هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Half-Half Ep 2

ســلام به همگی!

اپیزود دوم فیکشن “نصف نصف” با کاپل کایسو در ادامه!

بابت تاخیر طولانیم عذر میخوام T^T
بفرمایید بوخونینش!حرفامو آخرش میزنم!

اپیزود دوم:
سال 1995 میلادی
کره جنوبی-گیونگی دو- گویانگ
قطعه های کوچیک پازل رو کنار هم گذاشت. بین قطعات بسیاری که کنارش ریخته شده بودند،دنبال قطعه ی بعدی گشت.
با شنیدن صدای زنگ در،توجهش رو از پازل گرفت. از روی زمین بلند شد و به سمت پنجره ی بزرگ اتاقش رفت. پرده ی حریر نیلی رنگ رو کنار زد و روی پنجه های پاش ایستاد.
تنها چیزی که قابل مشاهده بود،موهای طلایی رنگ یه پسربچه بود.زبونش رو از دهنش بیرون آورد و خودش رو به سمت بالا کشید تا چیز بیشتری ببینه.
دوباره صدای زنگ در بلند شد.
به نظر میرسید کسی نمیخواد برای باز کردن در اقدام کنه. از لبه ی پنجره کنار رفت و به سمت در اتاقش دوید.
با این تصور که مادرش خودش رو توی اتاق مطالعه مشغول کرده و ممکنه صدای زنگ در رو نشنیده باشه،صداش زد.
-مـــامـــان!
راهروی اتاق ها رو پشت سر گذاشت و با قدم های بلند خودش رو به پله ها رسوند.
-مـــامـــان… کجایی؟
وقتی جوابی دریافت نکرد،نا امید شد. به آرومی به نرده های چوبی پله ها تکیه داد و انگشتای کوچیکش رو توی هم گره کرد.
صدایی توجهش رو جلب کرد.مثل پچ پچ بود. از پله ها پایین رفت و سرش رو به اطراف چرخوند. به سمتی که صدا رو شنیده بود،قدم برداشت.
-اون توی اوضاع مناسبی نیست!
-خانوم دو… من قول میدم پسر خوبی باشم. اجازه بدید ببینمش! من دوست دارم باهاش بازی کنم!
به آرومی توی آَشپزخونه سرک کشید.مادرش،کنار پسر بچه ی نسبتا قد بلندی،درست رو به روی در پشتی ایستاده بود.پسربچه کتاب بزرگ و قطوری به دست داشت. توجهش به جلد کتاب جلب شد. از اون فاصله چیزی مثل حکاکی یه خورشید روی جلد کتاب میدید.
حکاکی خورشید به نظرش آشنا بود. کمی فکر کرد. قبلا این حکاکی رو روی چندتا از کتاب های توی کتابخونه دیده بود. سرش رو به آهستگی تکون داد.خواست جلو بره ولی با دیدن نگاه نافذ پسر بچه روی خودش،سریع بدنش رو پشت دیوار قایم کرد.
-یعنی منو دید؟
نفسش رو حبس کرد.پسر بچه با اون موهای طلایی و چشم های روشن اون رو یاد رویاهاش مینداخت.
 سکوت بین مادرش و پسربچه چیز خوبی به نظر نمیرسید. تذکر مادرش رو به خاطر آورد.
“هرگز نباید فال گوش بایستی. پسربچه ی مودبی باش! ما باید به همه نشون بدیم که چه خانواده ی اصیلی هستیم!”
لبش رو به دندون گرفت.
-خانوم دو..شما به من دروغ گفتید که اون مریضه.اون که حالش کاملا خوبه!نباید بهم دروغ میگفتید. من فقط میخواستم باهاش بازی کنم.
-لوهان..عزیزم… میتونی یه روز دیگه بیای…
-باشه… من میرم و یه روز دیگه میام… ولی شما به خاطر دروغتون توبیخ خواهید شد. و لطفا حرف های منو جدی بگیرید خانوم دو. پدر و مادر من از دروغ بدشون میاد!
-عذر میخوام لوهان. ولی فعلا نمیتونم اجازه بدم با پسرم بازی کنی.شاید دلیلش رو پدر و مادر خودت بدونن و درکم کنن.
از حرف های مادرش سر در نمیاورد. ترجیه داد بی هیچ حرف و سر و صدایی به اتاقش برگرده و به حل پازل بزرگش ادامه بده اما با صدای مادرش متوقف شد.
-و تو! دو کیونگ سو… دفعه ی آخرت باشه که فال گوش می ایستی. برگرد به اتاقت!
با ناراحتی پله های چوبی و قدیمی رو بالا رفت و خودش رو به اتاقش رسوند.
اون فقط کنجکاو بود. کنجکاو…
-چرا مامان اینقدر با من عجیب رفتار میکنه؟ من هم مثه همه ی بچه های 6 ساله دوست دارم بازی کنم!
با عصبانیت پاش رو به قطعات پازل زد. هر کدوم از قطعات به سمتی رفته و تمام اون قطعاتی که بهم متصل بودند،از هم متلاشی شدند.
خودش رو روی تخت بزرگش رها کرد و چشماش رو بست.دوست داشت دوباره خواب بازی کردن با اون پسربچه ی مو مشکی و رنگ پریده با لب های سرخ رو ببینه.خوابی که هر بار میدید.
**
سال 2010 میلادی
آمریکا-لاس وگاس
دستی بین موهای خوش حالت قهوه ای رنگش کشید. به سمت تخت رفت و گوشی و پالتوی مشکی رنگش رو برداشت.
در حالی که اتاق رو ترک میکرد،پالتوی نسبتا بلندش رو روی تیشرت یشمی رنگ،تنش کرد و گوشیش رو توی جیب پالتوش انداخت.
نگاهی به ساعت مچی گرون قیمتش انداخت و در حالی لبخند جذابی به لب داشت،به سمت آسانسور رفت.
خودش رو با فکر کردن به قرار ملاقاتی که پیش رو داشت،سرگرم کرد. با شنیدن صدای بلند گوی آسانسور،در حالی که لبخند به لب داشت،از آسانسور خارج شد.
خودش رو به پذیرش رسوند و کارت اتاق رو تحویل داد. به سمت در خروجی هتل رفت و سوییج فراری مشکی رنگش رو از راننده ای که کنار ماشین ایستاده بود،تحویل گرفت.
با لبخند پشت ماشین نشست و به سمت هتل کاز/ینویی که توش قرار ملاقات داشت،روند.
**
سال 2010 میلادی
پاریس-فرانسه
نگاهی به کتابخونه بزرگش انداخت. چند قدم جلوتر رفت و روبه روی یکی از ردیف ها ایستاد. با دقت به کتاب ها خیره شد. یکی از کتاب ها رو برداشت و روی میز کار بزرگش انداخت. دوباره به سمت کتابخونه برگشت و به کتاب های دیگه خیره شد.
یه کتاب با جلد سرمه ای رنگ و نوشته های نقره ای رو بیرون کشید و روی کتاب دیگه گذاشت.با کمی مکث به کتاب ها خیره شد.
صدای در زدن باعث شد نگاهش رو از کتاب ها بگیره و به در اتاق کارش خیره شه.
-بیا داخل.
در باز شد و دختری با موهای قهوه ای تیره،وارد اتاق شد.
-عذر میخوام مزاحمتون شدم.ولی باید این بسته رو بهتون تحویل میدادم.
دختر جلو اومد و بسته ای که توی دستش بود رو روی میز کار گذاشت. تعظیم کوتای کرد و برگشت تا از در بیرون بره.
-هیومین!
از پشت میز کنار رفت و به سمت در و جایی که دختر ایستاده بود قدم برداشت.
-بله ؟
دستش رو روی شونه ی هیومین گذاشت.
-میتونی یه لطفی بهم بکنی؟
-البته!
-تمام قرار های کاری امروز رو لغو کن و یه سری به خونه بزن!
-ولی___
-بدون آوردن بهونه کاری که ازت میخوام انجام بده!
هیومین تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.
نفس عمیقی کشید و به سمت میز کارش رفت.بسته رو برداشت و نگاهی به تنها نوشته ی روش انداخت.
“برای آقای وو”
اخم کرد و بسته رو کنار گذاشت. به کتاب هایی که انتخاب کرده بود خیره شد. کشوی میز کارش رو باز کرد و جعبه ی چوبی بزرگ با حکاکی خورشید رو بیرون آورد. در جعبه رو باز کرد و کتاب ها رو با دقت توی جعبه ی خالی قرار داد.
جعبه رو بست و اون رو گوشه ای از میز کارش گذاشت. به بسته ای که روی میز بود خیره شد.
بسته رو باز کرد و محتوای بسته رو روی میز کارش ریخت. چندین قطعه عکس و چند تا برگه ی کوچیکِ نوشته. یه دفترچه ی کوچیک با جلد چرمی!
عکس ها رو برداشت و به هر کدوم با دقت خیره شد.
پسر جوونی با موهای مشکی و چشم های درشت.
لبخندی روی لب هاش نشست. عکس ها رو رها کرد و برگه ها رو برداشت. روی هر کدوم جملات به مختصر ترین حالت ممکن ثبت شده بود.
“24ژانویه/اون خانوادش رو ترک کرد.”
“13 مارس/به نظر میرسه متوجه هویت اصلیش شده باشه.”
“25 مارس/درست حدس زدم.اون میخواد بره آلمان.”
برگه ها رو روی میز رها کرد و با کلافگی دستی بین موهای مشکیش کشید.
نگاهی به دفترچه انداخت.
بی توجه به دفترچه،جعبه ی چوبی بزرگ رو برداشت. خودش رو به در دفتر کارش رسوند.
باید تصمیمی که گرفته بود رو هر چه زودتر عملی میکرد.
**
سال 2010 میلادی
آمریکا-لاس وگاس
با لبخند همیشگی که به لب داشت،پاش رو روی پاش انداخت و آرنجش رو روی دسته ی مبل چرم مشکی رنگ تنظیم کرد.
-خوشحالم که میبینمت!
پسر جوونی که رو به روش روی مبل نشسته بود و با گیلاس نوشیدنیش ور میرفت،سرش رو بالا آورد.
-منم همین طور!
-از آخرین دیدارمون چقدر میگذره؟
پسر گردنش رو کج کرد و بعد مکث کوتاهی گفت:
-حدودا 1 سال! بعد از رفتن یوری دیگه حاضر نشدی ما رو ببینی!
سرش رو پایین انداخت و پوزخند زد.
-شیومین… یوری تنها کسی بود که میتونست ما رو کنار هم نگه داره!
-در هر صورت!نیومدیم اینجا که احوال پرسی کنیم یا درمورد گذشته حرف بزنیم!
سکوت کرد و منتظر شد تا شیومین حرفش رو ادامه بده.
-دلیل این ملاقات فقط یه چیزه!
-چی؟!
-من از طرف یوری اینجام!
با شنیدن اسم یوری اخم کرد.
-یوری؟ شیومین!باهام شوخی نکن!
پسر نوشیدنیش رو سر کشید.
-او او… کیم کای باهوش ما… واقعا باور کردی که یوری دیگه توی این ماجرا نیست؟
سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه.
-میدونی… رفتن یوری خیلی طبیعی به نظر میرسید.
شیومین گیلاس خالی رو روی میز گذاشت و به جلو خم شد. آرنج هاش رو روی زانوهاش قرار داد و با چهره ای جدی بهش نگاه کرد.
-کای… یوری نمیخواست که در مورد این موضوعات بحث کنیم.
مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد:
-اوضاع یکم بهم ریختست… از… چندتا افسون شده… شنیدیم که دشمن ها یه سری دردسر برای دسته هاتون توی اروپا درست کردن.
-خب؟!
شیومین نفس عمیقی کشید.
-کای…یوری توی طبقه 14،سوییت شماره 1407 منتظرته!
-اینجــاست؟
-آره… ولی زیاد نمیتونه مخفی بمونه…زودتر برو ببینش!چیز مهمی رو باید بهت بگه!
با تکون دادن سرش تایید کرد و به سرعت از روی مبل بلند شد. خودش رو به آسانسور های مجلل رسوند و وارد شد. طبقه ی 14 رو انتخاب کرد.
به دیواره ی فلزی آسانسور تکیه داد. یوری بعد از 1سال برگشته بود. همشون فکر میکردن یوری به خاطر اون ماجرا توبیخ شده.
دستش رو با کلافگی بین موهاش فرو برد و بهمشون ریخت.با متوقف شدن آسانسور،سریع بیرون رفت و وارد راهروی طولانی طبقه ی 14 شد.
دیوار های راهرو با کاغذ دیواری های کلاسیک کرم و قهوه ای تزیین شده بودند و حد فاصل هر 2 سوییت،مجسمه ها و اشیاء گرون قیمت،خودنمایی میکردند.
به شماره ی سوییت ها نگاه کرد. بالاخره موفق شد سوییت 1407 رو انتهای راهرو پیدا کنه. نفس عمیقی کشید و در زد.
در با صدای تیک کوچیکی باز شد. قدمی به داخل برداشت ولی به خاطر بوی عود سرفش گرفت.
-هنوز بهش عادت نکردی؟
سعی کرد با دستش دود رو کنار بزنه.سرش رو برای مخالفت به طرفین تکون داد.
-هنوز هم نازک نارنجی هستی… این یه دود سادست کای!
جلوتر رفت و بالاخره موفق شد چهره ی یوری رو ببینه. یوری پشت میز پایه کوتاه روی زمین نشسته بود و رو به روش کاسه ای برنزی قرار داشت که دود سفید رنگ ازش خارج میشد. دور تا دور میز شمع های بزرگ سیاه رنگ چیده شده بود.
-بیا بشین.
نفس عمیقی کشید و طرف دیگه ی میز نشست.
-وقت زیادی ندارم کای… و این دم و دستگاهی هم که میبینی خیلی دووم نمیاره.
-تو… حالت خوبه؟
انتظار داشت یوری جوابی بهش بده ولی یوری چشم هاش رو بست و زیر لب چیزی زمزمه کرد. بعد از چند لحظه سکوت،یوری شروع کرد:
-شیومین بهت گفت… افسون شده ها اطلاع دادن که یه سری دردسر توی اروپا پیش رو دارید.
کای اخم کرد. اون به افسون شده ها اعتماد نداشت. به جز چند تاشون که برای خانوادشون خیلی مهم و خاص بودند.
-کدوم افسون شده ها؟
یوری لبخندی زد.
-بورا،ویکتوریا و هیورین!
-او…خوبه… هر سه قابل اعتمادن!
یوری سرش رو تکون داد و به کاسه ی برنزی خیره شد.
-به غیر از اون موضوع، یه مشکل اساسی وجود داره که ممکنه برای هممون یه نقطه ضعف باشه!
-میتونی بهم بگی!
-من تمام تلاشم رو کردم که از لوهان اجازه بگیرم!
چشم هاش از تعجب گرد شد.
-لــوهان؟
-آره…لوهان… اگر بخوام بهت بگم به اجازه ی اون نیاز دارم…
دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
-خدای من… فکر میکردم لوهان رفته.
-هممون همین فکر رو میکردیم..ولی به نظر میرسه به این راحتیا نمیخوان دست از سرش بردارن.
-خب باید چیکار کنیم؟
-من فقط اجازه دارم بخش کوچیکی رو بهت بگم. هر اتفاقی که قراره بیفته… یه بخشیش مربوط به …
-به؟
-برادر کوچیک ترته!
با چشم های گرد شده به یوری خیره شد.
-منظورت چیه؟
یوری اخم کرد و نگاهی به شعله ی شمع ها انداخت.
-ببین کای… تو و شیومین باید برید ملاقات برادر کوچیک ترت!
-نمیشه…نمیتونیم!
-چرا میتونید…
-بعید میدونم کریس موافق باشه!
یوری خندید.
-هنوزم از اون برادرت و افکار دیکتاتوریش پیروی میکنی؟ کای… الان قدرت دست ما ساحره هاست!فقط برو پیش شیومین. اون درستش میکنه.
شمع ها خاموش شدند. کای با کلافگی بلند شد و به سمت در خروجی رفت.
-کـای… مراقب خودت باش.
روش رو بگردوند تا جواب یوری رو بده اما همه چراغ ها خاموش شدند. وقتی دوباره فضای سوییت روشن شد،دیگه خبری از یوری نبود.

**

خب…امیدوارم لذت برده باشید.

اپیزود سوم آمادست و 2شنبه ی هفته ی آینده آپ میشه!

امیدوارم بازم با نظرات و لایکا حمایت کنید!

و اینکه!معرفی شخصیت های این قسمت رو توی چنلم میگذارم!

جوین شین حتما! خبرای دیگه ای هم تو چنل هست! *-*

نظر ندادید حتما حتما لایک کنیدا! :heartme:

The following two tabs change content below.

IYMA●PHOENIX

های بچز! گیلدا هستم:) سولی شیپر دو آتیشه و لی لاور! تم فانتزی تو اکثر فیکام به چشم میخوره و بیشتر درام/تراژدی مینویسم! لاو یو آل! این ♡ رو قرمز کنین! •_- لینک چنلم: https://telegram.me/joinchat/DN6nKD603DBBzZfP1Tm9gA

Latest posts by IYMA●PHOENIX (see all)

IYMA●PHOENIX 19 نظر 10 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
فاطمه2
مهمان

سلام
خیلی مرموز گیج کننده جالب و خما کنندس خخخخ
ممنون

Zhr
مهمان

عجب….دوست دارم….خوشگل…ممنون

حنا
مهمان

واوووووو ب نظر میرسه داستان خفنی دشته باشه :charkhesh: :charkhesh: :yeees: :yeees:

Mahboobe
مهمان

به نظر میرسه خیلی باحال باشه :charkhesh:
مرسی. خیلی خوب بود :bunny: :heartme:

narsis69
مهمان

مرررررسی. خیلی جالب بوووود. :myheart:
اوه اوه، کریس و لوهان رییسن؟ چقد خفن. :yeees: :yehetohorat:
لوهان از همون بچگیش چقد پرروئه و رییس بازی در میاره! :heeey: خخخ :nish:
عخخخخی. دی او. خیلی بامزه بوووود :nish: :bunny: . دلم واسش میسوزه. :mazlum:
داستان خیلی. خفنه. ولی یه گیج کنندس، چون تازه اولشه. امیدوارم زودتر پیش بره :yeees:
خسته نباشی. :rose:
منتظر ادامش هستیم. :myheart:
فایتینگ :yehet: :byebye: :heartme:

zari
مهمان

مجبور شدم قسمت قبلو دوباره بخونم تا یادم بیاد! هوووف داستانای پیچیده و مرموز رو دوست دارم ولی یه حسی بهم میگه این داستان یه پیچیدگی و مرموزیت خاصی داره! امیدوارم که اینطوری باشه! 😀پس منتظر قسمت های بعد میمونم و خواهش میکنم زود بیا! خسته نباشید❤❤❤

Aida
مهمان

مرسی لطفن چنلت رو تو بخش معرفی بزار😘😘😘😘
اگه با بقیه نویسنده ها هم در ارتباط هستی بهشون بگو لطف کنن ولینک چنل هاشون و آیدیهاشون رو بزارن.
و بهید یگم که که کارت خعلی درسته👍👍👍👍👍👍
خسته نباشییییییی :kissme: :kissme: :kissme:

Daisy
مهمان

واو…الان تیزرو دیدم :wooo:
همینجوری این قسمتو باز کردم چون من کایسو خالی نمیخوانم :nish: ولی تو پوستر اثر محوی از لو دیدم گفتم شاید تو داستانم باشه از بیکاری بهتره و واقعا جذب داستان شدم رفتم از اول خوندم..تیزرم که دیدم خیلی خفنات بود :charkhesh: خیلی دلم میخواد بقیه شو بخونم و امیدوارم لوهانم داشته باشه داستان به این جذابی :bunny:
مرسی و خسته نباشی :heartme:

shanay
مهمان

زمان بین دو تا آپ زیاد بود یخورده یادم رفته بود چی به چیه :wooo: داستان باحالیه :like: منتظر پارت بعدیشم فایتییییییینگ :myheart:

zodiac
مهمان

مرسی…صبح پارت یکشو خوندم! عجب شانسی:)

zodiac
مهمان

آپ شد؟؟؟عجب شانسی همین امروز قسمت یکشو خونده بودم…ممنون

Alice
مهمان

مرسی قشنگ بود :heartme:
فقط یکم گیج کننده بود یکمشم به خاطر این بود که هنوز به قلمت عادت نکدم ولی قشنگ مینویسی :cheshmak:
یه سری حدسایی راجب داستان میزنم ، منتظر ادامش هستم ، ببینم حدسام درست بودن یا نه :nish:
:myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

D.O
مهمان

قسمت 1و یادم رفته بود دیگه انقد دیر آپ کردی :chebedunam:
کاش کایسوش زودتر شرو شه

otaku
مهمان

عاغا خیلی خوشحالم واسه قسمت جدید….هرچند هرچی میخونم بیشتر میفهمم که هیچی نفهمیدم :khande: :khande: کاش بیشتر بود عاغا هوش من قد نمیده :chebedunam:
منتظر فسمت بعد هستم :bunny:
فایتینگ :nish:

Marzi
مهمان

سلام
مرسی گلم
بسی قشنگ بود
ولی روابط بینشون هنوز نا مفهومه !
لطفا زود زود اپ کن !

wpDiscuz