Fanfiction gone withe the wind ep9

 

سلاااااااام متاسفانه این قسمت رمزی نشد.
قصد داشتم یه قسمت طولانی براتون بزارم که اگه ادامش میدادم اپم می اوفتاد واسه فردا. به احتمال زیاد فردا هم اپ دارم.
و رمزو برای قسمت بعدی داشته باشین.
احساس درد دارم….
حالت تهوع ..سرگیجه و خیلی علائم دیگه که قابل دیدن نیست.درونم اشوب دردناکی به پا شده…
مثل این می مونه که استخونام مهمونی گرفته باشن…. جای جای بدنم پر شده از ضربان های بی صدا…
اما تموم اینها به اندازه دلتنگیم دردناک نیست. من داخل دنیایه چهار گوشی بدون هیچ التیام دهنده ای زندانی شدم…شعار اطرافیانم برای زندانی کردن من رهایی و زندگی بود… اما من وقتی مقدمات لازم برای ادامه دادن زندگی ندارم چطور می تونم خودمو به نوار لغزنده اینده برسونم….
من تو گذشته درجا میزنم و تموم این محدودیتای بی جا و لعنتی باعث شده که نخوام به اینده فکر کنم.
تفکراتم راجب اینده رو به خوبی به یاد دارم.
جونگین حرفای قشنگی میزد و من هم به طبع خیالشون میکردم….اما غافل از واقعیتی منزجر کننده… تموم اون افکار مسموم بودن که منو از لذت بردن در کنار جونگین محروم کردن و وقتی به خودم اومدم من بالا سر طابوت چوبی جونگین بودم.
دردمندانه واقعیت از دست دانش برای همیشه رو پذیرفتم
پذیرفتم که دستای حمایتگرش دیگه قرار نیست اروم کننده قلب سرکشم باشه… و بوسه های بی شمارش باعث سر کش شدن قلبم.
برای مدت کمی خودمو غافل از هر احساسی کردم…
اجازه ترحم هیچکسو ندادمو با تموم توان هر محبتی رو پس زدم…. اما تاکی باید ادامه میدادم…. جونگین مرده بود و قرار نبود با لجاجت من در برابر زندگی جان بگیره.
برای همین واقعیت رو پذیرفتم…. و درست زمانی که تصمیم به زندگی کردن گرفتم بازم از مسیری که خیلی ها خوشبختی میدونستنش منحرف شدم….
غریبه ای با تموم مشخصات ظاهری جونگین در برابرم ظاهر شد.
اما غریبه اشنا….
غریبه ای که می تونست درد و بدبختی به زندگیم هدیه کنه…
بازی سختی بود… چه حسی داره وقتی متوجه بشین کابوس زندگیتون درست مشابه دلیل زندگیتونه… اونموقع به احتمال زیاد ارزوی کور بودن و کر بودن میکنید… من هم همین ارزو رو کردم.
تا دیگه نه بشنوم نه ببینم….
کای به همراه فاجعه از نا کجا اباد وارد زندگی من و دوستان و برادرم شدن.
با بزرگی و دست و دلبازی به هممون درد هدیه دادن.
کاری کردن تامن برای دومین بار بخوام بمیرم….
ولی به یکباره همه چی تغییر کرد.
کای دلباخته من شد… نیازی نبود من تلاشی برای دوست داشتنش بکنم چون مدتها پیش جرعه ای از احساساتمو در کنارش جا گذاشتم….
عشق غیر ممکن ما اغاز شد…
اما با تموم این اوصاف من هنوزم می ترسم.
وحشت من هنوزم پا برجاست…
مسیر لغزنده زندگی…
نمی تونم حدس بزنم ممکنه دوباره کجا متوقف بشم….و همین باعث میشه من بخوام به قلبم قفل بزرگی بزنم.
تموم افکارم راجب به دوست داشتن بیشتر و بیشتر کایو منهدم میکنم….
ولی ایا امکان پذیره….
متاسفانه ادم موفقی تو این گزینه نیستم….
من بهش نیاز دارم… همین الان به اغوشش نیاز دارم.
اما کای نیست و این موضوع داره منو ذره ذره نابود میکنه.
درست زمانی که باید نجواهای عاشقونشو کنارم داشته باشم ندارم…
بوسه های جنون اورش و همینطور لمس های بی ارادش…
من هیچکدومشونو ندارم….
این بی رحمیه…
نمی دونم شاید به خاطر خماری زده به سرم و اینطور دلتنگش شدم… اما هر دلیلی که باعث شده من به این روز بیوفتم برام قابل احترام و ستودنه….
حاظرم این دلیلو هر روز تو زندگیم ملاقات کنمو هر روز به خودم نهیب بزنم که چقدر کایو دوست دارم….
باریکه ای از زندگی به داخل اتاقم تابید و همون ذره نور کافی بود تا من چشمامو رو هم بزارم.
درد اینبار به بالای ابروهام نشونه کرد.
و باعث شد سرمو بین دستام بگیرم.
طبق خواسته خودم لوهان اتاقو تاریک تاریک کرد.
حالا برام روز و شب معنی نداشت… ساعتی وجود نداشت که بخوام خودمو برای تموم شدنش مجازات کنم.
یه وعده بیشتر در طول شبانه روز نمی خوردم
و مثل همیشه لوهان با یه سینی پر از غذا وارد اتاق شد…
نمی دونم نمی خواست بفهمه یا واقعا در برابر فهمیدن مقاومت میکرد. من در مورد غذا بهش هشدار داده بودم ولی هر دفعه به حجم غذای تو سینی اضافه میشد.
صدای جیغ مانندش مثل همیشه از بدو ورودش تو مغزم نویز انداخت… سهون این جیغ جیغو رو چطور تحمل میکرد.
_کیونگسویاااا باید بگم امروز یه کودن کله پوک برات ترکونده.
ترکوووووندن؟؟؟ همچین ادمی رو سراغ نداشتم… تنها کودن کله پوکی که تو زندگى من تعریف شده بود سهون و بکهیون بود.. از سهون که همچین انتطاری نمیرفت ولی از بکهیون چرا…
_بکهیون اینجا بود؟
به زحمت سئوال پرسیدم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و شاهد خنده بی معنیش شدم.
ازته دل شروع کرد به خندیدن .
با همون ذره انرژه ای که داشتم به صورت شادش لبخند زدم… دیدن لبخندش منم خوشحال میکرد….
می تونستم بفهمم همه چی بین خودشو سهون روبه راهه و سهون بالاخره وا داده تا دوباره سفت و سخت شروع کنن البته سفتو سخت بیشتر تو رابطشون جا میگرفت تا چیزای دیگه.
خودشو به زور کنترل کرد و سینی رو رو تخت گذاشت:
_اه برادر شوهر محبوووب من… عقلتم که داری پاکسازی میکنی!
باید بگم این سینی غذایه مجللو یه مرد عاشق فرستاده.
به خاطر حرفش تک خنده ای زدم:
_خیلی وقته که مرد عاشقی تو زندگی من وجود نداره!
لوهان با لجاجت قرص های ویتامینی که مادر مخصوص من تهیه کرده بودو داخل دهنم جا داد:
_چقدر ادم نا سپاسی شدی! اگر بیشتر فکر کنی یکی هست که الان احتمالا از فراغ دوریت در حال جون دادنه!
بزار رک حرف بزنم.
لیوان ابو به دهنم چسبوند:
_کودن من مرد عاشق زندگیت کای اینارو فرستاده. تو یه رستوران کار پیدا کرده…
غذاهارم خودش درست کرده
با همون ذره روشنایی که داخل اتاق می تابید چشمامو سمت سینی غذا چر خوندم.
زیبا و هوس برانگیز به نظر میرسید…اما حرفای لوهان راجب کار کردن کای تو یه رستوران منو حسابی شوکه کرد… این امکان پذیر نبود. کای چطور می تونست بعد از زندگی بی عیبش حالا به مستخدم شدن تن بده؟؟؟
_کای دیونه شده!
_اوووم اره فک کنم عقلشو از دست داده که تو رو انتخاب کرده و حالا اینقدر دوست داره… چقدر ادم بدبختیه که با تموم حسن نیتش بازم داره پس زده میشه.
لوهان تک لبخندی زد و از کنارم بلند شد و سمت پنجره رفت که با به پارچه مشکی پوشیده شده بود انگشتاشو رو پرده کشید:
_سیزده روزگذشته کیونگسو.. و تو از پسش به خوبی بر اومدی.
اونقدراهم که کای میگفت بدقلق نبودی پسر.
امروز با یه مشاور ترک اعتیاد صحبت کردم.
گفتش که تو دوره اصلیو گذروندی… حالا درد و خماریت نصف شده… و چون اراده قوی خودتم تو ترکت هست روند درمانت سریعتر پیش خواهد رفت.
فک میکنم بهتر باشه با دنیای بیرون مرتبط بشی.
شاید لوهان درست میگفت اما از نطر خودم هنوز زود بود.
ترس از وسوسه باعث میشد که دست نگه دارم. باید تا وقتی که مغزمو از کلمه مواد پاک میکردم تو این اتاق میموندم.
_فعلا نه لوهان… هنوز زوده…
اه نا امیدشو شنیدم و بعدش حرکت پاهاش به سمت من…
فندکشو از جیبش بیرون کشید:
_غذاتو تا ته بخور…امروز شاگرادام میان خونه و سهونم رفته شرکت… هر چیزی لازم داشتی کافیه صدام بزنی.
_به خاطر من به اموزشگاه نمیری؟
_نه… اونا اومدن تا من بیشتر باهاشون کار کنم.. در هر صورت هر دوشون شاگردایه محبوب من هستن برای موفقیتشون هر کاری میکنم.
لوهان اینو گفتو بعد از روشن کردن شمع از اتاق خارج شد… صدای چرخیدن کلید طبق روال همیشگی اخرین صدایی بود که من میشنیدم.
به غذاها یه بار دیگه نگاه انداختو از هیجان کار کای لبخند بی جونی زدم.
حتما خوشمزه بودن..
##############
هر دو دختر وارد خونه شدن.یونیفرمشون به لوهان ثابت میکرد که یه راست از مدرسه با عجله به خونش اومدن تا خودشونو برای امتحاناتشون اماده کنن. .. اونا لوهانو یاد دوران دبیرستان خودش و ذهن کنجکاوش راجب زبان فرانسه میداختن..بعد از اینکه اوضاع اروم شد و لوهان تونست خودشو جمع جور کنه تصمیم گرفت تو اموزشگاه زبان، زبان هایی که میدونه رو تدریس کنه.
و این دوتا دختر با استعداد ترین شاگرداش تو زبان فرانسه بودن.
به هردوشون لبخند زد و مسیرشو به سمت اشپزخونه کج کرد:
_با ابمیوه موافقین
_بله استاد.
هر دو دختر سرشونو تکون دادن… میدونستن ابمیوه های لوهان بهترینن و چه بسا بهتر که قبل از شروع اموزششون مینوشیدنش.
مین اه کوله پشتیشو رو زمین رها کرد و طبق روال همیشگی سمت قاب عکسایی که لوهان با وسواس خاصی رو دیوار زده بودرفت…هر دفعه که به این خونه پا میزاش شعله های حسادت قلبشو سنگ میکرد. چشماشو معطوف چهره مردونه سهون شد.
چشمای خمار سهون شوخی بردار نبودن… میتونستن طوری جادوش کنن که مین اه بدون در نظر گرفتن عواقب کارش سهونو دوست داشته باشه. انگشتشو رو لبا و بعد شونه های پهن سهون کشید و دوباره لبخند اشتباهشو بعد از این کار زد.
میلان خیلی تعجب نکرد…. چون تقریبا هر وقت که به این خونه می اومدن شاهد خل و چل بازی دوستش بود…
یه نگاه به پشت سرش انداختو وقتی مطمئن شد از لوهان فعلا خبری نیست سمت مین اه رفت:
_بازم دیونه شدی؟؟؟ چی کار به عکس اون داری؟
مین اه نا امیدانه سرشو پایین انداخت:
_نمی دونم… هنوز متوجه رابطه اونا نشدم.
چرا استاد باید عکس همخونشو اینطوری به دیوار بزنه… یا تو اون عکس اونطوری بغلش کنه.
میلان ابروهاش تو هم رفت دست دوست احمقشو گرفت:
_خودت داری میگی همخونه…این یعنی اونم سهمی از این خونه داره و قاعدتا باید عکسش رو دیوارایه این خونه باشه. تو فکر میکنی چه دلیلی داره؟ اینقدر راجب اون مرد خیال بافی نکن.
دست مین اه رو گرفتو قبل از رسیدن لوهان به پذیرایی سرجاشون نشستن.
لوهان لبخندی به هر دو شاگردش زد:
_تمرینای قبلتونو انجام دادین.؟؟
هر دو سرشونو تکون دادن و بدون اینکه منتظر دعوت لوهان باشن یکسره ابمیوشو سر کشیدن.
خنک و دلچسب.لبای لوهان بعد از دیدن این واکنش شیرین تبدیل به یه لبخند  شد. که همون لبخند کافی بود تا مین اه و میلان به زیبایی بی مانند استادشو پی ببرن.
طبق عادت همیشگی هر دوی اونا سیگار سفید باریک و بلندی رو گوشه لب استادشون دیدن.
چه کسی فکر میکرد مرد روبه روشون یه حرفه ای تو پوکوندن کبدش باشه.
دود سیگارشو بیرون داد با ارامش غیر قابل وصفی شروع کرد به اموزش.
در این بین مین اه چشمشو از عکس سهون نگرفت… در طول مدتی که لوهان با اشتیاق مشغول تدریس بود مین اه به یه عکس خیره بود…
عکس سهون…. احساسات عجیبش راجب اون مرد رو نمی تونست کنترل کنه.
لبخند یه طرفه میلان تو اون شرایط بی معنی ترین واکنش بود… در عین ترسناکی بوی دردسر میداد…
اون دوتا دختر کی بودن؟
################
چانیول با انرژی بعد از یه روز پر مشغله از اتاق کارش بیرون اومد.
رو یه پرژه مهم کار میکرد اون پروژه می تونست باقی زندگی پارک چانیولو عوض کنه. هرچند انتخاب چانیول به عنوان ریاست بعدی بیمارستان قطعی بود ولی چانیول دوست داشت با دست پر ریاستو به عهده بگیره.
کشو قوسی به بدنش داد…نشستن طولانی مدت پشت میز باعث شده بود تا استخوناش خشک بشن.
از ته گلوش ایی گفتو با انرژی پشت میز نشستو به بکهیون دمقش که تند تند غذا داخل بشقاب میریخت خیره شد… تموم برنامه هاش راجب تعطیلات اونم تو ساحل جنوب بهم خورد… یه لحظه فکر کرد بکهیون هنوز به خاطر کنسل شدن تعطیلات ناراحته اما سریع روش یه خط قرمز کشید چون دو روز پیش با بکهیون صحبت کرد و بعد از چندتا بوسه گول زننده تونست قانعش کنه.
یه چیزی اینجا درست نبود.
اخماشو تو هم کرد:
_بکهیون مشکلی هست؟
بکهیون با بی دقتی بشقاب چانیولو رو میز گذاشت اما به خاطر اینکه بشقاب قبل از رسیدن به سطح میز از دست بک ول شد کمی از اب خوراک رو میز ریخت.
“گندت بزنم”
بکه زیر لب تکرار کرد و با بد خلقی دستمالو رو میز کشید و فراموش کرد جواب چانیولو بده.
چانیول تموم این مدت به رفتار عجیب بکهیون خیره بود.
یادش میاد نیم ساعت پیش که بکهیون براش قهوه اورد حالش خوب بود… با لبخند و یه بوسه کوتاه ازش پذیرایی کرد.. و همون چندتا حرکت ساده کافی بود تا خستگی از بدن چانیول بیرون بره.
ترجیح داد به جای شلوغ کردن سکوت کنه.
تا خود بکهیون وقتی اوضاعش ارومتر شد توضیح بده.
یورا با چهره دمق و بینی قرمزش رو صندلی نشست…
و همین یه مورد کافی بود تا چانیول دیونه بشه… موضوع چی بود که هر دوتا ول وله زندگیش ساکت بودن.
بینی قرمز یورا خبر از گریش میداد… اما نا ارومی بکهیون برای چی بود.
پوفی کرد و دستشو تو موهاش هل داد و بعد از گرفتن کنترل تو دستش بدون اینکه ذره ای از غذایی که میخورد لذت ببره مشغول دیدن تلوزیون شد.
هر از گاهی قاشقی از خوراکشو داخل دهنش میبرد و سعی میکرد تا با این قضیه منطقی رفتار کنه.
کانال تلوزیونو رو یه فیلم سینمایی هالیودی متوقف کرد.
تنها صدایی که اون لحظه از خونه سه نفره پارک بلند میشد صدای برخورد قاشق به بشقاب…. و دیالوگ خسته کننده هنر پیشه ها بود….
هیچوقت میز غذای اون سه تا به این شکل وجود نداشت.. 
همیشه پر از سر و صدا و خنده های بی توقفشون بود.
بکهیون زودتر از بقیه به خوردن غذاش خاتمه داد… باقی مونده غذاشو داخل سینک خالی کرد و زود قوطی قرصاشو رو میز گذاشت:
_هنوزم اون مکملارو مصرف میکنی؟مصرف بیش اندازش ضرری نداره؟
_او نه…
بکهیون با دستپاچگی جواب داد و زود با قرار دادن لیوان رو لباش سعی تو قایم کردن رفتار بی منطقش کرد. نگاه یورا رو قوطی سفید قرصای بکهیون خیره موند.
هفته پیش وقتی مشغول بازی بود دید که بکهیون اون قوطیارو با یسری قرص دیگه پر میکرد.
نمی دونست باید این موضوع رو با پدرش در جریان بزاره یا نه…..
موهاشو در سکوت پشت گوشش جا داد و همونطور که لیوان ابشو سر میکشید به تلوزیون خیره شد و وقتی صحنه بوسیدن اون زنو مرد رو دید اب تو گلوش پرید.
به سرعت دستای کوچیکشو رو لباش گذاشتو با چشمای گردش به اخمای پدرش خیره شد.
چانیول گلوشو تصنعی صاف کرد و تلوزیونو خاموش کرد و دوباره نگاهشو به یورا داد:
_موضوع چیه پارک یورا؟ چرا دستپاچه شدی و چرا دستت رو لباته؟
صدای چانیول اوج گرفتو بکهیون فقط با نگاه گنگ و گیجش شاهد ماجرا شد.
یورا سرشو به سرعت پایین انداختو از نگاه کردن به چشمای عصبی پدرش پرهیز کرد…
اما هر چقدر بیشتر سکوت میکرد شرایط وخیمتر میشد….
باید چه توضیحی میداد….
به پدرش چی میگفت….
اما اون طرف ماجرا بکهیون با ذهنی تهی شاهد باز خواست شدن یورا بودهیچ کدوم از اتفاقات 12 ساعت پیشش رو یادش نمی اومد. برای نیم ساعت یه چرت کوچیک زد و وقتی بیدار شد مغزش خالی بود.
چه اتفاقی قبل از خوابش افتاده بود….
چه اتفاقی برای یورا افتاده بود!!!!!!!!!

Print Friendly

81 Responses

  1. از الان من از این دو تا دخترا خوشم نمیاد
    وااای دوست ندارم لوهان اذیت بشه
    بکهیون عزززززززززززززززززززززیزم :gerye: وای خدا :cry:
    چانی خیلی گناه داره نهههههه :gerye:

  2. بکهیون :aaar: :aaar: خیلی خوبه که کیونگسو اینقد قوی وباارادس.بوی دردسر جدیدم که میاد مین اه ویوری.نکنه از طرف کریس اومدن؟؟ممنون خسته نباشی^^

  3. الهیییییییییی کیونگسووووووووو :charkhesh:
    کسونگسوووووووو :gerye:
    کیونگسووووووو :aaar:
    چقد یهویی عاشق اسم کیونگسو شدم ^^
    کیونگسوووووووو :gerye:

  4. چان هم دیگه زیادی داره صبر می کنه همش منتظره خود بک حرف بزنه خب اونم نمی گه دیگه بلکه تو این ماجرا دستش رو بشه
    پارک یورا ای کلک هنوز سنی نداری که
    ممنونم عالی بود :kissme:
    دفعه قبل هرکاری کردم نتونستم ایمیل بزنم برم تلاش کنم ببینم الان می تونم ایمیلم گیر داده

  5. عرررررکیونگ زودترخوب شو :mazlum: :mazlum: :mazlum:
    دختره چشاتودرویش کن عههههههه :qorqor:
    بکی چراب چانی نمیگه خواینجوری ک بدتره :daqun:
    مرسی عزیزم :kissme:

  6. دی او خیای خوبه منتظرم کاملن ترک کنه و برگرده پیشه مرد عاشقش….
    مین اه عاشق سهونه؟چقد مشکوکن :huh:
    وای خدا وضع بک چقدر بده کاش چان میفهمید :mazlum:
    چه اتفاقی واسه یورا افتاده؟کاش قضیه قرصارو بگه به چانیول :daqun:

  7. وای من نمیدونم نگران کدومشون باشم.ولی طفلک بکی گناه داره چشه یعنی. لولو و سهون هم بزار یکم خوش باشن عررررر.این دوتادختر لعنتی چی میخوان. به نظرم کیونگی باید از لاک خودش بیرون بیادوهوای دوستاشو داشته باشه کاش میشد.شخصیت سوهوهم واقعا حال بهم زن شده.مرسی عجقم که اپ میکنی

  8. بک خیلی داره خطری میشه،خو چرا هیچی به چان نمیگه بهترین کمکش چانه?
    فک کنم اون دوتا فضول خان از طرف کریسن؟نه؟
    امیدوارم یه قسمت کایسو سالم و بی دردسری داشته باشیم?
    ممنون عالیییی بود????

  9. چی قسمت ترسناکی بود …
    دلم برا جونگین میسوزه … اون دوتا دختره چیکارن این وسط ؟ با لولو و سهون چیکار دارن؟؟ … بک هم علاءم بیماریش شروع شد … چان هم که خبر نداره بکهیون وقت نداره زده مسافرتو کنسل کرده …
    همه ی اتفاقای توش شروع یکسری اتفاقای ترسناک تره …
    ممنون … مثل همیشه عالی بود …

  10. وااااااااااااااییییییییییییی دردسرای سهون و لو لو تموم نمیشه چرااااااااا
    بکی خوب میشه آیا؟ :nanahat: :nanahat:
    مرسی خیلی عالیی بود :bunny:

  11. سلام.
    اول یه سوال دارم:یورا چن سالشه؟؟اینو‌حتما بگو‌چون مهمه برام.یورا دوست/پسر داره؟؟و یه اتفاقی بینشون افتاده…البت یپرایه بیماریم داره…
    مگ قرار نبود بعذ عنل فراموشیربگیره؟؟این بک‌چرا الان اینطوری شد؟؟
    عاغا دلم برا چانبکم کبابه کباب…sad((
    مرسی زپدی بذار

  12. avlsh kh khub bud…elahi mn fadaye un kai bshm..mehrabunnnnnnnnnnnn dlm vase kaisoo tng shode buddddd…aqa in dita chqd az hmin avl moje mnfi dadn.. in mina o milan..asln mn trsidm..midunm gnd miznn b huhaaan..arrrrrr…Vy baek yadsh rfttt???Vyyiiiii..naguuuuuu…kash in yura b chan bge kare baeko…mitrsm dir sheeeee…mercc :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

  13. پابو های احمق خلن ،هونهان به این ریله!!
    بکهیونم چرا اینقدر بده حالت
    از کریس خبری نیست خدا رو شکر من به شدت منتظر ورودشم :yehetohorat:
    تو تیزرت لوهان و کریس داشتن رقابت میکردن
    خیلی منتظرم :aaaa: 7

    • ایسان جون من رمز میخوام میتوانی برام بفرسی ایدی [email protected]

  14. ینی مردم تا نظر بذارم! هی صفحه میپره :daqun:
    بکهیون خیلی ترحم برانگیز شده طفلکی! دیگه رسمن داره حافظشو از دس میده که :aaar:
    کور نشه حالا… :mazlum: :gerye: :huh: :aaar:

  15. راستش اصلا از این دختره مین ا خوشم نمیاد..همچی یبار سهون بیاد اینا باشن یه دوتا عشقم خفن بگه حال اینا گرفته شه جیگر من خنک شه

    کاااااااایسوم وااااای خیلی دلم براشون تنگ شده بود…خدای من هرکاری براش میکنه کای خیلی دوسشون دارم

    چانبکم وضعشوون داره وخیم میشه هاااااا…فکر کنم یورا پسره بوسش کرده حتما که اینجوری دستپاچه شد یهو

  16. نکنه یکی یورا رو آذار جنسی داده؟؟/
    عرررر.چانی میکشتش!!!!!!!
    ینی اون دوتا دختره نمیدونن هونهان زوجن؟؟انقدر تابلو به هم میانننن…واقعا که پابو ان…
    عرررررررر…

  17. چرا چانی متوجه وضعیت بکی نمیشه این واقعا عجیبه مثلا اون ی پزشکه بیماریش داره پیشرفت میکنه اونا حتی متوجه علائم بیماریشم نشدن
    مرسی عالی بود :heartme: :heartme: :heartme:

  18. وای خدا باورم نمیشه تونستم کامنت بذارم اونم بعد از چند قسمت از بس که همش میره رو ی صفحه دیگه.
    من این فیکو دوس دارم.
    عشقم یورا چه کرده ایول.
    لطفا اگه برات ممکنه رمزو عمومی کن چون من نمیتونم رمزو بگیرم ازت. البته اگه واقعا میشه.
    در کل مرسی یه کم زود زود بذار مثل قبلنا. انقد منظم و زود میذاشتی آدم ذوق میکرد.
    مرسی زیاد.

  19. اخخخخخخ جوووون پارت بعد :bunny: :bunny: :bunny:
    نمیدونم چرا حس خوبی به این دختره ندارم بیچاره هونهان یه روز خوش ندارن اول که کریس حلا هم اون دختره هعییییییییی :mazlum:
    بکی چرا به چان چیزی نمیگه :cry: :cry: :cry: :cry:
    حلا کریس کوووووش :yehet: :yehet: :yehet:

  20. الهی. :mazlum: کیونگی .یاد جونگینش افتاد. :mazlum: خیلی دلم سوخت. :daqun: بچم چقد احساس تنهایی میکنه!!! :mazlum: باز خوبه لوهان هواشو داره. :aaaa:
    آخی،چینجااا؟ :mazlum: کای بخاطر کیونگی ،رفته تو رستوران کار میکنه؟؟؟ :yehetohorat: :heartme: چقد باحال. :kissme: با اون سینی پرغذایی که برای کیونگی آماده کرد،دل کیونگی گرم شد. :heartme: کایسو عالییییییییه!! :rose: :kissme:
    اصلا همون اول که لوهان گفت دوتا از شاگرداش قراره بیان خونشون،دلم یه جوووووری شد!!! :wooo: :dislike: چرا این لوهان،عار درد نداره؟؟؟ :qorqor: یعنی دیگه باید چه بلایی سر زندگیش بیاد که انقد راحت به بقیه اعتماد نکنه؟!!! :aaar: اون دخترا از طرف کریسن؟؟؟ :cry: چقد وحشتناک میشه!!! :wooo: :aaar:
    وااااای.یعنی واسه یوری چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟ :mazlum: حلوای من!!! :daqun: کاش اون اتفاقی که واسش افتاده،فقط در حد ب/وس باشه !! :huh: :heeey: :gijiviji:
    بکی درمورد اتفاقی که واسه یوری افتاده، هیچی یادش نیس؟؟! :aaar: !عررررر. :mazlum: مریضیش داره بدترمییییییییییییییشه!!! :cry: کاشکی چانیول بفهمه!!! :gerye: :gerye:
    خییییییییییلی خووووووووووب بود. :yeees: :bunny: مثل همیشه عالی بود. :cry: :like: :myheart:
    ممنووووووووووون.منتظر ادامش هستیم. :yehet: :kissme:
    فایتینگ :heartme: :bunny: :rose:

  21. وای بیماری بکهیون داره هر لحظه بدتر و بدتر میشه! الان واقعا وقتشه تا چانیول بدونه…بک داره واقعا به هردوشون ضربه میزنه! و اون دوتا دختر! یه حسی بهم میگه به جورایی ردپای کریس توی اون خونه هستن! نمیدونم ولی اگه کریس قراره سرو کلش دوباره پیدا بشه مطمئنم این بار چندبرابر بی رحم تر و بدتر از دفعه ی پیش ظاهر میشه!
    مرررررررررسی ?

  22. ای جونم بکیه بیچارم :nanahat: چرا همه چیو همیشه از چان مخفی میکنه؟؟؟ خب نگران بشه … چان نگران نشه کی باید بشه؟؟؟ اصلا درکش نمیکنم … یورا حتما تو تولد اون پسره بوسیدتش 0_____0 ای هوااار :charkhesh: نوه ی پاکو معصومم :nanahat:
    بکی :aaar: واقعنی حالش خیلی بده :nanahat: :aaar: به چان بگو خب چرا این کارارو میکنی؟؟؟؟ :aaar:

    عالـــــــــــــی بود مرســـــــی :heartme: :heartme:

  23. نکنه بکی یورا رو بوسیده؟ :huh:
    عاغا من که گیجیدم :wooo:
    وی اووووووو??????
    این مین اه هم خیلی رو نروه ها گند نزن به زندگیه لو لو که گند میزنم بهش???

  24. بکی که داره هر روز وصعش بدتر میشه! چرا خوب داره این کار رو با خودش می کنه؟؟
    خدا کنه کیونگی زودتر خوب شه و به زندگی عادیش برگرده!
    هیچی فقط دوتا مزاحم جدید تو زندگی لوهان و سهون کم بود که اونم پیدا شد خدا رو شکر
    خیلی خوب بود ممنون :kissme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *