی حرکت و مسخ شده بک خیره شد:
_جوابم هنوزم نه…. فکر کار دوباره تو اداره رو کنار بزار….
_چ…
جمله بک هیچوقت کامل نشد و چانیول هم اون لحظه این اجازه رو بهش نداد….. لباشو رو لبایه بک گذاشتو بوسه های ملایمو ارومشو رو لبایه بهت زده بک زد.
ماشین اصلاحو به صورت بک نزدیک کرد و همراه بوسه مشغول اصلاح صورت بکهیون شد.
ضربان قلب هر دوشون به قدری کوبنده و بلند بود که به راحتی انعکاس صداش با کمی دقت شنیده میشد.
عشق زیبایه اونا در کلمات خلاصه نمیشد…..
با هیچ جمله تاثیر گذاری قابل توصیف نبود….
قابل لمس و درک هر کسی نبود…..
فقط و فقط خودشون بودن ….دنیایه کوچیک دو نفره اونا هرچند بی شیل و پیله و پر از نشیبو دردسر بود…. اما شیرینیش قالب تموم سیاهی های دنیاشون بود.

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)