سلام به همگی!

اپیزود سوم فیکشن “نصف نصف” با کاپل کایسو در ادامه!

اپیزود سوم:
سال 2010 میلادی
استکهلم-سوئد
-چند هفته بهم وقت بده!
-میدونی که نمیتونم!چند هفته زیاده!
دست هاش رو روی میز گذاشت و به سمت جلو خم شد.
-اگر چند هفته مهلت داشته باشم میتونم براتون ردشونو بزنم!
مرد نسبتا مسنی که سمت دیگه ی میز به صندلی بزرگ و چرمیش لم داده بود،پک محکمی به سیگارش زد و به سمت اون ها برگشت.
-چنـــد هفته؟
به مرد نگاه کرد.
-بله..چند هفته!
مرد مسن،پوزخندی زد و بهش خیره شد.با لهجه ی غلیظش شروع کرد:
-از تو انتظار نداشتم لـــی هونگ!چند هفته برای تو خیلی زیاده.تو همیشه زودتر کارت رو تموم میکردی.
چشماش رو روی هم فشار داد.
-قربان.ما داریم در مورد افرادی حرف میزنیم که از ما باهوش ترن.افرادی که قدرت هایی برتر نسبت به ما دارن…افرادی که حتی اونقدر ازشون اطلاعات نداریم که بدونیم چجوری میتونیم گیرشون بندازیم و مطمئنا اون ها اونقدر احمق نیستن که بخوان رد و نشونی از خودشون بزارن. با توجه به اینکه اون ها…
خواست حرفش رو ادامه بده ولی منصرف شد.

[-حتی اگر یک کلمه از معامله ی ما با ساحره ها در میون بیاد،تضمین نمیکنم بتونی طلوع خورشید 29سپتامبر رو ببینی هونگ بین!]

نفس عمیقی کشید.همه منتظر ادامه ی حرفش بودند.
-با توجه به اینکه اون ها هم مثل ما قبلا انسان بودن،مصلما با توجه به گذشتشون… ترجیه میدن زندگی آروم و بی حاشیه ای داشته باشن. و این پیدا کردنشون رو مشکل میکنه قربان!
زن نسبتا جوانی که دور تر،کنار کتابخونه ایستاده بود،چند قدم به جلو برداشت و به میز نزدیک شد.
-قربان.نظرتون چیه که من و لــی هونگ دوتایی روی این پرونده کار کنیم؟میدونین… ما دوتا مکمل هم هستیم!قول میدیم ظرف مدت 3 هفته تمام اطلاعاتشون رو بدون هیچ کم و کاستی بهتون ارائه بدیم!
مرد مسن نگاهی به بقیه ی افراد حاضر توی سالن انداخت.زبونش رو روی ل.ب پایینیش کشید و سیگارش رو توی جا سیگاری،فشار داد.
-باشه بورا!3 هفته…در ازای اون اطلاعات با ارزش! و اگر حتی 1 دقیقه بیشتر طول بکشه،من مجبور میشم این قضیه رو با ارگان های بیشتری در میون بزارم!
هونگ بین با خشم به بورا خیره شد.
-ختم جلسه رو اعلام میکنم!
و همین جمله کافی بود تا دستش توسط بورا کشیده شه و بعد از چند لحظه،هر دو بیرون سالن بزرگ ایستاده باشند.
نگاهش رو از بورا گرفت و به تابلو های هنری روی دیوار های راهرو داد.سعی داشت خونسردیش رو حفظ کنه.
-ببین هونگ بین!من باید همه جا کنارت باشم وگرنه توبیخ میشم!
-چی میشد اگر شما فقط کار خودتون رو میکردید؟
بورا با خشم بهش خیره شد.
-حیف که اینجا نمیشه در مورد این موضوعات حرف زد.
-راست میگی..بهتره بریم خونه!
دست بورا رو گرفت و اون رو به سمت در خروجی کشوند.
-یا لــی هونگ…آی..دستم!
-تا وقتی میرسیم به ماشین خفه شو !
بورا دیگه چیزی نگفت و ترجیه داد قدم هاش رو با هونگ بین هماهنگ کنه تا بیشتر از این درد نکشه.
بعد از چند دقیقه،هونگ بین در ماشین گرون قیمت رو برای بورا باز کرد.بورا با تعجب بهش خیره شد.
-نظرت چیه تا اون رییس لعنتی به رابطه ی خوبی که بین منو تو هست شک نکرده بری تو؟عزیزم؟
بورا ل.بخند نصفه نیمه ای زد و توی ماشین نشست.رفتارای عجیب غریب و ضد و نقیض هونگ بین رو درک نمیکرد.
هونگ بین در رو بست و خودش رو به طرف دیگه ی ماشین رسوند. بعد از سوار شدن،از توی آینه به اطراف نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد که دیگه خبری از افراد خبرچین و مزاحم نیست،ماشین رو روشن کرد و راه خونه رو در پیش گرفت.
-هونگ بیـــن…
اخم جذابی روی صورتش نشسته بود.بدون تغییر دادن حالت چهرش سرش رو به طرف بورا برگردوند.
-هوم؟
-چرا اینجوری رفتار میکنی؟من فقط به وظیفم عمل کردم!من باید کنارت باشم و کارهات رو کنترل کنم!
-وظیفه ی تو چیز دیگه ایه بورا…نه دخالت توی کار من… و نه ایجاد مزاحمت برای کار من.
-هـــونگ بین…مگر ماها فقط برای استفاده ی شما اینجاییم؟ تو نمیتونی با منی که تموم زندگیتو بهش مدیونی اینجوری رفتار کنی!
-تو داری میگی یه میانجی زندگیش رو به یه افسون شده مدیونه؟
-هونگ بین…خودت خوب میدونی اگر ما نبودیم شما نمیتونستین هیچ کاری رو از پیش ببرین.
-اوه…درست میگی…اگر ما با شما توی رابطه نبودیم مصلما بعد از یه مدت کوتاه از بین میرفتیم و ببخشید این رو فراموش کردم که یه جورایی برای ما مثل شارژر میمونین.شما فقط وسیله این!
خب میدونست که بورا چقدر از کلمه ی وسیله متنفره ولی اون رو به زبون آورد.شاید به طور غریزی قصد داشت خودش رو قوی نشون بده.هونگ بین آدمی نبود که به راحتی قبول کنه که زندگیش رو به فرد دیگه ای مدیونه.
با دیدن هاله ای از اشک توی چشمای بورا شوکه شد.تا جایی که به خاطر داشت بورا هیچ وقت به خاطر دعواها و بحث های گاه و بی گاهشون،گریه نمیکرد.
-هی..بورا!
بورا روش رو از هونگ بین برگردوند و به بیرون ماشین خیره شد.درسته که اون ها افسون شده بودند و وظایف خاصی بر عهده داشتند اما اون ها هم زمانی معمولی زندگی میکردند!
-بورا…معذرت میخوام خب؟من..فقط زیاد از حد__
-فقط زیاد از حد درگیر پرونده ی جدیدمونم!میبینی؟!حرفات و بهونه هات رو حفظ شدم هونگ بین. دیگه نمیتونم تحمل کنم. این خیلی بیشتر از حد تحملمه! تا کی میخوای این رو بزنی توی سرم که یه وسیله ام؟چرا تو مثل بقیه ی میانجی ها نیستی؟ها؟ چرا با افسون شده ها مثل آشغال رفتار میکنی؟چرا همش میخوای منو دور بندازی؟
تصمیم داشت حرف هاش رو سبک و سنگین کنه و بعد به زبون بیاره.بنابراین برای چند دقیقه سکوت به وجود اومد.
قبل از اینکه دهنش رو باز کنه و از بورا عذرخواهی کنه،صدای زنگ گوشی بورا،سکوت رو شکست.
-کیه؟
بورا در حالی که به صفحه ی گوشیش خیره شده بود،زمزمه وار جواب داد.
-ویکتوریا!
**
سال 2010 میلادی
کــُلن-آلمان
-ممنونم بورا…سلام منو به هونگ بین هم برسون!امیدوارم زودتر ببینمتون!
گوشی رو قطع کرد.مکث کرد و به زمین خیره شد.حرف های بورا چندان خوب به نظر نمیرسیدند. با عصبانیت از روی تخت بلند شد و از اتاق خواب بیرون رفت.
-ویکی!
با شنیدن صدای کیونگ سو از توی آَشپزخونه،راهش رو کج کرد و خودش رو به اپن رسوند.
-هوم؟
-میخواستم برای ناهار یه چیزی درست کنم..ولی! نمیدونم شما چی دوست دارید!
سعی کرد فراموش کنه. ل.بخند زد و وارد آَشپزخونه شد.کنار کیونگ سو که رو به روی یخچال ایستاده بود،ایستاد و دستش رو زیر چونش گذاشت.
-هوووم!فک کنم لی بدش نیاد یه غذای آسیایی بخوره!بیا ببینیم چی برای پختن داریم!
مشغول شدن به آشپزی،اون هم همراه با کیونگ سو،باعث میشد برای مدتی هم که شده از فکر حرف های بورا دور شه.
اینکه اون افراد بعد از مدت زمان طولانی دوباره به این فکر افتادن که دنبالشون کنن،یه دردسر درست و حسابی محسوب میشد. نفس عمیقی کشید.

[-درست از زمانی که همه ی ما به هویتمون پی بردیم و فهمیدیم چه مسئولیت بزرگی داریم… زندگیمون سخت تر شده.
-ما یه امتیاز داریم… تا زمانی که بتونیم از دست اون افراد که میخوان ما و قدرت هامون رو داشته باشن مخفی بمونیم هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه!
-ولی بالاخره یه روزی میرسه که آرامش تموم میشه. من اینو میدونم!
-میتونی یکم مثبت اندیش باشی؟ گالیور بازی در نیاری و هی نگی :”من میدونم…ما موفق نمیشیم”؟
-نمیتونم… چون سرنوشت اینه… آرامش هیچوقت تا ابد ادامه پیدا نمیکنه. ما نمیتونیم تا ابد پنهان شیم…]

چشم هاش رو روی هم فشار داد. به خاطر آوردن اون مکالمات که مربوط به سالها پیش میشد بیشتر نگرانش میکرد.
صدای زنگ در باعث شد لبخند بزرگی روی لب هاش بنشینه.لی برگشته بود.همون طور که باقی مونده ی هویج های خلال شده رو توی ظرف میریخت،به کیونگ سو نگاه کرد.
-فک کنم لی بازم کلیدش رو جا گذاشته.
-دقیقا مثل قبلشه..اون همیشه کلیداش رو جا میذاشت!
چاقو رو روی تخته رها کرد و خیلی سریع از آشپزخونه خارج شد و به سمت در رفت.نمیتونست انکار کنه چقدر از وجود لی خوشحاله و احساس امنیت میکنه.از چشمی در به بیرون نگاهی انداخت و با دیدن لی،با ل.بخند در رو باز کرد.
-سلام!
-هی!
از اینکه حرف دیگه ای از زبون لی نشنید،تعجب کرد.
-اتفاقی افتاده؟
لی بدون هیچ حرفی کتش رو در آورد و در حالی که کرواتش رو شل میکرد،خودش رو به سالن پذیرایی رسوند.
-سلام لی!
با سر جواب سلام کیونگ سو رو داد و کت و کیفش رو روی یکی از مبل ها انداخت.با عجله خودش رو به قفسه های کتاب رسوند.
ویکتوریا نگاهی به چهره ی متعجب کیونگ سو انداخت و بدون هیچ حرفی به سمت آشپزخونه رفت.باید اجازه میداد لی با کتاباش تنها باشه. هرچند که به نظر میرسید الان بیشتر از همیشه به اینکه با هم باشن احتیاج دارن اما ویکتوریا توی این 7 سال اونقدر نسبت به لی شناخت پیدا کرده بود که بدونه چی براش بهتره!
نفسش رو بیرون داد و پشت میز نشست.
-چیزی شده؟
نگاهش رو به سبزیجات خورد شده ای که توی ظرف بودن داد.
-احتمالا توی دانشگاه با کسی بحثش شده.معمولا خیلی ها استادشون رو اذیت میکنن.
-او…که این طور!
بعد از اون مکالمه ای بینشون به وجود نیومد و ذهن ویکتوریا هنوز هم درگیر بود.

**
سال 2010 میلادی
استکهلم-سوئد
از ماشین پیاده شد. در رو قفل کرد و به سمت در ورودی رفت. بورا کلید رو توی قفل چرخوند و در رو باز کرد. کنار رفت تا هونگ بین وارد شه.
نگاهی به چهره ی درهم رفته بورا انداخت و بدون هیچ حرفی وارد خونه شد. از راهروی طولانی با کاغذ دیواری های مشکی سلطتنی گذشت و خودش رو به سالن بزرگ خونه رسوند.
وسط سالن یک دست مبل سلطتنی بنفش رنگ چیده شده بود و دیوارهای سالن،با کاغذ دیواری های ارغوانی رنگ،پوشونده شده بودند.
گوشه ای از سالن شومینه ی قدیمی قرار داشت و رو به روش دوتا صندلی چوبی ویک میز پایه کوتاه سفید چیده شده بود.
سمت دیگه ی سالن به آَشپزخونه ی اپن و بزرگ خونه متصل بود.
نفس عمیقی کشید و روی یکی از مبل ها نشست.
-برای نهار چی میخوری؟
در جواب سوال بورا،فقط سکوت کرد.صدای باز و بسته شدن در کابینت ها اومد.توجهی نکرد. به جلو متمایل شد و آرنج هاش رو روی زانوهاش قرار داد.
-به نظرت توی 3 هفته فرصت میکنیم که به همشون اطلاع بدیم؟
بورا در حالی که دوتا لیوان و بطری مش/روب به دست داشت،به سمت مبل ها رفت. رو به روی هونگ بین روی مبل تک نفره نشست و لیوان ها رو روی میز گذاشت.
-وقتی با ویکتوریا صحبت میکردم،تو هم شنیدی… باید بریم آلمان. اگر بریم پیششون میتونیم راحت تر اوضاع رو حل کنیم.
بورا لیوان ها رو پر کرد.
-ازشون متنفرم.
-از کیا؟
لیوانش رو برداشت و سر کشید.طعم تلخ مش/روب باعث شد اخم کنه.
-از همه ی اون هایی که میخوان آرامشمون رو بگیرن.مگه ما چه گناهی کردیم؟
بورا در حالی که لیوان مش/روب رو توی دستش تکون میداد به هونگ بین خیره شد.
-هونگ بین… ما الان خیلی خوش شانسیم که راهی برای شناساییمون ندارن. برگرد و به افسانه هایی که توی کتاب هامون هست فکر کن… ما نسبت به گذشتگانمون خیلی زندگی آروم تری داریم!
مکثی کرد و ادامه داد:
-ببین هونگ بین… ما افسون شده ها و میانجی ها… هممون انسان بودیم و احساس داشتیم. ما کاملا عادی بودیم ولی سرنوشت باعث شد این اتفاق ها بیفته و بشیم رابط بین دو تا گونه ی متفاوت. سرنوشت خواسته که ما همه متحد بشیم و برای زندگی هامون تلاش کنیم.
-درست میگی!
-خب پس… بهتره فعلا خودمون رو برای رفتن به آلمان آماده کنیم! اونجا میتونیم با هم فکری بقیه یه راه حلی پیدا کنیم.
**
سال 2010 میلادی
رُم-ایتــالیـا
-ما همه جای اروپا پخش شدیم. این یعنی حتی اگر کوچیک ترین اتفاقی بیفته به راحتی خبر دار میشیم.پس نگران نباشید. به محض اینکه بتونیم ملاقاتشون کنیم،همه چیز رو بهشون اطلاع میدیم!
چشم هاش رو بست و کف دست هاش رو بهم چسبوند و بالا آورد. بعد از چند لحضه سکوت،چشم هاش رو باز کرد و بلند شد و ایستاد.
شمع های سیاه رنگ رو خاموش کرد و روش رو برگردوند.
-تموم شد؟
سرش رو بالا آورد و با دیدن جویونگ که توی چارچوب در ایستاده بود،ل.بخند زد.
-آره…
-خوبه…پس بیا توی اتاق مطالعه!باید یکم حرف بزنیم.
سری تکون داد و مشغول مرتب کردن وسایل شد. شمع ها رو جمع کرد و توی جعبه ی مشکی رنگی،توی کمد دیواری گذاشت.نوشته های قدیمی و کاسه ی بزنری رو توی قفسه ی کمد دیواری گذاشت و پارچه ی ساتن سرمه ای رنگ تا شده رو روشون قرار داد.
در کمد دیواری رو بست و قفلش کرد.از اتاق بیرون رفت.راهروی طولانی اتاق ها رو طی کرد و وارد سالن پذیرایی بزرگ شد. نگاهی به فضای نا مرتب سالن انداخت. کلی قوطی آبجوی خالی روی میز پایه کوتاه رو به روی مبل ها بود.
برگه های کوچیک و بزرگ همه جا پخش شده بودند و چندتا کتاب روی مبل بزرگ رو به روی تلویزیون قرار داشت.
با کلافگی به طرف دیگه ی سالن رفت و در بزرگ چوبی رو باز کرد.
-چرا سالن اینقدر بهم ریختست؟
جویونگ سرش رو از روی کتابی که جلوش باز بود،بلند کرد.
-خب…داشتم یه سری اطلاعات جمع آوری میکردم.
-برای کمک کردن به مارک؟
جویونگ عینکش رو از روی چشمش برداشت.
-آره. من کسی هستم که انتخاب شدم تا بهش کمک کنم بتونه با چیزی که هست کنار بیاد.
-خوبه…میخواستی درمورد چی باهام حرف بزنی؟
-بیا بشین!
جلو رفت و روی یکی از صندلی های رو به روی میز نشست.جویونگ از پشت میز بلند شد و همونطور که کتاب ها رو توی قفسه های کتابخونه ی بزرگ که پشت میز تحریر قرار داشت میچید،شروع کرد.
-هونگ بین بهم زنگ زد.
تعجب کرد.
-هــونگ بین؟لــی هونگ بین؟
-آره!
گردنش رو کج کرد.
-چرا؟
-هـیورین… هونگ بین گفت که اون دوباره همه چیز رو شروع کردن.به نظر میرسه ایندفعه میخوان به طور جدی اون ها رو به دردسر بندازن.
-این یعنی باید به کریس خبر بدیم؟
-اول باید چندتا چیز بهت بگم.
پاش رو روی پاش انداخت و به پشتی صندلی تکیه داد.
-میشنوم.
-ما باید بریم آلمان. بورا و هونگ بین هم قراره برن اونجا. میریم پیش لی و ویکتوریا. اونجا میتونیم با همفکری هم برای اینکه چجوری بهشون اطلاع بدیم،تصمیم بگیریم.
مکث کرد و به میز تکیه داد.
-وقتی رفتیم اونجا…باید حواسمون به بکهیون هم باشه.
هیورین دستی بین موهای بلندش کشید.
-بکهیون… توی بدترین موقعیت ممکن داره به هویتش پی میبره.
-ما نمیتونیم جلوی این موضوع رو بگیریم. ولی اگر محتاطانه رفتار کنیم،میتونیم تا زمانی که بکهیون بتونه همه چیز رو درمورد خودش بفهمه و کنترلش کنه ازش محافظت کنیم.
-لی کار سختی داره.
-درسته ولی ما برای کمک بهش اونجاییم.
به جویونگ خیره شد.
-اجازش رو داریم؟
-هر وقت پای نصف نصف ها در میون باشه،ما اجازه ی هر کاری رو داریم.

**
سال 2010 میلادی
کــُلن-آلمان
ویکتوریا با ل.بخند بشقاب ها رو روی میز چید.
-آمادست؟
کیونگ سو در حالی که غذا رو توی ظرف میریخت به ویکتوریا نگاه کرد.
-آره..میتونی لی رو صدا بزنی!
از آشپزخونه خارج شد و به لی که با اخم به دفترچه ی توی دستش خیره شده بود نزدیک شد.
-بزارش کنار!وقت نهاره.
لی نگاهش رو از دفترچه گرفت و به ویکتوریا داد.
-نمیتونم.
-یعنی چی؟
-دارم دنبال چیز مهمی میگردم.
-لی … من و کیونگ سو کلی وقت صرف کردیم. بیا نهار بخوریم. بعد از اون میتونی بیای و پیداش کنی.
با کلافگی سرش رو تکون داد و دوباره به دفترچه خیره شد.دفترچه رو ورق زد. ویکتوریا چند لحظه بهش خیره شد و بعد با عصبانیت ل.بش رو گزید.اون هم به همون اندازه نگران و مضطرب بود.
-لعنتی…اینجا باید یه چیزی باشه که بتونه پنهانش کنه…
زمزمه ی لی رو نادیده گرفت.دستش رو به سمت دفترچه برد و اون رو از بین دست های لی بیرون کشید.
-اینو بزار کنار بیا سر نهار. منم مثل تو همون قدر نگران و عصبی هستم…ولی با رفتارم کیونگ سو رو ناراحت نمیکنم.
لی به برگه ای که از دفترچه کنده شده بود و روی زمین افتاده بود،خیره شد.
– پسش بده ویکتوریا…من تا وقتی که نتونم اونو پیدا کنم نمیتونم آروم باشم.
-لــی… بچه ها دارن میان آلمان. وقتی برسن اینجا میتونیم راحت درموردش صحبت کنیم و تصمیم بگیریم.میدونم تو نگران وضعیت بکهیون هستی…ولی نباید اینقدر زیاده روی کنی.
با عصبانیت از روی مبل بلند شد و به سمت راهروی اتاق ها رفت.
-لعنت بهت!
-لـــی…کجا میری؟
ویکتوریا با عصبانیت دفترچه رو روی مبل رها کرد و به سمت آشپزخونه برگشت.
-کیونگ سو…معذرت میخوام… میرم باهاش حرف بزنم.
-برو ویکی… فک کنم نیاز داره پیشش باشی.
سری تکون داد و راهش رو به سمت راهروی اتاق ها کج کرد.باید با لی درموردش حرف میزد.
کیونگ سو با ناراحتی ظرف های غذا رو روی میز گذاشت.به نگرانی و استرسی که توی چهره ی لی بود،احساس خوبی نداشت.
تصمیم گرفت تا زمانی که ویکتوریا لی رو راضی میکنه،منتظر بمونه. از آَشپزخونه خارج شد و روی مبل نشست.نفس عمیقی کشید و نگاهی به اطراف انداخت.نگاهش روی دفترچه ای که کنارش بود،ثابت موند.
با کنجکاوی دفترچه رو برداشت و بازش کرد.نوشته ها کره ای بودند.

” 5 ژوئن 1999
میخوام چیز هایی که توی رویاهام میبینم رو بنویسم.این ها همه چیز هایی هست که اون پسر با موهای مشکی و ل.ب های سرخ بهم گفته!اسمش رو نمیدونم ولی قول داده وقتی آخرین چیزی که ازم میخواد رو نوشتم،اسمش رو بهم بگه!”

با تعجب دفترچه رو ورق زد. خط خیلی براش آشنا بود.

” 18ژوئن1999
*زمانی که متوجه میشن کی هستن*
امروز باید در مورد چیز مهمی بنویسم. یعنی اون پسر بهم گفت این چیز مهمیه. گونه ی اونها وقتی به 18 سال برسن…کم کم متوجه وجود یک سری توانایی هایی فراتر از انسان ها در وجودشون میشن. نظر شخصیه من با توجه به حرف های پسر اینه: گونه ی اونها تکامل یافته هستن.__”

با چشم های گرد شده به نوشته خیره شد. کدوم آدمی در مورد این موضوعات خاطره مینویسه؟ دفترچه رو بست و کنار گذاشت. ترجیه داد به چیزی که خونده بود توجهی نکنه و جلوی کنجکاویش رو بگیره.
از روی مبل بلند شد.خواست به سمت آشپزخونه بره اما متوجه یه برگه ی قدیمی شد.به نظر میرسید از همون دفترچه کنده شده.
خم شد و برش داشت.نسبت به صفحه های دیگه ای که توی دفترچه بود،محتوای کمتری داشت ولی نیمی از برگه پاره شده بود.

“20آگوست1999
*چطوری کنترلش کنن*
زمانی که قبول کنن چی هستن،میتونن نشونه ها و علائمی که روی صورت هاشون حک شده رو کنترل کنن. اون علائم توسط “

ل.بش رو گاز گرفت.ادامش پاره شده بود. دفترچه رو برداشت و برگه رو بینش گذاشت.به سمت قفسه های کتاب رفت. اون رو با دقت توی یکی از قفسه ها و پشت دوتا کتاب قطور پنهان کرد.
میخواست زمانی که ویکتوریا و لی خونه نیستن کل اون دفترچه رو بخونه.

**

این هم از یه اپیزود طولانی!

نظرات قسمت قبلی افتضاح کم بود ولی خب میدونم همش به خاطر اینه که خودم طولش دادم!

اپیزود بعدی به احتمال 90%  5شنبه!

نظر و لایک فراموش نکنین!*-*

The following two tabs change content below.

IYMA●PHOENIX

های بچز! گیلدا هستم:) سولی شیپر دو آتیشه و لی لاور! تم فانتزی تو اکثر فیکام به چشم میخوره و بیشتر درام/تراژدی مینویسم! لاو یو آل! این ♡ رو قرمز کنین! •_- لینک چنلم: https://telegram.me/joinchat/DN6nKD603DBBzZfP1Tm9gA

Latest posts by IYMA●PHOENIX (see all)