سلام به همگی!

تیزر اول فیکشن “نصف نصف”در ادامه!

توضیحات من:بچه ها!این فیکشن خیلی فیکشن متفاوتی هست. به غیر از زوج اصلی که “کایسو” هست،زوجای دیگه هم انتخاب شدن ولی فرعی هستن.کارکترای فیک همون لحظه که داشتم ایده رو کامل میکردن به ذهنم اومدن. و ایده روی همین کارکترا نوشته شده.امیدوارم کاراکترا رو بپسندید.

مهم اینکه این فیک براش 2 تا مقدمه میزارم. این مقدمه ی اوله. اگر استقبالتون خوب بود و کامنتای مقدمه ی اول بالای 60 تا بود،مقدمه ی دوم رو هم براتون میزارم.

 

از مقدمه لذت ببرید!

نام فیک: نصف نصف

زوج اصلی: کایسو

ژانر:هیجانی/تخیلی/درام


 

مقدمه 1:

چشماش رو چند بار باز و بسته کرد تا مطمئن شه صحنه ای که رو به روش میبینه، یه خواب نیست.نفس عمیقی کشید و سعی کرد با آرومترین حالت ممکن از روی تخت بلند شه.بدن بر//هنش رو بین ملحفه ی سرمه ای رنگ تخت پنهان کرد و از تخت فاصله گرفت.

به پسری که روی تخت خواب بود خیره شد.سمت چپ صورتش به طور کامل توی بالشت فرو رفته بود و روی گونه ی سمت راستش کلمه ی half با دو رنگ متفاوت تتو شده بود.

پسر خیلی معصومانه خوابیده بود و مژه های بلندش و لبخند محوی که روی لبش بود،پسری که با فاصله کنار تخت ایستاده بود رو مجبور میکرد بی حرکت بهش خیره شه.

نمیدونست چه مدت توی افکارش غرق شده بود.زمانی به خودش اومد که در اتاق بشدت باز شد و پسری با جثه ی ظریف توی چارچوب در ظاهر شد.

در لحظه اول که نگاهشون بهم گره خورد،همه چیز عادی به نظر میرسید.

ولی در عرض یه پلک زدن،همه چیز عوض شد.

**

با وحشت چشماش رو باز کرد. نفس نفس میزد و دیدش نسبتا تار بود. روی پهلوش غلتید اما به خاطر فضای کم،از روی کاناپه محکم روی زمین پرت شد. از شدت درد کمرش داد بلندی کشید.

فقط در عرض چند ثانیه،مکانی که توش حضور داشت روشن شد. دستش رو روی چشماش گرفت تا جلوی نور اذیت کننده رو بگیره.

وقتی که نور براش عادی شد،به آرومی دستش رو کنار برد و روی زمین تکیه گاه کرد تا بلند شه.نمیدونست کی چراغ ها رو روشن کرده. وقتی از روی زمین بلند شد،نگاهش رو به اطراف چرخوند.هیچ کدوم از اشیا براش آشنا نبودن.هیچ نظری نداشت که توی اون مکان ناآشنا چیکار میکنه.

و بد تر از همه!

هیچکس اونجا نبود.

نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست. سعی کرد بر ترسش غلبه کنه.چشماش رو محکم تر روی هم فشار داد.سعی کرد به خاطر بیاره.

اون توی یه جایی شبیه به اداره ی پلیس بود.انگار داشت برای کاری که نکرده بازخواست میشد.

به خاطر آورد که بعد از اون سوار ماشینش شد و خودش رو به بزرگراه اصلی رسوند تا هر چه سریعتر به خونه برگرده.

و بعد…

چیزی به جز سیاهی به خاطر نداشت.

صدای قدم های فردی رو شنید.خواست چشماش رو باز کنه اما با احساس نفس های گرمی روی پوست گردنش،منصرف شد.

-میدونستیم به زودی میای…یعنی…حدس میزدیم که به زودی میگیرنت!

**

-لی…ازش فاصله بگیر…

-چرا باید این کار رو بکنم؟

بطری خالی از مشر//وب رو دوباره چرخوند.نگاهی به لیوان های نیمه پر و قوطی های خالی انداخت و  خندید.

-هاها…لی…اون کسیه که تو رو به این روز انداخته. به نظرت نباید ازش متنفر باشی؟اون با اینکه اون کار وحشتناک رو با تو انجام داده ولی حتی حالت رو هم نمیپرسه!

-این که چرا ازش متنفر نیستم به خودم مربوطه کیونگه احمق..در ضمن تو خودت از یک-

-خفه شو لی…

بطری چرخید و چرخید.و درست رو به روی پسری با موهای مشکی و تن ظریف،متوقف شد.

-هی..نوبت توعه…

-تو باید ازم سوال کنی؟

-هه…فک کنم!خب..جرئت یا حقیقت؟

پسر مو مشکی نفس عمیقی کشید.

-جرئت رو انتخاب میکنم لی!

-خوبه…پس..

لیوان مشرو//بش رو سر کشید و بهش خیره شد.

-همین الان ل//بهای کسی که ازش متنفری رو بب//وس بکهیون!

سکوت فضای اتاق نیمه روشن رو در بر گرفت.4 پسر رو به روی شومینه ی قدیمی نشسته بودن و با نگاه های متعجب به همدیگه خیره شده بودن.

-لی این..این چه حرفی بود که زدی؟

سرش رو به سمت پسری که کنارش نشسته بود،برگردوند.

-سوهو…فک کنم وقتشه که بدونیم بکهیون از کدوممون متنفره!

بکهیون نفس عمیقی کشید و دست راستش رو محکم مشت کرد.

-چشماتون رو ببیندین…

3 پسر دیگه چشم هاشون رو بلافاصله بستن.جو غیرقابل تحملی بود.

اون از کی متنفره؟ یعنی کی رو میبو//سه؟

چند دقیقه گذشت و سکوت بیش از حد آزاردهنده به نظر میرسید.شاید بهتر بود چشماشون رو باز میکردن.

1…2…3…

کی فکرش رو میکرد؟

-کیــونگ سو؟

 

نظرا رو برسونید به 60 ها! یادتون نره! :)

The following two tabs change content below.

IYMA●PHOENIX

های بچز! گیلدا هستم:) سولی شیپر دو آتیشه و لی لاور! تم فانتزی تو اکثر فیکام به چشم میخوره و بیشتر درام/تراژدی مینویسم! لاو یو آل! این ♡ رو قرمز کنین! •_- لینک چنلم: https://telegram.me/joinchat/DN6nKD603DBBzZfP1Tm9gA

Latest posts by IYMA●PHOENIX (see all)