سلاااااااام متاسفانه این قسمت رمزی نشد.
قصد داشتم یه قسمت طولانی براتون بزارم که اگه ادامش میدادم اپم می اوفتاد واسه فردا. به احتمال زیاد فردا هم اپ دارم.
و رمزو برای قسمت بعدی داشته باشین.
احساس درد دارم….
حالت تهوع ..سرگیجه و خیلی علائم دیگه که قابل دیدن نیست.درونم اشوب دردناکی به پا شده…
مثل این می مونه که استخونام مهمونی گرفته باشن…. جای جای بدنم پر شده از ضربان های بی صدا…
اما تموم اینها به اندازه دلتنگیم دردناک نیست. من داخل دنیایه چهار گوشی بدون هیچ التیام دهنده ای زندانی شدم…شعار اطرافیانم برای زندانی کردن من رهایی و زندگی بود… اما من وقتی مقدمات لازم برای ادامه دادن زندگی ندارم چطور می تونم خودمو به نوار لغزنده اینده برسونم….
من تو گذشته درجا میزنم و تموم این محدودیتای بی جا و لعنتی باعث شده که نخوام به اینده فکر کنم.
تفکراتم راجب اینده رو به خوبی به یاد دارم.
جونگین حرفای قشنگی میزد و من هم به طبع خیالشون میکردم….اما غافل از واقعیتی منزجر کننده… تموم اون افکار مسموم بودن که منو از لذت بردن در کنار جونگین محروم کردن و وقتی به خودم اومدم من بالا سر طابوت چوبی جونگین بودم.
دردمندانه واقعیت از دست دانش برای همیشه رو پذیرفتم
پذیرفتم که دستای حمایتگرش دیگه قرار نیست اروم کننده قلب سرکشم باشه… و بوسه های بی شمارش باعث سر کش شدن قلبم.
برای مدت کمی خودمو غافل از هر احساسی کردم…
اجازه ترحم هیچکسو ندادمو با تموم توان هر محبتی رو پس زدم…. اما تاکی باید ادامه میدادم…. جونگین مرده بود و قرار نبود با لجاجت من در برابر زندگی جان بگیره.
برای همین واقعیت رو پذیرفتم…. و درست زمانی که تصمیم به زندگی کردن گرفتم بازم از مسیری که خیلی ها خوشبختی میدونستنش منحرف شدم….
غریبه ای با تموم مشخصات ظاهری جونگین در برابرم ظاهر شد.
اما غریبه اشنا….
غریبه ای که می تونست درد و بدبختی به زندگیم هدیه کنه…
بازی سختی بود… چه حسی داره وقتی متوجه بشین کابوس زندگیتون درست مشابه دلیل زندگیتونه… اونموقع به احتمال زیاد ارزوی کور بودن و کر بودن میکنید… من هم همین ارزو رو کردم.
تا دیگه نه بشنوم نه ببینم….
کای به همراه فاجعه از نا کجا اباد وارد زندگی من و دوستان و برادرم شدن.
با بزرگی و دست و دلبازی به هممون درد هدیه دادن.
کاری کردن تامن برای دومین بار بخوام بمیرم….
ولی به یکباره همه چی تغییر کرد.
کای دلباخته من شد… نیازی نبود من تلاشی برای دوست داشتنش بکنم چون مدتها پیش جرعه ای از احساساتمو در کنارش جا گذاشتم….
عشق غیر ممکن ما اغاز شد…
اما با تموم این اوصاف من هنوزم می ترسم.
وحشت من هنوزم پا برجاست…
مسیر لغزنده زندگی…
نمی تونم حدس بزنم ممکنه دوباره کجا متوقف بشم….و همین باعث میشه من بخوام به قلبم قفل بزرگی بزنم.
تموم افکارم راجب به دوست داشتن بیشتر و بیشتر کایو منهدم میکنم….
ولی ایا امکان پذیره….
متاسفانه ادم موفقی تو این گزینه نیستم….
من بهش نیاز دارم… همین الان به اغوشش نیاز دارم.
اما کای نیست و این موضوع داره منو ذره ذره نابود میکنه.
درست زمانی که باید نجواهای عاشقونشو کنارم داشته باشم ندارم…
بوسه های جنون اورش و همینطور لمس های بی ارادش…
من هیچکدومشونو ندارم….
این بی رحمیه…
نمی دونم شاید به خاطر خماری زده به سرم و اینطور دلتنگش شدم… اما هر دلیلی که باعث شده من به این روز بیوفتم برام قابل احترام و ستودنه….
حاظرم این دلیلو هر روز تو زندگیم ملاقات کنمو هر روز به خودم نهیب بزنم که چقدر کایو دوست دارم….
باریکه ای از زندگی به داخل اتاقم تابید و همون ذره نور کافی بود تا من چشمامو رو هم بزارم.
درد اینبار به بالای ابروهام نشونه کرد.
و باعث شد سرمو بین دستام بگیرم.
طبق خواسته خودم لوهان اتاقو تاریک تاریک کرد.
حالا برام روز و شب معنی نداشت… ساعتی وجود نداشت که بخوام خودمو برای تموم شدنش مجازات کنم.
یه وعده بیشتر در طول شبانه روز نمی خوردم
و مثل همیشه لوهان با یه سینی پر از غذا وارد اتاق شد…
نمی دونم نمی خواست بفهمه یا واقعا در برابر فهمیدن مقاومت میکرد. من در مورد غذا بهش هشدار داده بودم ولی هر دفعه به حجم غذای تو سینی اضافه میشد.
صدای جیغ مانندش مثل همیشه از بدو ورودش تو مغزم نویز انداخت… سهون این جیغ جیغو رو چطور تحمل میکرد.
_کیونگسویاااا باید بگم امروز یه کودن کله پوک برات ترکونده.
ترکوووووندن؟؟؟ همچین ادمی رو سراغ نداشتم… تنها کودن کله پوکی که تو زندگى من تعریف شده بود سهون و بکهیون بود.. از سهون که همچین انتطاری نمیرفت ولی از بکهیون چرا…
_بکهیون اینجا بود؟
به زحمت سئوال پرسیدم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و شاهد خنده بی معنیش شدم.
ازته دل شروع کرد به خندیدن .
با همون ذره انرژه ای که داشتم به صورت شادش لبخند زدم… دیدن لبخندش منم خوشحال میکرد….
می تونستم بفهمم همه چی بین خودشو سهون روبه راهه و سهون بالاخره وا داده تا دوباره سفت و سخت شروع کنن البته سفتو سخت بیشتر تو رابطشون جا میگرفت تا چیزای دیگه.
خودشو به زور کنترل کرد و سینی رو رو تخت گذاشت:
_اه برادر شوهر محبوووب من… عقلتم که داری پاکسازی میکنی!
باید بگم این سینی غذایه مجللو یه مرد عاشق فرستاده.
به خاطر حرفش تک خنده ای زدم:
_خیلی وقته که مرد عاشقی تو زندگی من وجود نداره!
لوهان با لجاجت قرص های ویتامینی که مادر مخصوص من تهیه کرده بودو داخل دهنم جا داد:
_چقدر ادم نا سپاسی شدی! اگر بیشتر فکر کنی یکی هست که الان احتمالا از فراغ دوریت در حال جون دادنه!
بزار رک حرف بزنم.
لیوان ابو به دهنم چسبوند:
_کودن من مرد عاشق زندگیت کای اینارو فرستاده. تو یه رستوران کار پیدا کرده…
غذاهارم خودش درست کرده
با همون ذره روشنایی که داخل اتاق می تابید چشمامو سمت سینی غذا چر خوندم.
زیبا و هوس برانگیز به نظر میرسید…اما حرفای لوهان راجب کار کردن کای تو یه رستوران منو حسابی شوکه کرد… این امکان پذیر نبود. کای چطور می تونست بعد از زندگی بی عیبش حالا به مستخدم شدن تن بده؟؟؟
_کای دیونه شده!
_اوووم اره فک کنم عقلشو از دست داده که تو رو انتخاب کرده و حالا اینقدر دوست داره… چقدر ادم بدبختیه که با تموم حسن نیتش بازم داره پس زده میشه.
لوهان تک لبخندی زد و از کنارم بلند شد و سمت پنجره رفت که با به پارچه مشکی پوشیده شده بود انگشتاشو رو پرده کشید:
_سیزده روزگذشته کیونگسو.. و تو از پسش به خوبی بر اومدی.
اونقدراهم که کای میگفت بدقلق نبودی پسر.
امروز با یه مشاور ترک اعتیاد صحبت کردم.
گفتش که تو دوره اصلیو گذروندی… حالا درد و خماریت نصف شده… و چون اراده قوی خودتم تو ترکت هست روند درمانت سریعتر پیش خواهد رفت.
فک میکنم بهتر باشه با دنیای بیرون مرتبط بشی.
شاید لوهان درست میگفت اما از نطر خودم هنوز زود بود.
ترس از وسوسه باعث میشد که دست نگه دارم. باید تا وقتی که مغزمو از کلمه مواد پاک میکردم تو این اتاق میموندم.
_فعلا نه لوهان… هنوز زوده…
اه نا امیدشو شنیدم و بعدش حرکت پاهاش به سمت من…
فندکشو از جیبش بیرون کشید:
_غذاتو تا ته بخور…امروز شاگرادام میان خونه و سهونم رفته شرکت… هر چیزی لازم داشتی کافیه صدام بزنی.
_به خاطر من به اموزشگاه نمیری؟
_نه… اونا اومدن تا من بیشتر باهاشون کار کنم.. در هر صورت هر دوشون شاگردایه محبوب من هستن برای موفقیتشون هر کاری میکنم.
لوهان اینو گفتو بعد از روشن کردن شمع از اتاق خارج شد… صدای چرخیدن کلید طبق روال همیشگی اخرین صدایی بود که من میشنیدم.
به غذاها یه بار دیگه نگاه انداختو از هیجان کار کای لبخند بی جونی زدم.
حتما خوشمزه بودن..
##############
هر دو دختر وارد خونه شدن.یونیفرمشون به لوهان ثابت میکرد که یه راست از مدرسه با عجله به خونش اومدن تا خودشونو برای امتحاناتشون اماده کنن. .. اونا لوهانو یاد دوران دبیرستان خودش و ذهن کنجکاوش راجب زبان فرانسه میداختن..بعد از اینکه اوضاع اروم شد و لوهان تونست خودشو جمع جور کنه تصمیم گرفت تو اموزشگاه زبان، زبان هایی که میدونه رو تدریس کنه.
و این دوتا دختر با استعداد ترین شاگرداش تو زبان فرانسه بودن.
به هردوشون لبخند زد و مسیرشو به سمت اشپزخونه کج کرد:
_با ابمیوه موافقین
_بله استاد.
هر دو دختر سرشونو تکون دادن… میدونستن ابمیوه های لوهان بهترینن و چه بسا بهتر که قبل از شروع اموزششون مینوشیدنش.
مین اه کوله پشتیشو رو زمین رها کرد و طبق روال همیشگی سمت قاب عکسایی که لوهان با وسواس خاصی رو دیوار زده بودرفت…هر دفعه که به این خونه پا میزاش شعله های حسادت قلبشو سنگ میکرد. چشماشو معطوف چهره مردونه سهون شد.
چشمای خمار سهون شوخی بردار نبودن… میتونستن طوری جادوش کنن که مین اه بدون در نظر گرفتن عواقب کارش سهونو دوست داشته باشه. انگشتشو رو لبا و بعد شونه های پهن سهون کشید و دوباره لبخند اشتباهشو بعد از این کار زد.
میلان خیلی تعجب نکرد…. چون تقریبا هر وقت که به این خونه می اومدن شاهد خل و چل بازی دوستش بود…
یه نگاه به پشت سرش انداختو وقتی مطمئن شد از لوهان فعلا خبری نیست سمت مین اه رفت:
_بازم دیونه شدی؟؟؟ چی کار به عکس اون داری؟
مین اه نا امیدانه سرشو پایین انداخت:
_نمی دونم… هنوز متوجه رابطه اونا نشدم.
چرا استاد باید عکس همخونشو اینطوری به دیوار بزنه… یا تو اون عکس اونطوری بغلش کنه.
میلان ابروهاش تو هم رفت دست دوست احمقشو گرفت:
_خودت داری میگی همخونه…این یعنی اونم سهمی از این خونه داره و قاعدتا باید عکسش رو دیوارایه این خونه باشه. تو فکر میکنی چه دلیلی داره؟ اینقدر راجب اون مرد خیال بافی نکن.
دست مین اه رو گرفتو قبل از رسیدن لوهان به پذیرایی سرجاشون نشستن.
لوهان لبخندی به هر دو شاگردش زد:
_تمرینای قبلتونو انجام دادین.؟؟
هر دو سرشونو تکون دادن و بدون اینکه منتظر دعوت لوهان باشن یکسره ابمیوشو سر کشیدن.
خنک و دلچسب.لبای لوهان بعد از دیدن این واکنش شیرین تبدیل به یه لبخند  شد. که همون لبخند کافی بود تا مین اه و میلان به زیبایی بی مانند استادشو پی ببرن.
طبق عادت همیشگی هر دوی اونا سیگار سفید باریک و بلندی رو گوشه لب استادشون دیدن.
چه کسی فکر میکرد مرد روبه روشون یه حرفه ای تو پوکوندن کبدش باشه.
دود سیگارشو بیرون داد با ارامش غیر قابل وصفی شروع کرد به اموزش.
در این بین مین اه چشمشو از عکس سهون نگرفت… در طول مدتی که لوهان با اشتیاق مشغول تدریس بود مین اه به یه عکس خیره بود…
عکس سهون…. احساسات عجیبش راجب اون مرد رو نمی تونست کنترل کنه.
لبخند یه طرفه میلان تو اون شرایط بی معنی ترین واکنش بود… در عین ترسناکی بوی دردسر میداد…
اون دوتا دختر کی بودن؟
################
چانیول با انرژی بعد از یه روز پر مشغله از اتاق کارش بیرون اومد.
رو یه پرژه مهم کار میکرد اون پروژه می تونست باقی زندگی پارک چانیولو عوض کنه. هرچند انتخاب چانیول به عنوان ریاست بعدی بیمارستان قطعی بود ولی چانیول دوست داشت با دست پر ریاستو به عهده بگیره.
کشو قوسی به بدنش داد…نشستن طولانی مدت پشت میز باعث شده بود تا استخوناش خشک بشن.
از ته گلوش ایی گفتو با انرژی پشت میز نشستو به بکهیون دمقش که تند تند غذا داخل بشقاب میریخت خیره شد… تموم برنامه هاش راجب تعطیلات اونم تو ساحل جنوب بهم خورد… یه لحظه فکر کرد بکهیون هنوز به خاطر کنسل شدن تعطیلات ناراحته اما سریع روش یه خط قرمز کشید چون دو روز پیش با بکهیون صحبت کرد و بعد از چندتا بوسه گول زننده تونست قانعش کنه.
یه چیزی اینجا درست نبود.
اخماشو تو هم کرد:
_بکهیون مشکلی هست؟
بکهیون با بی دقتی بشقاب چانیولو رو میز گذاشت اما به خاطر اینکه بشقاب قبل از رسیدن به سطح میز از دست بک ول شد کمی از اب خوراک رو میز ریخت.
“گندت بزنم”
بکه زیر لب تکرار کرد و با بد خلقی دستمالو رو میز کشید و فراموش کرد جواب چانیولو بده.
چانیول تموم این مدت به رفتار عجیب بکهیون خیره بود.
یادش میاد نیم ساعت پیش که بکهیون براش قهوه اورد حالش خوب بود… با لبخند و یه بوسه کوتاه ازش پذیرایی کرد.. و همون چندتا حرکت ساده کافی بود تا خستگی از بدن چانیول بیرون بره.
ترجیح داد به جای شلوغ کردن سکوت کنه.
تا خود بکهیون وقتی اوضاعش ارومتر شد توضیح بده.
یورا با چهره دمق و بینی قرمزش رو صندلی نشست…
و همین یه مورد کافی بود تا چانیول دیونه بشه… موضوع چی بود که هر دوتا ول وله زندگیش ساکت بودن.
بینی قرمز یورا خبر از گریش میداد… اما نا ارومی بکهیون برای چی بود.
پوفی کرد و دستشو تو موهاش هل داد و بعد از گرفتن کنترل تو دستش بدون اینکه ذره ای از غذایی که میخورد لذت ببره مشغول دیدن تلوزیون شد.
هر از گاهی قاشقی از خوراکشو داخل دهنش میبرد و سعی میکرد تا با این قضیه منطقی رفتار کنه.
کانال تلوزیونو رو یه فیلم سینمایی هالیودی متوقف کرد.
تنها صدایی که اون لحظه از خونه سه نفره پارک بلند میشد صدای برخورد قاشق به بشقاب…. و دیالوگ خسته کننده هنر پیشه ها بود….
هیچوقت میز غذای اون سه تا به این شکل وجود نداشت.. 
همیشه پر از سر و صدا و خنده های بی توقفشون بود.
بکهیون زودتر از بقیه به خوردن غذاش خاتمه داد… باقی مونده غذاشو داخل سینک خالی کرد و زود قوطی قرصاشو رو میز گذاشت:
_هنوزم اون مکملارو مصرف میکنی؟مصرف بیش اندازش ضرری نداره؟
_او نه…
بکهیون با دستپاچگی جواب داد و زود با قرار دادن لیوان رو لباش سعی تو قایم کردن رفتار بی منطقش کرد. نگاه یورا رو قوطی سفید قرصای بکهیون خیره موند.
هفته پیش وقتی مشغول بازی بود دید که بکهیون اون قوطیارو با یسری قرص دیگه پر میکرد.
نمی دونست باید این موضوع رو با پدرش در جریان بزاره یا نه…..
موهاشو در سکوت پشت گوشش جا داد و همونطور که لیوان ابشو سر میکشید به تلوزیون خیره شد و وقتی صحنه بوسیدن اون زنو مرد رو دید اب تو گلوش پرید.
به سرعت دستای کوچیکشو رو لباش گذاشتو با چشمای گردش به اخمای پدرش خیره شد.
چانیول گلوشو تصنعی صاف کرد و تلوزیونو خاموش کرد و دوباره نگاهشو به یورا داد:
_موضوع چیه پارک یورا؟ چرا دستپاچه شدی و چرا دستت رو لباته؟
صدای چانیول اوج گرفتو بکهیون فقط با نگاه گنگ و گیجش شاهد ماجرا شد.
یورا سرشو به سرعت پایین انداختو از نگاه کردن به چشمای عصبی پدرش پرهیز کرد…
اما هر چقدر بیشتر سکوت میکرد شرایط وخیمتر میشد….
باید چه توضیحی میداد….
به پدرش چی میگفت….
اما اون طرف ماجرا بکهیون با ذهنی تهی شاهد باز خواست شدن یورا بودهیچ کدوم از اتفاقات 12 ساعت پیشش رو یادش نمی اومد. برای نیم ساعت یه چرت کوچیک زد و وقتی بیدار شد مغزش خالی بود.
چه اتفاقی قبل از خوابش افتاده بود….
چه اتفاقی برای یورا افتاده بود!!!!!!!!!

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)