درود به همگی

اپـیـزود اول فیکشن “نصف نصف” با کاپل “کایسو” در ادامه!

خیلی خیلی بابت کامنتای انرژی زا و صمیمانتون ممنونم!

مرسی که وقت گذاشتید و حمایت کردید! منم قبل از 60 تا شدن کامنتا اپیزود یک رو آوردم.

قبل از اینکه بخواین بخونیدش دو نکته رو باید خدمتتون عرض کنم.

“زود قضاوت نکنید”

“صبر داشته باشید”

خواننده های فیکای من این دوتا نکته رو که داشته باشید دیگه مشکلی با فیکای من نخواهید داشت!

بفرمایید و امیدوارم لذت ببرید.

 

اپیزود اول:
سال 2010 میلادی
کــُلن-آلمان
ایستاد و به تابلو های راهنما خیره شد.خدا رو شاکر بود که به زبان انگلیسی تسلط کامل داشت.با قدم های بلند،در حالی که چمدون کوچیکش رو پشت سرش میکشید،خودش رو به محوطه ی بیرونی فرودگاه و مکانی که تاکسی های زیادی متوقف شده بودند رسوند.
بعد از اینکه چمدونش رو توی صندوق عقب یکی از تاکسی ها گذاشت،جلو سوار شد و کاغذی که روش آدرس نوشته شده بود رو سمت راننده گرفت.
هرچند راننده انگلیسی رو به خوبیه اون حرف نمیزد،ولی به حدی کافی بود که توی مدت رسیدن به آدرس مورد نظرش،از شنیدن اخبار به زبان آلمانی خسته نشه.
تاکسی جلوی یه آپارتمان بلند ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت. کل اون خیابان با آپارتمان های کوتاه و بلند پر شده بود.لبخندی زد و در رو باز کرد.
بعد از برداشتن چمدونش از توی صندوق عقب،هزینه رو حساب کرد و بعد از خداحافظی به سمت ورودیه آپارتمان رفت.
آپارتمان خوب و مجللی به نظر میرسید.به سمت آسانسور رفت و کنار دختری که رو به روی آسانسور استاده بود،ایستاد.
نگاهش به شمارش گر طبقه افتاد.6..5..4..3..2..1..0
در آسانسور باز شد و پسری با موهای مشکی ازش بیرون اومد و به سرعت از کنارشون عبور کرد. هم اون و هم دختری که چند ثانیه پیش کنارش ایستاده بود،با تعجب به جای خالی پسر خیره شدند.
پیش خودش فکر کرد باید کار اورژانسی پیش اومده باشه چون آدم توی حالت عادی هرگز به این سرعت و با دستپاچگی حرکت نمیکنه! سرش رو برای دور کردن افکار مزاحم،تکون داد و وارد آسانسور شد.
قبل از اینکه در بسته بشه،دستش رو بین در گرفت.
-ببخشید..شما نمیخواید بیاید داخل؟
هرچند انگلیسی گفت،ولی جملش کافی بود تا نظر دختر رو به سمت خودش جلب کنه. دختر لبخند محوی زد و وارد آسانسور شد.
دست هر دو همزمان به سمت دکمه ی طبقه ی 6 رفت.
-اوه… یه طبقه!
به دختر لبخند زد و دستش رو عقب کشید.دختر بعد از اینکه دکمه رو فشار داد،به بدنه ی آسانسور تکیه کرد و نگاهی به سر تا پاش انداخت.به انگلیسی سوال پرسید.
-تازه به این مجتمع اومدی؟
نگاهش رو از در آسانسور گرفت و به دختر داد.
-برای دیدن یه دوست قدیمی اینجام!
-اوه…خوبه!
مکالمه ای رد و بدل نشد. با اعلام طبقه ی 6 از بلندگوی آسانسور،دستش رو دور دسته ی چمدونش محکم کرد و بعد از باز شدن در،از آسانسور خارج شد.
یه بار دیگه آدرس رو به خاطر آورد.
طبقه ی 6-واحد 68
در حالی که چمدونش رو پشت سرش میکشوند،به شماره های روی در ها نگاه میکرد.
62-64-66-68
بالاخره به واحد 68 رسید.جلوی در ایستاد اما قبل از اینکه دستش به سمت زنگ بره،صدایی متوقفش کرد.
-واحد ها هم یکیه!
عقب گرد کرد و همون دختر رو دید.
-تو کی هستی؟چرا طبقه ی 6 و واحد 68؟
-یه بار گفتم..دوباره هم میگم…برای دیدن دوست قدیمیم اومدم.
-دوست قدیمیت؟لی؟
ابروهاش از تعجب بالا رفت.
-لــی؟
دختر نگاه مشکوکی بهش انداخت.
-میتونم اسمت رو بدونم؟
خیلی سریع و برای جلوگیری از پیش اومدن سوءتفاهم،اسمش رو گفت.
-دو کیونگ سو هستم!
چند لحظه سکوت به وجود اومد. به دختر که با ناباوری بهش خیره شده بود،نگاه کرد.
-تو…کیونگ سویی؟؟؟
سوال دختر بیشتر متعجبش کرد.
-اوه خدای من..خیلی نسبت به عکسایی که لی ازت داره تغییر کردی!
در حال آنالیز کردن حرفای دختر بود.در حقیقت منظور هیچ کدوم از حرفاش رو نمی فهمید.
-من..متوجه حرفات نمیشم.
-او…بزار خودمو معرفی کنم..من ویکتوریا هستم.همسایه ها یه جورایی منو زوج لی حساب میکنن!
ویکتوریا دسته کلیدی از توی جیب سوییشرتش در آورد و در رو باز کرد.واردخونه شد.
-بیا داخل کیونگ سو!میتونیم بیشتر با هم صحبت کنیم!
منطقی ترین چیزی که به ذهنش میرسید این بود که بره داخل و جواب سوالاتش رو بگیره.
پس وارد خونه شد.ویکتوریا در رو بعد از ورودش بست و رو به روش ایستاد.
-خب کیونگ سو…فک کن اینجا خونه ی خودته… راحت باش.
ویکتوریا بعد از گفتن این جمله کیفش رو روی میز توی راهرو گذاشت و به سمت آشپزخونه که سمت راست قرار داشت رفت.
چمدونش رو کنار در گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت.
خونه ی نسبتا بزرگی با دیزاین قدیمی و کاغذ دیواری های راه راه کرمی. پارکت چوبی تیره و وسایل چوبی قدیمی.قفسه های بزرگ و پر از کتاب های مختلف و قفسه های کوچیک که با وسایل تزیینی و قاب عکس های متعددی پر شده بودند.
جلوتر رفت و روی مبل قدیمی و مخملی قهوه ای رنگ،نشست.
-میتونم ی سوال بپرسم ویکتوریا؟
ویکتوریا از توی آشپزخونه ی اپن،نگاهی بهش انداخت.
-البته!راحت باش و ویکی صدام کن!
-هوم…ویکی…میتونم بدونم کجاست؟
-کی کجاست؟
مکث کرد.هیچ نظری نداشت که هویت کنونی دوست قدیمیش چیه!
-صاحب خونه!
-او..منظورت لیه؟
-چرا لی؟
ویکتوریا در حالی که سینی نوشیدنی و شیرینی رو روی میز وسط میگذاشت،به کیونگ سو نگاه کرد.
-دقیقا از کی باهاش در ارتباط نبودی کیونگ سو؟
-حدودا…از زمان 14 سالگیم..یعنی 7 سال پیش!
-او..به همین دلیل بود که تو رو نشناختم! اون عکسا از 14 سالگیتن!
لیوان نوشیدنیش رو از توی سینی برداشت.
-میدونی..ویکی…من بیش از حد گیج شدم!
-برات همش رو توضیح میدم کیونگ سو.اول از خودت پذیرایی کن!
سری تکون داد و یکی از کوکی هایی که توی بشقاب روی میز بود،برداشت!
ویکتوریا از نوشیدنی خودش کمی خورد و بعد شروع کرد.
-از وقتی که اون به آلمان اومد اسمش رو تغییر داد. اون استاد دانشگاهه..در هر صورت چه به دلایل شخصی و یا عمومی ترجیه داد لی صداش کنن!من دقیقا از زمانی که به اینجا اومد میشناسمش. با هم توی یه دانشگاه تدریس میکنیم!خب…اون خیلی به تو اهمیت میداد و همیشه از تو میگفت.نمیدونم چرا با هم ارتباط نداشتین..ولی اون همیشه حالت رو از پدر و مادرت میپرسید!
شگفت زده شده بود.
تصوری که از جانگ یی شینگ توی ذهنش پرورونده بود،یه پسر 18ساله ی گوشه گیر و افسرده بود که نیاز به ترحم های یه بچه ی 13-14ساله داشت.
به خاطر آورد.
زمانی که یی شینگ تصمیم گرفت به خارج از کشور بره،حسابی سرزنشش کرد و بهش گفت که اون داره از هویتش فرار میکنه!در صورتی که اون میترسید با رفتن یی شینگ،دیگه کسی رو نداشته باشه که باهاش وقت بگذرونه.
و روز رفتن یی شینگ،اون با یه اتمام حجت احمقانه،رسما رابطه ی دوستانش با یی شینگ رو قیچی کرد.
و حالا میشنید که یی شینگ حالش رو از پدرو مادرش جویا بوده و داره توی یه دانشگاه تدریس میکنه؟!
تا جایی که به یاد داشت،یی شینگ همیشه از اجتماعی بودن فرار میکرد.
با صدای ویکتوریا از فکر خارج شد.
-کیونگ سو!
-او..بله!
-میخوای بریم دانشگاه دیدنش؟اون تا آخر روز کلاس داره!
لیوانش رو روی میز گذاشت.
-مزاحمش نمیشیم اگر بریم اونجا؟
-نه…وقت بین کلاساش رو معمولا بیکاره…
ویکتوریا مکث کرد.
-و قطعا خوشحال میشه اگر تو رو ببینه!
لبخند محوی زد و از روی مبل بلند شد.
-پس…بیا بریم و ببینیمش!
**
با عجله پله های باقی مونده رو بالا رفت و خودش رو به آزمایشگاه رسوند.همه در حال خروج از آزمایشگاه بودند.
نفسش رو بیرون داد و وارد آزمایشگاه شد. دانشجو های باقی مونده بعد از مدت کوتاهی اونجا رو ترک کردند.
-استاد؟!
مردی که پشت میز،مشغول بررسی یه سری کاغذ بود،سرش رو بالا آورد و خیره نگاهش کرد.
-میتونم باهاتون صحبت کنم؟
مرد بعد از مکث کوتاهی،به کارش ادامه داد.
-هی…باید چیز مهمی رو باهاتون در میون بزارم!
بازم توجهی نسبت به حرفایی که میزد،دریافت نکرد.چند قدم جلو رفت و جزوه ای که دستش بود رو روی میز کوبوند.به سمت جلو خم شد و به چشمای استادش خیره شد.
]شمرده شمرده[-من. همین. الان. باید. باهات. حرف. بزنم!
مرد با عصبانیت از میز فاصله گرفت.عینکش رو از روی چشماش برداشت و روی میز رها کرد.
-بیون بکهیون…میبینی که…نمیتونم بررسیمو نصفه ول کنم و به تو گوش بدم!
-اما چیز خیلی مهمیه استاد!
لحن پر از التماسش،برای رام کردن استاد احساساتیش،کافی بود.یا حداقل این برداشتی بود که از نگاه عجیب استادش داشت.
-میشنوم.
-من…یه سری کابوس های عجیب میبینم.میدونین…افردی که رداهای مشکی پوشیدن و دور یه کتاب جمع شدن!
استادش بی هیچ عکس العملی بهش خیره شده بود.ترجیه داد ادامه بده.
-بعد از اون…افراد خانوادم…انگار یه جوری جشن بالماسکست.هر کدوم نیمی از صورتشون با نقاب هایی عجیب پوشیده شده.یه جور نماد و نقاشیه خاص روی نقاب هست. دور چشم ها یا تیره تره یا روشن تر. از زیر گوش،خط فک…درست تا وسط چونه هم همینطوره..یا تیره تر یا روشن تر!
به نظر میرسید به اندازه ی کافی نظر استادش رو جلب کرده!ادامه داد.
-استاد… من هنوزم دنبال اون کتابم. باید پیداش کنم. یا حداقل کتابی مثل اون.
استادش با کلافگی ازش رو برگردوند.
-بکهیون.قبلا هم بهت گفتم من نمیتونم اون کتاب که معلوم نیست از کدوم ناکجا آبادی به وجودش پی بردی رو بهت بدم. اون جزو کتاب هاییه که هیچ دانشجویی حق نداره بخونتش!
-آخه چرا؟چرا نمیشه خوندش؟
مرد دستی توی موهاش کشید و لبش رو گاز گرفت.
-اون کتاب روح و افکار آدمو به بازی میگیره بکهیون.تا وقتی که شما باور هاتون تکمیل نشده نمیتونید اون حجم از جملات و نکات رو تجزیه و تحلیل کنید!
-اما استاد…من برای اینکه دلیل کابوسام رو بفهمم به اون کتاب نیاز دارم.
-بکهیــون..دلیل کابوسای تو چیزی نیست به جز همین اصرارای بی فایدت.اگر مثل بقیه ی دانشجو ها بحث اون جلسه رو فقط به عنوان یه تدریس متفرقه در نظر میگرفتی و اینقدر این قضیه رو پی گیری نمیکردی الان این کابوس های بی اساس رو نمیدیدی!
با عصبانیت دست هاش رو مشت کرد. نمیدونست چرا استادش اینقدر اصرار داره که کابوس ها و پی گیری هاش بی معنی و بی فایدست.کابوس هاش خیلی قبل تر از اون جلسه ی تدریس متفرقه هم وجود داشتند.
-من خیلی وقته که این کابوس ها رو میبینم.حتی خیلی قبل تر از اون جلسه ی مزخرف که باعث شد اینقدر پی گیرشون باشم!
استادش با بهت به سمتش برگشت.انتظار نداشت استادش رو اینقدر متعجب ببینه!
-چی گفتی؟
نفسش رو بیرون داد و نگاهش رو از استادش گرفت و به کاغذ های روی میز داد.
-فقط..گفتم کابوس هام مال…خیلی قبل تر از اون جلسه ی تدریسن!
-بیون بکهیون… بهم یه تاریخ بده…
سرش رو به طرفین تکون داد و لبش رو گاز گرفت.
-نمیدونم…فک کنم..از 6 می!
-6 می؟روز خاصیه؟
نفس عمیقی کشید و سرش رو برای تایید تکون داد.
-چه روزیه؟
-روز تولدم…6 می، رفتم توی 19 سال!
-خدای من!
دهنش رو باز کرد تا دلیل این عکس العمل رو بپرسه اما با اشاره ی دست استادش سکوت کرد.
-بیون بکهیون…بعد از تموم شدن کلاسای امروزت،میری به کتابخونه.کتابی که بهت میگم رو بر میداری و میای پیشم!
سرش رو تکون داد.
-چشم!
تیکه ی کاغذ کوچیکی که استادش به سرعت روش چیزی نوشته بود رو گرفت و بعد از برداشتن جزوش،از آزماشگاه بیرون رفت!
**
بعد از اینکه ویکتوریا مجبور شد خودش رو با جواب دادن به دانشجوهایی که سوالاتشون رو با دیدنش،به خاطر آوردن،مشغول کنه، از دفتر اساتید بیرون رفت.
طبق گفته ی استاد آیـرِس،کلاس قبلی لی توی آزمایشگاه برگزار میشد.
نفس عمیقی کشید و به هیاهوی رو به روش خیره شد.دانشجو های زیادی در حال رفت و آمد توی راهرو ها بودن. خودش هم به زودی جزوی از اون ها میشد.
نفی عمیقی کشید و به تابلوهای راهنما خیره شده. نگاهی به اطراف انداخت.به نظر میرسید آزمایشگاه توی همون طبقه باشه اما ترجیه داد کمی توی دانشگاه دور بزنه و با همه چیز آشنا شه.
از پله هایی که سمت چپ دفتر اساتید قرار داشت،بالا رفت و خودش رو به راهروی خلوت طبقه ی سوم رسوند. هرچند الان وقت مناسبی برای غیب شدن توی شلوغی دانشگاه نبود ولی نمیتونست به حس کنجکاویش غلبه کنه.
با کنجکاوی توی راهرو جلو تر رفت و به در های شیشه ای کلاس ها خیره شد. حد فاصل هر دو کلاس،یه برد نصب شده بود و روش انواع و اقسام کاغذ ها با موضاعات مختلف چسبونده شده بودند.
توجهش به یکی از برد ها جلب شد. مشغول خوندن محتوای اطلاعیه ای بود که نظرش رو جلب کرده بود که فردی باهاش برخورد کرد و محکم روی زمین پرت شد.
پسری که باهاش برخورد کرده بود،سریع از جاش بلند شد و به بهش نگاهی انداخت.
-معذرت میخوام.
نگاهی به پسر انداخت. به نظر مضطرب بود. چهره ی پسر براش آشنا بود.
-نیازی به عذرخواهی نیست.تقصیر من هم بود.
دستش رو به سمت پسر دراز کرد.پسر نگاهی به اطرافش انداخت و بعد دستش رو گرفت و بلندش کرد.
-من دو کیونگ سو هستم.دنبال آزمایشگاه میگشتم!
توجه پسر اصلا بهش نبود و مرتب اطراف رو نگاه میکرد.
-ببخشید؟
بالاخره موفق شد توجه پسر رو جلب کنه.
-او..منم بیون بکهیونم.آزمایشگاه طبقه ی دومه.باید یه طبقه بری پایین.
خواست از راهنمایی پسر تشکر کنه اما پسر خیلی زود ازش دور شد و به سمت در انتهای سالن رفت. میخواست پسر رو دنبال کنه اما با احساس ویبره ی گوشیش،تصمیم گرفت خودش رو هر چه سریعتر به طبقه ی دوم و دفتر اساتید،درست پیش ویکتوریا، برسونه!
**
تیکه کاغذ کوچیکی که چند ساعت قبل توی جیب جین مشکیش گذاشته بود رو بیرون آورد.به چیزی که روی کاغذ نوشته شده بود نگاه کرد.
+قفسه ی 21-ردیف 3-شماره ی454+
کیفش رو روی اولین میزی که به چشمش خورد رها کرد و خودش رو بین قفسه های کتاب رسوند. به شماره های بزرگی که روی هر قفسه زده شده بودن،نگاه میکرد.
19-20-21
با دیدن شماره ی 21 با عجله رو به روی قفسه ایستاد.
-ردیف سوم…450…451… 452…453…لعنت…پس این کتاب کوفتی کجاست؟
دوباره به شماره هایی که روی کتاب ها درج شده بود نگاه کرد. از اینکه کتاب مورد نظرش رو پیدا نکرده بود،عصبی شد.
لگد محکمی به قفسه زد و دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
-دنبال این میگردی؟
با شنیدن این صدا با وحشت سرش رو به عقب برگردوند.با دیدن کتابی که دنبالش بود،بین اون دستای استخونی و سفید رنگ شوکه شد.
-تو اینجا چه غلطی میکنی سهون؟
-این سوالیه که من باید ازت بپرسم بیون بکهیون!
دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
-چرا دقیقا باید توی همچین موقعیت حساسی سر و کلت پیدا شه؟
سهون در حالی که کتاب رو توی دستش ورق میزد نیم نگاهی به بکهیون انداخت.
-موقعیت حساس؟بکهیون..فراموش کردی که من وکیلتم؟ وکیل ها به درد این موقعیت های حساس میخورن!
-میشه این کتاب رو بهم بدی؟
سهون با لبخند بهش خیره شد.
-برای چی؟
نفسش رو با حرص بیرون داد.
-این یه موضوع خصوصیه.
-بکهیون..ما هیچ چیز خصوصی با هم نداریم!
با کلافگی به سمت سهون رفت.توی فاصله ی خیلی کمی از سهون،متوقف شد.دندون هاش رو روی هم فشرد و دست هاش رو مشت کرد.
-اوه سهون.محض رضای خدا اون کتاب کوفتی رو بده بهم!
سهون چند قدم عقب رفت و با بی تفاوتی کتاب رو جلوی بکهیون گرفت. با تعجب به رفتار سهون خیره شد. فکر نمیکرد این شگردش روی سهون جواب بده!
سریع کتاب رو از دست سهون گرفت و به سمت در کتابخونه رفت.
-هی..سهون..بهتره سرت تو کار خودت باشه و تا یه مدت نقش وکیل منو بازی نکنی!
کیفش رو برداشت و از کتابخونه خارج شد.
بعد از رفتن بکهیون،نگاهی به جای خالیش انداخت. دستی بین موهاش کشید و به سمت در رفت.
-بیون بک…هر چقدرم که یه میانجی بهت اطلاعات بده و کمکت کنه،ته تهش این منم که همه چیز رو برات شفاف سازی میکنم!
خنده ی هیستریکی کرد و از کتابخونه خارج شد.

**

امیدوارم لذت برده باشید.

بچه ها با توجه به بازدید های دو مقدمه که از 200 تا بالا تر بوده، من حداقل به اندازه ی یک چهارم ازتون نظر میخوام.

پس نظرا بالای 50!

و در ضمن..لایکای مقدمه ی اول خیلی خوب بود.ولی مقدمه ی دوم واقعا خورد تو ذوقم.

سایتلنتای گل..حداقل قلبه رو قرمز کنید تا بفهمم دقیقا چند نفر این فیک رو دنبال خواهند کرد.

سوالاتتون رو بپرسید. جوابشون رو مرتب میکنم و میزارم توی چنلم.

خیلی دوستون دارم. :heartme:

ببینم چه میکنید تا اپیزود بعدی!

The following two tabs change content below.

IYMA●PHOENIX

های بچز! گیلدا هستم:) سولی شیپر دو آتیشه و لی لاور! تم فانتزی تو اکثر فیکام به چشم میخوره و بیشتر درام/تراژدی مینویسم! لاو یو آل! این ♡ رو قرمز کنین! •_- لینک چنلم: https://telegram.me/joinchat/DN6nKD603DBBzZfP1Tm9gA

Latest posts by IYMA●PHOENIX (see all)